آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Sunday, February 25, 2018 صبح زود برای شنا کردن زدم بیرون، این شهر فقط صبح خیلی زود جای من است و من هم چون همیشه سحرخیزم حتی برای خرید کردن هم صبح زود بیرون میروم و آن قدر توی خیابانهای خالی بالا و پایین میکنم تا مغازهها باز شوند. روزهای تعطیل و نیمه تعطیل هم در آن ساعت صبح فقط من هستم و کارگران روزمزد و پیرزن پیرمردها و گربههای گرسنه. توی ایستگاه یک ربع منتظر اتوبوس بودم و همان موقع پیرمردی آمد نشست کنارم و سیگارش را روشن کرد من هم بلند شدم رفتم دورتر که دود سیگارش بهم نخورد، از وقتی سیگار را به روش خودم ترک کردهام دیگر تحمل دود سیگار بقیه را ندارم. باران نمنم شروع شده بود و من هم که به هوای بهار شدن کت نازکی پوشیده بودم کمی خیس شدم و بعد سردم شد، چند بار توی سرم تکرار کردم "برو بیرون ایستگاه سیگار بکش تا منم بارون نخورم" ولی صدایی از دهانم خارج نشد، فکر میکردم شاید سیگار نکشیدن توی ایستگاه اتوبوس قانونی داشته باشد ولی در آن لحظه من نه میخواستم پیرمرد را با قانون آشنا کنم و نه میخواستم به یک آدم هفتاد هشتاد ساله چیز یاد بدهم پس همان طور خفه ماندم تا پیرمرد در آرامش سیگارش را توی ایستگاه اتوبوس بکشد و من هم در آرامش نادیده گرفته شدن زیر باران خیس شوم. قبلا که بیشتر وقتم را به جنگیدن میگذراندم فاصله جملهای که توی سرم به اعتراض میگفتم تا باز شدن دهانم به همان جمله آن قدر کوتاه بود که حتی وقت نمیکردم نفس بگیرم و بعد جمله را کامل بگویم. تصویرم توی خانهی پدر و مادرم وقتی هر روز داستانی درست میکردم و یکی روبرویم در فاصله کمی میایستاد و با هم توی صورت هم جیغ میکشیدیم، مثل بومرنگ مدام و بیصدا تکرار میشود. جنگهای بیپایانم توی آن خانه را تقریبا از شش سالگی شروع کردم و تا چهارده پانزده سالگی بیوقفه و هرروز پیگیریشان کردم، و در سایه آن جنگها آنقدر منفور و اعصابخوردکن شدم که خانوادهام ندیدن و نشنیدن من را به عنوان راه حل غایی و نهایی برای خودشان انتخاب کردند. موضوعات آن جنگ و دعواها هم گسترده و بیپایان بودند اما موضوع مشترک اغلبشان تعیین قلمرو و حد و مرز بود، یا ما گربههایی بودیم که به ناچار کنار هم مجبور به زندگی بودیم و به قول آنها من یکی تویشان نخاله شده بودم. مثلا این که من وسط مهمانی دستانم را از آستین بولیزی که برعکس پوشیده بودم بیرون کشیدم و همان جا بولیز را دور سرم چرخاندم و همه قهقهه زدند جرقه یکی از اولین جنگهایم بر سر مفهوم "دختر" با مادرم بود، کاری که مادرم تنها به واسطه دختر بودنم آن را غلط میدانست توی نه یا ده سالگی آن قدر برایم سنگین بود که مدتها به خاطرش با او حرف نزدم. یا جواب آدم گندهای را توی جمع دادن که شوخی بیموردی با من میکرد و من حوصلهاش را نداشتم داستان دعوا کردنم با پدرم میشد، پدرم معتقد بود هرکسی که با ما قهر میکند به خاطر نسترن و حرفهای گندهتر از دهانش است پس همان بهتر که این بچه دیوانه را ول کنیم برای خودش توی خانه بماند. یا با برادرهایم دعوا میکردم چون گشاد نشستنم با خشتک پاره و