آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Friday, June 12, 2026
چشم باز کردم دیدم مدتیه دارم به جای لاته، امریکانو سفارش میدم. با خودم فکر کردم شت، شدم مثل این آمریکای شمالیها. من همیشه آدم لاته بودم، یا فوقش کورتادو. کلاً هم که قهوه رو به خاطر طعم و حالش دوست دارم، نه کافئینش. دوست دارم برم بشینم تو یه کافهی کوچیک و خوشگل، یه قهوه با یه چیزی سفارش بدم و بشینم به معاشرت، یا به نوشتن، یا به کتاب خوندن. اینجا دقت کردم دیدم آدما میان یه قهوه سفارش میدن، میشینن میخورن، و تموم شد میرن. لیترالی میان قهوه بخرن بخورن برن، نه که مثل ما ساعتها معاشرت کنن تو کافه.
امروز، رفته بودم اسپا. بعدش رفتم مانیکور پدیکور، پیش Ann. ازم پرسید همون رنگ همیشگی؟ گفتم آره. گفتم البته شاید پامو آبیای چیزی زدم. گفت اوهو، چه عجب. چند ساعت قبلش آندرهآ ازم پرسیده بود همون ماساژ همیشگی؟ گفته بودم آره.
حواسم به این جلب شد اینقدری توی این شهر زندگی کردی که آندرهآ و ان سلیقهت رو بدونن. به نظرم هم بامزه اومد هم اوه. ان ازم پرسید اینجا که کارت تموم شد چیکار میکنی بقیهی این روز آفتابی زیبا رو؟ تیپیکال اسمال تاک کانادایی. از اسمال تاک متنفرم. به نظرم خیلی بیمعنیه. جوابت همیشه تیپیکاله، نه واقعی، و واقعی هم باشه برای کسی مهم نیست. اینا اما عاشقشن. گفتم میرم لب ساحل. میرم اون کافههه که روبروی دریاست، یه قهوهای چیزی بخورم و یه خرده کتاب بخونم زیر آفتاب. گفت Small Victory منظورته؟ گفتم آره. گفت کراسان و چیزکیک پشنفروت اونجا عالیه. گفتم آره. مزهی بهشت میده. مکالمههه به نظرم بامزه اومد. انگار دارم راجع به رانشه -کافهی مورد علاقهم تو خیابون ایرانشهر- حرف میزنم. رفتم «پیروزی کوچک». شلوغ بود. تا یه ذره آفتاب میشه، کل مردم میان تو کافه رستورانها. جماعت آفتابندیده! یه امریکانو سفارش دادم با یه کراسان. دلم میخواست بشینم بیرون، ولی تمام میزا پر بود. یه دختره با سگش نشسته بود رو صندلی تابستونیها. کسی سر میزش نبود. ازش پرسیدم منتظر کسی هستی؟ گفت آره، ولی تو هم جا میشی. بشین همینجا. حیفه آدم این صندلیا رو از دست بده. نشستم. سگ دختره چشم دوخت به کراسان. گفتم بهش بدم؟ خندید گفت مجبور نیستی. گفتم آخه داره یهجوری نگاه میکنه که از گلوم پایین نمیره. بد نیست براش؟ گفت بد که هست، ولی از چیزایی که لابهلای چمنا میخوره بدتر نیست. یه تیکه از کراسان رو کندم کوچیککوچیک دادم به سگه. پرسیدم اسمش چیه؟ گفت Django. گفتم هاها، برادران کوئن دوست داری؟ گفت میشناسی؟؟ این شکلی بودم که هانی! چند جمله راجع به کوئنها رد و بدل کردیم و سهم کراسان سگه تموم شد و کتاب «سختپوست» رو از کیفم آوردم بیرون و مشغول قهوه و کتاب شدم. دختره ازم تشکر کرد. گفت موهات چه خوشگله. سگه هم برام دم تکون داد. یه دفعه توجهم جلب شد که شت. نه تنها من بودم که سر حرفو با دختره باز کردم، که رفتم سر میزش نشستم و با سگش معاشرت کردم و بهش کراسان دادم. یعنی چندتا مرحله رو همزمان با هم آنلاک کردم. اولش به نظرم باحال اومد. بعد این شکلی شدم که اوه. چند روز پیشا رضا زنگ زده بود، آنتن نداشتم و جواب ندادم و بعدش یادم رفته بود بهش زنگ بزنم. پرسید چرا زنگ نزدی؟ گفتم اوه، تو کاسکو بودم، دیگه به کل یادم رفت. گفت میری کاسکو؟؟ دیگه شک ندارم که موندنی شدی اینجا. گفتم نه بابا، واسه فلان مدل گوشت و ماهی و کورنفلکس میرم فقط. گفت حالا هر چی. موندگاری هانی. تو دلم گفتم برو بابا. تو دلم گفتم اوه. کراسان این کافه خیلی خوب و تازهست. یه چیزکیک پشنفروت هم داره، که مزهی بهشت میده. از اینکه بشینم رو صندلیهای توی پیادهروش، برِ آب، و زیر سایهبونش کتاب بخونم خیلی خوشم میاد. نزدیک خونهی قبلیمه و هی حال اون روزامو با حال این روزام مقایسه میکنم و هی فکر میکنم چهقدر پیشرفت کردی آیدا. چه عجیب که خودتو اینجوری وفق دادی. سختپوست رو بار دومه که دارم میخونم و چه هنوز جوری که کتاب شروع میشه عالیه: پدر با آخرین باران تابستانی برگشت. کسی نمیشناختش ولی عکسش توی همهی موبایلها بود. زیر عکسها نوشته بودند «بیرون آمدن مُردههای قبرستان رامسر بر اثر باران شدید».
|
|
Comments:
Post a Comment
|