آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Friday, June 19, 2026 امروز طی یک حرکت انتحاری رفتم تو گروه همفیلمبینیمون -که هیشکی جز من توشون ایرانی نیست- نوشتم My place is an option too. ادامه دادم که پروجکشن و دیوار خالی بزرگ هم دارم و تازه احتیاجی به بوککردن هم نیست. بعدم ایموجی پاپکورن و دونقطهپی فرستادم. سپس؟ سپس سریع گروه رو بستم و یه نفس عمیق کشیدم و بدینترتیب خودم رو مقابل عمل انجامشده قرار دادم. دوتا از بچهها هم بعد از چند ثانیه واکنش نشون دادن و برام قلب و انگشت تأیید فرستادن. دیگه راه برگشت نداشتم. [بذارین برم یه تیکه گوشت استیک بذارم بیرون برسه به دمای اتاق. و بذارین همینجا اعلام کنم مرگ بر پروتئین. دلم میخواد الان یه تیکه از اون نونسنگکی که تو فریزره رو داغ کنم با پنیر فتا و خیار و گوجهفرنگی حلقهشده و چند پر نعنا. (دلم نمیخواد بنویسم نعناع. نعنا محاورهایِ نعناعه مثلاً.) ولی؟ ولی تو دیماه دوباره رفتم رو دارو و چند کیلو اضافه وزن پیدا کردم و الان که فصل بیکینیه از بدنم خوشم نمیاد و فعلا بدرود سنگکهای توی فریزر و سلام پروتئینهای همواره!] داشتم میگفتم. ماجرا از این قراره که الکس که متولی همفیلمبینیه، این هفته رفته اِل-اِی، تولد پدرش. صبح ماتیاس تو گروه اعلام کرد بچهها میتونم این هفته سالن اجتماعات ساختمونمون رو رزرو کنم بریم اونجا فیلم ببینیم. و من؟ طی یک حرکت انتحاری گفتم خونهی منم هستا، میتونین بیاین پیش من. حالا انتحاریش کجاست؟ من همیشه فکر میکردم زبانم خوبه چون بچهی کانونزبانام و چون هر سفری رفتهم کارمو راه انداختهم. تا؟ تا اومدم اینجا و با «ادبیات کوچه» مواجه شدم. تا متوجه شدم تو کتابا به ما یاد داده بودن در جواب تنک یو بگیم یور ولکام، ولی در واقع تنها چیزی که نباید استفاده کنیم همین یور ولکامه. اینو تعمیم بدین به کل مکالمات روزمره. و متوجه شدم اگه بخوام طبق چیزایی که تو مدرسه و کلاس زبان یاد گرفتهام حرف بزنم، در واقع دارم مثل ذبیحالله منصوری حرف میزنم. اولین باری که الکس منو دعوت کرد به گروه فیلمبینیشون، تا دو سه هفته هی بهونه آوردم و نرفتم، چون که زبان. بعد دیدم تنها راه نجاتم اینجا، معاشرت با آدمهای سینهفیله، و بالاخره یه بار در جواب سؤال الکس توی گروه -که پرسیده بود این هفته کیا میان- منم دستمو بالا بردم. دفعههای اول یه خرده بهم سخت گذشت. نه به خاطر زبان، به خاطر معاشرت با آدمایی که نمیشناختم. اما از هفتهی سوم به بعد، دیدم دارم کمکم بُر میخورم بینشون. کمکم موقع سلام و خدافظی منو هم بغل میکردن یا موقع حرف زدن دربارهی فیلم، من رو هم مخاطب قرار میدادن. یه خردهی دیگه که گذشت، اطلاعات و نقطهنظرهای منو که راجع به فیلمها و کارگردانها دیدن، شدم جزء کسانی که هر هفته باید حرف بزنه و نظرشو بگه. بازم سختم بود، ولی یه روز چشم باز کردم دیدم دارم راجع به تروفو و کوروساوا و زویاگینتسف داد سخن میدم. همچنان اما یه شبایی هم بود که مغزم وسط حرف زدن تعطیل میشد. یه شب داشتم دربارهی فیلم اُردت درایر حرف میزدم، فیلمی که حرف زدن دربارهش به فارسی هم سخته خداییش، چه برسه به انگلیسی. اون وسطا رسیدم به مفاهیم شک و ایمان، و ین و یانگ، و مرغ و تخممرغ، که یههو دیدم «مرغ» یادم نمیاد. فکر کن داری راجع به کیرکگور حرف میزنی ولی مرغ یادت نمیاد. همینو بهشون گفتم که بچهها ذخیرهی انگلیسی مغزم تموم شده و یه کلمهای رو یادم نمیاد. پرسیدن چی؟ گفتم Egg's mom! و ادامه دادم اگه میخواین به حرفام ادامه بدم باید اکانت Proم رو تهیه کنین در غیر اینصورت فردا همین ساعت دوباره بهم سر بزنین. و رفتم نشستم سر جام. یعنی به خاطر یه مرغ، مجبور شدم ده تا جملهی سخت دیگه بگم و در عین حال بامزه هم باشم. اصلاً چرا آدم باید تو یه جمله هم کیرکگور رو استفاده کنه هم مرغ رو! عوضش، همین شبهای فیلم خیلی کمکم کرد که راه بیفتم. الکس که نقطه ضعفمو میدونست، عمداً منو مورد خطاب قرار میداد، که مجبور شم حرف بزنم. بعدنا لیویو و ماتیاس هم اضافه شدن. نه به خاطر زبان، واقعاً دوست داشتن نظراتمو بدونن. یه شبی که فقط من بودم و الکس و لیویو و ماتیاس، و بقیه نیومده بودن، لیویو گفت آخیش، امشب فقط سینهفیلهای اصلی هستیم و میتونیم هر فیلم سختی که دلمون بخواد رو ببینیم. خیلی این جملهش کیف داد. اولین بار بود به صورت طبیعی تو یه مکالمهای به عنوان یکی از اعضای اصلی یک گروه در نظر گرفته شده بودم. حالا؟ حالا چند هفته بعد از اون شب، امروز یههو دستمو تو گروه برده بودم بالا که بیاین خونهی من فیلم ببینین. این یعنی من میزبانم و از همون اول باید با همه معاشرت کنم و فیلم انتخاب کنم و راجع به فیلم حرف بزنم و دیگه پشتم به الکس هم گرم نیست که هر جا یه مفهومی رو نتونم برسونم خواسش بهم باشه و به کمکم بیاد و منظورم رو برسونه. با این حال، اون لحظه مغزم فرمان داد آیدا خودت رو در معرض قرار بده. از پشت الکس بیا بیرون و خودت مستقیم با بچهها مواجه شو. چون میدونم برای اینکه بتونی تو دریاچههای سرد و بسیار زیبای ونکوور شنا کنی، هیچ راهی نداری جز اینکه با سر شیرجه بزنی تو آب. اگه از مچ پا شروع کنی و بخوای یواشیواش بری تو و انتظار داشته باشی بدنت عادت کنه، بدتر زجرکش میشی. [اگه داری نونپنیر میخوری خوشبهحالت.] |
|
Comments:
Post a Comment
|