آهو نمی‌شوی بدین جست‌وخیز، گوسِپند




Wednesday, September 30, 2026

 مدتیه صبح‌های چهارشنبه با Nico (مخفف نیکلاس) آنلاین مدیتیشن می‌کنم. نیکلاس یه مرد آرژانتینیه که صدای بم و قشنگی داره و چهره‌ش هم یه نمه عیسی‌مسیح‌طوره و لحن حرف زدنش جوریه که دلت نمی‌خواد به صداش گوش بدی، دلت می‌خواد صداشو تماشا کنی.

نیکو منتور دایناسوره. اصن دایناسور بود که منو به نیکو معرفی کرد و یکی دو بار با هم برانچ خوردیم و بعد نیکو اددم کرد به گروه مدیتیشن‌ش.

خود دایناسور هم دستی در مدیتیشن و تایچی و مدیتیشن‌ماساژ داره. لحنش مثل نیکو آروم و یواشه و خیلی خوب بلده به حرفات گوش بده و عین یه تراپیست ازت سؤال‌های کوتاهی بپرسه که خودت مکالمه رو نرم و روان ادامه بدی و اوپن آپ کنی. (اعتراف کنی؟) در مورد تمام چیزهایی که سختته ازشون حرف بزنی، شروع کنی به حرف زدن.

اصلاً همین دایناسور بود که باعث شد موقع انگلیسی حرف‌زدن اعتماد به نفس پیدا کنم و دیگه به مقوله‌ی «زبان» فکر نکنم؛ صرفاً حرف بزنم. ساعت‌ها می‌رفتیم پیاده‌روی و حرف می‌زدیم. می‌رفتیم سینما و حرف می‌زدیم. می‌رفتیم شنا و می‌رفتیم لب دریاچه و می‌رفتیم پیک‌نیک و حرف می‌زدیم. تو مووی‌نایت‌ها جلسات اول من ساکت بودم و اون و بقیه حرف می‌زدن؛ اما کار به جایی رسید که یه شب دیدم دارم جلوی ده دوازده نفر خارجی راجع به درایر و کیارستمی و برسون لکچر می‌دم و عین خیالم نیست دارم به چه زبانی صحبت می‌کنم. 

ویژگی مهمش این بود که مدام ازم می‌خواست احساساتم رو توضیح بدم؛ مخصوصاً اوقاتی که خیلی ایموشنال و آسیب‌پذیر بودم. سر وقایع دی‌ماه. لحظه‌ی شروع جنگ ایران. هر خبری که می‌رسید یا هر استوری‌ای که شر می‌کردم. قطعی اینترنت. تک‌افتادن این‌جا بین دوستای این‌جایی‌م با مواضع سیاسی متفاوت. ازم می‌پرسید حسم در اون لحظه چیه و از گوش‌دادن بهم هرگز خسته نمی‌شد. یه بار حین یکی از هم‌آغوشی‌های طولانی‌مون، بهش گفتم تو مسیح سکس‌ای. گفت یعنی چی؟ گفتم انگار داری حین ماساژ و حین سکس، مدیتیشن می‌کنی با بدن آدم. تمام سلول‌های تن آدم رو زنده می‌کنی. و لحظه‌ی ارگاسم، صورت و زبان بدنت جوریه که انگار هر بار مبعوث می‌شی. یه هاله‌ی نورانی دور هر رفتارته، که من تا حالا توی کس دیگه‌ای ندیده بودم این‌جوری. یادمه سر همین جمله، تا وقتی هوا روشن شد داشتیم حرف می‌زدیم. از اون مدل حرف‌زدنای نرم و آروم. و دم صبح، مسیر حرف‌ها به جایی رسیده بود که برای من از خود سکس لذت‌بخش‌تر بود. به تکه‌هایی از درونم دست یافته بودم که انگار با تراپیستم خوابیده باشم. 

حالا اصن اومده بودم Nico رو بگم‌‌ها. امروز که مدیتیشن شروع شد، من دوربین و میکروفون رو بستم و تو حالت مدیتیشن نشستم و چشم‌هامو بستم و گوش دادم. گوش دادم. گوش دادم. از یه جایی به بعد احساس کردم مثل یه حباب، توی کهکشان شناورم و رهام و دارم از رهایی و از وصل نبودن لذت می‌برم و دارم از این لذت بردنه هم لذت می‌برم. هیچ واژه‌ای نداشتم برای توصیف کردنش. انگار بخوای مرز بین بدنت و آب رو وقتی داری شنا می‌کنی توصیف کنی. توصیف نداره که. داری شنا می‌کنی. داری غوطه می‌خوری. توی کهکشان رهایی و داری از این حس سبکی لذت می‌بری. لذت ببر. کاملاً از جهان خارج منفصل شدم. 

جلسات مدیتیشن ۸ تا ۹:۳۰ صبح‌های چهارشنبه‌ست. چشم باز کردم دیدم همه‌جا ساکته. ساعت ده و بیست دقیقه بود. زدم رو صفحه‌ی گوشی. دیدم نیکو در همون فرم مدیتیشن در سکوت نشسته و داره با یه لبخند آروم به دوربین نگاه می‌کنه. همه‌ی بچه‌ها از اتاق آنلاین خارج شده بودن به جز من. دوربین و مایک‌ام بسته بود. فقط یه آیدی بودم. و نیکو بی‌که صدام کنه یا حرفی بهم بزنه، در سکوت نشسته بود تا از اون خلسه بیرون بیام. عجیب‌ترین تجربه‌ی مدیتیشن‌ام بود.

Link
  



Tuesday, September 29, 2026

 میم گفت ۸ صبح به وقت ایران بهت زنگ می‌زنم. می‌دونم اون ساعت بچه رو گذاشته مدرسه و نیم‌ساعت تا محل کارش راهه. نیم‌ساعت با هم حرف می‌زنیم. می‌گم منو ول کنیم بابا، تو بگو چه خبر. می‌گه ما که هیچی، یه چشممون به قیمت دلاره یه چشممون به آسمون. می‌گم در این حد ممکنه جنگ شه؟ می‌گه آره بابا. 

تنها رگ اتصالم با اخبار ایران، توییتره و وحید آنلاین. توش یه چرخی می‌زنم. همون حرفای همیشگیه. این اونو تهدید می‌کنه، اون اینو. چرا یه چشمشون به آسمونه پس؟

بهش می‌گم چی‌کار می‌کنین تو این اوضاع؟ می‌گه تنها نقطه‌ی نفس‌کشیدن‌مون مهمونی‌های آخر هفته‌ست و پارتی‌های زیرزمینی. می‌گم اون پارتی‌ها همچنان تو این شرایط برقراره؟ می‌گه آره بابا. خیلی شیک و پررونق. داره پارتی‌های توی سوله‌های بزرگ رو می‌گه با انواع مشروب‌های اصل بطری‌ای و دی‌جِی و دراگ و چهره‌های عجیب غریب. نایت‌کلاب‌های خصوصی. می‌گم این راسته که دیگه مشروب بطری‌ای پیدا نمی‌شه؟ می‌گه تا حالا این‌قدر فراوون و متنوع نبوده.

دیگه نمی‌تونم شرایط ایران رو حتی تصور کنم. زمان من این نایت‌کلاب‌ها نبود. پارتی‌ها خیلی محدودتر و خصوصی‌تر بودن.

میم می‌گه یه سر بیا ایران، فلان تاریخ دارم یه پارتی می‌گیرم، با فلانی و فلانی (معروف‌ترین دی‌جی‌های شهر). دیگه از این‌جا به بعد مکالمات رو هیچی نمی‌فهمم. اسم‌هایی که می‌گه رو نمی‌شناسم. می‌گه اول می‌خواستم در حد ۲۰ نفر خودمون بگیرم، دی‌جی‌ها قبول نکردن ۵۰ نفر به پایین رو. مجبور شدم درجه ۲ها رو هم دعوت کنم. بیای، همممه رو می‌بینی. گفتم سه هفته دیگه‌ست‌ها، نمی‌تونم یه‌هویی بپرم بیام. تازه هنوز نباید سوار پرواز طولانی شم. سرانگشتی هزینه‌ی پارتی رو حساب می‌کنیم. می‌شه دویست سیصد میلیون. دیگه ارتباطم با عددها رو هم از دست داده‌م. 

می‌گم اوضاع کار چه‌طوره؟ می‌گه تقریباً دیگه واردات‌مون صفر شده. نصف نیروها رو اول سال تعدیل کردیم. هر ماه نمی‌دونیم با چه شعبده بازی‌ای باید حقوق ۲۰۰-۳۰۰ نفر پرسنل باقی‌مونده رو بدیم. می‌گم چشم‌انداز گشایشی هم نیست؛ نه؟ می‌گه هر روز در حال گشایش‌ایم هانی، در ناحیه‌ی باسن.

می‌گه عوضش دیگه پیامبر شده‌م. آدم‌های ناراضی در رابطه‌های اجباری رو تشویق می‌کنم به خودشون حق چشیدن زندگی رو بدن، بدون این‌که زندگی‌شونو ریشه‌کن کنن. می‌گم دلم برای اون مدل کارهای فرهنگی‌مون تنگ شده. می‌خنده.

رگ اتصالم با ایران دیگه داره به سختی پیدا می‌شه. امروز می‌خواستم به یکی بگم «شاخکام تیز شده»، ولی یادم نمیومد. 

اینستاگرام رو باز می‌کنم. چهارمین سالگرد فوت آرشه و همه‌ی بچه‌ها عکس آرش رو استوری کرده‌ن. غم جای خالی‌ش از تمام استوری‌ها می‌چکه. طناز دیشب فندق رو توی حیاط باغ جاجرود به خاک سپرده و مامانش عکس گذاشته از طناز، که شمع روشن کرده توی باغ، تمام شب. و عکس گذاشته از طناز، که چادر کمپ رو برده کنار فندق، توی باغ، و تا صبح پهلوی فندق خوابیده.

دخترکم ریپلای کرده که وااای مامان، خوشحال بودم خوابی نمی‌بینی استوری‌های طناز رو، اشکام بند نمیان. عصر گوگل فوتوز ریمایندر می‌ده. عکس منه با قندق و عکس نیما با فندق و عکس مو با فندق.

Link
  




 با یه میم دیگه حرف می‌زنم، تو ایران.

