آهو نمی‌شوی بدین جست‌وخیز، گوسِپند




Wednesday, January 17, 2018


جمعه سه هفته پیش بود، با کیمیا رفته بودیم باغ کتاب. یعنی من تهران بودم و خانه دوام نمی‌آوردم و باید کتاب‌ها را جایی جلویم می‌ریختم و باهاشان ور می رفتم. استاد راهنمایم نبود. زاییده بود و استاد مشاورم کلیه‌ی تیرخورده اش را دستش گرفته بود و از این بیمارستان به آن بیمارستان می‌رفت. مشاورم قرار بود پروپوزال را بخواند و خبر بدهم. انتظار هر کامنتی را داشتم. ممکن بود کارم شایسته دریافت نوبل ادبیات باشد و حتی ممکن بود به عنوان نمونه ای از انشای بد به دانش آموزان دوره دبستان تدریس شود. روزها بود که کاری نمی‌توانستم بکنم، چون داده ای نداشتم که کار جدیدی انجام بدهم. به هر حال با کیمیا قرار گذاشتیم که بریم باغ کتاب.

باغ کتاب جای ترتمیزی بود. توالت ها دستمال کاغذی داشت و کثافت به سر و کول آدم مالیده نمی‌شد. کاری که قرار نبود بکنم. رفتم نشستم بغل مجسمه چوپان دروغگو و گوسفندهایش و بچه ها را نگاه کردم. این کاریست که عمدتا میکنم. وقتی در تهرانم جایی می‌نشینم و آدم ها را نگاه می‌کنم. فکرها می‌آیند و می‌روند. بعضا به چیزی تبدیل می شوند. بعضی وقت‌ها هیچ چیز نمی‌شوند و صرفا شکل گلوله کاموای به هم گره خورده ای از جلو ذهنم قل می خورند و به گوشه تصویر می روند.

آن جا بود که توصیفی برای وضعیتم پیدا کردم. برگشتم و به کیمیا گفتم. گفتم که مشکلم وضعیت الانم نیس. مشکلم درد فعلی نیس. مشکلم این است که امیدی به بهتر شدن قضیه ندارم. مثلا امید ندارم که استادم پروپوزالم را بخواند. یا اگر بخواند من دفاع "در شانی" بکنم. یا بتوانم مقاله ای با حمال سابمیت کنم. یا از آن بد تر، به فرض اگر سه سال و نیم دیگر دکترایم تمام شد جایی ایستاده باشم که با خودم در صلح باشم. هیچ امیدی به هیچ چیز ندارم. امیدی به بعدش ندارم.

مطمئن بودم که "امید" توصیف دقیق چیزی که ندارم نیست. من در کل آدم امیدواری نیستم. من و امید در دو خط موازی و با فاصله از هم حرکت می‌کنیم. امیدوار بودن یا نبودن، اعتماد به نفس داشتن یا نداشتن، خللی در پرفورمنس یا برنامه من ایجاد نمی‌کند. کار را می کنم. عمدتا امیدی هم به چیزی ندارم.

به هر حال، استاد مشاورم کلیه تیرخورده اش را جمع کرد و متنم را اصلاح کرد و گفت پروپوزال خوبی تعریف کرده ام و استاد راهنمایم که هفتاد میلیون تومن بابت من از نظام آموزشی کشور گرفته نیامد که نیامد. دلم میخواهد از استادم بگویم. استادم برایم یادآور شیره نظام آموزشی و هر مجموعه‌ای در کشور است که مایلم توصیفش نکنم. چند روز پیش متوجه شباهت عجیبش به عموی ملکه الیزابت شدم که بی عرضگی و استیصالش، آراستگی اغراق شده و چندش آورش حالم  را بهم می زند و سمبل نوعی از بی عرضگی و بی قابلیتی‌ست که حالم را می گیرد. استادم سال آخر کارش در دانشگاه است. سال بعد بازنشسته می شود و با توجه به سن خر پیرش احساس می‌کند آن قدر که باید از سفره دانشگاه برای خودش سهم برنداشته است. شرکتی ندارد و در هیچ بازی دانشگاهیی جایی کنار میز غنایم ندارد. بنابراین به جای تلاش برای پیدا کردن هویت مناسب تصمیم گرفته است زیر میز بزند و سوپ را روی پای دانشجو بریزد. از بد روزدگار من به پُستش خوردم. متاسفانه من آدم کنه‌ای هستم و نمی تواند کار نکردن را گردن من بیاندازد. برای همین دائما جواب من را نمیدهد و دانشگاه نمی آید.

این ها بودند و هستند تا دو هفته پیش که چهارراه ولی عصر شلوغ شد. بعد تهران شلوغ تر شد. بعد تهران آلوده تر شد. بعد سطل آشغال ها را آتش زدند. بعد استاد من دانشگاه نیامد و زنگ من را جواب نداد. بعد تهران شلوغ تر تر شد. بعد تلگرام فیلتر شد. بعد عده ای کسشرهایی در دفاع یا عدم دفاع از تظاهرات، تحویل اخبار و رادیو و غیره دادند. بعد تهران آرام شد. بعد من یک روز ساعت شیش و نیم صبح رفتم دانشگاه، دم اتاقم استادم نشستم. ساعت نُه آمد و گفت پرپوزال من را نخوانده و  برای یکشنبه بعدی با من قرار گذاشت. یکشنبه شد و نیامد و من زنگ زدم و گفت مریض است و این هفته دانشگاه نمی آید، در حالی که از پشت تلفن صدای موج های دریای خزر می آمد.

