و کامیار -آن وقتها- نوشته بود:
وقتی یک برش عمدهی زندگیات را همراه با کسی، یا در تمنای بودنش، یا التهاب خواستنش، یا انگار کن حتی در اضطراب نبودنش طی کرده باشی، دیگر برای همیشه در هم باقی میمانید. من باورم شده است وقتی قصه به اینجا میرسد، آدمها در یکدیگر باقی میمانند. و این ماندن چیزیست غیرِ دوستی. چیزیست غیرِ خواستن، غیرِ عشق.سایهایست از همهشان و در عین حال هیچ کدامشان.
حالا یکجورهایی انگار یقین دارم که تا دوردستها من در تو باقی میمانم و تو در من باقی خواهی ماند. ناگفته پیداست که نه شور عاشقانهای مانده دیگر -که همه را یکبهیک، با وسواس، تیشه بر ریشهاش کوباندهای و کلنگ بر کنگره- و نه دیگر دلگرمای دوستیای -که رفاقت، همه به گاهِ حرمت نگاهداشتن بود- و نه خواستنای مانده که آغوشِ گشاده داشتناش به پاسخ، در اِزا بود همیشه و هست و نمیمانَد لاجِرَم.
در این میانه، آنچه از من باقی مانده با تو، چشمهاییست بیفروغ، که رقتانگیزی را تاب نباید که بیاورد انگار.
در تو اما باقی خواهم ماند تا بسیار. در من اما باقی خواهی ماند تا دوردست. چیزی مثل انگشت سوم از پای چپ یا دوم از پای راست. جراحتش همهی خوش و حواست را طلب میکند و نالانت میکند و بیتاب و قرار. به تماشا امادل و دست را میبریم و چشمان آراسته را و دستان پرنوازش را...