می‌گه جنگ هم نشه یه پیش‌بینی عجیب داره تو شهر می‌چرخه. می‌گم چی؟ می‌گه مردم شورش می‌کنن میان خونه‌های منطقه ۱ رو غارت می‌کنن. می‌گه خیلی جدی دارم فکر می‌کنم برم خونه‌ی قبلی تو رو اجاره کنم، یه سری وسايل رو ببرم اون‌جا، که اگه چنین چیزی شد زن و بچه لااقل در امان باشن.

اخباری که از ایران می‌رسه شبیه حرفای فضایی دیاسپورای ایرانی این‌جا شده. یه‌وقتایی فضایی‌تر حتی.

می‌گم چه‌ عجیب، چه‌قدر خبرا سورئال شده. می‌گه آره، بهترین حالت اینه که آدم فضایی‌ها فرود بیان ایران.

Link
  



Monday, September 28, 2026

 تأثیر آهن خارجی تا این‌جا چیزی نبوده جز یک هفته مسمومیت و ده روز مورنینگ سیکنس با کلیه‌ی علائم حاملگی. صبح درحالی‌که رفته بودم تو آشپزخونه تُست موز و کره‌ی بادوم‌زمینی درست کنم، احساس کردم از کره‌ی بادوم‌زمینی و از هر کره‌ی دیگه‌ای تو دنیا متنفرم و اگه تا نیم‌ساعت دیگه عدس‌پلو نخورم می‌میرم. عدس‌پلو آخه؟! چون کشمش پلویی نداشتم یه خرده کرنبری رو توی کره تفت دادم و ریختم روی عدس‌پلو. کره‌ی بادوم‌زمینی از توی کابینت چپ‌چپ نگام کرد. یه تیکه گوشت استیک دارم تو یخچال که تا پس‌فردا وقت دارم درستش کنم. فکر کردم من که ناهار نمی‌خورم هیچ‌وقت، پس عصرِ دیر به جای شام استیک می‌خورم با مارچوبه. ناهار اما اسموتی پروتئین و بری‌های یخ‌زده خوردم. الانم که عصر دیره با یه کاسه‌ی بزرگ سالاد اسفناج با سس انار اومدم تو تخت وبلاگ می‌خونم. یه مشت کرنبری و مغز کدو و پرک بادوم و یه خرده پنیر پودر‌شده‌ی فتا هم ریختم رو سالاد و یه قاشق روغن‌زیتون بودار. دو تا اپیزود سریال ضایع می‌بینم و بعد خونه رو جارو می‌کنم و سپس یوگای قبل از خواب. فردا صبح زود بیدار می‌شم می‌شینم پای کار. قول. آها، شام هم دلم کیوی می‌خواد با پوست.

هر چی فکرشو می‌کنم می‌بینم اصلاً حالاحالاها دلم استیک نمی‌خواد. پاشم برم بذارمش تو فریزر. وقتی تو یخچاله، بار پختنش سنگینی می‌کنه رو شونه‌هام. بیا و واسه استیک نپختن دیگه عذاب وجدان نگیر آیداجون. تو سرم آهنه یه جنینی چیزی بوده و تزریق شده بهم، شک ندارم.

پ.ن. بیاین سریال‌های گیلتی پلژرتون رو معرفی کنین. فان و رام کام و عشقی پشقی. هیچ چیزِ جدی‌ای برنمی‌تابم.

Link
  



Sunday, September 27, 2026

هر بار که از وضعیت موجود ناراضی بودم و خواستم تغییرش بدم، اولش به نظرم خیلی سخت اومده. نکنه همینی که توش هستم رو هم از دست بدم؟ نکنه اوضاع بدتر شه؟ نکنه نتونم؟ حالا همیشه هم نهایتاً از تغییری که دادم راضی بودم‌ها، ولی طول کشیده تا بفهمم چه خوب کردم شرایط رو عوض کردم. طول کشیده تا بفهمم باید غریزه‌م رو جدی بگیرم و دنبال دلم برم. طول کشیده بفهمم زندگی من هیچ‌وقت بر اساس منطق نچرخیده و نمی‌چرخه و نخواهد چرخید. من آدم دل به دریا زدنم، هرچند با شنای طولانی حال نمی‌کنم و ترجیح می‌دم با یه کروز پنج‌ستاره برم اون طرف آب؛ مع‌الأسف یونیورس همیشه انتظار داره شنام رو خوب کنم.


.About time
Link
  




 داشتم اینستاگرامو اسکرول می‌کردم، چشمم افتاد به یه عکس، پرت شدم به یکی از دفعاتی که رفتم رُم. دقیق‌تر بخوام بگم، پرت شدم به اولین باری که رفتم رم. یه سفر عجیب و غریب، وسط سفری که ایتالیا حتی جزو هیچ‌کدوم از استاپ‌هاش نبود. یاد اون روزی افتادم که تمامش رو تو اون موزه و آرت گالری مدرن و پر از نور سپری کردیم. یاد اون ویدئوی عجیب، اون پرفورمنس، اون عکسای معرکه‌ی رو دیوار، اون پنجره‌های قدی رو به باغ، اون سقف بلند، اون روز طولانی. یاد تو افتادم که با اون کت لینن آبی روشن و جین تیره نشسته بودی گف گالری، روی زمین، موهات باز بود، صورتت برنزه، عین ایتالیایی‌های خوش‌تیپ. نشسته بودی کف زمین، منو نگاه می‌کردی و از انعکاس‌م توی نور پروجکشن عکس می‌گرفتی. یه ربع بعدش، اومدم کنارت نشستم. گفتم ببینم عکسامو. گفتی موبایلم از صبح شارژ نداره که، خاموشه.


کوتاه، دیوونه، درخشان.

Link
  



Saturday, September 26, 2026

هوای ونکوور طرح زوج و فرد گذاشته. روزای زوج با کاپشن، روزای فرد با بیکینی. صبح شده و یه آفتاب درست‌حسابی کف خونه افتاده. می‌رم تو هال و پنجره‌ها رو باز می‌کنم و یخ می‌زنم و برمی‌گردم زیر پتو. برمی‌گردم زیر پتو چون نمی‌تونم تصمیم بگیرم چی دلم می‌خواد برای صبحانه. دلم چهارتا پنکیک می‌خواد با شیره‌ی افرا و یه مشت بلوبری و چندتا توت‌فرنگی و آب‌پرتقال و چای سیاه. شیره‌ی افرا ندارم مع‌الأسف. به عسل یا مارمالاد زردآلو یا پنکیک خالی فکر می‌کنم، ولی شیره‌ی افرا یه چیز دیگه‌ست. برم یه دیقه سوپر بخرم؟ دلم نمی‌خواد از خونه برم بیرون. 

پس؟ پس به تخم‌مرغ اسکرمبلد فکر می‌کنم و دو برش بیکن دودی و سالاد خیار-آووکادو با شوید. اسکرمبلد رو حتماً با شیر درست می‌کنم و مطمئن نیستم شیر توی یخچال سالمه یا نه. هرچند این‌جا هر چیزی که تو یخچال باشه، بالای یک ماه عمر می‌کنه. از شیر و ماست گرفته تا کاهو و نارنگی و فلفل‌دلمه‌ای. تنها چیزی که تو کانادا خراب می‌شه، خیاره. به جز اون دیگه هیچ ماده‌ی غذایی‌ای خراب نمی‌شه. عجیب نیست؟

اگه شیر خراب باشه، تنها گزینه‌ی باقی‌مونده تخم‌مرغ آب‌پزه و سالاد خیار-آووکادو. دلم بوی تخم‌مرغ آب‌پز نمی‌خواد ولی. از وقتی آهنه رو تزریق کرده‌م، عین حامله‌ها شده‌م. حساسیتم به بو بالاتر رفته، یه تهوع ملایم دائمی دارم، و علاقه‌ی وافر به موندن تو خونه و کتاب خوندن و دوش آب گرم و لوسیون و سشوار و ماسک‌های صورت و دست و پا. 

یاد اکس‌ام میفتم. روزای تعطیل من تا دیروقت می‌موندم تو تخت، و اون با سینی صبحانه‌ی مفصل و قهوه و آب‌پرتقال میومد با هم صبحانه می‌خوردیم و تا پاسی از ظهر سریال می‌دیدیم. موتزارت در جنگل مثلاً، یا ساکسشن. اکس‌ام ازون مردهایی بود که خیلی خوب بلد بود زن‌ها رو لوس کنه. هم قربون‌صدقه‌ی کلامی هم غیرکلامی. از گل و هدیه و ایمیل‌های قشنگ‌قشنگ گرفته تا این‌که خیلی وقتا وسط روز که سر کار بودم، ناغافل یکی از دستیارهام میومد یه بسته‌ای می‌ذاشت رو میزم که آیداجون، اینو آقای فلانی براتون فرستاده‌ن. توش می‌تونست هر چیزی باشه: از جوراب بامزه گرفته تا ساعت، تا موبایل قرمز، تا فلان کوکی یا دسر خوش‌مزه از کافه پراگ، یا کتاب، یا پای زردآلوی هانس. 

چهار سال با هم زیر یه سقف زندگی کردیم و چهار سال بهمون خوش گذشت. فکر کنم تنها مردی بود که رسماً به عنوان دوست‌پسر معرفی‌ش کردم. و تنها مردی بود که مامانم هربار پای تلفن حال‌شو می‌پرسید. و تنها مردی بود که وقتی از هم جدا شدیم، فرزندم پای سفره‌ی هفت‌سین، رفت تو بغل بابام و هق‌هق گریه کرد که الان فلانی تک و تنها بدون ما چی‌کار می‌کنه. بابام اول فکر کرده بود لحظه‌ی حَوِل حالنا، حال دختره منقلب شده و گریه‌ش گرفته. بعد که دید گریه‌ش بند نمیاد متعجب شد و بعد که فهمید داره واسه دوست‌پسر سابق من گریه می‌کنه قیافه‌ش دیدنی بود. بعد از سال تحویل، شام بردمون بیرون که گریه‌ی دختره بند بیاد و یواشکی به من نصیحت کرد نذارم بچه‌هام به دوست‌پسر بعدی‌م این‌قدر وابسته شن که این‌جوری گریه کنن.

