آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Sunday, August 9, 2026 روز عجیب و سختی رو گذروندم. با احساسات متفاوتی دست به گریبان بودم. انگار اون گل و لایهایی که اومده بالا، تصویر جدیدی جلوی روم گذاشته. مهندس پیغام داد بیا بریم اسکوامیش یا ویستلر، تو دریاچه شنا کنیم. نمیتونستم. گفتم عوضش میای بریم وایت راک، Dubai Chocolate Strawberries بخوریم؟ گفتم از صبح دارم از فکر اون توتفرنگیهای تر و تازهی آغشته به دوبای چاکلت درنمیام و واقعاً به لحاظ جسمی و روحی بهش نیازمندم. طفلی گمونم غافلگیر شد. نه نگفت اما. گفت میام هانی. مهندس هیچوقت نه نمیگه بهم. از اون رفیقای پایه و همراهه. قسمت سخت روزم که تموم شد، اومد دنبالم و راه افتادیم بریم یه شهر دیگه توتفرنگیِ آغشته بخوریم برگردیم -سلام کروسان بادام، سلام کتی-. به دختره که خونهش اونجاست هم پیغام دادم اگه برنامهای نداره بیاد کافه ببینیمش. آزاد بود. یه ساعتی تو کافه نشستیم و سپس رفتیم لب اسکله قدم زدیم و من هر چی دلم خواست خوردم -حتی ازین ساندویچ کثیف دکهایها- و یه کم حالم بهتر شد. یه روز سبک و ساده. برگشتنه تو جاده، حرف رابطه شد و پارتنر و این که دیگه تو سن ما و تو کشور غریب خیلی سخته آدمی رو پیدا کنی که با مختصات تو بخونه و اینا. مهندس گفت من که دیگه اهل رابطه نیستم، بیخیالش شدم. ترجیحم همین مدل زندگیایه که الان دارم. گفتم ا، یعنی اگه من بخوام حاضر نیستی با من بری/بیای تو رابطه؟ خیلی طبیعی و در لحظه و بیفکر، بیکه حتی نگاهشو از جاده برداره گفت معلومه که حاضرم. قند تو دلم آب شد. گفتم نمیترسی رفاقتمون از دست بره؟ گفت عوضش تا اون موقع که از دست نرفته، شک ندارم کلی خوش میگذره. يادم افتاد پریشبا پای تلفن میم گفته بود و تأکید هم کرده بود که آب دستته بذار زمین و با یه آدم امنت برو فلان دراگ-پارتی. گفته بودم دلت خوشه شمامها، آدم امن ندارم اینجا که. گفت لازم نیست باهاش تو رابطه باشی که خره. یه آدم آروم و نرم و مچور که خیالت راحت باشه هست و تو رو بلده و از عهدهی رتقوفتقت برمیاد و بغل امن داره. همون لحظه مهندس اومد تو ذهنم. فکر کردم تنها آدمی که همهی اینا رو با هم داره و میتونم جلوش به تمامی خودم باشم مهندسه. اون شب هیچی نگفتم بهش. امروز اما اونقدر در لحظه و بیمکث گفت، اونقدر آروم و مطمئن گفت که یاد اون شب خودم افتادم و قند تو دلم آب شد. |
|
Comments:
Post a Comment
|