آهو نمی‌شوی بدین جست‌وخیز، گوسِپند




Monday, October 5, 2026

 از امروز دیگه توی وبلاگ گروهی نمی‌نویسم. برمی‌گردم این‌جا. از وقتی اضطرابم زیاد شده، هر خبری در مورد ایران که ناغافل به چشمم می‌خوره، اضطرابم رو می‌چسبونه به سقف. دیشب وسطای شب وبلاگ رو باز کردم که روزمره بخونم و حواسم پرت شه، که اون‌جا چپ و راست خوردم به پست‌هایی که معلوم بود از یک اتفاق مهم که تو ایران افتاده نوشته‌ن و من حتی نمی‌دونستم چی. تپش قلبم رفت بالا و با دست لرزان تمام خبرها رو زیر و رو کردم ببینم کجا رو زدن. هیچی پیدا نمی‌کردم و نمی‌فهمیدم بچه‌ها دارن از چی حرف می‌زنن. صبح که شد، دوباره این‌قدر اسکرول کردم تا رسیدم به موضوع خبر.

برای منی که خبرخوندن رو محدود کرده‌م به ساعات خاصی، اونم در طول روز، این خرده بمب‌ها توانم رو به شکل نامحسوسی میاره پایین. اینه که مدتی دیگه نمی‌رم سراغ اون وبلاگ.

چه جاهایی باید مواظب باشیم پامون نره رو مین، تا از روان‌مون محافظت کنیم.

Link
  



Sunday, October 4, 2026

 از ۴۰۱ به این‌ور، مهر که می‌شه اضطرابم شروع می‌شه. داریم نزدیک می‌شیم به ۲۶ مهر و من مدام نفس کم میارم. راه می‌رم نفس کم میارم آشپزی می‌کنم نفس کم میارم نشسته‌م دارم کتاب می‌خونم نفس کم میارم. این روزا به سختی پامو می‌ذارم تو اینستاگرام. استوری‌ها مثل میدون مین شده‌ن برام. رو بعضیاشون بیشتر حساسم و نفسم بند میاد. خدانور که می‌بینم نفسم دوبار بند میاد. یزیدِ عاشورا خود شمایید بی‌شرف‌ها. 

از وقتی اومده‌م کانادا، دیگه نوشتن در مورد ایران رو انگار برای خودم مشروع نمی‌دونم. احساس می‌کنم از بیرون گود، حق ندارم بترسم و اضطراب داشته باشم و کم بیارم. همین ننوشتن راه نفس‌مو بسته. خیلی وقته بسته.

با دختره و با پسره که حرف می‌زنم، بی‌قراری‌شون رو می‌بینم. بی‌قراری رسیدن به هفته‌ی آخر مهر. خیلی جاها هر سه‌تامون سعی می‌کنیم به روی خودمون نیاریم. یه جاهایی هم می‌بینم بچه‌هام چه مستأصل و تنها و بی‌پناهن با اون حجم اضطراب و خشم و غمی که تو دل‌شونه. شروع می‌کنم مستقیم از اون اتفاق حرف زدن و سعی می‌کنم به حرف‌شون بیارم و بعد می‌شینم عقب اشک‌ها و لرزیدن لب‌هاشون رو تماشا می‌کنم. سه‌تایی اشک می‌ریزیم یه جوری که انگار هنوز خونه‌ی دروس‌ایم و انگار هنوز بغل هم‌ایم و انگار هنوز تو زندگی‌مون بمب منفجر نشده.

میام تو وبلاگ. نه که بیام، پناه میارم به وبلاگ. جلوی خودمو می‌گیرم که از چنگاله چیزی ننویسم. به جاش بیهوده‌نویسی می‌کنم. هرازگاهی این‌جا هم اما پام می‌ره رو مین. دوخطی‌های پرستو نفسم رو بند میاره. جنگ‌نویسی‌های سایه نفسم رو بند میاره. از وقتی بالاشون می‌نویسه آرشیو جنگ، اسکرول می‌کنم و رد می‌شم؛ نمی‌خونم. گاهی وقتا هم اما پام گیر می‌کنه و چشمم میفته به «ما را به عصر حجر برگردانید». مین تو چشم و قلبم منفجر می‌شه.