و من یک آن فهمیدم که مشکل نداشتن امید به بهتر شدن اوضاع نیست. مشکل این است که امیدی به "تمام شدن" نیست. مساله رکود اقتصادی، قیمت تخم مرغ یا هر چیز دیگری نیست. مساله این است که چیزی تمام نمی شود. بحران، به بحران دیگری می چسبد و تو دیگر قادر به تفکیک شدت بحران نیستی. فقط می‌دانی تیر خورده ای و هنوز تکه پاره هایت را جمع نکرده‌ای. نمی‌دانم چیزی که می‌گویم را درست توصیف میکنم یا نه. اما این حس، حس گیر افتادن است. مثل حالت سربازهای دانکرک. محاصره شده. نه در جنگ، نه در حال کشته شدن. در حالتی که هر چیزی امکان اتفاق افتادن دارد. در حال تعلیق. منتظر.

برای منی که آن روز ها تهران، دم دانشگاه تهران، چهارراه ولی عصر و جایی بودم که  شولوغی ها را دیدم  سوال نیست که این ناآرامی ها از کجا شروع شد و چرا انقدر شدت گرفت. در روزهای قبل از ناآرامی، تعلیق له کرده بود. از نفس انداخته بود. آلودگی، زلزله کرمانشاه، الودگی، زلزله تهران، نباریدن باران، گران شدن تخم مرغ، نباریدن برف، آلودگی، بالا رفتن عوارض خروجی، صحبت از موش های گوشتخوار تهران. هیچ کدام کشنده نبود. هیچ کدام بحران وحشتناکی نبود. اما هر کدام لگدی بود که به ذهن افراد می‌خورد و تاب آوری سازه ذهنشان را کم تر و کمتر می کرد. مثل محاصره برلین، قبل از آنکه جنگ تمام شود. روس‌ها یک روز تمام برلین را بمباران میکردند( و یا حتی بیشتر. چیزی که می گویم با استناد به خاطره ای است که از کتاب سیمای زنی از جمع  دارم.) و مردم در پناهگاه ها کاری نمی‌توانستند بکنند. از وحشت، از استیصال فقط لخت می‌شدند و با هم می‌خوابیدند. نا امیدی نبود. امید هم نبود. تعلیق بود.

مشابه این حالت را با دوس پسر حمالم داشتم. مردک ضعیف النفس فرصت ریکاروی نمیداد. لگدی بعد از لگد دیگر و من به طرز شرم‌آوری تاب می‌آوردم. روزی بالاخره برای من واضح شد که این رابطه به هیچ جا نمی‌رسد. یک بار برای همیشه کَندم، اسباب و وسایلم را جمع کردم. لگد آخر را به سازه ناپایدار تخمی رابطه‌مان زدم. سازه فرو ریخت. هیچ چیز، مطلقا هیچ چیز نماند و من فرصت پیدا کردم که سازه نویی طراحی کنم و از نو جای دیگر و با مصالح دیگری بسازم که بیشتر شبیه من باشد.

الان که این ها را می نویسم، تلگرام دیشب از فیلتر خارج شده است. مردم خوشحالند. از "گیر افتادگی" رها شده اند. اما همزمان صبح، خبر غرق شدن کشتی سانچی و آن جریان‌ها رسانه ای شد. قطعا کسانی قبل از من توییت کرده اند ولی با استناد به ذهن خودم مطمئنم که از فیلتر خارج شدن تلگرام بی ارتباط به غرق شدن آن کشتی نیست. چیزی به کسانی پس داده شد تا وقتی چیزی گرفته می شود ذهن، تاب اوری کافی برای تحمل درد را داشته باشد. بگذریم که من فکر میکنم واقعا کاری برای نفتکشی که وسط هیچ آتش گرفته و ارتفاع زبانه‌های اتش صد متر بوده نمی شد کرد و این موضوع "به طور خاص" ارتباطی به بی‌کفایتی هیچ دولت و نظام و شخصی ندارد. اما می‌دانم که تک تک افراد در پایین آمدن توان تاب آوری بحران‌ها مقصر بودند. فکر میکنم امروز که محرز شد کشتی غرق شده، از تمام یک هفته گذشته حال خانواده ها بهتر خواهد بود. دیگر هیچ نیست. هیچ تعلیقی نیست. همه چیز تمام شده است و فکر می‌کنم برای ذهن، تمام شدن، جان به لب شدن و مُردن بهتر از حالت تعلیق و گیر افتادن است.