آفتاب افتاده رو تختم و ملافه‌ها خوش‌رنگ‌تر شده‌ن. ملافه‌ی تخت، یه لینن نوک‌مدادی تیره‌ست، و کاور روی لحافم یه اخرایی خوش‌رنگ. روبالشی‌هام هم دوتاشون زغالی‌ان و دوتاشون اخرایی. ترکیب‌شون یه جور خوبی کوزی و گرمه. آفتاب که میفته روشون، درجا صبحِ دیروقتِ جمعه می‌شه و صبحانه‌ی توی تخت و سریال. مع‌الأسف گزینه‌ی دو موجود نمی‌باشد.

اگه شیره‌ی افرا داشتیم تو خونه، الان این پست رو ننوشته بودم. 

Link
  



Friday, September 25, 2026

یه بار با یکی از دوستام حرف می‌زدم ــ همین ماه پیش ها، نه در سالیان دور که اغلب ناآگاه بودیم. صحبت سکس مرد با مرد شد و طرف درجا گفت اینا که مریض روانی و جنسی‌ان و حرفی هم توش نیست. گفتم هم‌جنس‌گرایی سال‌هاست بیماری یا اختلال روانی محسوب نمی‌شه و این دیگه مسأله‌ی نظر من و تو نیست. بازم حاضر نبود حتی احتمال بده چیزی که تمام عمر بدیهی فرض کرده ممکنه غلط باشه. اجماع علمی در این زمینه رو هم یک‌جا حواله داد به «چپِ نفهمِ غربی» و پرونده رو بست.

حالا این‌که چرا اون توییت رو پست کردم، یه خرده توضیح بیشتری احتیاج داشت. راستش خود رابطه‌ای که توی توییت تعریف شده بود خیلی موضوع من نبود. این‌که ماجرا واقعیه یا برای توجه گرفتنه هم مهم نبود. چیزی که توجهم رو جلب کرد حمله‌ای بود که توی کامنت‌ها بهش شده بود؛ حجم «مریض»، «فاسد»، «فاحشه»، «کاکولد» و انواع فحش و تحقیر، با ادبیاتی که جاهای زیادی سکسیستی، زن‌ستیز یا هموفوبیک بود. بیشتر از این‌که برام مهم باشه موافق اون مدل رابطه‌ان یا مخالفش، برام جالب بود که آدم‌ها با چه سرعتی از «من اینو نمی‌فهمم» می‌رسن به «پس اینا مریض و فاسدن».

چیزی که توی اون توییت تعریف شده می‌تونه زیر چتر ENM یا همون رابطه‌ی غیرتک‌همسرانه‌ی توافقی قرار بگیره؛ یعنی رابطه‌ای که طرفین با اطلاع و رضایت هم پذیرفتن از نظر جنسی و/یا عاطفی لزوماً انحصاری نباشه. ENM هم فقط یه شکل نداره؛ می‌تونه رابطه‌ی باز باشه، پلی‌آموری باشه یا توافق‌های متفاوت دیگه‌ای داشته باشه. مثلاً DADT یا Don’t Ask, Don’t Tell: طرفین می‌دونن که هرکدوم می‌تونن در چارچوب مشخصی با آدم‌های دیگه سکس یا رابطه داشته باشن، ولی قرارشون اینه که درباره‌ش نپرسن و جزئیاتش رو به هم نگن. توی چنین رابطه‌ای، خودِ ندانستن بخشی از قراره. تفاوتش با خیانت هم همین توافقه؛ خیانت یعنی زیر پا گذاشتن مرزهایی که طرفین یک رابطه با هم تعیین کردن، نه صرفاً سکس با کسی بیرون از رابطه.

هیچ‌کدوم از این مدل‌ها قرار نیست برای همه کار کنه. یکی تک‌همسری می‌خواد، یکی رابطه‌ی باز، یکی ممکنه با شکل دیگه‌ای از ENM راحت باشه. مسأله‌ی من رد یا تأیید هیچ‌کدوم از این‌ها نیست. حتی لازم نیست بدونم فلان رابطه واقعاً کار می‌کنه یا نه.

حرف من اینه: من اگه یه مدل رابطه رو نمی‌شناسم، نمی‌فهمم یا حتی نمی‌پسندم، این به‌خودی‌خود دلیلی برای بیمار یا فاسد دونستن آدم‌هایی که انتخابش کردن نیست. ممکنه من تمام عمرم یه شکل از رابطه رو دیده باشم و همونو بدیهی فرض کرده باشم، اما این به این معنی نیست که هر چیزی بیرون از تجربه‌ی من غلط یا بیمارگونه‌ست. نفهمیدن یه چیز می‌تونه همون‌جا، در حد نفهمیدنش باقی بمونه؛ لازم نیست فوراً تبدیلش کنیم به تحلیل روانی، تشخیص بیماری یا حکم اخلاقی درباره‌ی آدم‌هایی که جور دیگه‌ای زندگی می‌کنن.

چیزی که توی کامنت‌ها زیاد می‌دیدم دقیقاً حذف همین فاصله بود: من نمی‌شناسمش، پس غیرطبیعیه. غیرطبیعیه، پس غیراخلاقیه. غیراخلاقیه، پس طرف مریض و فاسده و حالا می‌شه هر فحشی هم بهش داد. 

شاید بلوغ فکری همین باشه که وقتی چیزی توی جهان ما جا نمی‌شه، قبل از این‌که براش اسم بیماری و فساد پیدا کنیم، یه لحظه به این فکر کنیم جهان بزرگ‌تر از چیزیه که ما تا حالا تجربه کردیم.

Link
  



Monday, September 21, 2026

نرم‌ام. بیدار شدم و دیدم آفتاب هست هنوز و دست کشیدم روی پوست تن‌ام و دیدم هنوز نرم‌ام. پرسه می‌زنم توی خانه و نارنگی پوست می‌کنم و دو تکه سینه‌ی مرغ می‌گذارم بیرون، و فکر می‌کنم زرشک‌پلو؟ 

چند هفته پیش، مامان پای تلفن گفته بود: اه، چیه اون شهر! پاشو بیا پیش خودمون برات غذاهای خوش‌مزه درست کنم ازت پرستاری کنم بابا. بسه دیگه، خوش گذروندی به اندازه‌ی کافی. این‌جا که بهت بیشتر خوش می‌گذشت که.

حتی مامان هم فهمیده آن‌جا خوش‌تر بودم. فکر می‌کنم به صبح‌های خانه‌ی مامان، نان تازه‌ی واقعی و خامه‌ی صورتی پگاه که مزه‌ی خامه‌ی واقعی می‌دهد و پنیر و مربای انجیر و مربای به و مربای بادمجان و مربای آلبالوی مامان. فکر می‌کنم به بوی کتلت و به بوی ته‌چین. قسم به بوی کتلت مامان.

نشسته‌ایم دور میزی در «خانه‌ی اسپاگتی قدیمی»، گستاون. حال و هوای کافه نادری و رستوران سوئیس خودمان را دارد. یکی از میزهای patio را انتخاب کرده‌ایم، برِ خیابان. خیابان Water، خیابان معروفی‌ست. کف‌اش سنگ‌فرش است و بارها و رستوران‌های قدیمی دارد. گستاون هم یکی از قدیمی‌ترین محله‌های ونکوور است. امشب خیابان را بسته‌اند و دارند برف مصنوعی می‌پاشند روی خیابان. دارند یک فیلم تبلیغاتی درست می‌کنند. تبلیغ کادیلاک. یک بطری شراب سفارش داده‌ایم. زن‌های دور این میز را دوست دارم. کی عاشق زن‌های دور این میز شدم؟ آخرِ همین ماه سپیده دارد می‌رود سیاتل و نزدیک کریسمس نسیم دارد می‌رود تهران و مژده می‌گوید یعنی باز همه‌تون می‌رین از این شهر؟ مژده در هر شهری از دنیا که زندگی کرده، بعد از چند سال همه‌ی دوستانش از آن شهر رفته‌اند. این بار نوبت ونکوور است. 

دوستم از تهران عکس می‌فرستد: مهرداد و حامد و شروین و رضا و حمید و آرمین و مازیار. می‌نویسد عجیب نیست که تو باعث آشنایی تک‌تک ما شدی با هم؟ و حالا تنها کسی که در جمع نیست تویی؟ ایموجی پوووف می‌فرستم پای عکس. همه‌چیز این زندگی جدید، عجیب است.

شام خورده‌ایم و بطری دوم شراب را باز کرده‌ایم و حرف‌هامان گل انداخته. گارسون می‌آید یک ظرف تیرامیسو می‌گذارد روی میز و می‌گوید این از طرف تیم فیلم‌برداری‌ست، به عنوان قدردانی از صبوری شما. کادیلاک قرمز بیست‌باری با سرعت تا ته خیابان رانده و بیست‌بار برف باریده و نور خیره‌ی پروژکتورها توی چشم‌هامان تابیده و نتابیده. با عوامل پشت صحنه‌ هم خوش و بش کرده‌ایم هر بار که آمده‌اند دوربینی چیزی روی نرده‌ها‌ی بغل‌دست ما نصب کنند. شراب خشک و خوش‌مزه‌ای‌ست. تیرامیسو را می‌گذاریم دیرتر، با چای آخر شب.

بچه‌ها دارند می‌روند نورث‌وَن، به یک مسافرِ راهیِ تهران داروی کم‌یاب برسانند برای قلب پدر و شیمی‌درمانی خواهر. من سر راه، دانتاون پیاده می‌شوم. نسیم می‌گوید بیا تا نورث بریم بابا، معلوم نیست دیگه کی این‌جوری دور هم جمع شیم‌ها. باید بروم خانه. با تهران جلسه دارم. در برابر از دست دادن مقاوم شده‌ام؟

سینه‌های مرغ را می‌گذارم بیرون و تا تخم‌مرغ‌ها آب‌پز شوند، خیار را خرد می‌کنم و نصف آووکادو له می‌کنم تویش و قدری شوید و کمی نمک. نصف لیمو می‌چکانم روی همه‌چیز. بوی لیمو می‌زند بالا. این سالاد را کنار تخم‌مرغ‌های قاچ شده -با زرده‌‌های نارنجیِ مردد میان عسلی سفت- خیلی دوست دارم. سبُک و به‌اندازه و مفید. دکمه‌ی قهوه‌ساز را فشار می‌دهم. منتظر  عطر قهوه می‌مانم. امروز، انگار کسی لیمو چکانده باشد روی زندگی، خوش‌عطر و سبک و نرم‌ام.

