آهو نمی‌شوی بدین جست‌وخیز، گوسِپند




Saturday, January 27, 2018

صبح ساعت هشت صبح کارگرم در زد. همیشه رأس هشت پشت دره، درو براش باز می‌کنم میاد یواش شروع می‌کنه به کار تا ۱۱ اینا که من بیدار شم برم بهش بگم چی‌کار کنه. درو براش باز کردم برگشتم تو تخت. تازه داشت چشام گرم می‌شد که دیدم در اتاق‌خوابو داره می‌زنه. گفت نقاش اومده. نقاش؟ سه‌سوته یکی از روپوشای هیتو رو همون‌جوری کشیدم تنم، بی‌که احتیاجی باشه زیرش چیزی تنم کنم، رفتم پایین. دیدم آقای نجار/نقاش چوب اومده، بی‌قرار قبلی. میزا رو بهش نشون دادم و نیمکتا رو بهش نشون دادم و رنگی که می‌خوام رو به سختی بهش حالی کردم و همون لحظه رفت از سر کوچه یه وانت گرفت آقالطیف هم اومد کمک میزا و نیمکتا رو سوار وانت کرد رفت. اومدم برم بالا که دوباره زنگ زدن. علیرضا بود. زودتر رسیده بود و اومده بود چوبای حیاط رو مرتب کنه و رنگ کنه و طناب بپیچه. به آقالطیف گفتم قهوه براش بیاره با کوکی، باهاش رفتم تو حیاط که ست‌آپ چوبا رو مشخص کنیم و جاهاشونو معلوم کنیم و اینا، دیدم درمی‌زنن، بچه‌ها بودن، جلسه داشتیم، ساعت یازده شده بود. بچه‌ها اومدن تو بردم‌شون تو دفتر پایین به لطیف گفتم ازشون پذیرایی کنه تا من بیام. رفتم بالا دست صورت‌مو شستم یه آرایش خفیفی کردم یه جین پوشیدم با شومیز مردونه‌ی آبی کم‌رنگ با کتونی نیوبلنس آبیه‌ که زرافه برام خریده، موهامو یه خرده خیس کردم با دست به هم ریختم شیک شه، سواچ آبی بزرگه‌مو دستم کردم و زندگی از وسطاش شروع شد. رفتم پایین تو جلسه. سه چهار ساعت جلسه و حرف و بحث و تصمیم‌گیری و توضیح و فسفر سوزوندن. اون وسط باید به علیرضا و چوبا و حیاط سر می‌زدم به کارای آقالطیف نظارت می‌کردم سناریویی که پولانسکی طبقه‌ی بالا داشت می‌نوشت رو هم باید مد نظر قرار می‌دادم و حالم هیچ خوب نبود، شب قبل شام نخورده بودم و صبح صبحانه نخورده بودم و داشتم هم‌زمان با پنج نفر حین دو تا بیزینس مختلف سر و کله می‌زدم. جلسه‌مون با بچه‌ها تا پنج طول کشید. علیرضا کارش تموم شد رفت باقی قرارمون موند واسه یک‌شنبه که برم کارگاهش فشم. آقالطیف رو فرستادم آرت‌وورک‌ها رو ببره طبقه‌ی سوم. بچه‌ها بی‌انرژی و خسته و گیج رفتن خونه‌هاشون چون در نقش مدیر مجموعه به شیوه‌ی تانک تی-سون از روشون رد شده بودم. دوستام بودن، قبول؛ اما باید یه کاری می‌کردم که بیزینس‌شون رو جدی بگیرن و این‌جور وقتا خودمم جدی می‌شم و کسی که تا حالا با من کار نکرده باشه، به روی جدی‌م عادت نداره و بدیهیه که جا می‌خوره. اما کارم به عنوان یه مدیر همینه و دیگه تو این سال‌ها یاد گرفته‌م جایی که باید رئیس پادگان باشم، تو فاز مامان خوب و مهربون نرم. بچه‌ها رفتن و علیرضا رفت و آقالطیف تمام آرت‌وورک‌ها رو برد طبقه‌ی سوم. فرستادم‌ش دو تا طبقه رو تمیز کنه و شیشه‌ها رو برق بندازه. مین‌وایل متر دستم گرفتم رفتم نشستم تو رسپشن، به متر کردن و طراحی کردن دیوار و کانتری که برای رسپشن تو مغزمه. رنگ و ابعاد و ارتفاع و متریال. همیشه شوفاژ بزرگ‌ترین باگ طراحیه. دلم می‌خواد همین دو تا شوفاژ باقی‌مونده رو هم بدم کور کنن بره، خلاص شم ازشون. جوگیر نشو اما الان آیداجان. اون‌ور سال. ابعاد میز رو با در نظر گرفتن سه کاربری و سه آلترناتیو مختلف درآوردم. رفتم تو اتاق آرت‌وورک‌ها ببینم فضای خالی رو قراره چه‌جوری چیدمان کنم، که دیدم اوه‌اوه، دورتادور اتاق جای تکیه‌ی آرت‌وورک‌ها به دیوار سیاه شده. آقالطیف رو صدا کردم بیاد پایین بهش گفتم دیوارا رو