آهو نمی‌شوی بدین جست‌وخیز، گوسِپند




Sunday, November 19, 2017


با خودم می­ گویم کاش این دانشمندها بیایند یک مانیتور تاشو بسازند. یک چیزی که جمع کنی بگذاری توی جیبت، بعد هر وقت که چیزی برای نوشتن به ذهنت نمی­ رسید و تقلا می ­کردی برای یک جمله، آن را کانهو سفره از جیبت در بیاوری­ش، پهن کنی روی زمین، خودت بنشینی در میان و دست و پا بزنی، بلکم چیزی معنی داری آن وسط پدید آمد. نهال توصیه کرده بود که هر وقت دیدید ناتوان­ اید در نوشتن، شروع کنید به نوشتن همین عجز و ناتوانی و آن قدر ادامه دهید تا ما فی الضمیرتان بلخره خودش را روی کاغذ نشان دهد. مثلن بنویسید «الان نشسته ­ام روبروی مانیتور، صفح ه­ی ورد سفید است و چیزی ننوشت ه­ام. الان دارم ننوشت ن­هایم را می­ نویسم و ...» و الی آخر. حالا می­ دانم دست آخر انقدر که واهمه دارم از مواجهه با خروجی کار، تا به انتها فقط تکرار خواهم کرد: «نشسته ­ام روبروی مانیتور و هیچ گهی هم نخوردم آخر». نوشتن ولی بهانه ست، دستاویزی برای پرهیز از ادراک مستقیم پیچیدگی واقعیت بحران ساز پیش رو. دوست داشتم الان، امروز قهر کنم. با عالم و آدم. از این قهرها که فقط خانم گوگوش می­ تواند ادا و غمزه ­اش را بیاید و بعد همه را مجاب کند که درست می ­گوید و واقعن چه اشتباه بچگانه ­ای کرد که حرف­ های او را باور کرد. از همان قهرها که جایش توی فیلمفارسی ­ست. قهری که در عین این­که آبشخورش فقط ضعف و بی­قراری ­ست، اما به همه القا کند که اتفاقن قهر و ابا ورزیدنی از موضع قدرت است. که به بقیه بفهماند بله، این منم لوس و ریچل گرین، اما حق دارم این­جا برنجم و قهر کنم و تا شخص مذکور به منت­ کشی و پوزش­خواهی نیفتد، تغییر موضع نخواهم داد!
از نبودن بیش از حدش ناراحتم. از این­که عادتم داده تا مثل تازه ­عروسی که هر ماه منتظر آمدن نامزدش از سربازی ­ست، به انتظار دیدار او بنشینم، دل­ آزرده ­ام. دلم می­ خواست به جای ارسال مجازی آن زیباترین آهنگ آقای بنان -که «س»، به­ درستی کامل ­ترین اثر موسیقایی جهان گذاشته بود نامش را- آن را حضوری گوش می­­ دادیم با هم و بعد رو می ­کردم به او و می ­گفتم که از دنیای شما، بنان و مرضیه مرا بس. دوست داشتم در حضور او به جای اشتباهِ دستمال لک و پیس ­گرفته ­ی آشپزخانه اشاره کنم و غر شلختگی ­های همخانه ­ام را بزنم. حالا نه که برای زندگی روزمره تقدس خاصی قائل باشم و مثلن خدای ناکرده بخواهم خبط کنم و -مثل آن دو مجسمه ­ی بلاهت- از روزمرگی ­های پروانه ­ای­ و فرهنگی-هنری-اجتماعی-اعتدالی ­ام عکس بگیرم و بگذارم روی دیوار اینستاگرم یا حتا بدتر از آن بخواهم جایی بنویسم در ستایش روزمرگی­ های دوتایی­ مان. ولی خب قضیه برایم بسیار پیشینی ­تر و بافاصله ­تر از چنین ابتذالی ­ست. بیشتر میلی­ ست معطوف به بودن و زیستن در مجاورت دیگری از آن جهت که دیگریِ مهم زندگی توست و تجربه­ ی چنین بودنی برایت زیستنی دیگرگون را به ارمغان خواهد آورد.