Link
  



Saturday, October 3, 2026

 صبح زود بیدار شدم و دیدم ای‌میل مهمی که ازش می‌ترسیدم و در عین حال منتظرش بودم تو میل‌باکسمه. یه‌هو اضطراب گرفتم. اضطراب از خوشحالی؟ اضطراب از حجم زیاد کاری که پیش رو دارم؟ اضطراب از یه تغییر بزرگ، دوباره؟

اگه می‌موندم تو تخت، اضطرابه میومد زیر پتوم. خودمو مجبور کردم بلند شم و خودمو مجبور کردم بی‌که لحظه‌ای مکث کنم یه گرمکن تنم کنم برم یه ربع راه برم. بی‌گوشی. بی‌موزیک. -سلام گم‌شو- بیرون آفتاب بود. درختا زرد و نارنجی و قرمز شده‌ن. پاییز این شهر نفس‌گیره بس‌که زیباست. به ای‌میل فکر نکردم و به تو دو لیست طولانی امروز فکر نکردم و تمرکز کردم روی برگ‌های زرد و نارنجی که عین برف دارن از درختا می‌ریزن. تا دم پارک پایین خونه رفتم و همونو برگشتم بالا. تپش قلبم تندتر شده بود و اضطرابم کم‌تر و مغزم خاموش‌تر. خاموش خاموش. 

برگشتنه رفتم سوپر و یه دبه‌ی بزرگ پودر پروتئین گرفتم با یه بسته میوه‌های ترش و سیاهِ یخ‌زده. از وقتی پروتئین روزانه‌م رو رسونده‌م به ۱۰۰، به طرز محسوسی سایز کم کرده‌م و علاقه‌م به ریزخواری و شکلات از بین رفته. امروز حتی نگران شدم که دارم زیادی لاغر می‌شم. ژپتو گفت برو موز بخور با کره‌ی بادوم‌زمینی. و برو روی نون سنگک و کنار غذاهات هم لطفاً پوره‌ی سیب‌زمینی. انگار تو گوشم باخ پخش کنن، غرق شور و شادی شدم. کی فکرشو می‌کرد یه روز مجبور شم رژیم پوره‌ی سیب‌زمینی بگیرم با نون‌پنیر‌کره‌گردو؟ 

تمام تخم‌مرغ‌ آب‌پزهای بدبوی جهان، در عین تنفر، عاشقتونم. 

Link
  



Friday, October 2, 2026

یه وقتایی که دارم با بچه‌هام حرف می‌زنم، چند ثانیه مکث می‌کنم و به مغزم استراحت می‌دم و تو دلم می‌گم تو از کی این‌قدر بامزه و باشعور و دانا شدی فرزند؟

با این کانسپت که دوتا بچه‌ی بزرگ دارم خیلی بهم خوش می‌گذره. جوری با هم حرف می‌زنیم و در جریان زندگی همیم که انگار بیشتر رفیقیم با هم، تا مادر و فرزند. منظورم این نیست که رفاقت مادرفرزندی داریم‌ها، نه. این‌که اون دوتا جوری با من حرف می‌زنن که انگار دارن با دوستای خودشون حرف می‌زنن، و منم جوری براشون آدما و اتفاق‌های زندگی‌مو تعریف می‌کنم که انگار دارم واسه دوستای صمیمی و قدیمی‌م تعریف می‌کنم، این‌جاش خیلی خوش می‌گذره. و این خیلی مکالماتمون رو بامزه می‌کنه. زوایایی از هم رو می‌بینیم که بعیده والد-فرزندهای عادی از هم ببینن. این‌که من می‌تونم بی‌سانسور پشت پرده‌ی ذهن یه آدم سی‌ساله رو ببینم و اون می‌تونه پشت‌پرده‌ی ذهن یه آدم پنجاه‌ساله رو ببینه واسه هر سه‌تامون لرنینگ داره. 

