آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Saturday, August 15, 2026 تو راه برگشتن از کوه، پشت چراغ قرمز پل Lions Gate، بودیم، فام خورشید پخش شده بود روی ماشین و مثل طلا میدرخشید. مرد گفت اگه بیست سال پیش، بهت میگفتن بیست سال بعد یه روزی اواسط تابستون با من نشستی تو ماشین، پشت چراغ قرمز، داریم از Cypress Mountain برمیگردیم و خورشید درخشان و خیابون زیبا و جنگلیِ ونکوور جلوی رومونه، باور میکردی؟ بیست سال پیش چرا، اگه کسی همین سه سال پیش هم اینو بهم میگفت، مطمئناً عاقلاندرسفیه نگاش میکردم. حتی نمیتونستم هیچ تصوری ازش داشته باشم. مرد رو از ۲۵ سال پیش به واسطهی همین وبلاگ میشناسم. از نسل اولیهای وبلاگستانه. همون سالها رفت کانادا، ولی رفیق موندیم و در ارتباط بودیم با هم. حالا امروز، دیدن مرد اتفاق عجیب قصه نبود. اینکه من و مرد بعد از ظهر یک روز عادی نشسته باشیم توی ماشین، پشت چراغ قرمز پل لاینز گیت، که خورشید داره غروب میکنه و هر کدوم داریم میریم خونهمون، این توی ونکووربودنه این روزمرههه این عادیبودنه، این ترکیب به تمامی خودش یه اتفاق عجیبه. اگه منو بشناسی یا تنفر من از مهاجرت رو بشناسی یا گارد ویژهای که نسبت به کانادا داشتم رو بدونی، دیگه حتی گزینهی کدوم مرد یا کدوم شهر هم فرقی برات نمیکنه. که یعنی هر جا دیدی زندگی به آخر رسیده و دیگه نمیتونی کاریش کنی، به این فکر کن ممکنه سه سال بعد تو ماشین یه رفیق قدیمی تو ونکوور نشسته باشی و منتظر باشی چراغ سبز شه برسی روی پل و درخشش خورشید روی اقیانوس آرام رو تماشا کنی. زندگی چیز شگفتانگیزیه. |
|
Comments:
Post a Comment
|