گوزیدن با صدای بلند را ادای "پسرها" میدانستند که من درمیاورم و همه جا آبرویشان را میبردم برای همین دوستهایشان را از من مخفی کردند و بازی کردن با من را هم از یک جایی به بعد متوقف کردند. تابستانها هم که جنگ و دعواها موضوعات مشخصی داشتند، "نسترن با دامن تو کوچه دوچرخه سواری میکرد و نصف کونش بیرون بود" و بعد دعواهای هر روزه برای حفظ سنگر دوچرخهسواری توی کوچه با تغییر دامن به شلوارک و تعیین محدوده دوچرخهسواری. این جنگها همهشان به یک نتیجه میرسیدند، نسترن مقصر است و راهش چیست؟ نادیده گرفتنش. البته این نادیده گرفته شدن دلایل دیگری هم داشت، مثلا من هرگز برای خودم یار ثابتی در آن خانه نداشتم، در مواقعی که منتظر من نبودند دوستشان بودم و گاهی هم که هیچ فکرش را نمیکردند من بهشان معترض میشدم، در واقع من ور ثابت و قابل پیشبینیای نداشتم و این بلاتکلیفی آنها در مواجه شدن با من بهشان این اجازه را داد که از یک جایی به بعد خودشان را خلاص کنند و من را در تمام موقعیتها تنها بگذارند، موقع مریضی، شکست عشقی، ازدواج و هر کوفت دیگری که از سر گذراندم هیچ کدام از اعضای خانوادهام آنقدر که برای هم دیگر خانواده بودند برای من نبودند و دلیلشان هم این بود که تو خودت اینجوری راحتتری. گاهی که به سودشان بودم خوب خرم میکردند، بهم میگفتند تو شجاعی و زیر بار حرف زور نمیروی، تو مستقلی و ما هیچ نگرانیای بابت آینده تو نداریم، پدرم با افتخار همه جا میگفت نسترن از صدتا مرد هم مردتره و من مثل چشمام بهش اعتماد دارم، یا مادرم وقتی دیگر من افتاده بودم به پسربازی کاملا از من کشیده بود بیرون چون میگفت تو از همه دخترا عاقلتری، با همین حرفها کوچکترین حمایتهای خانوادگی را از من دریغ کردند و آن قدر من را تنها رها کردند که واقعا دیگر هیچ وابستگیای بهشان ندارم. یک زمانهایی هم همهشان علیه من دست به دست هم دادند، مثلا برادرم به مادرم یواشکی میگفت این تا کی میخواد مانتو و روسری نپوشه تو خیابون، یا خواهرم یواشکی به مادرم میگفت این باید سوتین بپوشه چون نوک سینههاش تو مهمونی دیشب معلوم بود، اینها موضوعات داغ جنگی من در یک دوره زمانی بود و هم زمان دلیل اصلی فرار من از جمعها. آخرهای راهنمایی پستانهایم شروع کردند بزرگ شدن، من هم با فکر این که اینها اگر دربیایند دیگر مجبورم مانتو و روسری بپوشم با وحشت توی اتاقم پستانهایم را محکم فشار میدادم تا بیشتر بیرون نیایند، واقعا از فکر پوشیدن چیزی که آن موقع اسمش کرست بود چندشم میشد، همان موقع فکر کردم راه حل قطعی را یافتم، موهایم را از ته زدم و شروع کردم به پوشیدن لباسهای گشاد مردانه، بعد که پستانهایم حسابی درآمدند و یک روز مادربزرگم صورت از اشک خیسم را در آغوش گرفت و دوتا پستان بند نخی کوچک و نرم به رنگهای صورتی و سبز روشن از گوشه کمدش بیرون کشید و بهم گفت اینها برای اینه که سینههات مثل من شل و ول و زشت نشن فهمیدم مقاومت بیفایده است، اما فکر آبروی رفتهام از پوشیدن آنها و مسخره کردن برادرها و نگاه باقی پسرها به من که دیگر کرست میپوشم آن قدر دیوانهام کرد که یکهو تصمیم گرفتم محجبه