امروز من و مامانم و دخترک سه‌تایی توی ویدئوکال بودیم. مامانم که مکالمات ما رو می‌شنید کلی می‌خندید که «من آرزوم بود هم‌چین رابطه‌ای با بچه‌م داشته باشم». حالا بچه‌ی مامانم کیه؟ بله، من! گفتم مادر منم آرزوم بود بچه که بودم هم‌چین رابطه‌ای با مامانم داشته باشم. ولی جرأت نداشتم، چون هرچی می‌گفتم و نمی‌گفتم علیه خودم استفاده می‌شد و همه‌چی هم از نظرت ممنوع بود. گفت آره بابا، خر بودم اون موقع‌ها. جو اول انقلاب اصلاً ماها رو یه‌جور دیگه کرده بود. حق داری از ما فراری باشی. اومدم بهش یادآوری کنم تا همین اواخر -مخصوصاً تا قبل از این‌که بیام کانادا- هم همین بودی‌ها. حالا رو دوست‌پسر دیگه گیر نبودی، ولی یه سری گیرهای دیگه داشتی. بعد فکر کردم چه کاریه. حالا دو دیقه داریم می‌گیم می‌خندیم، نمی‌خواد رو‌ی زخم‌های قدیمی‌تو بکَنی آیداجون.

مامانم که خداحافظی کرد رفت، دختره موند تو کال و گفت مامان خوب جلوی زبون‌تو گرفتیا؛ قیافه‌ت تابلو بود که دلت می‌خواد مثل اژدها از دهنت آتیش بیاد بیرون. گفتم نه اتفاقاً. این چندسالی که این‌جا بودم اژدهای درونم خاموش شده و بودای درونم بیدار شده. اگه همین لحظه برم ایران، از سطح نرمی و صبوری‌م همه ترک خواهند خورد. گفت برو سه ماه بمون اون‌جا، قول می‌دم با جدیدترین شعله‌ها به‌روز شی.

داشتم فکر می‌کردم به جز دوست‌پسر، نود درصد دعواهای من و مامانم سر آداب خانوادگی بود. همین گیری که من روی هکسره و نقطه‌ویرگول دارم، مامانم روی زنگ زدن و معاشرت کردن و تبریک و تسلیت گفتن به خانواده داره. به خاله زنگ زدی حال‌شو بپرسی؟ به عمه زنگ زدی فلانو بگی؟ فلانی دعوتت کرده نکنه نیای‌ها. زنگ زدی به پسر دخترعموی بابات تسلیت بگی؟