.

«من هميشه جاهايى پيروز شدم كه هرگز حضور نداشتم. خميده به جلو، در حال نگريستن به سمت محال. [...]
هر كس الكل خودش را دارد. من در زيستن الكل كافى پيدا مى‌كنم. مست از احساس شخصى در اطراف ول مى‌گردم و درست مى‌روم: وقتى زمانش برسد مثل ديگران سر از دفتر كارم درمى‌آورم. اگر زمانش نرسد به سوى رودخانه مى‌روم و مثل ديگران رودخانه را تماشا مى‌كنم. من همانى بوده‌ام كه هستم. و فراتر از اين‌ها، آسمان شخصى خودم را مخفيانه ستاره‌باران مى‌كنم و جاودانگى خودم را دارم.»

كتاب دل‌واپسى---فرناندو پسوآ
Link
  



Sunday, September 20, 2026

آمده بودم بارِ کوچک خانه را گردگیری کنم که چشمم افتاد به بطری شراب. این بطری را چندماه پیش خریدم. همان شبی که فرداش قرار بود مرد بیاید این‌جا، بیاید این شهر، که مرا ببیند. ویسکی و شراب سفید و تکیلا داشتم خانه، اما دلم خواسته بود شراب قرمز بخوریم با مرد. دلم خواسته بود شب، بعد از تاریک‌شدن هوا، شمع‌ها را روشن کنم و لیست موسیقی‌ نرم‌ام را بگذارم پخش شود و روی تخته‌ی روی میز، توت‌فرنگی بگذارم و تکه‌ای پنیر و مشتی پسته و چند قطعه شکلات تلخ، توی گیلاس‌های پایه‌بلند شراب بنوشیم و احیاناً فیلمی چیزی ببینیم و طبعاً فیلمی چیزی نبینیم. 

مرد آمد و دو سه روزی ماند و رفت. مرد نیامده بود من را ببیند. نه که هم را ندیده باشیم؛ نه. یکی دو بار میان جلسات کاری، حد فاصل این جلسه تا آن جلسه‌ی دیگر، رفتیم کافه‌ی سر کوچه قهوه‌ای چیزی خوردیم. یک بار هم عصرِ دیر، حد فاصل بین دیدن دوستانش در فلان رستوران تا دیدن همان دوستانش در بهمان بار، رفتیم بارِ سر خیابان، همبرگر خوردیم و آبجو. 

مرد که رفت، رفتم سراغ عکس‌ها، و عکس کوله و چمدانش را -که آن‌ورترِ تخت گذاشته بود توی اتاق‌خواب- پاک کردم. 

بعدها برایم نوشت: می‌دونم فکر می‌کنی که عاشق‌نبودن من رو دیدی. کاشکی بدونی خیلی احساسات هست که ندیدی. شاید هم دیدی ولی به روی خودت نمیاری. می‌دونی سخت‌ترین چیزی که من احساس می‌کنم از دست دادم چیه؟ یک آدم امن. قبلاًها هر بار که می‌نوشتم هیچ چیزی رو تغییر نمی‌داد‌م چون فکر می‌کردم هر کی هم نفهمه یک نفر هست که می‌خونه و می‌فهمه. جدیدترها هر چی می‌نویسم رو هزاربار تغییر می‌دم - نکنه اون یک نفر که همیشه می‌خونه بفهمه. کاشکی بدونی که همه‌چیز رو نمی‌دونی.

آن نامه را یک‌بار بیشتر نخواندم. یک‌بار همان‌ دقیقه‌ی صفر، همان لحظه‌ای که جی‌میل‌ام اعلام کرد از «همان همیشگی» نامه داری. یک‌بار هم امشب که رفتم گشتم پیدایش کردم بیارم بگذارم‌اش این‌جا. مردْ جادوگر است. با کلمات جادو می‌کند. نامه‌اش را یک‌بار بیشتر نخواندم؛ ترسیدم باز توی جادو گیر بیفتم. مرد شعبده‌باز تردستی‌ست و از توی کلاه‌اش خرگوش درمی‌آورد هر بار. و من هر بار خیال کرده بودم خرگوش، واقعی‌ست.

بطری شراب را گردگیری کردم و گذاشتم‌اش همان پشت، کنار بقیه‌ی بطری‌ها. خنده‌دار اما می‌دانی کجا بود؟ ‌آن بطری خالی ویسکی دو ردیف جلوترش: Woodford Reserve.
Link
  



Saturday, September 19, 2026

 نشسته بودیم تو رستوران. گارسون اومد سفارش بگیره، شروع کرد به سلام و لبخند گل و گشاد و عجب هوای مطبوعیه و اینا. پرسید نوشیدنی چی میل دارین؟ سفارش دادیم. من مارگریتا سفارش دادم با طعم پشن‌فروت. هم‌زمان که اومد بپرسه تکیلاش تک‌ شات باشه یا دابل شات، گفتم دابل. خندید و گفت اووو، خوشم اومد: مناسبت خاصیه امشب؟ دوستم با لبخند ملیح جواب داد: آره، شی‌'ز لیوینگ می. گارسونه آماده بود یکی از اتو-ریپلای‌هاشو پرت کنه تو هوا، که با جواب دوستم زبونش رسماً گره خورد و فکر کنم واشر سرسیلندر سوزوند.

:بعد از سه چهار ساعت، دوباره اومد و صورت‌حسابو آورد. تا پرداخت بشه، روشو کرد به من و با لبخند گل و گشاد پرسید خوووووب، ادامه‌ی شب رو قراره چه‌جوری سپری کنین؟ معلوم بود «مناسبت خاص» رو فراموش کرده. گفتم من که می‌رم بخوابم، ایشون هم لابد تا خونه پیاده می‌ره و یه خرده گریه می‌کنه و می‌خوابه. یادش اومد که ما داشتیم از هم جدا می‌شدیم. دوباره به تته‌پته افتاد چون جواب ما در دستور کارش نبود.

کانادایی‌ها خیلی آدمای نایس و خوشرو و مؤدبی‌ان، ولی نایس بودن‌شون اغلب فیکه. لبخندهاشون مقوائیه. سیستم اسمال تاک‌شون منو به شدت یاد اولای چت جی‌پی‌تی می‌ندازه. الکی یه عالمه سؤوال می‌کنن و خودشونو کِرینگ نشون می‌دن، در حالی‌که چهار ساعت بعد چیه، یک ساعت بعد هم جوابت یادشون نیست. حالا نه که توقع داشته باشم بخواد واقعاً کِرینگ باشه‌ها؛ نه. ولی دیگه از اون‌ورم این‌قدر اداشو در نیار بابا، نایس‌های خوش‌تیپ مقوایی!

Link
  



Friday, September 18, 2026

این پست را من ننوشته‌ام. از وبلاگ مردم برداشته‌ام:

الکساندرای عزیزم

 نامه‌‌ات رسید. مثل بارانی سیاه که روی زخمی کهنه و باز بیفتد. گمانم اشتباهت این بود که فکر و خیال کرده‌ای پیامبر خوب باید معجزه بلد باشد و باید آینده را ببیند. به فکرم رسید شاید پیامبرها شاید اصلا از آینده حرف می‌زنند چون شنیدن حال زیادی سخت است. آینده هنوز دور است می شود به آن خندید، تکذیب کرد، گفت شاید نشود، شاید اشتباه شده و شاید اصلا تا آن وقت همه چیز عوض شود. اما حال این امتیاز را ندارد. جلوی آدم ایستاده و اگر به زبان بیاوریش دیگر نمی‌شود وانمود کرد چیزی ندیده‌ای. شاید برای همین پیشگویی، همیشه محترمانه تر و پرطرفدارتر از توصیف دقیق اکنون و حالاست. اگر بگویی روزی سقوط می‌کنی ممکن است حتی برایت کف هم بزنند اما اگر بگویی همین حالا داری سقوط می‌کنی احتمال دارد با فحش از اتاق بیرونت کنند.. شاید پیامبرها آینده را انتخاب کردند چون آدمها می‌توانند وانمود کنند آینده «همین حالا» چیزی از آنها نمی‌خواهد. اما «حالا» ممکن است از آنها بخواهد اعتراف کنند، ببینند، شرم کنند و یا بدتر از همه: عوض شوند و آدمها معمولا برای فرار از همین چند کار است که این همه افسانه ساخته‌اند. اینست که مردم از کسی که آینده را می‌بیند آن‌قدر نمی‌ترسند که از کسی که حالِ حاضرشان را زیادی خوب  ‌می‌بیند. تازه زمانه‌ی ما یک پناهگاه اخلاقی خیلی راحت هم ساخته: درباره کسی قضاوت نکن، تحلیل نکن. تو همه چبز را نمیدانی. جمله‌های زیبایی‌ست و خوش‌رنگ و آب. گاهی هم درست است اما به طرز عجیبی بیشتر تنها وقتی به کار گرفته می‌شود که از قضا چیزی را می‌دانیم  و این مفریست برای خودش با ظاهر مقبول.. این درست که داستان آدمیزاد همیشه پیچیده‌تر از چیزیست که می‌بینیم. حتما هست! اما پیچیدگی، واقعیت چیزهایی که دیده شده را باطل نمی‌کند. توضیح الزاما تبرئه نیست. گاهی این حرفها شکل مودبانه این است که درباره چیزی که میدانی حرف نزن. مسئله همیشه آن قسمت‌های تاریک و ناشناخته‌ی زندگی آدم‌ها نیست. گاهی مسئله همان چیزهایی است که جلوی چشممان اتفاق افتاده، همان حرفی که زده شده، همان کاری که انجام شده، همان آسیبی که کسی آگاهانه به دیگری زده است باری الکساندرای عزیزم! از فردا گفتن بی خطرتر است. فردا هنوز کسی را مجبور نمی‌کند مسئول امروز باشد.

درباره‌ی معجزه گفتی و خیال کردی یک پیامبر خوب باید معجزه هم بلد باشد. نه! معجزه چندان مهم نیست. راستش هرچه بیشتر آدم‌ها را می‌بینم، کمتر مطمئنم مشکل جهان کمبود معجزه بوده باشد. مرده، زنده کردن را فراموش کن. اگر قرار باشد برای اثبات حقانیت هربار مرده‌ای را زنده کنی یا دستی را ستاره، این از اساس راه به جایی نمی‌برد. بیشترِ مرده‌ها اگر برگردند دو سه روز بعد دوباره همان آدمی می‌شوند که قبل مردن بودند. همان ترسها همان خودخواهی‌ها، همان حقارت‌ها، همان 
دروغ‌های کوچک و همان مهارت عجیب در زخمی‌کردن دیگری.
 