و تارک دنیا بشوم. خواهرم و باقی دخترهای اطراف که از من بزرگتربودند و مدام دنبال قر و فرهای دخترانه بودند در نفرتم به کرست و آرایش کردن و لباسهای زنانه و برداشتن موی دست و پا و در نهایت انتخاب حجاب خیلی موثر بودند، فکر کردم حالا که راهی نیست و این چیزهای زنانه به من چسبیدهاند بهترین راه همان حجاب است. محجبه شدم و بعدش دیگر نه توی هیچ مهمانیای شرکت کردم نه برای هیچ کاری جز مدرسه رفتن از خانه خارج شدم، نه به پارک و سینما و تفریح و خرید میرفتم نه به مسافرتهای خانوادگی، هیچ کلاس فوق برنامهای نبود که بخواهم به خاطرش از خانه خارج شوم، کلاس زبان را نصفه نیمه رها کردم، ورزش کردن را هم همینطور، تمام وقت توی اتاقم نخهایی را که از سقف آویزان کرده بودم به هم میبافتم تا تور ماهیگیری بسازم و تنها تفریحم گشتن توی حیاط خانه لابهلای باغچهها و درختان بود یا سر زدن به مادربزرگم و وراجی کردن برای او، در اوج تنهایی که هیچ دوست و رفیقی جز مادربزرگم نداشتم شروع کردم به شعر و داستان نوشتن و فرستادن برای هفتهنامههای کودک و نوجوان، هر هفته با انتظار چاپ شدن نوشتهام توی روزنامه خودم را به هفته بعد میرساندم یا عکس کهکشان و سیارات را از روزنامهها و مجلات میبریدم و به در و دیوار اتاقم میچسباندم و رویای فرار از سیاره را هر شب توی مغزم مرور میکردم، اینها همه قبل از رسیدن اینترنت به خانه ما بود. به جز اینها عقده معصومیت هم بود که توی این تارک دنیا بودن و بیخیال جنگ شدن در آن دوره فشارم میداد، من همیشه وحشی و معترض بودم، همه را خسته کرده بودم، خانواده، معلمان و همکلاسیها، همه و همه من را آدم پلیدی میدانستند که فقط دنبال دعوا میگردد و به همه چیز اعتراض دارد و مدام میخواهد همه چیز را تغییر دهد، همه بیتوجه به حرفها و فکرهایم با تمسخر و نادیده گرفتن از کنارم میگذشتند تا یک وقت کسی فکر نکند ما با همیم، این بود که دلم میخواست دور افتاده و گم و گور از ذهن همه پاک شوم و بعد از آن دیگر من هم آدم "معصوم" و "مظلومی" به نظرم برسم که احتیاج به همراهی و دوستی دارد. البته هرگز من آدم معصوم و مظلومی نشدم اما آن قدر توی تنهایی و نادیده گرفته شدن حرفهای شدهام که دیگر منتظر هیچ چیزی بیرون از خودم نبودم و به آدمهای تنها و بیکس آموزش دوستی با خود میدادم. سالهای زیادی تنها دوستانم آدمهای مطرود و بیچاره بودند، نقص عضویها و بیماران اعصاب و روان که به زور از مدرسههای استثنایی فرار کرده بودند به مدرسه عادی یا بچههایی که خانوادههای عجیب داشتند همیشه بهترین دوستانم بودند. برای چند سال بهترین دوستم دختر لاغر و بیصدایی بود که مادر زیبارویش همان سال آشنایی ما خودش را کشته بود و همه مدرسه داستانهایی باورنکردنی دربارهش میگفتند، از این که مادرش با مردان دیگری رابطه داشته و آدم کثیفی بوده تا داستانهایی درباره دیوانگی زن مرده. اما من حتی یکی بار هم درباره مرگ مادرش از او سوالی نپرسیدم، همیشه یک گوشه از حیاط مدرسه راهنمایی به هم میچسبیدیم و من با هیجان برایش از فکرها و خیالاتم میگفتم که هیچ شنوندهای نداشت او هم با ذوق و