آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Monday, June 29, 2026 شهر غرق در جام جهانیه. شلوغ و زنده و بههمریخته. دیگه به این شلوغی عادت ندارم. دلم میخواد زودتر جام تموم شه و شهر برگرده به همون شهر آروم و یواش و زیبا و خستهای که بود. آرمین میگه اوه اوه، پس اگه برگردی، تهرانو میخوای چهجوری تحمل کنی؟ نمیدونم. الان دیگه خیلی چیزها هست که نمیدونم. برگشتن به تهرانم داره کمکم تبدیل میشه به یه کانسپت. به یه هیولا. اینجا موندنم هم همون. هستما، ولی وصل نیستم؛ وصلهم. جام جهانی تو زندگی شخصی منم رد پا گذاشت. مرد، از در رفت بیرون و رد تنش موند روی ملافهها. برگشتم زیر ملافهها و تا پاسی از روز همونجا موندم. خواب و بیداری. حال خودم رو نمیتونستم تشخیص بدم. اینکه تصادفاً بیای ته دنیا و همین بهانهای بشه که آدمای قدیمیت رو ته این دنیا ببینی، یه اتفاق بامزهست. اتفاقی که در حالت عادی بعید بود برات پیش بیاد. از اون طرف، همون بعید بودنش یه هالهای دور آدم قدیمیت ایجاد میکرد که خودش منبع قصههای زیادی بود. باعث میشد تمام اون عشق، تمام اون رابطه، لای ملافهای از مه پیچیده بشه. آیندهی بعید. هر چیزی که آیندهی بعیدت باشه منبع الهام و خلاقیتت میشه. میتونی تا سالها براش رؤیابافی کنی و ناامیدت نکنه. حتی بهتحققنپیوستن رؤیات هم بخش مهمی از همون عشقه، از همون رابطهست. قایم میشی پشت سنگر زیبا و محکمهپسند «ناتوانی دستهای سیمانی». یه جایی اما، ته یه دنیایی، پشت یه اسم بزرگی به نام جام جهانی فوتبال ۲۰۲۶، یه خرده قصههایی درست میشه که فکرش رو هم نمیکردی. اینجا، این ته دنیا، بخشی از جامعهایه که همهچیز توش راحت و آزاده. دسترسیهاش ممنوع نیست و اتفاقاً امکانات زیادی برای خلاقبودن بهت میده. خلاقبودن تو عشق. خلاقبودن تو رابطه. و درست همینجاست از قضا، که میبینی مرد ایستاده پشت در، مثل تمام بارهای قبلی که ایستاده بود. و میبینی اون سنگر «ناتوانی دستهای سیمانی» دیگه نیست جلوش. و میبینی مرد برهنه ایستاده مقابلت، بیسنگر. و میبینی وقتی اون مانع بزرگی که همیشه پشتش ایستاده بود از میان برداشته میشه، مرد باز هم همونه. میبینی اون مانع، مانعی برای مرد نبوده. صرفاً پناهگاهی بوده برای نخواستنهاش. میبینی چیزهایی هست در زندگی، که مرد «بیش» از این نمیخواد انجامش بده. نه که نتونه، نمیخواد. من؟ من نه که حدس نزده باشمها، اما به این شکل، اینهمه برهنه و بیآرایش، باهاش مواجه نشده بودم. گاهی آدم لازمه هزارها کیلومتر از سیف زونش دور بشه که بیاد، که ببینه «رؤیا»هایی هم هستن در زندگانی، که نه که «نتونن»، «نمیخوان» که محقق شن. این؟ این هم از تبعات دنیای آزاد و جام جهانی و آمریکای شمالیه. |
|
Comments:
Post a Comment
|