عصا و مار هم نمایش مضحکی‌ست خصوصا اگر مار تصمیم بگیرد دوباره عصا نشود. یا بشود حتی! ازین گذشته، آدمها حتی معجزه را هم خیلی زود تبدیل به وظیفه می‌کنند. چیزی که باید دفعه بعد دقیق‌تر، سریع‌تر و مطابق‌میلشان تحویل داده شود.  شاید به همین دلیل ساده ست که پیامبر ولگردت را بیشتر دوست دارم لااقل چیزی برای فروش ندارد، در کوچه می‌گردد حرفش را می‌زند و می رود. شاید پرسه زدن سرنوشت کسی باشد که دیگر جایی ندارد خبرش را ببرد. هرچند خبر وقتی مخاطبی نداشته باشد، روی دوش آدم سنگین‌تر می‌شود.... .و اگر فردا واقعا برف ببارد، خیالت راحت! من به کسی نمی‌گویم تو گفته بودی. چون ناگهان دور و برت جمع می‌شوند و از همه‌ی سوالها،  قیمت دلار و شکل عشق بعدیشان و زمان مرگشان را می‌پرسند.
 
اگر برف آمد فقط نگاهش می‌کنم نه چون امیدی در آن می‌بینم، نه. بیشتر برای آنکه برف چند ساعتی کثافت شهر را می‌پوشاند.. اما تو هم دیگر به من نگو فردا برف می‌بارد و برف زیباست. این برف نیست، خاکستر تمام معجزاتی‌ست که هرگز اتفاق نیفتادند. این نامه‌ی آخر را نسوزان بگذار برف و خاکستر روی آنهم ببارد ما شایسته‌ی همین سرماییم.
می‌نشینم کنار پنجره. قهوه‌ام را می‌گذارم روی لبه و برای چند دقیقه باور می‌کنم هنوز هم وقت هست که خبر  فقط خوب باشد نه هشدار نه مسئولیت نه معجزه.. و به خاکستر فکر می‌کنم.

خاکی از مردم بماند در جهان
وز وجود عاشقان خاکستری
Link
  



Thursday, September 17, 2026

 آیدا زیادی جدیه، آیدا زیادی حساسه، آیدا او سی دی داره.

خیلی وقتا اینو از زبون غریبه‌ترها می‌شنوم -آشناهام لابد یا عادت کردن، یا به روم نمیارن-. من اما اعتراض دارم.

به نظرم این روزها، مصادیق تعرض یا تجاوز به حریم خصوصی گسترده‌تر از چیزیه که داره درباره‌ش حرف زده می‌شه. مثلاً؟ مثلاً من سال‌هاست تو سوشال مدیام، و بخش عمده‌ای از فعالیت‌های کاری‌م هم از طریق سوشال مدیاست. یعنی نمی‌تونم ببوسم بذارمش کنار. دلم نمی‌خواد هم، چون خوشم میاد ازش و باهاش حال می‌کنم. و به نظرم بدیهیه که هر کسی بر اساس سلیقه‌ی خودش انتخاب کنه چی ببینه یا نبینه، کیو فالو کنه یا نکنه. انگار داری خونه‌ی خودتو چیدمان می‌کنی.

۱. پسره میاد روی هر استوری‌م -هر فاکینگ استوری‌م- یه چیزی می‌گه، که اغلب نامربوطه، و اغلب‌تر سؤاله. و باعث می‌شه مجبور شم ده خط جواب بدم. یه تیکه از یه کتاب شر می‌کنم، میاد می‌پرسه این از کیه؟ خب اسم کتاب اون بالاست، برو سرچ کن خودت. یه عکس از یه فیلم می‌ذارم، میاد می‌پرسه این چه فیلمیه؟ خب کلیک کن رو اون هشتگ تا خودت ببینی چه فیلمیه. فیلمش خوبه؟ نه فیلم مزخرفیه مرض دارم شر کنم! 

۲. پسره میاد روی هر استوری‌م به چیزی می‌گه. کامنتاش پر از غلط غولوطه. از هکسره بگیر تا تایپی تا غلط دیکته‌ای تا گرامری. یه پسر ایرانی به زبان فارسی. دفعه‌های اول لایک می‌کنم می‌رم. دفعه‌های بعد لااقل هکسره‌ها رو براش تصحیح می‌کنم. دفعه‌های بد مشخصاً ازش می‌پرسم تو چرا این‌قدر فارسی‌ت بده؟ می‌گه فارسی من بده؟؟ من تو ایران روزنامه‌نگار بودم. می‌گم فارسی‌ت خیلی بده. و من این‌همه هر بار غلط‌هاتو بهت می‌گم، واقعاً به ذهنت نمی‌رسه یادشون بگیری و دفعات بعدی اصلاح‌شون کنی؟ می‌گه نه، فکر کردم تو زیادی حساسی.

۳. همون پسر شماره‌ی ۲، هم‌چنان به غلط‌نویسی ادامه می‌ده. بهش می‌گم ببین من دیگه به غلط‌هات کاری ندارم. ولی لطفاً دیگه بهم دایرکت نده. چت کردن با تو روی اعصابمه. و هیچی هم بهم اضافه نمی‌کنه. هکسره و غلط دیکته رو واقعاً برنمی‌تابم. بهم می‌گه اسنوب و جدی و حساس و آنفالوم می‌کنه. آخیش.

۴. پسره رو هر استوری‌م یه ریپلایی می‌کنه و اغلب هم چرت و پرت. سین می‌کنم و نهایتاً بعضیاشو لایک می‌کنم و جواب  خاصی نمی‌دم بهش. یه روز می‌بینم یه عکس فرستاده از دریاچه‌ی دم خونه‌ش. لایک می‌کنم می‌رم. یه روز از میز کافه عکس می‌فرسته. لایک می‌کنم می‌رم. یه روز یه عکس می‌فرسته از فلان منظره. لایک نمی‌کنم. لایک نمی‌کنم. لایک نمی‌کنم. یه روز چندتا عکس از خودش می‌فرسته پشت سر هم. چندشم می‌شه. بهش می‌گم واسه چی برای من عکس می‌فرستی؟ داری به حریم شخصی من تجاوز می‌کنی. می‌گه وا! خب قبلنم فرستادم لایک کردی. گفتم اونا عکسلی شخصی‌ت نبود و من فقط می‌خواستم مؤدب باشم. عکس دوست داری به کسی نشون بدی برو تو اکانت خودت پابلیش کن، اگه کسی دلش ‌بخواد میاد می‌بینه. می‌گه آخه تو منو فالو نمی‌کنی. می‌گم خب دلم نمی‌خواد فالوت کنم. می‌گه واسه همین عکس می‌فرستم برات. می گم دیگه نه چت کن با من، نه هرگز عکس بفرست. واقعاً حالم بد شد از دیدن عکسای شخصی‌ت. نه معذرتی می‌خواد نه هیچی. آنفالوم می‌کنه. بلاکش می‌کنم. تا دو سه روز یاد عکساش که میفتم چندشم می‌شه. (نود نفرستاده‌ها)

۵. پسره رو آنفالو می‌کنم. میاد می‌گه چرا آنفالوم کردی؟ می‌گم از محتوایی که می‌ذاری خوشم نمیاد، مبتذله. می‌گه تو چه‌قدر جدی و عبوسی.

۶. پسره رو میوت می‌کنم و از تو کلوز فرندزم درش میارم. میاد می‌گه من ازون استوری‌های دایره‌سبزهات می‌خوام. می‌گم ریمووت کردم از توی لیست سبزها. می‌گه چرا؟ می‌گم با عقایدت مشکل دارم. می‌گه من نمی‌دونم یالاااا ازون استوری سبزها.ده بار دیگه در روزهای مختلف میاد همینو می‌گه. می‌گم بهم پیغام نده، کلافه‌م می‌کنی. می‌گه من از اون استوری سبزها می‌خوام. بلاکش می‌کنم.

۷. پسره میاد می‌پرسه تو نه به جنگی یا آری به جنگ؟ می‌گم به تو چه؟ می‌گه می‌خوام بدونم فالو نگه‌ت دارم یا آنفالوت کنم؟ بلاکش می‌کنم.

۸. پسره میاد با هم فیلم می‌بینیم شبا. گاهی هم می‌مونه خونه‌م. توجهم جلب می‌شه به این‌که هر بار پسره میاد این‌جا، توالت لک می‌شه. می‌فهمم ایستاده جیش می‌کنه و رویه‌ی کاسه رو می‌ده بالا، ولی زیرش پر از لکه‌ست. یکی دوبار تحمل می‌کنم و بار سوم با سلام صلوات می‌رم یه کانتنت مرتبط پیدا می‌کنم تو اینستاگرام براش می‌فرستم. زیرشم می‌نویسم با کمال احترام، منم همین‌جور! می‌خنده و می‌گه منظورتو گرفتم و دمت گرم که چنین راه ظریفی رو انتخاب کردی برای تذکر دادن و الخ. دو بار یادش می‌مونه، باز یادش می‌ره. هر روز صبح که بیدار می‌شم، روی کاسه‌ی توالت لکه‌ی جیشه و کف وان، پشم مردونه. بهش مستقیم تذکر می‌دم. می‌گه او سی دی داری. براش توضیح می‌دم که آدم بی‌مبالاتیه و چشمش کثیفی‌ها رو نمی‌بینه و الان دیگه حساس شده‌م و احساس می‌کنم هربار میاد خونه‌م باید تمام ملافه‌ها رو بشورم. می‌گه خیلی حساسی. دیگه تنها فیلم می‌بینم.

