آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Friday, August 28, 2026 اومدم اینور بنویسم. دلم نمیخواست تو اسپاتلایت باشم. دلم میخواست مثل اون روز ظهر، میم میومد دنبالم و بغلم میکرد و میگفت نترس، من اینجام. دلم میخواست آخر شبا، پتو رو بده بالا، که بیا بغلم. که مثل قاشق بغلم کنه و تنها مردی باشه که بتونه تا صبح تکون نخوره و تو بغلش نگهم داره. دلم میخواست مثل اونوقتا، هروقت معذب میشدم دستش بیحس بشه و غلت میزدم برم طرف خودم، اون یکی دستشو بندازه دورم و برم گردونه تو بغلش، بچسبونتم به خودش، یه جوری که انگار خیلی دوسم داره. این روزا، این وقتایی که دستم به هیچجا بند نیست و ترسیدهم، گاهی برای اینکه اضطراب صبحگاهیم از بین بره، بیدار که میشم همونجا از زیر پتو باهاش ویدئوکال میکنم. میفهمه. ساعتها گوشی رو نگه میداره و باهام حرف میزنه. عین اون شب نصفشب که از مهمونی خونهی حامد برگشته بودم و یادم نمیاد چی زده بودم که یه فاز ترس و توهم شدید داشتم، زنگ زدم بهش، تهران نبود، ولی اونقدر پای تلفن بیدار موند و ویدئوکال کرد باهام، که ترسم بریزه و خوابم ببره. اتفاقهایی که توی این مدت برام افتاد، تقریباً تکلیفم رو با خودم روشن کرده. دیگه میدونم چی میخوام و باید کدوم مسیر رو انتخاب کنم. انگار تمام این تعلیق رو لازم داشتم که به اینجا، به امروز برسم. باید سه ماه آینده رو فولتایم وقت بذارم روش. این وسط ولی، دلم واسه یه ارتباط انسانی واقعی تنگ شده. یه بغلی که نخواد تهش به سکس ختم شه. یه بغلی که انگار واقعنی دوسم داره. |
|
Comments:
Post a Comment
|