آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Sunday, October 16, 2011 این میان اما، حکایت «مامان» حکایتِ دیگریست. حضور مامان در زندگیِ من، از حضور فیزیکیاش جدا شده دیگر. دور یا نزدیک بودنش چیزی را عوض نمیکند. مامان نه حذف میشود، نه اضافه. «مامان» طی این سالها تبدیل شده است به یک کانسپت، به یک حضور قاطعِ بیتخفیف. زنی که در من است، حالا نگرانِ مامان است. در تمامِ لحظههای این زن، مادری ایستاده بیحرف، در چارچوب، با نگاهی سرزنشگر، که بلد است از هر رفتار من نکتهای چیزی بکشد بیرون، و مرا بدهکار کند به عالم و آدم. مامان با هنرمندیِ تمام بلد است تمام لحظههای سرخوشیِ مرا سرکوب کند. در محضر عدلِ مامان، من همیشه محکومم. سهشنبه، از درِ آن دفتر کذایی که آمدم بیرون، نشستم روی پلههای پاگرد ساختمانِ کناری. نفس عمیق کشیدم. گوشی را برداشتم زنگ زدم به مامان. برنداشت. اساماس دادم به دو سه رفیقی که ممکن بود برایشان جالب باشد اتفاق. نوشتم: دان. دوباره زنگ زدم به مامان. برداشت. ماجرا را برایش تعرف کردم، در دو سه جمله، خوشحال و پر آب و تاب، عین دخترهای هیژده ساله. لحن مامان عوض شد. شد از آن لحنهای همیشگیِ عاقلِ ملامتگر. از آن لحنها که همیشهی خدا یک جای کار من ایراد دارد توش. گفت نمیداند واقعن باید خوشحال باشد یا ناراحت. گفت نمیداند بلاهبلاه و من کمکم گوشهایم داغ شد و شروع کردم حرفهایش را نشنیدن و بغض پیچید توی گلوم و گفتم که توی تاکسی نمیشود حرف بزنیم و گوشی را قطع کردم و اشکهایم سرازیر شد، همانجا که نشسته بودم، روی پلههای پاگرد ساختمان کناری، درست چند دقیقه بعد از آن نفس عمیق. هنوز هم که به آن لحظهی کوتاه سهشنبه فکر میکنم، اشک جمع میشود توی چشمهام. همین حالا هم. در من زنی هست که از مادرش چیزی به دل گرفته، تمام این سالها، که آرزو میکند کینه نباشد. در من زنی هست که سایهی «مامان»، سایهی نگاه سرزنشگرِ مامان روی تمام لحظههایش سنگینی میکند. در من زنی هست آرام و بیحرف، بیگِله و شکایت، که یک روز، آخرهای یک تابستان داغ، حوالی بیستسالگی، از خانهی مامان آمد بیرون و دیگر هرگز به آن خانه بازنگشت. Labels: untoldS |
|
از میانِ چیزهای مختلفی که آزارم میداده، بزرگترینهاشان را حذف کردهام از زندگیم، کم و بیش، با چنگ و دندان. تا جایی که توانستهام، تا جایی که شده. دو سالِ گذشته را به حذف و اضافه گذراندم. حذفِ آدمها و موقعیتهایی که مرا معذب میکرد، مرا به دروغگویی و پنهانکاری وا میداشت، از من آدمی میساخت که نبودم. اضافه کردن چیزها و آدمهایی که در کنارشان خوبم. مرا همینجور که هستم پذیرفتهاند و حضورشان دلپذیر و خوشایند است برایم. هنوز اما، گاهی وقتها، وقتِ زدنِ حرفی، انجام دادنِ کاری، ناخوداگاه سایهی ابرِ سیاه مینشیند روی شانههام، در کسری از ثانیه. یادِ نگاه خیرهای میافتم که مرا قضاوت میکند، بیوقفه، مدام. بعد، با کمی تلاش و تمرکز، به خاطر میآورم زندگیام را ابرزدایی کردهام و نفسی به راحتی میکشم. هنوز اما حذفهای زندگی ملکهی ذهنم نشده. هنوز بابت بسیاری از لحظات کوچک، زنی در من هست که مضطرب میشود، که احساس گناه میکند، که خود را در معرض قضاوتِ «دیگری» قرار میدهد و از همان منظر به محاکمهی جُرمِ هنوز-ناکردهی خود مینشیند. سالها باید بگذرد به گمانم، که این زن نگرانی که در من است آرام بگیرد. Labels: untoldS |