حالا من؟‌اصلاً خوشم نمیاد الکی و بر حسب وظیفه زنگ بزنم به فامیل احوال‌پرسی کنم. هروقت دلم تنگ شه زنگ می‌زنم؛ مشکلم اما اینه که دلم تنگ نمی‌شه. این ساعت‌ها پای تلفن بودن‌های خانوادگی رو هرگز برنتابیدم. اوایل به خاطر مامانم انجام می‌دادم. بعد دیدم چه‌قدر ریاکارنه‌ست و چه دارم لذت نمی‌برم و چه وقتم تلف می‌شه و اصلاً چرا. مثلاً من از عروسی رفتن بیزارم. چرا وقتی بیزارم باید پاشم برم عروسی دخترخاله و پسرعمو؟ بهشون می‌گم من از عروسی رفتن خوشم نمیاد و نمی‌رم. ولی مامانم معتقده نه خیلی زشته، بهشون برمی‌خوره، و قامیل چی می‌گن، و چه آدم غیرمعاشرتی و ضد خانواده‌ای هستم. خب هستم! اصلاً از معاشرت با خانواده لذت نمی‌برم. حرف‌ها و بحث‌هاشون مثل سریال‌های ایرانی عصبی‌م می‌کنه. اغلب پره از شوخی‌های بی‌مزه و حرف‌های زن‌ستیزانه و تفکر مردسالار و بادی شیم و انواع و اقسام این مسائل. وقتی در معرض این مکالمات قرار می‌گیرم، نمی‌تونم در سکوت رد شم و تا نَرَم روی منبر و شوهرخاله رو متقاعد نکنم این حرفی که در مورد ته‌دیگ چرب خوردن به خاله‌م زده، بادی‌شیم بوده و حق نداره این حرفو بزنه و باید یاد بگیره دیگه این‌جوری حرف نزنه، سانس چای و دسر و معاشرت آخر شب به بحث گذشته و بحث و بحث. تا بحث تموم می‌شه، یه‌هو بابام یه شوخی ایجیستی با مامان‌بزرگم می‌کنه و باز روز از نو روزی از نو. همه می‌گن چه حوصله‌ای داری که به تمام این چیزا گیر می‌دی. من می‌گم فرهنگ‌سازی از همین بحثای کوچیک تو نهادهای بسیار سمی و کوچکی مثل خانواده اتفاق میفته. من اگه اینا رو به بابام و شوهرخاله‌م نگم، کجا ممکنه به گوش‌شون بخوره؟ هیچ‌جا. چرا همیشه به خاطر ملاحظه‌ی جمع، خاله و مامان‌بزرگم باید خجالت بکشن؟ بسه. وظیفه‌ی خودم می‌دونم به اون مردای غرق در تفکر یا ادبیات مردسالار، اینا رو یاد بدم و وظیفه‌م‌تره به خاله و مامان و مامان‌بزرگم بگم لازم نیست تحمل کنید و خجالت بکشید. حق‌تونه اعتراض کنید و جلوی همون جمع بزنید توی دهن اون مردی که داره باهاتون اون شوخی رو می‌کنه (زدن فیزیکی منظورم نیست‌ها). مامانم می‌گه ای بابا، اینا که دیگه عوض‌بشو نیستن. درست هم می‌گه. من اما معتقدم عوض‌بشو هم نباشن، باید توی همون جمع بهشون اعتراض کرد و بدبودن کارشون رو بهشون فهموند، ولو هزار بار. تفکر زن‌ستیز و مردسالار باید چه‌جوری از بین بره؟ منتظر باشیم همه‌شون بمیرن؟ بچه‌های همون آدم‌ها هم لازم دارن تو جمع این حرفا رو بشنون. به حقوق خودشون واقف شن. اونا هم جلوی خانواده‌شون بایستن و در جمع درباره‌ی این چیزها صحبت کنن تا کم‌کم جا بیفته، حتی اگه پنجاه‌سال بخواد طول بکشه. مع‌الأسف از هر ده نفر، نه نفر معتقدن ای بابا، تو هم دلت خوشه‌ها.

این روزها می‌تونم راجع به تمام این چیزا با مامانم حرف بزنم، ولی خسته‌ش می‌کنم. یه وقتایی واقعاً به این ایمان میارم که حق دادنی نیست، گرفتنیه. تا وقتی این آدم‌ها خودشون به حقوق خودشون آگاه نیستن، چه‌جوری می‌تونم وادارشون کنم بزنن تو دهن اون تفکر مردسالار؟ باید اول بزنم تو دهن اون تفکر «مادر، همه‌ی مردا همینن؛ حرص نخور.» و من هر بار از زن‌هایی که با دست خودشون این نظام مردسالار رو بازتولید می‌کنن عصبانی و عصبانی‌تر می‌شم.

گاهی فکر می‌کنم نکنه الان دخترم داره تو وبلاگش می‌نویسه که اه، این مامان منم زیادی گیره و همه‌جا مته به خشخاش می‌ذاره و اصلاً همون بهتر که سال تا سال نمیاد توی جمع‌های خانوادگی؟ همینو به کیمیا می‌گم. می‌خنده می‌گه نه بابا، همین سری که رفتم ایران و تو نبودی، خودم با شمشیر سامورایی با تک‌تک این حرف‌ها جنگیدم و از روی ملت رد شدم و با اقتدار جای اژدهای درون تو رو پر کردم. گفت این‌دفعه تازه فهمیدم چه‌قدر حق داشتی حرص بخوری و چه‌قدر حق داشتی فامیل رو سالی یک‌بار بیشتر نبینی. و تازه فهمیدم چه صبری داشتی تمام اون سال‌ها. 

فکر می‌کنم عوضش چه خوبه که می‌تونم درباره‌ی همه‌ی این چیزا، و بسیار چیزهای دیگه با دختره و پسره حرف بزنم. و اونا باهام حرف بزنن. و به این فکر کنم چه‌جوری می‌شه این امکان رو، مثل یک ویروس، به خانواده‌های تیپیکال سمی و سنتی ایرانی تزریق کرد و شیوع داد.

