آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Saturday, August 8, 2026 ال اومده بود برای ماساژ و اکیوپانچر. گفت اول سوزنها رو میزنم و بعد ماساژت میدم. سوزنها رو که زد، برق اتاق رو خاموش کرد و گفت چشمهات رو ببند و ذهنت رو خالی کن. نور کمرنگی از راهرو میتابید توی اتاق. چشمهام رو بستم و سعی کردم ذهنم رو خالی کنم. نشد. بیقرار بودم. گفتم بیقرارم، میشه جاش یه فیلمی چیزی ببینیم؟ گفت فیلم هم میبینیم. چهجوریه بیقراریت؟ گفتم نمیدونم. صلح رو گم کردهم. غمگین یا مضطرب یا نگران نیستمها. در صلح نیستم. گفت بیشتر توضیح بده. سختم بود. گفت بگو. گفتم احساس میکنم گم شدهم. دیگه پاهام رو زمین نیست انگار. Grounded نیستم. مناسب این جایی که هستم نیستم. اصلاً دیگه مناسب نیستم. لَق میزنم و جایی ندارم که اندازهش باشم. یه سوزن دیگه اضافه کرد به سوزنهای روی سرم. بعد دستش رو گذاشت بالای سینهی چپم. انگار که بهم برق وصل کرده باشن، همونجور که چشمام بسته بود، اشکهام اومد پایین. گفت بیشتر بگو. با صدای خونسرد و آروم بیشتر گفتم و بیشتر اشک ریختم. با اون یکی دستش یک حبهی درشت اشک رو نرسیده به گوشم پاک کرد و گفت چه خوبه که میتونی گریه کنی. تا حالا ندیده بودم گریه کنی. دست چپش رو عمیقتر فشار داد بالای سینهم. حرفهام عمیقتر شد. انگار شیرجه رفته بودم درون خودم و داشتم هر چی گِل و لای اون پایین بود رو میاوردم بالا. میاوردم رو سطح. گفت I hear you. گفتم خودت داری میگی یا ژپتوی (مخفف چت جیپیتی) درونته؟ گفت یو نو آی هیر یو. میدونستم میفهمه چی میگم. تا وقتی دستش روی سینهم بود حرف زدم. یه جاهایی ساکت میشدم. اما باز بیکه چیزی بپرسه شروع میکردم به حرف زدن. یه موج عجیب از زیر دستش شروع میشد و لابهلای تمام سوزنهای روی تنم منتشر میشد و گِل و لایهای اون پایین رو میاورد روی سطح. گفت وقتشه جلسات چهارشنبهی مدیتیشن رو بیای. گفتم با Nico؟ گفت آره. گفتم میام. نیم ساعت بعد دیدم نیکو اددم کرده تو یک گروه. تو گروه مدیتیشنش. ال بهش پیغام داده بود همون موقع. چندماه پیشا، یه روز صبح زود بیدار شدم غلت زدم اون طرف تخت، دیدم ال بیداره و داره به یه چیزی گوش میده. پرسیدم چی گوش میدی؟ تلفنشو گذاشت رو اسپیکر. یه دختره داشت حرف میزد و یه پسره، با یه صدای بم و خیلی شمرده، هرازگاهی ازش یه سؤال میپرسید و بحث رو هدایت میکرد. حرفای دختره که تموم شد، پسره شروع کرد به حرف زدن. صداش بم بود و انگلیسیش ساده و شمرده بود و حرفاش... آخ که حرفاش. چشمهام رو بستم و گوش دادم. نفهمیدم چهقدر زمان گذشت. یه جایی چشمها رو باز کردم و دیدم آفتاب زده بیرون. دیدم ال دستش رو لغزوند زیر سرم و آروم ازم پرسید خوبی؟ خوب بودم. گفتم چی شد؟ گفت به نظر میومد هیپنوتیزم شدی. هیپنوتیزم؟ یه فاز عجیبی رو تجربه کرده بودم. زمان و مکان رو به کل از دست داده بودم و رفته بودم توی عمق صدای پسره. گفتم این چی بود من گوش کردم؟ کی بود این پسره؟ گفت Nico. |
|
Comments:
Post a Comment
|