عصری رفیق از­ هفت ­دولت ­آزادم آمده بود این­جا. از آن آدم ­ها که می­ دانی در زندگی­ شان تا به حال نشده است که نگران چیزی یا کسی شوند یا حرص چیزی را بخورند یا استرس بگیرند. یعنی فی­ المثل موقعیتی آخرالزمانی را تصور کنید که همه­ افتاده ­اند به جان هم و آدم­ خوب ­ها -به سبب  لوزری ابدی ­شان- دارند توسط آدم­ بدها آش و لاش می­ شوند و مرده­ ها وایت ­واکر شده­ اند و زمین ترک برداشته و از آسمان سنگ می ­بارد، بعد در همین اثنا به خط افق نگاه می ­کنید و می ­بینید یک نفر نشسته روی تخته­ سنگی و دارد روی لپ­ تاپش دکتر هوس می­ بیند، آن­ هم در حالی ­که یک چنگال به پایش فرو رفته و خون شتک زده به بیرون؛ آن یک نفر بدون شک همین رفیق من خواهد بود. امروز هم با همان بی­ خیالی ذاتی ­اش آمده بود نشسته بود جلوی من. داشت تعریف می­ کرد که وقتی بچه بوده ماشین ­شان را جلوی چشم ­شان آتش زده ­اند و شروع کرده ­اند به شعار سر دادن. یا وقتی که زلزله ­ی هولناکی را تجربه کرده بوده در نوجوانی. می ­گفت این ­جور اتفاق ­ها در زندگی، تو را برای تمام مصیب­ت های بعدی -حتا بدتر و سخت­ تر- آماده و پذیرا می ­کند و یک آن دیدم که حرفش در عین بداهت، چقدر درست است. نشان به آن نشان که بعد از آن دزدی کذایی و به سرقت رفتن -تقریبن- همه­ ی آن­چه برای به دست آوردن­ش تلاش کرده بودم (از دست­­نوشته ­ها بگیر تا کیف پول یادگاری مادربزرگ تا ترمه ­ی سال­ ها پیش یزد و مانتوی مورد علاقه و مشق­ های شاگردهام)، چقدر این «ترس از فقدان» برایم کمرنگ­ تر شده است. بعد از آن ماجرا دیگر کمتر غصه­ ی چیزهایی که گم می­ کنم یا به هر نحو دیگری از دست می ­دهم را می ­خورم. آن از دست دادن و به دست نیاوردنِ هیچ چیز بعد از آن یک ­جوری مرا تکان داد که بعید می­ دانم اتفاق دیگری به آن اندازه نقطه ­ی عطف زندگی­ ام شود. همین چند روز پیش طی اقدام شورمندانه ­ای تمام عکس­ های گوشی ­ام را به ­اشتباه حذف کردم و فکر می ­کنید بعدش چه شد؟ هیچی. حتا سراغ ریکاوری و این داستان­ ها هم نرفتم. خوبی ­اش این است که گمان می کنم در زمینه­ ی آدم ­ها هم همین ­قدر خردمند و وارسته شده ­ام. الان دیگر می ­دانم که انتظار همراهی دائمی و مؤانست همیشگی یک نفرِ دیگر، چقدر توهمی پوچ و خودفریبی ­ست. این­که می ­گویند دوست ­داشتن و علاقمندی به یک انسان دیگرْ صرفن پدیده ­ای زیستی ­ست یا به ­قول آن یکی، تنها ارضای ایگوی فربه ­شده­ ی خودِ فرد است را کاری ندارم. این را می­ خواهم بگویم که دست روزگار یک چیزی را خوب به من شیرفهم کرده: برقراری تعادل بین آرمان ­ها و مسئولیت ­های اجتماعی و آرزوها و آمال مربوط به زندگی شخصی تقریبن محال است. همیشه یکی بر دیگری غلبه خواهد کرد و این­جاست که اگر تمهیدات قبلی صورت نگرفته باشد، آشوب به پا خواهد شد. آدم­ها نمی ­توانند هم شریک بیست­ وچهاری زندگی هم باشند و هم به مسئولیت­ ها، تعهدات و اهداف اجتماعی و گروهی ­شان جامه ­ی عمل بپوشانند. به ­جد معتقدم این هم یکی از آن کلک­ های تاریخی ­ست که هالیوود و اعوان و انصارش کرده­ اند توی مخ ما جهان ­سومی ­ها. بله شما اگر سول­ میت خود را پیدا کنید، دیگر از آن به بعد زندگی­ هر جفت ­تان با هم سینک خواهد شد و انگار نه انگار که مسئولیت­ هایی از قبل وجود داشته که تحت­ الشعاع این وضع جدید قرار خواهد گرفت. اینستاگرم و اصلی­ هایش هر روز به صفحات گوشی ما هجوم می­­ آورند که بگویند رمز موفقیت آدم­ های موفق، در درجه ­ی اول جفت­یابی و در درجه ­ی بعدْ ورود همه ­جانبه به تمام ساحت ­های زندگی جفت مذکور است. می خواهم بگویم رابطه­ ای که با همراهی دائمی هر دو نفر در تمامی برنامه­ های زندگی جفت­ شان پیش می ­رود، یا محتمل نیست یا اگر هم محتمل باشد اساسن چیز مهمل و بیهوده­ و دست چندمی ­ست که هیچ برآیند مهمی نخواهد داشت. آن قدر همیشه وقت کم­ است و فرصت­ ها محدود که دستکم برای من پذیرفتنی نیست اگر آن زمان را صرف برنامه ­ی جنبی دونفره ­ای کنم. نمی ­خواهم موارد استثنائی را منکر شوم ولی هر انسان متعهد -به لحاظ اجتماعی و ­سیاسی- و کارآمدی که من دیده­ ام، بخش قابل توجهی از زمانش را تنهایی سر کرده است حتی با وجود بودن در یک رابطه. آن اوایل که بهم می­گفت من اصلن وقت بودن در یک رابطه را ندارم، به سخره گرفته بودمش و می­ گفتم تو فکر کرد­ه ­ای دُن ژوانی چیزی هستی لابد که از این اداها می ­آیی. الان ولی به او حق می­ دهم تا حد زیادی. می ­دانم که هنوز هم او باهار است و من زمین  و دوری­ اش دشوار و تاب­ نیاوردنی ولی شوربختانه باید بلخره با این حقیقت روبرو شد که آدم ­ها حتا بعد از شروع یک رابطه­ هم بسیاری از ابعاد زندگی­ شان از هم جدا خواهد بود. یعنی اگر نخواهند روند زندگی هم را مختل کنند و همان کارایی سابق را داشته باشند و در عین حال دائمن هم بیمناک نباشند که من ناچارم از فلان کار مهمم بزنم برای اثبات تمایلم به استمرار این رابطه، چاره­ ای ندارند جز این­که فقدان موقتی­ هم را به رسمیت بشناسند.