Link
  



Thursday, October 1, 2026

این چند روز تو پست‌ها و کامنت‌ها هی داره به چشمم می‌خوره که اجبارِ روزانه‌نویسی در این وبلاگ، بچه‌ها رو دچار اضطراب کرده. یا پابلیش کردن اون کارنامه حال بعضی‌ها رو خراب کرده.

گایز، به‌خدا ما در قدم اول این‌جاییم واسه فان! اون کارنامه که ملاک‌هاش فقط بوس و بغل بود که! صرفاً یه بامزه‌بازی بود. ممکنه دفعه‌ی بعد ملاکش عبوس بودن باشه یا لفظ قلم حرف زدن. اگه می‌دونستم قراره اضطراب ایجاد کنه که عمراً نمیذاشتم همکارم وسط شلوغ‌پلوغی بشینه با ژپتو سر و کله بزنه آمار بغل دربیاره.

یا همین چالش هر-روز-نویسی. خب مثلاً کسی هر روز ننویسه چی می‌شه؟ هیچی! کسی بد بنویسه یا عالی، چی می‌شه؟ هیچی. یکی کامنت بگیره یکی نه چی می‌شه؟ هیچی. یکی همه‌ی کامنتاشو جواب بده یکی دیگه نه چی می‌شه؟ بازم هیچی. خیلی وقتا ته همه‌ی چیزا معنی و مفهوم خاصی نخوابیده. همه‌چی رو پیچیده نکن واسه خودت. 


بذارین فلسفه ی راه انداختن این وبلاگ و این چالش رو براتون تعریف کنم:

۱. نوشتن برای من معجزه کرده، دلم می‌خواد تا جایی که می‌شه به بقیه هم بگم شاید برای اونا هم معجزه شد.

۲. نوشتن برای من باعث ارتباطات بسیار عمیق و کانکشن‌ها و نت‌ورک گسترده شده. این چیزیه که همه بهش احتیاج داریم و وبلاگ‌نویسی یکی از بی‌هزینه‌ترین راه‌هاشه.

۳.طبق مشاهدات شخصی‌م، این روزها چیزی که آدما از همه بیشتر بهش احتیاج دارن، تعلق داشتن به یک حلقه‌ست. به یک  گروه. اتصال با یه سری آدم امن که می‌دونیم غریبه‌ن، قرار نیست قضاوت‌مون کنن، قرار نیست خوش‌شون بیاد یا بدشون بیاد. این وبلاگ و حتی دوره‌هایی که برگزار می‌کنم یکی از مهم‌ترین اهدافش همینه. ایجاد ارتباطات ساده و در عین حال عمیق، با کم‌ترین هزینه. نه قراره پول اسنپ بدی نه پول کافه بدی نه پول پذیرایی بدی. نشستی تو خلوت خودت با یه سری آدم که حتی نمی‌دونن چه شکلی‌ای حرف می‌زنی و درد و دل می‌کنی. هر چی رو که دلت می‌خواد می‌گی و هر چی رو دلت نخواد نمی‌گی و کسی ازت توقعی نداره و کسی بهت اعتراض نمی‌کنه. 

۴. روتین داشتن، ولو یه روتین بسیار کوچیک و پیش‌پاافتاده، به آدم احساس مثبت‌بودن می‌ده. همین‌که هر روز بیای بنویسی، ولو مثلاً مثل پرستوک اعصاب نوشتن هم نداشته باشی و بازم همونو بیای بنویسی، هم به منِ مخاطب حس خوبی می‌ده، هم به خودش حس تعلق و دستاورد، ولو مورچه‌ای.

۵. رعایتِ یه سری قواعد و قانون‌ها، آدمو مجبور می‌کنه یه قدم کوچیک بیشتر یاد بگیره. همین خودتونو ببینین روز اول، چه‌قدر اطلاعات داشتین راجع به بلاگر و داشبورد بلاگ‌اسپات؟ الان چه‌قدر؟ روزای اول هر کی با یه فونت جدا و اندازه‌ی کوچیک و بزرگ می‌نوشت، الان همه‌تون دیگه وارد شدین چی به چیه. روز اول همه‌ش نگران بودین الان باید بیام از چی بنویسم، الان ممکنه واسه خیلیاتون دیگه عادی شده باشه و حتی بهش فکر هم نکنین.

