آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Monday, March 27, 2017
تمام شب را بیوقفه راندیم. قرار بود بیست مارچ ویلا را تحویل بگیریم و الردی هفت روز دیر شده بود. قرار بود ساعت ۲ نیمهشب صاحبخانه را سر جادهی منتهی به جنگل ملاقات کنیم، کلید را بگیریم، او برود فرودگاه برود آمریکا برود پیش دخترش، و برود پیش نوهای که قرار بود هر لحظه به دنیا بیاید، و ما به مدت دو ماه بمانیم توی ویلای لب دریاچه، دامنهی آلپ. الردی یک هفته دیر کرده بودیم و باید تمام شب را بیوقفه رانندگی میکردیم تا برسیم به صاحبخانه. کلید را که گرفتیم با خودم فکر کردم دان. سید اما انگار که بلند فکر کرده باشم توی چشمهام نگاه کرد خندید که نه هانی، این تازه اولشه.
سید با یک فنجان قهوه و یک برش آناناس تازه برگشت توی تخت. پردهها را زده بود کنار. آفتاب تندی از لابلای کوهها پخش میشد روی ملافهها. بیرون، آرام و باشکوه و سرد و آبی و بنفش و سبز بود. همانجور که چشمهام بسته بود تکهای از آناناس را گذاشت توی دهنم. اعلام جنگ سرد. که خوابِ بیشتر موقوف. تا آمدم غر بزنم تعطیلات است و اینهمه راه و جاده و رانندگی و الخ، فنجان قهوه را گرفت زیر دماغم و گفت باید بریم تو جنگل هیزم جمع کنیم. گفتم خرس؟ گفت سیره، نمیخورتمون. خاطرات خانهی ییلاقی --- ویرجینیا گلف Labels: las comillas |
|
Comments:
Post a Comment
|