بشوره. برام چای آورده بود با دو تا دونه ساقه‌طلایی. اولین چیزی بود که داشتم می‌خوردم از دیشب تا حالا. تا لطیف دیوارها رو بشوره، شلف‌ها رو اندازه گرفتم و طول پرده‌ی احتمالی و سیم بوکسل احتمالی و میز احتمالی رو حتا. مغزم نمی‌کشید دیگه. ساعت هشت شب شده بود و از هشت صبح یک دقیقه هم وقت نکرده بودم به حال خودم باشم. دست چپم حین متر کردن ارتفاع پرده بدجوری گرفته بود و خستگی داشت مث مگس تو مغزم وزوز می‌کرد. اندازه‌ی وسایل شو روم رو نوشتم رو کاغذ و رفتم بالا. خودمو تو آینه نگاه کردم. صورتم مث گچ سفید بود و زیر چشام دو حلقه‌ی تیره افتاده بود از بی‌خوابی و موهام شبیه تن‌تن شده بود. دست صورت‌مو شستم دو تا خرمالو برداشتم با لپ‌تاپ اومدم نشستم رو کاناپه بزرگه‌ی توی سالن، دلم خلوت می‌خواست و وبلاگ خوندن و تو سوشال‌مدیاها چرخیدن، بی‌که حرفی، که آقالطیف هم با چایی‌ش اومد نشست کف زمین و شروع کرد به گپ زدن. بی‌وقفه. یک ساعت تمام. از پسراش گفت که ۱۴ ساعت در روز کار می‌کنن و زمین خریده‌ن و ماشین خریده‌ن و مغازه خریده‌ن و از دختراش گفت که دارن معماری می‌خونن و عمران و گفت و گفت و گفت و گفت. خسته بودم و شلوار جین‌م عین صمغ چسبیده بود بهم داشت نفس‌مو بند میاورد، بند ساعتم عین صمغ پیچیده بود دور دستم داشت نفس‌مو بند میاورد سوتین‌م شومیز مردونه‌ی آبی‌م کفش کتونی‌م همه‌شون پیچیده بودن دورم داشتن خفه‌م می‌کردن. دیگه لباس برنمی‌تابیدم حرف‌زدن برنمی‌تابیدم تنم خسته بود مغزم خسته بود دلم می‌خواست به هیچی فک نکنم هیچی بهم نچسبیده باشه. دلم اکسیژن و سکوت می‌خواست. شام قرار بود با پولانسکی برم بیرون، نمی‌دونستم کجا، و بعدش قرار بود بشینیم The Post ببینیم و قرار بود تا ظهر بخوابیم و عصر قرار بود دوستای موزیسین‌ش بیان ساز بزنن. چی بپوشم لذا؟ فک کردم چه قادر نیستم فکر کنم، به یه چیزی که هم به درد رستوران رفتن بخوره هم بهم نچسبه هم نره رو اعصابم هم واسه فردا خوب باشه در اولین مواجهه با آدمایی که نمی‌دونستم کی‌ان اصن و جو چه جوریه. چه دلم نمی‌خواد به «چی بپوشم» فکر کنم. آقالطیف لیوان چایی‌شو برداشت ظرف پوست خرمالوها رو هم برداشت گفت خانوم دیگه با من کاری ندارین؟ دیگه کاری‌ش نداشتم. دلم اکسیژن می‌خواست فقط. جین و سوتین و بند ساعت داشتن خفه‌م می‌کردن. گفتم خسته نباشی آقالطیف، به سلامت. پولانسکی تکست داد دم درم، شام چاینیز؟ تو دلم گفتم اوه، به همین زودی؟ جواب دادم شام چاینیز. مغزم کار نمی‌کرد خودم کار نمی‌کردم تنم خسته بود اکسیژن می‌خواست. آقالطیف تو آشپزخونه بود. گفتم می‌رم دوش بگیرم آقالطیف، رفتی درو پشت سرت ببند، خدافظ. لباسامو درآوردم دوشو باز کردم تا آب داغ شه مسواک زدم دوش گرفتم ظرف یک دقیقه و ۲۰ ثانیه حوله قرمزه‌مو پیچیدم دورم اومدم بیرون. از تو آشپزخونه هنوز صدای ظرف‌ شستن آقالطیف میومد. فک کردم «چی بپوشم»های بسیار از سر گذرونده‌م. دیگه نمی‌خوام فکر کنم. پیرهن بلند فیلی هیتو رو کشیدم تنم، با کانورس فیلی، بی‌جوراب، بی‌سوتین، بی‌ساعت، یه پالتوی بلند مشکی جلوباز روش، یه دستمال گردن نوک مدادی رو همون‌جوری رها و شل و ول انداحتم رو شونه‌هام، موبایل‌مو برداشتم چراغا رو خاموش کردم رفتم پایین. آقالطیف رسیده بود دم در. گفتم بیا تا یه جایی برسونیم‌ت. سوار ماشین که شدم، پولانسکی گفت چه خوشگل شدی. گفت آقالطیف کجا بذارم‌ت؟ کمربند ماشینو بستم. فکر کردم آخیش. چه تنم داره نفس می‌کشه. فک کردم چه لیترالی HITO makes clothes that breathe.