۹. پسره میاد خونه‌م. همیشه کفشاش گرد و خاکیه. این‌که تو شهر تمیز ونکوور بتونی کفش کثیف داشته باشی یه مهارت و بی‌مبالاتی خاصی می‌طلبه. یه کوله‌ی شل و ول داره که از راه که می‌رسه می‌ذارتش روی میز غذاخوری. دفعه‌ی اول کوله‌شو برمی‌دارم می‌ذارم رو زمین. دفعه‌ی بعد کوله‌هه رو می‌ذاره رو مبل. به وضوح زیرش خاکیه. فکر می‌کنم کافه و کمپ و توالت عمومی هم که می‌ره کوله‌هه رو همین‌جوری ولو می‌کنه کف زمین. بهش می‌گم می‌شه کوله‌تو روی سطوح نذاری و بذاری رو زمین؟ هم آلوده‌ست و هم به لحاظ بصری اذیتم می‌کنه یه چیز بزرگ و کج‌وکوله ببینم روی میز. بهم می‌گه حساس و او سی دی.

۱۰. پسره برام ریلز می‌فرسته. اغلب چرت و پرت. بهش می‌گم می‌شه برام ریلز نفرستی؟ می‌گه چرا؟ می‌گم خوشم نمیاد کسی برام چیزی فوروارد کنه. اگه چیزی برات جالبه تو صفحه‌ی خودت شر کن اگه دلم بخواد میام می‌بینم. می‌گه آخه نمی‌شه شر کرد. می‌گم پس واسه منم نفرست. می‌گه این‌که شوخی شوهرعمه‌ای نیست، این پسره خیلی خوب حرف می‌زنه و تحصیل‌کرده‌ست و فلان. می‌گم اوکی، ولی واسه من نفرست. می‌گه اوکی. امیدوارم دیگه نفرسته. این مکالمه بعد از یک سال ریلز فرستادن اتفاق افتاده و تا امروز تحمل کرده بودم چون دوست خوب قدیمی‌مه. 

از این موارد تا یک ماه دیگه می‌تونم تعریف کنم. هر روز چند مورد.

خواهرم می‌گه حالا تو هم دیگه زیادی حساسی، سین کن نبین. سین کن جواب نده. سین کن رد شو. می‌گم من خورش بامیه دوست ندارم، روزی ده بار ده نفر مختلف بیان خورش بامیه بذارن جلوت، بگن فوقش فقط نگاش کن، نخور. خوشت میاد؟ همون بوش که به دماغت می‌خوره حالتو بد نمی‌کنه؟ می‌گه اووووه، تو هم دیگه زیادی حساسی بابا.

اگه این‌ها تجاوز به حریم شخصی من نیست، پس چیه؟ هیچی نیست. آیدا زیادی جدیه زیادی حساسه او سی دی داره.

پ.ن. تا جایی که می‌تونم، سعی کرده‌م تو ایسنتاگرام یوزر فرندلی باشم و جواب دایرکت‌ها رو بدم و سعه‌ی صدر داشته باشم. سعه‌ی صدر امروزمو اما تا ته مصرف کردم. باید تا فردا صبر کنم باتری‌ش پر شه دوباره.

Link
  



Wednesday, September 16, 2026

خلاصه‌ی کتاب، به سعی ژپتو:

How to Be Parisian Wherever You Are را چهار زن پاریسی نوشته‌ن و درباره‌ی تصویری که از «زن پاریسی» ساخته شده حرف می‌زنن؛ زنی که شیکه، جذابه، مستقله، عاشق می‌شه، عادت‌های بد داره و مهم‌تر از همه، پر از تناقضه. نویسنده‌ها هم‌زمان هم این تصویر رو می‌سازن و هم دستش می‌اندازن.

اگه بخوام عصاره‌ش رو بگم:

زن پاریسی قرار نیست بی‌نقص باشه؛ قراره صاحب نقص‌هاش باشه.
می‌دونه کجاش خوبه، کجاش نه، ولی قرار نیست تمام عمرش رو صرف اصلاح خودش کنه. اتفاقاً یه بخشی از جذابیتش همین نقص‌ها و تناقض‌هاشه. قرار نیست هی خودش رو بتراشه و صیقل بده تا بالاخره تبدیل شه به اون زن ایده‌آلی که همه دوستش دارن. بفهم کی هستی و با همون زندگی کن.

شیک‌بودن یعنی معلوم نباشه خیلی تلاش کردی.
لباس‌ها ساده و کلاسیک‌ان، آرایش و مو هم نباید داد بزنن که «دو ساعت وقتمو گرفتن». همون effortless chic معروف؛ شیک باش، ولی انگار همین‌جوری شد. اون ظاهر طبیعی هم لزوماً به این معنی نیست که واقعاً هیچ کاری نکردی؛ بیشتر یعنی نتیجه نباید زیادی ساخته‌وپرداخته به نظر برسه. مو یه خرده هپلی، آرایش یه خرده نامعلوم، لباس ساده. کلاً زحمتت رو بکش، ولی لازم نیست صورت‌جلسه‌ش رو هم ضمیمه کنی.

سن‌ت رو قایم نکن؛ خوب پیر شو.
قرار نیست در چهل یا پنجاه سالگی پروژه‌ت این باشه که ملت فکر کنن بیست‌وهشت سالته. از پیرشدن نترس. در هر سنی بهترین نسخه‌ی همون آدمی باش که هستی. حتی درباره‌ی جراحی زیبایی هم کتاب موضع «هرگز دست به صورتت نزن» نداره؛ اگر چیزی واقعاً اذیتت می‌کنه، درستش کن، ولی قرار نیست کم‌کم تبدیل شی به یه آدم دیگه.

زندگی‌ت نباید دور مردها بچرخه، ولی عشق و سکس هم اتفاقاً بخش مهمی از زندگی‌ان.
کتاب پره از دیت و عشق و سکس و حسادت و اغواگری و رابطه. زن پاریسی‌ش هم قرار نیست از جذابیت جنسی خودش بی‌خبر باشه. می‌دونه جذابه، از جذاب‌بودنش هم بدش نمیاد، ولی تمام زندگی‌ش رو برای پسندیده‌شدن از طرف مردها تنظیم نمی‌کنه. زندگی خودش رو داره، دوست‌های خودش رو داره، کار خودش رو داره و یه قسمت‌هایی از خودش هم قرار نیست فوراً بریزه وسط میز که بفرمایید، اینم کل من.

فرهنگ هم جزو جذابیت آدمه.
پاریسی‌شیک فقط کت مشکی و رژلب و موی هپلی نیست. کتاب و سینما و موسیقی و نمایش و سیاست و گفت‌وگو هم هست. باید چیزی برای گفتن داشته باشی. حتی مهمونی شام خوب بیشتر از این‌که مسابقه‌ی میزآرایی و غذای بی‌نقص باشه، به آدم‌هایی که دور میز نشستن و حرفی که بین‌شون درمی‌گیره ربط داره.

بخور، بنوش، مهمونی بده، عاشق شو، گاهی هم گند بزن؛ زندگی رو تبدیل به پروژه‌ی «بهبود مستمر خود» نکن.
کتاب دستور غذا داره، درباره‌ی مهمونی و خماری و قرار اول حرف می‌زنه، جاهای مختلف پاریس رو معرفی می‌کنه و کلاً یه اصراری داره روی این‌که زندگی فقط مجموعه‌ای از کارهایی نیست که باید درست انجام بدی. یه مقدارش رو هم باید زندگی کنی.

و شاید اصل ماجرا همین تناقض‌هاست.

زن پاریسی این کتاب هم مغروره هم ناامن؛ هم مستقله هم رمانتیک؛ هم ظاهرش براش مهمه هم وانمود می‌کنه خیلی مهم نیست؛ هم شیک و فرهیخته‌ست هم عادت‌های گهی داره.

ممکنه ازخودراضی باشه، اهل قضاوت باشه، نظرهای سفت‌وسخت خودش رو داشته باشه و غیرقابل‌پیش‌بینی باشه؛ در عین حال مهربون و عاشق‌پیشه هم باشه. کتاب هم اصلاً سعی نمی‌کنه این تناقض‌ها رو حل کنه. اتفاقاً بخش بزرگی از بامزگی‌ش همین افسانه‌ی «زن پاریسی» و بازی‌کردن باهاشه.

اگه بخوام کل کتاب رو در یه جمله جمع کنم:

این‌قدر زور نزن بی‌نقص، جوان، دوست‌داشتنی و مطابق میل بقیه باشی؛ سلیقه‌ی خودت رو داشته باش، زندگی خودت رو داشته باش، باهوش و کنجکاو بمون، نقص‌هات رو هم با خودت ببر و همه‌ی این کارها رو جوری بکن که انگار خیلی هم مسأله‌ی مهمی نیست.

Link
  



Tuesday, September 15, 2026

اوایلی که اومده بودم کانادا، با این‌که زبانم روی کاغذ به نسبت خوب بود، تو مکالمات روزمره مدام می‌خوردم تو در و دیوار. ژپتو بهم گفت آب دستته بذار زمین و برو با خارجی دیت کن. پیشنهاد بعدیش هم این بود که تا اطلاع ثانوی فیلم و سریال فاخر رو بذار کنار و فقط رئالیتی‌شوی آمریکایی ببین. درست هم گفته بود.

پارتنر خارجی و رئالیتی‌شو برای پیشرفت زبان روزمره از ده تا کانون زبان مفیدتر بودن؛ به‌خصوص دیتینگ. چون آدم خیلی زود می‌فهمه اگر قرار باشه با همین سرعت و ادبیات ادامه بده، تا بخواد منظورش رو برسونه طرف ازدواج کرده، بچه‌دار شده و بچه‌ش هم رفته دانشگاه.

و اون‌جا بود که کم‌کم فهمیدم تمام این مدت با چه ادبیات مضحکی با مردم چت می‌کردم. مثلاً طرف می‌گفته «چه خبر؟» و من احتمالاً چیزی در این مایه‌ها جواب می‌دادم: «سپاس از این‌که جویا شدید. در حال حاضر اوضاع این‌جانب به نسبت مطلوب است. امیدوارم شما نیز در صحت و سلامت کامل به سر ببرید.» طرف فقط می‌خواست مخم رو بزنه؛ من داشتم جواب نامه‌ی سفارت رو می‌دادم.

یا می‌پرسیده «امشب چه‌کاره‌ای؟» و من به‌جای «هیچی، تو چی؟» شرح مختصری از برنامه‌ی عصرگاهی، وضعیت روحی، تعهدات پیشین و امکان جابه‌جایی آن‌ها ارائه می‌دادم. چند ماه اول دیتینگ من در کانادا بیشتر از این‌که فلرتینگ باشه، مکاتبات اداری با احتمال سکس بود.