Labels:



Comments: Post a Comment

Archive:
February 2002  March 2002  April 2002  May 2002  June 2002  July 2002  August 2002  September 2002  October 2002  November 2002  December 2002  January 2003  February 2003  March 2003  April 2003  May 2003  June 2003  July 2003  August 2003  September 2003  October 2003  November 2003  December 2003  January 2004  February 2004  March 2004  April 2004  May 2004  June 2004  July 2004  August 2004  September 2004  October 2004  November 2004  December 2004  January 2005  February 2005  March 2005  April 2005  May 2005  June 2005  July 2005  August 2005  September 2005  October 2005  November 2005  December 2005  January 2006  February 2006  March 2006  April 2006  May 2006  June 2006  July 2006  August 2006  September 2006  October 2006  November 2006  December 2006  January 2007  February 2007  March 2007  April 2007  May 2007  June 2007  July 2007  August 2007  September 2007  October 2007  November 2007  December 2007  January 2008  February 2008  March 2008  April 2008  May 2008  June 2008  July 2008  August 2008  September 2008  October 2008  November 2008  December 2008  January 2009  February 2009  March 2009  April 2009  May 2009  June 2009  July 2009  August 2009  September 2009  October 2009  November 2009  December 2009  January 2010  February 2010  March 2010  April 2010  May 2010  June 2010  July 2010  August 2010  September 2010  October 2010  November 2010  December 2010  January 2011  February 2011  March 2011  April 2011  May 2011  June 2011  July 2011  August 2011  September 2011  October 2011  November 2011  December 2011  January 2012  February 2012  March 2012  April 2012  May 2012  June 2012  July 2012  August 2012  September 2012  October 2012  November 2012  December 2012  January 2013  February 2013  March 2013  April 2013  May 2013  June 2013  July 2013  August 2013  September 2013  October 2013  November 2013  December 2013  January 2014  February 2014  March 2014  April 2014  May 2014  June 2014  July 2014  August 2014  September 2014  October 2014  November 2014  December 2014  January 2015  February 2015  March 2015  April 2015  May 2015  June 2015  July 2015  August 2015  September 2015  October 2015  November 2015  December 2015  January 2016  February 2016  March 2016  April 2016  May 2016  June 2016  July 2016  August 2016  September 2016  October 2016  November 2016  December 2016  January 2017  February 2017  March 2017  April 2017  May 2017  June 2017  July 2017  August 2017  September 2017  October 2017  November 2017  December 2017  January 2018  February 2018  March 2018  April 2018  May 2018  June 2018  July 2018  August 2018  September 2018  October 2018  November 2018  December 2018  January 2019  February 2019  March 2019  April 2019  May 2019  June 2019  July 2019  August 2019  September 2019  October 2019  November 2019  December 2019  February 2020  March 2020  April 2020  May 2020  June 2020  July 2020  August 2020  September 2020  October 2020  November 2020  December 2020  January 2021  February 2021  March 2021  April 2021  May 2021  June 2021  July 2021  August 2021  September 2021  October 2021  November 2021  December 2021  January 2022  February 2022  March 2022  April 2022  May 2022  July 2022  August 2022  September 2022  June 2024  July 2024  August 2024  October 2024  May 2025  August 2025  September 2025  October 2025  November 2025  December 2025