آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Thursday, August 20, 2026 امروز پست هفتاد و سوم از هشتاد روزه، که چون یه هفته غایب بودم قاعدتاً روز هشتادمه از هشتاد روز. هشتاد روزه داریم کموبیش هر روز مینویسیما. فکرشو نمیکردم. حالا به عنوان سرگرمی آخرین روز چلهی دوم، بیاین هر کدومتون یه پست دربارهی دغدغهی امروز من بنویسین و از تجربهی شخصیتون بگین: که؟ که قشنگانم، وقتی میخواین به یه پسری محترمانه بگین من ازت خوشم میاد، ولی سکشوالی برام جذاب نیستی، چگونه بگیم که طرف اینسکیور نشه و ضمناً رفاقتمون هم بمونه سر جاش؟ و آیا خودتون هم در این وضعیت قرار داشتین؟ که کسی بهتون بگه تو دوست خوب و قشنگ منی ولی دلم نمیخواد باهات بخوابم؟ مخصوصاً آقایون جمع هم بیان بگن چه حسی بهشون دست میده اگه اینو بشنون؟ یا دوست دارن چگونه بشنون که ایگوشون خدشهدار نشه؟ و اینکه چی میشه که بخوان به یه زن اینو بگن. . تجربهی شخصی من: تجربهای که من تو ایران داشتم با اینجا خیلی فرق میکنه. ایران که بودم، آدمایی که باهاشون معاشرت میکردم اغلب جذاب بودن. و کم پیش میومد بخوام به کسی مشخصاً بگم نمیخوام باهات بخوابم. شاید چون مدل روابط و مهمونیها جوری بود که دستمون باز بود اینو در رفتار نشون بدیم. البته همین الان که دارم اینو مینویسم، مواردی یادم میاد همن اواخر، که سختم بود به طرف بگم من فقط تو رو واسه رفاقت میخوام نه سکس. از بخت خوش، وسط اون سختیها اومدم کانادا و دیگه کار به شفافسازی نکشید. اینکه کسی بهم بگه من تو رو فقط برای رفاقت میخوام رو یادم نمیاد، به جز یه مورد. یه پسره بود که ازش خوشم میومد و فیزیکش برام جذاب بود. باهاش شروع کردم معاشرت هدفمند کردن، اما همهش در سطح فلرت باقی میموند و پیش نمیرفت. حتی چند بار تو مهمونیهام دعوتش کردم خونهم. همه رو میومد و خوشمشرب بود و فلرتبک هم میکرد، ولی همونجا باقی میموند. مثل بقیهی مهمونا خیلی شیک خداحافظی میکرد میرفت. حسم چی بود؟ تقریباً برام مسجل بود که طرف همجنسگراست، وگرنه مگه میشه اینقدر شفاف باهاش تیک بزنم و هیچ واکنشی نشون نده؟ -بله، سطح اعتماد به نفسام از خودم- تا اینکه یه شب، عاقبت به مدد مهمونیِ دیروقت و علف و رهاییای که من روی علف دارم، خیلی دستبهعصا ولی واضح و مشخص، بهش اپروچ کردم (رسیدم؟ مزاحم شدم؟ دست زدم؟ چی بگم به فارسی؟) و دیدم اِ، اتفاقاً چه پایهست و دیدم اِ، اصلاً به نظر نمیاد همجنسگرا باشه. عاقبت پس از چندماه تلاش بیوقفه و باوقفه، رفتم مرحلهی بعد. یه خرده که رابطه پیش رفت و رودروایستیم باهاش تموم شد، همهی تلاشهای قبلیمو به روش آوردم و گفتم شما که اینقدر زیبا و پایه و باکمالاتی، فازت چی بود اینقدر کش دادی ماجرا رو؟ خندید گفت اگه کش نداده بودم که الان مصرفم کرده بودی گذاشتهبودیم پشت در. گفت ولی از شوخی گذشته ازت میترسیدم. به نظر خودم از لیگ تو خارج بودم و میترسیدم بیام طرفت ریجکتم کنی. گفتم وا، مشخصاً داشتم باهات تیک میزدم که. گفت به نظرم میومد از اینایی که برای تفریح تیک میزنن، ولی پاش که بیفته آدمو میشورن میذارن کنار. گفت البته هنوزم خلافش بهم ثابت نشده. هیچوقت دوستپسرم نشد و دوستدخترش نشدم. اسم نذاشتیم روی «رابطه»مون. ولی اغلب با هم بودیم. تو تمام مهمونیها، معاشرتها، سفرها. یه بار هم که ممکن بود بخوام با یکی دیگه بخوابم و نمیدونستم ناراحت میشه یا نه، ازش پرسیدم الان ما چه نسبتی داریم با هم؟ گفت برا چی میخوای روی چیزی که اینقدر داره خوب جواب میده اسم بذاری؟ بذار همینجوری که هستیم بمونیم. دیدم اوه، چه خفن. ازش خوشمتر اومد و دو سال و نیم همونجوری تو یک پارتنرشیپ بیاسم موندیم. که تموم هم نشد. فقط من اومدم کانادا. حالا اینا رو گفتم که بگم اگه این مورد به رابطهی سکشوال نمیانجامید، شک ندارم بخشی از اعتماد به نفسم رو از دست میدادم. جدی برام یه علامت سؤال بزرگ شده بود که اگه همجنسگرا نیست، چرا نمیخوابه باهام! تو کانادا اما وضع فرق کرد. اغلب مردهای ایرانیای که باهاشون معاشرت میکردم، وقتی مشخصاً بهشون میگفتم که تو سکشوالی برام جذاب نیستی اما دوست دارم دوست باشیم با هم، اکثریت قریب به اتفاق، منو از گزینهی کافه-سینما-رستوران-رفتنهای مدامشون گذاشتن کنار. هفتهای دو سه بار تلفن و معاشرت تبدیل شد به نهایتاً ماهی یکی دو بار. معاشرت با مردهای غیر ایرانی هم که کلاً ژانرش فرق میکنه برام. اغلب از دیتینگ اپ شروع شده و بعد به دوستی و رفاقت انجامیده. یعنی اون جذابیت سکشوال از اول وجود داشته. کسی هم که جذاب نبوده برام رو کلا نگه نداشتم در دایره. چون که حوصله ندارم به زبان انگلیسی دو سری انرژی مصرف کنم! مگر اینکه طرف سینهفیل واقعی باشه، که اونم سرنوشت یکیشونو دیدیم چند شب پیش. -سلام دایناسور- برعکسش اما -اینکه یه مردی نخواد باهام بخوابه- یه بار اینجا پیش اومد برام. اونم اولاش اینجوری بودم که به گرایش جنسیش شک کردم. بعد که مطمئن شدم استریته، برام به شدت سؤال شد که پس چرا معاشرتت رو اینقدر در چارچوب نگه میداری باهام. و البته به صورت سؤال هم باقی موند. هرگز نپرسیدم ازش، چون هم آکوارد بود برام، هم اصلاً حاضر نبودم روی دوستیمون ریسک کنم. تا اینکه الان که دیگه خیلی صمیمی شدیم، چند بار تلویحاً -و نه هرگز به صورت مستقیم- برام توضیح داده من با آدمی که رفاقتش برام خیلی مهم باشه نمیخوابم، چون معتقدم اون رابطه دیر یا زود از دست میره، اما اون رفاقته برای من خیلی مهمتر از سکسه. یه فاز «دوست داشتن از عشق برتر است»طور. -سلام دکتر شریعتی- اوایل اینو که میگفت فکر میکردم میخواد سوسکی مدل معاشرتش باهام رو توجیه کنه که قلبم نشکنه. چون من خودم جزو خدایگان فرندز وید بنفیتسام و یادم نمیاد رفاقتی رو به خاطر سکس به هم زده باشم. الان اما، بعد از دوسالونیم معاشرت بیوقفه و مدام، حس میکنم حرفش واقعی بوده. و واقعاً الان خیلی خوشحالم که باهاش نخوابیدم و رفاقته اینقدر امن و عمیق مونده. اما ته دلم نمیتونم بگم هم که اعتماد به نفسم -لااقل تو اون مقطع- خدشهدار نشد. چهقدر حرف زدم! حالا اما امروز، طی یک مکالمهی تلفنی، مواجه شدم با اینکه همچنان -با نیمقرن تجربه- چه سختمه به یه دوست صمیمی بگم دوستت دارم ولی خوابم نمیاد باهات. بیاین بگین چه جوری بگم که رفاقته از دست نره. پینوشت. مشکل من اتفاقا این نیست که نگران باشم به خاطر سکس رفاقتم به هم بخوره. رفاقته به هم نخواهد خورد واقعاً. مشکلم اینه که اصلا این آدم منو ترن آن نمیکنه. هورمونهام با دیدنش یک سانت هم از جاشون تکون نمیخورن و همینجور با خمیازه نگاش میکنن که پس کی میری بگیریم بخوابیم. این که مستقیم بهش بگم تو برام ترن آن نیستی سختمه. چون یه فاز دون ژوانطور هم داره. |
|
Comments:
Post a Comment
|