آهو نمی‌شوی بدین جست‌وخیز، گوسِپند




Friday, July 31, 2026

 می‌خواستم کلاس که تمام شد، در لپ‌تاپ را ببندم و همان را بلند شوم بروم بیرون. یک پتوی زیرانداز دارم که ترکیبی از سبز تیره و نارنجی و قهوه‌ای و زرد است، که لوله می‌شود و یک دسته‌ی کنفی‌طور هم دارد. از این ترکیب‌های پینترستی. می‌خواستم یک تاپ لینن آجری بپوشم با یک شلوارک لینن خیلی کوتاه، که توش تاش‌های زرد دارد و اُکر و سرمه‌ای و کمی هم آجری، خیلی کم. با صندل خاکی و لاک‌های قرمز تیره‌ام قشنگ می‌شود. می‌خواستم بند زیرانداز را بندازم روی دوشم کتاب آنی اِرنو را بگیرم دستم بروم بالای خیابان دهم، غذاخوری فابِل، یک صُبهار آمریکایی مفصل بخورم. اسم غذای مورد علاقه‌ام صبحانه‌ی مخصوص کامیون‌دارهاست. خود غذاخوری هم شبیه رستوران‌های بین راهی‌ست، شبیه پاتوق راننده اتوبوس‌ها و راننده کامیون‌ها. دم در توالتش دوتا پوستر از ادوارد هاپر زده و یکی هم از شاگال. از فضایش خوشم می‌آید. از بشقاب مخصوص کامیون‌دارهایش هم همین‌طور. یک بشقاب بزرگ شامل دوتا تخم مرغ -که می‌توانی انتخاب کنی نیمرو باشد یا هم‌زده یا توی‌آب‌نیم‌بندشده (قصد کرده‌ام توی این پست هیچ کلمه‌ای را به فینگلیسی ننویسم، با ما باشید!)- و قدری سیب‌زمینی مخصوص تُرد، یک تکه‌ی ضخیم از شکم خوک که می‌توانی به جایش سه ورقه‌ی نازک راسته‌ی دودی هم انتخاب کنی، و دوتا نان تابه‌ای نرم و پف‌دار همراه با شیره‌ی درخت افرا، که جای این‌هم می‌توانی یک برش نان تست سرخ‌شده در مایه‌ی تخم‌مرغ و شیر سفارش بدهی، با عسل یا با مالیدنیِ توت بنفش. و صد البته یک لیوان دسته‌دار اغلب لب‌پَر قهوه‌ی سیاه، که هرازگاهی یک دختر یا پسر لبخند به لب می‌آید تویش را نگاه می‌کند و دوباره با قهوه‌ی داغ پرش می‌کند -مجانی-. از آن صبهارها که تا خود شام سیر نگهت می‌دارد. می‌خواستم کلاسم که تمام شد، بروم غذاخوری فابل صبحانه‌ی مخصوص کامیون‌دارها را بخورم و بعد بروم پارک دم خانه -پارک کوه دل‌پذیر- روی تپه‌ی کوچک زیر درخت بزرگه پتوی سنجاقَلاقه‌ای‌ام را پهن کنم روی چمن‌ها، دراز بکشم و دو سه ساعتی کتاب بخوانم. در واقع لازم داشتم از لوازم الکترونیکی‌ام فاصله بگیرم. لذا کلاس که تمام شد، طبق نقشه در رایانه‌ی روی دامنی‌ام را بستم و بلند شدم که بروم بیرون. نرفتم اما. یعنی رفتم‌ها، ولی نه با پای خودم. این‌قدر نشد با پای خودم بروم بیرون که با برانکارد بُردندم بیرون. از این صحنه‌‌ها که هزاربار توی گِری'ز آناتومی نشان داده. آدم را می‌پیچند لای پتو و با دو تا کمربند می‌بندندش به تخت و الخ. بعد سؤال‌های بی‌پایان خانم و آقای آمبولانسی شروع شد. خانمه می‌پرسید و آقاهه یادداشت برمی‌داشت. سؤال‌های بخش آلرژی که تمام شد، خانمه شروع کرد به پیدا کردن رگ و مایع تزریقی زدن و آقاهه هم رفت آمبولانس را آورد جلوی راه شیب‌دار خانه. یک قرص ضد تهوع هم دادند بخورم و فشارم را برای بار سوم اندازه گرفتند و تخت را بردند تو، توی آمبولانس. آن‌تو دوباره یک سلسله سؤال‌های جدید و بی‌پایان شروع شد. این‌بار خود خانمه جواب‌ها را با صفحه‌کلید می‌چید توی رایانَک. آن وسط‌ها، وسط سابقه‌ی بیماری‌های خانوادگی، پرسید هنرمندی؟ فکر کردم دارم اشتباه می‌شنوم. سریع خودم را سرزنش کردم که هنوز زبانِ‌خارجیِ‌رایج‌ِدنیایت دست‌انداز دارد. چشم‌هایم را تنگ کردم و سرم را یک کمی تکان دادم که چی؟ یک‌بار دیگر بپرس. پرسید پرسیدم اهل هنری؟ چشم‌هایم تنگ‌تر و مردد شدند. ادامه داد کلی نقاشی به در و دیوار خانه‌ات بود، نقاش‌ای؟ فکر کردم ببین چه زود قضاوت می‌کنی؟ ببین سر هر چیزی چه زود خودت را سرزنش می‌کنی؟ درست فهمیده بودی، ولی مغزت نتوانسته وسط آمبولانس به یک شاخه‌ی دیگر بپرد. آمدم بگویم اهل هنر نیستم، اما اهل هنرها را دوست دارم و هنر-نمایش‌-دِه و هنر-فروش‌ام، که اما دیدم نه می‌داند خمینی کیست، و یحتمل نمی‌داند هنر-فروشی دقیقاً چیست، و دیدم درد و ضعف نمی‌گذارد بیشتر توضیح بدهم. لذا لبخند زدم که اوهوم. گفت از قیافه‌ات معلوم است. قیافه‌ی رنگ‌پریده‌ام را تجسم کردم. یاد حرف عین افتادم که دوستش بهش گفته بود فلانی هم از آن دختر هنری‌های بی‌آرایش رنگ‌پریده است که تو عاشقشان می‌شوی. قرص و مایع تزریقی شروع کرده بودند به اثر کردن. نبض و فشارم را گرفت و پرسید خوبی؟ بهتر را حس می‌کنی؟ داشتم بهتر را حس می‌کردم. گفتم اوهوم. خم شد دستش را کرد زیر تخت، کیفم را نشانم داد که تلفنت دارد زنگ می‌خورد. گفتم گوشی‌ام را بدهد بهم. داد. زنگ قطع شده بود. آمدم اسم زنگ‌زننده را ببینم که دوباره شروع کرد به زنگ زدن. دستم خورد روی جواب دادن. جواب دادم. الف آن طرف خط بود و پرسید چطورم و چرا جواب نمی‌دهم. گفتم نمی‌تونم جواب بدم آخه. پرسید کجایم. مردد ماندم که بگویم کجایم. مکث کردم و گفتم تو آمبولانسم. گفت لوس نکن خودتو. گفتم به‌خدا، تو آمبولانسم، ولی خوبم، چیزیم نیست. وقتی توی آمبولانس باشی، سخت می‌شود که بخواهی آدم آن طرف خط را متقاعد کنی که چیز مهمی نیست. آدمی که چیز مهمی‌اش نباشد زنگ می‌زند دوستش بیاید ببردش بیمارستان، یا نهایتاً خودش با اوبر می‌رود بیمارستان، نه که زنگ بزند آمبولانس بیاید ببردش بیمارستان. منطقی. دارن کدوم بیمارستان می‌برنت؟ از خانم آمبولانسی پرسیدم داریم کدوم بیمارستان می‌ریم؟ شروع کرد به توضیح دادن که بیمارستان امامزاده یوسف به تو نزدیک‌تر بود، اما داریم می‌رویم بیمارستان عمومی ونکوور. چون بیمارستان امامزاده یوسف ساعت پنج می‌بندد، این یکی اما مجهزتر و بازتر است. به آن طرف خطی گفتم بیمارستان واو جیم ه. گفت خب، میام اون‌جا. گفتم نمی‌خواد، واقعاً لازم نیست بیای، چیزیم نیست. ولی اسم آمبولانس یک‌جوری است که هر کس آن ور خط باشد سخت باور می‌کند چیزی‌ات نباشد. تلفن را که قطع کردم، آمبولانس راه افتاده بود. بفهمی‌نفهمی باران می‌بارید و چشم‌انداز بیرون