لباسای هیتو نفس می‌کشن.


Comments:
I liked the idea of story advertising for a brand.
 
کاش از همین توصیف یه کلیپ بسازید خیلی تبلیغ قشنگی میشه برای برندتون، خیلی آرامش بخش مینویسید
 
در مورد سوتین هم مارک DIMرو امتحان کنید خیلی راحته خیلی
 
Post a Comment

Archive:
February 2002  March 2002  April 2002  May 2002  June 2002  July 2002  August 2002  September 2002  October 2002  November 2002  December 2002  January 2003  February 2003  March 2003  April 2003  May 2003  June 2003  July 2003  August 2003  September 2003  October 2003  November 2003  December 2003  January 2004  February 2004  March 2004  April 2004  May 2004  June 2004  July 2004  August 2004  September 2004  October 2004  November 2004  December 2004  January 2005  February 2005  March 2005  April 2005  May 2005  June 2005  July 2005  August 2005  September 2005  October 2005  November 2005  December 2005  January 2006  February 2006  March 2006  April 2006  May 2006  June 2006  July 2006  August 2006  September 2006  October 2006  November 2006  December 2006  January 2007  February 2007  March 2007  April 2007  May 2007  June 2007  July 2007  August 2007  September 2007  October 2007  November 2007  December 2007  January 2008  February 2008  March 2008  April 2008  May 2008  June 2008  July 2008  August 2008  September 2008  October 2008  November 2008  December 2008  January 2009  February 2009  March 2009  April 2009  May 2009  June 2009  July 2009  August 2009  September 2009  October 2009  November 2009  December 2009  January 2010  February 2010  March 2010  April 2010  May 2010  June 2010  July 2010  August 2010  September 2010  October 2010  November 2010  December 2010  January 2011  February 2011  March 2011  April 2011  May 2011  June 2011  July 2011  August 2011  September 2011  October 2011  November 2011  December 2011  January 2012  February 2012  March 2012  April 2012  May 2012  June 2012  July 2012  August 2012  September 2012  October 2012  November 2012  December 2012  January 2013  February 2013  March 2013  April 2013  May 2013  June 2013  July 2013  August 2013  September 2013  October 2013  November 2013  December 2013  January 2014  February 2014  March 2014  April 2014  May 2014  June 2014  July 2014  August 2014  September 2014  October 2014  November 2014  December 2014  January 2015  February 2015  March 2015  April 2015  May 2015  June 2015  July 2015  August 2015  September 2015  October 2015  November 2015  December 2015  January 2016  February 2016  March 2016  April 2016  May 2016  June 2016  July 2016  August 2016  September 2016  October 2016  November 2016  December 2016  January 2017  February 2017  March 2017  April 2017  May 2017  June 2017  July 2017  August 2017  September 2017  October 2017  November 2017  December 2017  January 2018  February 2018  March 2018  April 2018  May 2018  June 2018  July 2018  August 2018  September 2018  October 2018  November 2018  December 2018  January 2019  February 2019  March 2019  April 2019  May 2019  June 2019  July 2019  August 2019  September 2019  October 2019  November 2019  December 2019  February 2020  March 2020  April 2020  May 2020  June 2020  July 2020  August 2020  September 2020  October 2020  November 2020  December 2020  January 2021  February 2021  March 2021  April 2021  May 2021  June 2021  July 2021  August 2021  September 2021  October 2021  November 2021  December 2021  January 2022  February 2022  March 2022  April 2022  May 2022  July 2022  August 2022  September 2022  June 2024  July 2024  August 2024  October 2024  May 2025  August 2025  September 2025  October 2025  November 2025  December 2025