آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Thursday, August 6, 2026 آقالطیف کیوان رو با ابرو نشون داد و گفت: تنها کسی که برات میمونه و واقعاً دوستت داره همینه. بقیهی این پسرایی که دور و برتن، همه فقط موقع خوشیها اینجان. من چندساله دارم میبینمشون. تنها کسی که وقت ناخوشیهات هم هست و واقعی دوستت داره همینه. آقالطیف بودای زندگی منه. از وقتی خیلی جوون بودم، پیشم کار کرده. تمام خونهها و تمام پارتنرها و دوستها و مهمونهام رو میشناسه. بعداً هم توی ایگرگ گاندی پیشم کار کرد هم توی ایگرگ ایرانشهر و هم هیتو. تقریباً یه عمر. یه وقتایی که میشینه به چای خوردن، یه جملات کوتاهی میگه که پشتش یه عالمه شناخت خوابیده و یه عالمه wisdom. اونقدری که تو زندگیم رو آقالطیف حساب کردهم، وقتای سختی و ناخوشی، رو مامان بابام حساب نکردهم. از اون شب خیلی سال میگذره. خیلی سال. ونکوور. یه بار مریض که بودم، مرجان برام یه بستهی بزرگ آورد داد دم در و رفت. یه شیشه شیر و یه شیشه آبمیوهی طبیعی و باقالیپلو با ماهیچه و میوه و دارو و ویتامین سی. یه بار دیگه، مژده با اوبر برام آبگوشت فرستاد، آبگوشت بدون رب مخصوص مریض، با ترشی و سبزیخوردن و نون سنگک. یه بار هم همین آخریا، که تازه خوب شده بودم، سولماز مهمونی داشت خونهش، من که رفتم دیدم علیرضا داره چند سیخ جیگر کباب میکنه چون که کمخونی. یه بار هم یادمه میم برام چند پرس غذای ایرانی داغ آورد گذاشت دم در رفت، با یه جور ویتامین مخصوص، که غذای آماده داشته باشم و از تخت بیرون نیام. یه بار هم که ته چاه افسردگی بودم، ته ته چاه، پدرام گفته بود میام دنبالت بریم لب آب. گفته بودم نمیام و دیگه جواب نداده بودم. اما اومد و اونقدر اصرار کرد تا آخر سر به اجبار رفتم پایین. رفتیم لب آب. و همون روز، شنا کردن تو اقیانوس، عین یه توت منو نجات داد. و توی دارکترین لحظهی بیماری اخیرم، کامیار بیکه حرف زده باشیم حتی، برام یه اسکرینشات فرستاد. بعد از اسکرینشاتش، زولپیدم خوردم و تخت خوابیدم. یکی یه جای دنیا حواسش بهم بود. اگه واقعاً دربارهی کسی care کنی و برات مهم باشه، بدون اینکه خودش بهت بگه یا ازت بخواد، ازش مراقبت میکنی. بقیهی پیغامها و تعارفها لقلقهی زبونه فقط. |
|
Comments:
Post a Comment
|