ولی خب، جواب داد. کم‌کم یاد گرفتم موقع چت با ادبیات کوچه حرف بزنم. و یادتر گرفتم هر چی کم‌تر از گرامر و ساختار جمله‌ی درست استفاده کنم، بیشتر شبیه نیتیوها حرف می‌زنم. تا رسید به یه جایی که بازم همچنان چت‌هامو می‌فرستادم واسه ژپتو و می‌گفتم این لمپنیه یا محترم؟ الان می‌خوام باکلاس باشم. یه‌هو می‌دیدم داره کل جمله رو بازنویسی می‌کنه.

حین تماشای رئالیتی‌شوها (نمایش‌های واقع‌نمایانه؟ سلام شهاب) به نکات مهم دیگه‌ای هم دست یافتم. این‌که این موهای صاف و لَخت خارجیا لزوماً صاف و لخت نیست و این زیبایی بی‌آرایش‌شون از قضا چه‌قدر زیباییِ باآرایشه، و مثلاً اون سینه‌های زیبا و خوش‌قوس و درخشان، حداقل ۲۰ دقیقه زمان برده که کانتور بشه و براق شه و بعد با سایه قوس و زوایاش طراحی شه. (سؤال هم برام ایجاد می‌شد که خب الان اگه طرف بخواد دست بزنه که نصف زیبایی‌ها می‌چسبه به دستش که!)

در مرحله‌ی بعد، وقتی شروع کردم با دوستای خارجی‌م دریاچه رفتن و پیک‌نیک‌های خارج از شهر و اینا، دیدم اوه، این زیبایی‌های طبیعی چه‌قدر پشتش تدارکاته و لزوماً این‌جوری نیست که یه حوله بردارن بیان دراز بکشن لب آب.

یه نکته‌ی دیگه هم که توجهم رو جلب کرد، تعداد زیاد سینه‌های عمل‌شده، مژه‌های مصنوعی و لب‌های تزریقی بود. حالا این تو ایران هم بودا، نه که چیز عجیبی باشه. تو ایران اما (در حد مشاهدات شخصی من) آدما به‌شدت پرهیز داشتن از این‌که بگن سینه‌مو عمل کردم یا بوتاکس کردم. این‌جا اما هیچ ابایی نداشتن و خیلی عادی، انگار که بدیهی‌ترین اتفاق عالمه، مسواک می‌زدن و مژه مصنوعی می‌ذاشتن و خط لب‌شون رو دو سانت بالاتر از لب می‌کشیدن.

شبیه این اتفاق رو در مورد آمپول‌های لاغری هم دیدم. خارجی‌ها خیلی عادی راجع به استفاده از آمپول صحبت می‌کردن، ولی مثلاً می‌دیدم دوست ایرانی‌م یه‌دفعه شروع می‌کرد به رژیم سفت و سخت و از دو ایکس‌لارج می‌رسید به اسمال، ولی یک سال بعد از دهنش می‌پرید که فقط با رژیم نبوده و به کمک آمپول بوده. خب مگه کار بدیه آمپول زدن که این‌قدر می‌خوای پنهانش کنی؟ یا اصلاً چرا می‌خوای اعلام کنی اراده و دیسیپلین سفت و سخت خودم بوده وقتی حتی من ازت نپرسیدم.

یادمه یه کتابی بود درباره‌ی استایل پاریسی‌ها -چه‌جوری یک پاریسی به نظر برسیم؟- و این‌که چه‌قدر بی‌هیچ تلاشی شیک‌ان. Effortless Chic. و بعد در ادامه تعریف کرده بود اون مدل موهای زیبا و هپلی که فکر می‌کنی طرف از خواب پا شده اومده گالری‌گردی، چه‌قدر درست کردن همون مدل مو سخت و زمان‌بره. و طرف چه زحمتی می‌کشه که به نظر برسه از تو تخت اومده تو کافه.

نکته‌ی اصلی اما می‌دونی چیه؟ اینه که طرف راجع به سینه‌هاش اینسکیوره، می‌ره عمل می‌کنه، اعتمادبه‌نفس به دست میاره و حالش رو هم می‌بره. دلش لب‌های درشت و برآمده می‌خواد، می‌ره ژل تزریق می‌کنه و به زعم خودش زیبا می‌شه. اِبایی هم نداره از این‌که جلوی دوربین قبل و بعد خودش رو نشون بده. و داشتم به این فکر می‌کردم این‌که چرا طبیعی‌بودنِ زیبایی هنوز این‌قدر ارزش محسوب می‌شه و روش تأکید می‌شه، آیا خودش نمی‌تونه یه جور نگاه زن‌ستیزانه باشه؟ آیا باز یه عقل کل داره راجع به بدن زن تصمیم نمی‌گیره و براش ارزش تعیین نمی‌کنه؟ (به این‌که زیبایی‌شناسی لب برجسته سلیقه‌ی من هست یا نیست کاری ندارما، به اون نگاه سرزنش‌گر به لب تزریقی کار دارم. داری می‌گی فلانی چه خوشگله، سریع جواب می‌شنوی که بابا همه‌چیزش عملیه.)

این روزا سینه‌های سیدنی سویینی موضوع داغ توییتره. سیدنی در یک کمپین تبلیغاتی برای Novig، یک پلتفرم شرط‌بندی ورزشی، شرکت کرده. در این تبلیغ‌ها برهنه‌ست و با وسایل ورزشی بدنش رو پوشونده. حالا بحث اینه که یه عده می‌گن این تبلیغ ضد زنه و زن رو در فضای ورزشی به «بدن سکسی» تقلیل می‌ده. یه عده هم می‌گن هر زنی می‌تونه عامدانه از sexuality خودش استفاده کنه و همچنان صاحب agency باشه.

کتاب How to Be Parisian هم یه‌جورایی می‌گه: من می‌تونم سکسی باشم بدون این‌که موظف باشم راجع به سکسی‌بودنم توضیح بدم.

و به نظرم ماجرای سیدنی سویینی دقیقاً از همین‌جا جالبه. چون یه زمانی یکی می‌گفت سینه‌تو بپوشون، زن محترم این‌جوری خودش رو نمایش نمی‌ده. حالا یکی دیگه می‌گه سینه‌تو این‌جوری نمایش نده، زن آگاه نباید خودش رو در اختیار نگاه مردانه بذاره. در هر دو حالت، باز یه عده بیرون بدن زن نشستن و دارن بهش می‌گن باهاش چه‌کار کنه.

البته این‌که بگیم «انتخاب خودشه، پس تمام» هم زیادی ساده‌ست. می‌شه گفت تبلیغ داره از male gaze استفاده می‌کنه و هم‌زمان خود سیدنی هم داره از همون male gaze استفاده می‌کنه. به‌خصوص که سیدنی صرفاً مدل این کمپین نیست؛ در Novig سهام گرفته و عملاً خودش هم از توجهی که بدنش جلب می‌کنه، پول درمیاره. این دوتا لزوماً همدیگه رو نقض نمی‌کنن.

شاید مسأله همین اصرار ماست که زن باید یا ابژه باشه یا صاحب اختیار. چرا نتونه نشون بده که می‌دونه دارن نگاهش می‌کنن، از «نگاه‌شدن» خوشش بیاد، ازش پول دربیاره و همچنان صاحب انتخاب خودش باشه؟ همون قصه‌ی قبلی: زیبا باش، ولی معلوم نشه براش کاری کردی. لاغر باش، ولی معلوم نشه آمپول زدی. سکسی باش، ولی یه‌جوری که مثلاً خودت خبر نداری سکسی‌ای.

شاید سیدنی سویینی هم دقیقاً به این دلیل اعصاب یه عده رو خرد می‌کنه که قسمت آخر بازی رو خراب کرده: خبر داره.

Link
  



Monday, September 14, 2026

دیدی وقتی دراگ می‌زنی، مخصوصاً اگه سایکدلیک باشه، دلت می‌خواد عینک آفتابی بزنی؟ فارغ از این‌که روزه یا شب، یا تو فضای داخلی‌ای یا خارجی؟ فکر کردی چرا؟

جواب منطقی‌ش اینه که بر اثر استفاده‌ی یه سری از مواد محرک، مردمک چشم گشادتر می‌شه و نور چشم آدمو اذیت می‌کنه، برای همین آدما اغلب عینک می‌زنن که شدت نور رو کنترل کنن.

من اما یه دلیل مهم‌تر هم دارم. وقتی عینک می‌زنم، سعی می‌کنم عینک آفتابی معمولی نباشه؛ عینک‌هایی می‌زنم که شیشه‌های رنگی دارن، قرمز و سبز و زرد. عینک‌زدن، به جز کنترل نور، یه فیلتر رنگی می‌کشه روی جهان بصری‌م. دراگ برای من این‌جوری کار می‌کنه که ذهنم رو برای مدتی از جهان پیرامونم منحرف می‌کنه و صرفاً من می‌مونم و نُت‌های تفکیک‌شده‌ی موزیک و حس لامسه‌م. عینک رنگی که می‌زنم، فیلتر رنگی که می‌ذارم روی چشمام، به لحاظ بصری هم از جهان پیرامونم منفک می‌شم. مغزم به لحاظ «دیداری» محیط رو یه فضای جدید شناسایی می‌کنه و باعث می‌شه انتظاراتم و پیش‌بینی‌هام از محیط، رقیق شه و تعدیل شه. انگار برای مدتی می‌رم توی یه اربیتال کاملاً جدید. توی این اربیتال، پیش‌فرض و انتظار و توقع وجود نداره، بنابراین کنترل و سرخوردگی و مراقبت هم وجود نداره، و بنابراین‌تر من می‌مونم با چندتا از غرایز کاملاً بدوی و انسانی‌م. تبدیل می شم به یک قطره جیوه که قرار نیست «آیدا»ی کنترل‌گر باشه. می‌شم یه قطره جیوه که در عین حال که خودمم، آیدا نیستم، به سادگی به هر شکلی درمیام و حتی برام مهم نیست دارم به چه شکلی درمیام. «رها کردن». 