این نقطه ای است که ده روز پیش بهش رسیدم. لای نگاه های استاد مشاورم و با کامل شدن پازل ذهنی‌ام. من از هر پیشرفت تحصیلی امید بریدم. می دانم که این مدرک، این دکترا، دکترا نیمشود و باید کوله ام را جمع کنم و بقایای دوست داشتنم را در کوله ام فرو کنم و ساختمان در حال فرو ریختن را ترک کنم.

اگر از من بپرسند دلایل شولوغی های دی 96 چه بود میگویم نا امیدی نیست که له کرد، تعلیق و گیر افتادن است. مردم شلوغ کردند که امیدی را تبدیل به ناامیدی کنند. واقع بین باشیم، هیچ کس فکر نمیکرد قرار است نتیجه مثبت خاصی بگیرد. آدم میخواهد تمام کند و از نو شروع کند. من تمام کردم و الان آرامم.    

Labels:



Comments:
خالــی ام چون باغ بودا، خالی از نیلوفرانش
خالی ام چون آسمان شب زده بی اخترانش
خلق، بی جان، شهر گورستان و ما در غار پنهان
یأس و تنهایـــی ِ من، مانند لوط و دخترانش
پاره پاره مغربم، با من نه خورشیدی، نه صبحی
نیمــی از آفاقــم اما، نیمه ی بـــی خاورانش
سرزمین مرگم اینک، برکه هایش دیدگانم
وین دل توفانی ام، دریای خون بی کرانش
پیش رویم شهر را بر سر سیه چادر کشیده
روسری هــای عــزا از داغ دیـده مادرانش
عیب ازآنان نیست من دل مرده ام کزهیچ سویی
در نمــی گیرد مرا، افســـون ِ شهـر و دلبرانش
جنگجویــــی خسته ام بعد از نبــــردی نابرابر
پیش رویش پشته ای از کشته ی هم سنگرانش
دعوی ام عشق است ومعجز شعر وپاسخ طعن وتهمت
راست چـــون پیغمبری پرو در روی ناباورانش
حسین منزوی



 
Post a Comment

Archive:
February 2002  March 2002  April 2002  May 2002  June 2002  July 2002  August 2002  September 2002  October 2002  November 2002  December 2002  January 2003  February 2003  March 2003  April 2003  May 2003  June 2003  July 2003  August 2003  September 2003  October 2003  November 2003  December 2003  January 2004  February 2004  March 2004  April 2004  May 2004  June 2004  July 2004  August 2004  September 2004  October 2004  November 2004  December 2004  January 2005  February 2005  March 2005  April 2005  May 2005  June 2005  July 2005  August 2005  September 2005  October 2005  November 2005  December 2005  January 2006  February 2006  March 2006  April 2006  May 2006  June 2006  July 2006  August 2006  September 2006  October 2006  November 2006  December 2006  January 2007  February 2007  March 2007  April 2007  May 2007  June 2007  July 2007  August 2007  September 2007  October 2007  November 2007  December 2007  January 2008  February 2008  March 2008  April 2008  May 2008  June 2008  July 2008  August 2008  September 2008  October 2008  November 2008  December 2008  January 2009  February 2009  March 2009  April 2009  May 2009  June 2009  July 2009  August 2009  September 2009  October 2009  November 2009  December 2009  January 2010  February 2010  March 2010  April 2010  May 2010  June 2010  July 2010  August 2010  September 2010  October 2010  November 2010  December 2010  January 2011  February 2011  March 2011  April 2011  May 2011  June 2011  July 2011  August 2011  September 2011  October 2011  November 2011  December 2011  January 2012  February 2012  March 2012  April 2012  May 2012  June 2012  July 2012  August 2012  September 2012  October 2012  November 2012  December 2012  January 2013  February 2013  March 2013  April 2013  May 2013  June 2013  July 2013  August 2013  September 2013  October 2013  November 2013  December 2013  January 2014  February 2014  March 2014  April 2014  May 2014  June 2014  July 2014  August 2014  September 2014  October 2014  November 2014  December 2014  January 2015  February 2015  March 2015  April 2015  May 2015  June 2015  July 2015  August 2015  September 2015  October 2015  November 2015  December 2015  January 2016  February 2016  March 2016  April 2016  May 2016  June 2016  July 2016  August 2016  September 2016  October 2016  November 2016  December 2016  January 2017  February 2017  March 2017  April 2017  May 2017  June 2017  July 2017  August 2017  September 2017  October 2017  November 2017  December 2017  January 2018  February 2018  March 2018  April 2018  May 2018  June 2018  July 2018  August 2018  September 2018  October 2018  November 2018  December 2018  January 2019  February 2019  March 2019  April 2019  May 2019  June 2019  July 2019  August 2019  September 2019  October 2019  November 2019  December 2019  February 2020  March 2020  April 2020  May 2020  June 2020  July 2020  August 2020  September 2020  October 2020  November 2020  December 2020  January 2021  February 2021  March 2021  April 2021  May 2021  June 2021  July 2021  August 2021  September 2021  October 2021  November 2021  December 2021  January 2022  February 2022  March 2022  April 2022  May 2022  July 2022  August 2022  September 2022  June 2024  July 2024  August 2024  October 2024  May 2025  August 2025  September 2025  October 2025  November 2025  December 2025