علاقه و خندههایی که هیچ جای دیگر بروزشان نمیداد به داستانهای من گوش میکرد و میخندید. از همان موقعی که در اعتراض به مستقل نبودن و آزاد نبودن تمام وقتم را صرف خدا و دوستپسر خیالی کردم وجود نداشتن خدا توی آن تنهایی مطلق خانهمان برایم از هر چیزی بدیهیتر بود اما چیزهای خیالی و موهوم را بیشتر میخواستم، از یک جایی به بعد دیگر از در اتاقم هم بیرون نمیرفتم و حتی غذا هم با خانوادهام نمیخوردم، دیگر خدایی نداشتم که دلم بهش خوش باشد اما اینترنت داشتم و دنیایی شخصی که همانها برایم کافی بودند. من که سالها مثل ارواح توی آن خانه زندگی کرده بودم با رسیدن به اینترنت دیگر واقعا با ارواح فرقی نداشتم، شبها توی تاریکی خانه تردد میکردم، غذا میخوردم، لباس عوض میکردم، اتاقم را مرتب میکردم، دیگر حوصله دیدن اعضای خانواده و حرفهای تکراری و داستانهای همیشگیشان را نداشتم، همهشان را از حفظ بودم آنقدر سالهای پیاپی برای خودم لابهلای کمدهای و نوشتهها و کتابهایشان دنبال رازها گشته بودم که هیچ داستانی از زندگیشان نبود که من ازش بیخبر باشم، آن قدر در این کار مهارت پیدا کرده بودم که هیچ نامهای از گذشته نبود که من نخوانده باشم، حتی تاریخ نامهها را با بعضی عکسها مطابقت میدادم و به داستانهای گم شدهای میرسیدم که قبل از به دنیا آمدن من اتفاق افتاده بودند. از وقتی هفت هشت ساله بوم تا همان هفده هجده سالگی به جرات میتوانم بگویم هیچ چیزی توی آن خانه از نظرم پنهان نمانده بود. وقتی خواهرم نصفههای شب دوستپسرهایش را یواشکی توی حیاط خانه میبوسید من میدیدم، وقتی مادرم درباره نفرتش از پدرم چیزهایی مینوشت من میخواندم، وقتی برادرم خانه را برای سکس خالی گیر میآورد همین که پایم را میگذاشتم توی خانه از بوی خانه همه چیز را میفهمیدم، وقتی پدرم به مادرم دروغ میگفت و برای قمار به خانه دوستانش میرفت من میفهمیدم، وقتی مادرم درباره چیزی نگران و پریشان بود من هم دلایل نگرانیهایش را میدانستم هم درمانش را، در واقع نادیده گرفته شدن آنقدر امکان جالبی بود که میشد توی سایهاش همه جا بود و همه کار کرد و به همه چیز تسلط داشت فراتر از روابط انسانی. پدرم خاطرهای بامزه از این زندگی ارواحگونهام در آن خانه دارد که بارها برایم تعریف کرده، یک شب توی هفت هشت سالگی که طبق معمول خیلی زود خوابم برده بود نیم ساعت دنبال سوییچ ماشینش گشت و وقتی پیدایش نکرد به پیشنهاد مادرم من را بیدار کردند و ازم پرسیدند سوییچ بابا کجاست و من با انگشت جای سوییچ را توی خواب نشان دادم و دوباره خوابم برد. Sent from my iPhone Labels: UnderlineD |
و تأمل برانگیز!
من شراب از شما نمی خواهم
شهد ناب از شما نمی خواهم
ساقی شوکران من نشوید
شِکراب از شما نمی خواهم
به سرابم ره گمان نزنید
سر ِآب از شما نمی خواهم
زشت و زیبای چهره ام ، خوش باد
من نقاب از شما نمی خواهم
ای ز اسبم فکنده ، نا اصلان !
همرکاب از شما نمی خواهم
من نپرسیدم از شما چیزی
پس جواب از شما نمی خواهم
جان بیدار من نیاشوبید
جای خواب از شما نمی خواهم
شعله را در چراغ من نکُشید
آفتاب از شما نمی خواهم
"حسین منزوی"