آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Monday, July 23, 2018
فک کنم «مود»م داره تاب میخوره. چرا؟ زیرا در حالی که از مانیکور و ماساژ برگشته بودم و قرار مهم کاری داشتم، در حالی که آقای ر داشت پروپوزالش رو شرح میداد برای پروژهی پایین، و در حالی که دارم یه قرارداد مهم دیگه میبندم و این یعنی گسترش کار در مقیاس سه برابر، یه هو با خودم فکر کردم اگه دخترک نبود، یا اگه اینهمه به من وابسته نبود، میرفتم از لبهی پنجره، بالا و خودمو مینداختم پایین و اصن به من چه که بخوام به اینهمه دیتیل فکر کنم و به اینهمه تعهد و اینهمه پلن و اینهمه کار. اصن کی گفته باید هی احساس وظیفه کنم که فلان کار فرهنگی رو انجام بدم فلان پروژه رو استارت بزنم از فلان پتانسیل استفاده کنم. من که زندگیمو کردهم و تا جایی که میتونستم هم بهم خوش گذشته، دیگه چیو قراره تجربه کنم که نکردهم؟ لذا بسه دیگه. اگه دخترک نخواد یه عمر به صحنهی مرگ مامانش فکر کنه، میرم از لبهی پنجره بالا و خودمو میندازم پایین و باقیش دیگه به من چه.
به جاش اما آقای ر که رفت، رفتم یه پیمانه ماش خیس کردم و دو پیمانه برنج. کمی بعدتر، پیاز تفت دادم با ماش نیمپز و زردچوبه و زعفرون و پاپریکا و فلفل قرمز. ازونور چند تیکه مرغ تفت دادم تو روغن با ادویه و فلفل، بهش دو حبه سیر و سه تا پیاز ورقهشده و یه مشت آلو و دو سه تا هویج خردشده و دو سه تا سیبزمینی خردشده اضافه کردم با نمک و زعفرون، زیرشو کم کردم با آب خودش بپزه. برنج خیسخورده رو ریختم تو مخلوط ماش و پیازداغِ مفصل، و گذاشتم دمپختک شه.
خونه رو بوی غذا برداشته بود و من به لاکهای سفید و مشکی دست و پام خیره شده بودم و از برق لاک مشکیم هی خوشم میومد. کاش لااقل یه سلکشن موزیک داشت پخش میشد که مجبور نباشم بزنم بره جلو. هزار تا آیتم تو مغزم باید حل و فصل میشد و باید هزار تا تصمیم مهم و غیر مهم میگرفتم و به ملت ابلاغ میکردم و از زندگی متنفر بودم و از داشتن اینهمه مسئولیت متنفر بودم و مهمتر از همه از اون ماجرای لعنتی که نمیتونم حالاحالاها از عهدهش بربیام و از شرش خلاص شم متنفرتر بودم و حتا حضور پولانسکی و دخترک و کار مورد علاقهم، و حتا ماشپلویی که برای اولین بار داشتم تو زندگیم میپختم، و حتا سوشیای که تو یخچال بود، و حتا پسرک عزیزم که یحتمل از خبر مردن من به اندازهی دخترک داغون نمیشه، هیچکدوم اینا نمیتونست ذهنمو از فکر کردن به لبهی پنجره منحرف کنه.
کاش یکی اسپانسرم میشد یه ماه برم تو اون دهکدههه لب مرز سوئیس. یه جای دشتطور بدون پنجرهای تو ارتفاع.
|
|
Comments:
دخترک میخونه اینجا رو؟ نترسه؟ فکر کردن بهش هم براش آزاردهندهس. مدام توی استرس زندگی میکنه اونوقت...
Post a Comment
|