۶. این‌که من روی همین قواعد پیش‌پاافتاده به لحاظ بصری هی گیر دادم، یه مثال کوچیک برای حضور در جامعه‌‌ای کمی بزرگ‌تره. کافیه یه هم‌خونه داشته باشی، یا حتی یه پت، تا قانون‌هات با تنها زندگی کردن فرق می‌کنه. باید در قسمت اشتراکی خونه لباس مناسب بپوشی، باید صدای حرف‌زدن‌تو روی تون مناسب نگه داری، باید عطر غلیظ نزنی یا بزنی. ممکنه از دور به چشم او سی دی بیاد یا هر چی، ولی این‌که اون اوایل این‌قدر حساس بودم روی رعایت کردن لی‌اوت بصری این‌جا و فونت و سایز و چه و چه، الان باعث شده دیگه همه تقریباً شبیه به هم بنویسن و از بیرون، خونه مرتب به نظر برسه. تصور کنید از روز اول یکی می‌خواست با رنگ قرمز بنویسه، یکی با سبز فسفری، یکی با بنفش. سر ده روز دیگه رغبت نمی‌کردی به وبلاگ نگاه کنی. اینو بر اساس تجربه‌ی ۲۵‌ساله‌م ازم ساموار بپذیرید. ظاهرِ ساده و یک‌دست، باعث می شه به چیز دیگه‌ای جز محتوا توجه نکنی. الانم من خیلی وقتا بدون این‌که متوجه شین می‌رم یه جاهایی از پست‌هاتون رو که به یوینفورم بصری وبلاگ مربوط می‌شه درست می‌کنم. برقراری نظم در خونه با منه و خسته نمی‌شم ازش.

۷. نوشتن به آدم اعتمادبه‌نفس می‌ده. نوشتن تا یه جا، خونده‌شدن تا یه جای دیگه.

۸. در معرض قصه‌های هم قرار می‌گیرین. یه وقتایی آدم ممکنه حس ick بهش دست بده. یه وقتایی هم ممکنه بحث‌ها براش جذاب باشه و حتی چیزی هم یاد بگیره. ساده‌ترین درسش اما اینه که ببینین تو همین جمع کوچیک ۳۰‌نفره، چه‌قدر سبک‌زندگی‌های متفاوت و سلایق متفاوت وجود داره و چیزی که برای من تابوئه، برای یکی دیگه روتین زندگی‌شه. کجا ازین بهتر که به همین سادگی در معرض ۳۰ مدل طرز تفکر مختلف قرار بگیری بی‌که مجبور باشی باهاشون بحث کنی یا به زور تحمل‌شون کنی؟

۹. نوشتن رهایی‌بخشه.

۱۰. نوشتن رهایی‌بخشه.

۱۱. نوشتن رهایی‌بخشه.


اگه آدم مضطربی هستی، به هر فعالیتی به چشم تفریح و سرگرمی نگاه کن. تبدیلش نکن به وظیفه و اصطکاک. این روزها همه‌مون به اندازه‌ی کافی در معرض اضطراب هستیم. چرا میایم چهارتا اضطراب رو هم دستی اضافه می‌کنیم بهش؟ چرا یه چیزایی رو این‌قدر براش وزن و اهمیت قائل می‌شیم که انگار پای مرگ و زندگی در میونه؟