از جایی که خوابیده بودم خیلی قشنگ بود. دلم خواست یک قصه‌ بگیرم. اما دیدم خانمه همان را دور می‌زند برم می‌گرداَند خانه. بی‌خیال قصه‌گرفتن شدم و تلفنم را پس دادم بهش. خانمه دوباره سرش را کرد توی رایانک‌اش. داشت اطلاعاتم را تکمیل می‌کرد. گفت شماره تلفنِ آدمِ مخصوصِ مواقعِ اضطراری‌ات را بگو. مکث کردم. نمی‌دانستم آن آدمم دقیقاً چه کسی‌ست. مغزم قفل بود و کسی به ذهنم نمی‌رسید. نگاهش کردم. انگار که سؤالش را نفهمیده باشم، دوباره شماره تلفن آدم مخصوص مواقع اضطراری‌ام را خواست. گفتم دخترم، ولی تلفن‌اش را حفظ نیستم. گوشی‌ام را دوباره بهم پس داد. گشتم تلفن دخترک را پیدا کنم. صدتا شماره تلفن دارم ازش. گشتم ببینم کدام‌ یکی پیش‌شماره‌ی ژاپن را دارد. همان را خواندم برای خانمه. تعجب کرده بود چه‌طور شماره‌ی دخترم را حفظ نیستم. آمبولانس جایی نبود که بخواهم برایش توصیح بدهم آن شماره‌ای که حفظ بودم، از مهر ۱۴۰۱ دیگر روشن نشد که نشد. تلفن ژاپن را برایش خواندم. گفت این‌که تلفن کانادا نیست که. گفتم نه، نیست. گفت که یک شماره تلفن آدم مخصوص‌ام را لازم دارد که در کانادا باشد. گفتم یک دوست نزدیک دارم که اما الان دیگر نزدیک نیست، کانادا نیست، اروپاست. بدهم؟ مرجان را می‌گفتم. یک‌جور بدی نگاهم کرد. گفت یکیو بگو که الان ونکوور باشه. مکث کردم باز. واقعاً در آن لحظه هیچ اسمی به ذهنم نمی رسید. باز هم فکر کردم. نمی‌دانستم به کی ممکن است زنگ بزنم این‌جور وقت‌ها. یاد غروب ۲۶ مهر افتادم. ۲۶ مهر ۱۴۰۱. غروب بود. تازه از نشر چشمه‌ی مرکزی -از پیش محسن- برگشته بودم خانه. یک دسته کتابی که تازه خریده بودم را گذاشته بودم روی میز گِرده. می‌خواستم چای دم کنم. می‌خواستم تا چای دم بکشد بروم از پراگ، شیرینی مورد علاقه‌ام را بخرم برگردم خانه، لباس‌هایم را عوض کنم، با چای تازه‌دم چارزانو بشینم روی مبل بزرگه و شروع کنم ورق زدن کتاب‌ها. عیش تک‌نفره. هنوز جلوی میز بودم که تلفنم زنگ خورد. دخترخاله‌ام پشت خط بود، نگین. پرسید کجایم؟ خانه بودم. گفت بچه‌ها رو بردن. پرسیدم چی؟ گفت بچه‌ها رو بردن. ریختن خونه گرفتن‌شون بردن. مکث کردم. مغزم پردازش نمی‌کرد. هیچ‌چی به ذهنم نمی‌رسید. نمی‌دانستم باید چه جوابی بدهم. شروع کرد به زبان خارجی رایج در دنیا حرف زدن. گفت احتمالاً تلفنت شنوده. خندیدم گفتم یعنی آقاهای شنودی زبان خارجی رایج در دنیا رو بلد نیستن؟ سکوت شد. وقت خوبی برای خندیدن و شوخی کردن با آقاهای پشت خط نبود. هیچ جمله‌ی غیرمسخره‌ای به ذهنم نمی‌رسید. پرسیدم کجا بردنشون؟ کی گرفتتشون؟ طی چند جمله‌ی خبری کوتاه، چیزهایی که می‌دانست را گفت و قطع کرد. گفت سعی می‌کند ته و تویش را دربیاورد و گفت اگر می‌توانم نمانم خانه. قطع کرد. بی‌فکر شماره‌ی حامد را گرفتم. خانه‌اش نزدیک من بود. پرسید چه خبر؟ گفتم حامد میای دنبالم بیام خونه‌ی تو؟ پرسید چی شده؟ گفتم بیا، می‌گم برات. گفت بپوش، اومدم. قطع کردم و زنگ زدم به مهرداد. شروع کردم به خارجی طی چند جمله‌ی کوتاه برایش توضیح دادن. نمی‌دانم چرا خارجی. شاید چون فقط جمله‌های نگین را شنیده بودم و مغزم هنوز فرصت نکرده بود به فارسی پردازش‌شان کند. توضیح بیشتری نخواست. مهرداد هیچ‌وقت توضیح بیشتری نمی‌خواهد. هر قدر از هر چی را برایش تعریف کنی، همان کافی‌ست. به مهرداد گفتم اگر من را هم گرفتند، در جریان باش. انگار که خواسته باشم بخش خبررسانی مجازی را این‌جوری پوشش داده باشم. بعد همان‌جوری که داشتم دو تکه لباس و مدارک برمی‌داشتم و یک چیزی که بشود جلوی برادران پوشید، به مو زنگ زدم و به کیوان. این‌جوری خیالم از چهار جهت راحت شد. حالا اگر مرا هم می‌گرفتند طوری نبود. به سارا زنگ نزدم اما، اگر نگین خبر را داشته، حتما سارا و مامان‌بابا هم در جریانند. حامد زنگ زد که رسیده. کوله‌ام را برداشتم چراغ‌ها را خاموش کردم رفتم بیرون... چراغ‌ها تا سه ماه خاموش ماند. (می‌خواستم این متن را یک‌نفس بنویسم. بدون پاراگراف‌بندی. عین همان چند دقیقه‌ای که اتفاق افتاده. اما این‌جا نفس لازم دارم. می‌روم پاراگراف بعد، یک هوایی به سرم بخورد.)


خانم آمبولانسی گفت یکیو بگو که الان ونکوور باشه. مکث کردم باز. واقعاً در آن لحظه هیچ اسمی به ذهنم نمی‌رسید. باز هم فکر کردم. نمی‌دانستم به کی ممکن است زنگ بزنم این‌جور وقت‌ها. حس بدی بود. حس بدی بود که برای شماره تلفن یک آدم نزدیک، مجبور باشی این‌همه فکر کنی. برای این‌که موقعیت را رفع و رجوع کرده باشم، گفتم نه که حالم بده، اصلاً مغزم کار نمی‌کنه. گفت طبیعیه. نمی‌د‌انست طبیعی نیست. نمی‌دانست این حسی که یک‌هو هجوم آورده بود توی آمبولانس، اصلاً طبیعی نبود. گفت نگاه کن به چندتا تلفن آخر توی همین روزهای اخیر، یکی از همون‌ها رو بگو. مغزم عین یک ربات دستورش را پردازش و اجرا کرد. رفتم سراغ آخرین تلفن‌ها. بالای سرم بود و داشت می‌دید. گفت همین آراش رو بگو. مکث کردم. آرش را یک هفته بیشتر نبود که می‌شناختم. آخرین و غریبه‌ترین شماره‌ی تلفن توی گوشی‌ام بود. دو بار زنگ زده بود و من نشنیده بودم و بار سوم تلفن را جواب داده بودم‌. پرسیده بود کجایم و بعد پرسیده بود کدام بیمارستان و گفته بودم لازم نیست بیاید و گفته بود راه افتادم. اسمش تکرار شده بود توی آخرین تماس‌ها و حالا یک‌هو شده بود آدم مخصوص مواقع اضطراری. روحش هم خبر نداشت. وقتی توی آمبولانسی، بعضی چیزها را نمی‌توانی توضیح بدهی. درواقع بیشترِ چیزها را نمی‌توانی توضیح بدهی. باید هر چه را که دستت می‌رسد، هر چیزی که جلوی چشمت است، همان‌ها را بچسبی. وقت فرضیه و ایده و اما و اگر نیست. تلفن را گرفتم جلوی صورتش که خودش بخواند. انگار رویم نمی‌شد توی چشم تلفن آرش نگاه کنم. خانمه فامیلی آرش را پرسید. هاها. من هم مثل شما خانم آمبولانسی، از کجا بدانم؟ این‌دفعه او بود که مکث کرد. خنده‌دار نبود؟ سلام آقای میلان کوندرا.


Comments: Post a Comment

Archive:
February 2002  March 2002  April 2002  May 2002  June 2002  July 2002  August 2002  September 2002  October 2002  November 2002  December 2002  January 2003  February 2003  March 2003  April 2003  May 2003  June 2003  July 2003  August 2003  September 2003  October 2003  November 2003  December 2003  January 2004  February 2004  March 2004  April 2004  May 2004  June 2004  July 2004  August 2004  September 2004  October 2004  November 2004  December 2004  January 2005  February 2005  March 2005  April 2005  May 2005  June 2005  July 2005  August 2005  September 2005  October 2005  November 2005  December 2005  January 2006  February 2006  March 2006  April 2006  May 2006  June 2006  July 2006  August 2006  September 2006  October 2006  November 2006  December 2006  January 2007  February 2007  March 2007  April 2007  May 2007  June 2007  July 2007  August 2007  September 2007  October 2007  November 2007  December 2007  January 2008  February 2008  March 2008  April 2008  May 2008  June 2008  July 2008  August 2008  September 2008  October 2008  November 2008  December 2008  January 2009  February 2009  March 2009  April 2009  May 2009  June 2009  July 2009  August 2009  September 2009  October 2009  November 2009  December 2009  January 2010  February 2010  March 2010  April 2010  May 2010  June 2010  July 2010  August 2010  September 2010  October 2010  November 2010  December 2010  January 2011  February 2011  March 2011  April 2011  May 2011  June 2011  July 2011  August 2011  September 2011  October 2011  November 2011  December 2011  January 2012  February 2012  March 2012  April 2012  May 2012  June 2012  July 2012  August 2012  September 2012  October 2012  November 2012  December 2012  January 2013  February 2013  March 2013  April 2013  May 2013  June 2013  July 2013  August 2013  September 2013  October 2013  November 2013  December 2013  January 2014  February 2014  March 2014  April 2014  May 2014  June 2014  July 2014  August 2014  September 2014  October 2014  November 2014  December 2014  January 2015  February 2015  March 2015  April 2015  May 2015  June 2015  July 2015  August 2015  September 2015  October 2015  November 2015  December 2015  January 2016  February 2016  March 2016  April 2016  May 2016  June 2016  July 2016  August 2016  September 2016  October 2016  November 2016  December 2016  January 2017  February 2017  March 2017  April 2017  May 2017  June 2017  July 2017  August 2017  September 2017  October 2017  November 2017  December 2017  January 2018  February 2018  March 2018  April 2018  May 2018  June 2018  July 2018  August 2018  September 2018  October 2018  November 2018  December 2018  January 2019  February 2019  March 2019  April 2019  May 2019  June 2019  July 2019  August 2019  September 2019  October 2019  November 2019  December 2019  February 2020  March 2020  April 2020  May 2020  June 2020  July 2020  August 2020  September 2020  October 2020  November 2020  December 2020  January 2021  February 2021  March 2021  April 2021  May 2021  June 2021  July 2021  August 2021  September 2021  October 2021  November 2021  December 2021  January 2022  February 2022  March 2022  April 2022  May 2022  July 2022  August 2022  September 2022  June 2024  July 2024  August 2024  October 2024  May 2025  August 2025  September 2025  October 2025  November 2025  December 2025  June 2026  July 2026  August 2026