این‌جا فقط یک قانون داره. باید هر روز بنویسین. برای همین هم اسمش هم چالشه. برای همین هم با کسی که گاهی هوس نوشتن کنه، فرق می‌کنه. نه که اون بد باشه، نه؛ صرفاً تو این وبلاگ قانون اینو می‌گه. چالش یعنی چیزی که در حالت عادی انجام‌دادنش سخته، ولی آدما با اراده‌ی خودشون تصمیم می‌گیرن خودشون رو در معرض قرار بدن و خودشون رو محک بزنن. یکی امتحان می‌کنه و موفق می‌شه، حس خوب می‌گیره ازش. یکی امتحان می‌کنه و موفق نمی‌شه، فدای سرش. یه ماه بعد ممکنه دوباره بیاد و موفق شه. نشد هم نشد. نشان افتخار که نمی‌دن که. تازه اون رو هم نارنجی قول‌شو بهتون داده، من ندادم! تهش چه بشه چه نشه، فرقت با دیگران اینه که تصمیم گرفتی و پاهاتو زدی تو آب. ممکنه نتیجه بگیری آدم شنا کردن نیستی؛ خب نباشی. رسیدن به همین نتیجه‌ هم یک پیشرفته دیگه، نیست؟ یک قدم خودتو بیشتر شناختی.


۱۲ تا ۲۰. نوشتن رهایی‌بخشه.

Link
  


Archive:
February 2002  March 2002  April 2002  May 2002  June 2002  July 2002  August 2002  September 2002  October 2002  November 2002  December 2002  January 2003  February 2003  March 2003  April 2003  May 2003  June 2003  July 2003  August 2003  September 2003  October 2003  November 2003  December 2003  January 2004  February 2004  March 2004  April 2004  May 2004  June 2004  July 2004  August 2004  September 2004  October 2004  November 2004  December 2004  January 2005  February 2005  March 2005  April 2005  May 2005  June 2005  July 2005  August 2005  September 2005  October 2005  November 2005  December 2005  January 2006  February 2006  March 2006  April 2006  May 2006  June 2006  July 2006  August 2006  September 2006  October 2006  November 2006  December 2006  January 2007  February 2007  March 2007  April 2007  May 2007  June 2007  July 2007  August 2007  September 2007  October 2007  November 2007  December 2007  January 2008  February 2008  March 2008  April 2008  May 2008  June 2008  July 2008  August 2008  September 2008  October 2008  November 2008  December 2008  January 2009  February 2009  March 2009  April 2009  May 2009  June 2009  July 2009  August 2009  September 2009  October 2009  November 2009  December 2009  January 2010  February 2010  March 2010  April 2010  May 2010  June 2010  July 2010  August 2010  September 2010  October 2010  November 2010  December 2010  January 2011  February 2011  March 2011  April 2011  May 2011  June 2011  July 2011  August 2011  September 2011  October 2011  November 2011  December 2011  January 2012  February 2012  March 2012  April 2012  May 2012  June 2012  July 2012  August 2012  September 2012  October 2012  November 2012  December 2012  January 2013  February 2013  March 2013  April 2013  May 2013  June 2013  July 2013  August 2013  September 2013  October 2013  November 2013  December 2013  January 2014  February 2014  March 2014  April 2014  May 2014  June 2014  July 2014  August 2014  September 2014  October 2014  November 2014  December 2014  January 2015  February 2015  March 2015  April 2015  May 2015  June 2015  July 2015  August 2015  September 2015  October 2015  November 2015  December 2015  January 2016  February 2016  March 2016  April 2016  May 2016  June 2016  July 2016  August 2016  September 2016  October 2016  November 2016  December 2016  January 2017  February 2017  March 2017  April 2017  May 2017  June 2017  July 2017  August 2017  September 2017  October 2017  November 2017  December 2017  January 2018  February 2018  March 2018  April 2018  May 2018  June 2018  July 2018  August 2018  September 2018  October 2018  November 2018  December 2018  January 2019  February 2019  March 2019  April 2019  May 2019  June 2019  July 2019  August 2019  September 2019  October 2019  November 2019  December 2019  February 2020  March 2020  April 2020  May 2020  June 2020  July 2020  August 2020  September 2020  October 2020  November 2020  December 2020  January 2021  February 2021  March 2021  April 2021  May 2021  June 2021  July 2021  August 2021  September 2021  October 2021  November 2021  December 2021  January 2022  February 2022  March 2022  April 2022  May 2022  July 2022  August 2022  September 2022  June 2024  July 2024  August 2024  October 2024  May 2025  August 2025  September 2025  October 2025  November 2025  December 2025  June 2026  July 2026  August 2026  September 2026  October 2026