ایران که بودم، هروقت یکی‌مون سر و ته گیر کرده بود تو مغزش و پاهاش از گوشاش زده بود بیرون، یه تکست می‌داد تو گروه سه‌نفره‌مون که گایز، بریم باغی جایی؟ اون دو نفر دیگه نه نمی‌آوردیم -هر قدر هم که شلوغ بودیم- چون می‌دونستیم این یه پیغام سوسکیِ sosطوره. اگه وسط هفته بود که جمع می‌شدیم خونه‌ی من، چون حیاط داشتم و همسایه نداشتم و صدای موزیک تا هر ساعتی از شب یا صبح می‌تونست بره بالا. اگرم آخر هفته بود که می‌رفتیم باغ اون یکی که استخر داشت -تجربه‌ی استخر رو دراگ خودش حکایتی‌ست دیگر-. هرکدوم ممکن بود با خودمون پلاس‌وان ببریم یا نبریم. هیچ‌کس مورد سؤال و بازجویی واقع نمی‌شد چون تنها قانون جمع اعتماد بود و می‌دونستیم کسانی که جنبه‌ی این کلاب رو ندارن رو نباید وارد این کلاب کرد. جمع می‌شدیم و ریسِت فکتوری می‌شدیم و برمی‌گشتیم. معجزه می‌کرد تو اون روزها.

چند شب پیش، یکی از اعضای کلاب گفت آیدا توروخدا هرجور شده برو یه اِم پارتی، مطمئنم حالت بهتر می‌شه. گفتم هانی، کیو بردارم با خودم ببرم؟ گفت یعنی یه آدم واجد شرایط پیدا نمی‌شه تو اون شهر؟ گفتم نمی‌شه. گفت فردا بشین برگرد پیش خودمون بابا.

خیلی جدی دارم به برگشتن فکر می‌کنم. مطمئنم این شهر دیگه بضاعت یافتنِ آدمی از آن خود رو نداره واسه من. مطمئن شده‌م که این‌جا می‌شه خوش گذروند، ولی فقط روی سطح، نه توی عمق. و مطمئن‌ترینم که نمی‌تونم بدون لذت‌های عمیق زندگی کنم.

داشتم عینکو می‌گفتم. از روزی که توجهم به خاصیت شیشه‌ی رنگی عینک حین دراگ جلب شد، سعی کردم اون خصوصیت رو از ناخودآگاه بیارم بفرستم توی خودآگاه. سعی کردم اگه تو موقعیتی قرار گرفتم که شدتش برام زیاد بود و نمی‌تونستم اون لحظه رو تحمل کنم، به صورت ذهنی یه فیلتر رنگی بذارم توی مغزم، و با اتفاق پیرامونم نه مثل آیدا، که مثل آدمی که فقط حس‌های اصلی‌ش رو در اختیار داره برخورد کنم. و گس وات؟ جواب داد.

بچه‌های اتاق یادشونه، یه تمرینی داشتیم که باید یه شیء رو توصیف می‌کردیم، در حالی که فقط یکی از حواس پنج‌گانه‌مون فعال بود و باقی خاموش. اون شیء مدت‌ها دم دستمون بود و مثل کف دست می‌شناختیمش، اما وقتی مجبور بودیم فقط مثلاً با حس چشایی یا لامسه تعریفش کنیم، سخت می شد. و بعضی وقتا اتفاقاً توی همون شیء متوجه خصوصیات و قابلیت‌هایی می‌شدیم، که در حالت عادی بهشون توجه نکرده بودیم.

حالا؟ حالا این‌جا تهِ یه قریه‌ی کوچیک و خوشگل تهِ دنیا، در استفاده از عینک‌های رنگی ماهر شده‌م. در مواجهه با اتفاق‌ها، اغلب آیدای درونم رو خاموش می‌کنم و با یه فیلتر رنگی با جهان مواجه می‌شم. این باعث می‌شه نارضایتی‌ها و سرخوردگی‌هام تعدیل بشه و عملاً انتظار زیادی از اطرافم نداشته باشم. به همون نسبت که می‌دونم این یه روش مواجهه‌ی دفاعیه و عین دراگ، موقتی و زودگذره، به همون نسبت هم باعث شده احساس راحتی و رهایی کنم، احساساتم رو تفکیک کنم، و بتونم تشخیص بدم هر مواجهه‌ای داره دقیقاً به چه حسی‌م وصل می‌شه و افسار احساساتم رو به دست داشته باشم.

امروز که از یه آدم قدیمی یه پیغام گرفتم، مواجهه‌ی خودم با اون پیغام رو که دیدم، و وقتی دیدم چه کول و خونسرد دارم رفتار می‌کنم بی‌که بخوام تظاهر کنم یا دروناً اذیتم کنه، متوجه شدم عینک رنگی زدن برام چه درونی شده. و متوجه‌تر شده‌م چه‌قدر راحتم با کارکردن با این فیلترها.

و به همون نسبت فکر کردم اگه برگردم تو دنیای بدون فیلتر رنگی -برای من فعلاً ایران این حس رو داره- آیا هنوز این آیدازدایی از مسائل می‌تونه ادامه پیدا کنه؟ یا سریع برمی‌گردم توی پوست قبلی‌م و می‌شم همونی که با اتفاقات اطرافش با کلیه‌ی حواس و پیش‌فرض‌هاش مواجه می‌شه و رفتار می‌کنه. راستش این زندگی به عنوان یک ناشناس، بهم خیلی امکانات جدید داده. نمی‌تونم به سادگی ازش دل بکنم. دلم نمی‌خواد برگردم تو پوست قبلی‌م. به زعم خودم پوست‌اندازی کرده‌م و این پوست جدید داره روی تنم شکل می‌گیره. آیا تغییر جغرافیا پوست جدیدم رو می‌کَنه؟

نمی‌دونم. به قول املاکی، خواهیم دید چه خواهد شد.

Link
  



Sunday, September 13, 2026

خیلی وقتا از مامانم می‌پرسم مامان، خداییش تو این سال‌ها هوس نکردی دوست‌پسری چیزی داشته باشی؟ دلت نمی‌خواست مثلاً با آقای فلانی که این‌قد ازت خوشش میاد می‌خوابیدی؟

نشسته بودیم رو مبل‌های دم شومینه. این‌جا یه بار خوشگله دم اسکله، رو به اقیانوس آرام، و وسط هفته‌ها این ساعت اغلب خلوته. موزیکش ملایمه و هیاهو نداره و خوراک معاشرت‌های طولانیه. مبل‌های چرمی بزرگ و راحت داره و یه‌خرده دیگه که هوا سرد شه، شومینه‌شو روشن می‌کنه و یه‌وقتایی هم یکی میاد پیانو می‌زنه. 

چهارتا زن بودیم و نشسته بودیم رو مبل‌های دم شومینه. شراب سفارش داده بودیم و صدف و نشسته بودیم به گپ زدن. این جمع رو بدون مرد بیشتر دوست دارم. مردای ایرانی این اکیپ، تعطیل‌ترینن. اولین بار که تو مهمونی دیدم‌شون، از همون مدل لباس پوشیدن‌شون با خودم فکر کردم اوه. طی این سال‌ها یه سوپرپاور پیدا کرده‌م و اونم اینه که از روی لباسی که یه مرد پوشیده -با درجه‌ی بالایی از اطمینان- می‌تونم حدس بزنم طرف مهندسه یا پزشکه یا معماره یا آرتیسته یا بیزینس‌منه یا املاکیه یا چی. می‌تونم حدس بزنم چه مدل کتابی می‌خونه و چه مدل فیلمی می‌بینه. می‌تونم حدس بزنم خوش‌سکسه یا نه، و می‌تونم حتی فقط از روی شلوار و کفش و جورابش -بی‌که به بالاتنه‌ و صورتش نگاه کرده باشم- حدس بزنم این از اوناییه که شوخی جنسی می‌کنه یا نه، جوک ترکی می‌گه یا نه، تصورش از «مرد ‌باید ‌فان‌ باشه» لهجه‌درآوردن و شوخی‌ها و جوک‌های شوهرعمه‌ای گفتنه یا نه. و لازمه به اطلاع‌تون برسونم ۸۵ درصد مردهای ایرانی‌ای که توی ونکوور دیده‌م از همین دسته‌ن. بامزه‌بودن براشون منحصر می‌شه به شوخی جنسی -ازونا که تو مدرسه سر کلاس مثلثات به کسینوس می‌خندیدن-، و زن‌های جمع هم مع‌الأسف بهشون می‌خندن و اینام فکر می‌کنن چه‌قدر باحالن. یه‌بار یکی‌شون سر میز شام اومد کول‌بازی دربیاره، گفت این آیدای شمام که اصلاً ما رو تحویل نمی‌گیره و حتی یه لبخند هم نمی‌زنه. گفتم ببین سال‌هاست -تو ایران که بودم- کسی دیگه شوخی جنسی نمی‌کنه، تو جمع جوک نمی‌گه چه برسه به جوک قومیتی و واژه‌های سکسیستی و زن‌ستیز، و اگه کسی این‌کارو بکنه هم، کلاً کنسله. نه که بخوام خودمو بگیرم، هرچی سعی می‌کنم هیچ‌کدوم از شوخی‌هات بامزه نیستن. احساس می‌کنم با دارم باجناق‌های بابابزرگم که هیچ اطلاعی از این چیزا نداشتن شام می‌خورم. اینم اگه بهم گیر نمی‌دادی از اون‌ور میز، نمی‌گفتم بهت که نزنم تو ذوقت. طبعاً دوستام سعی کردن فضا رو عادی کنن که آیدا تازه از ایران اومده و حال و هواش فرق می‌کنه و اینا. ولی لازم به ذکره که پسره جین اسکینی پاش بود با ازین ‌جوراب ساق بسیارکوتاه‌هایی که زیر قوزک پاست حتی. و لازم به ذکره‌تر که تو همین کاناداش هم، هر حرفی از این دست، خلاف «نزاکت سیاسی» محسوب می‌شه و اصلاً این‌که مرد ایرانی خارج‌نشین هنوز تو جمع جوک می‌گه هربار شوک فرهنگیه واسه من. هاپ هاپ هاپ.

ولی مردا که نباشن، داینامیک جمع فرق می‌کنه. صحبت‌ها می‌ره سمت مکالمات عمیق و انسانی‌ می‌شه و هم‌دلانه‌تر. نشسته‌ بودیم رو مبل‌های دم شومینه و تازه سرهامون گرم شده بود و بحث گل انداخته بود که شادی به صفحه‌ی موبایلش نگاه کرد و گفت باید برم بچه‌ها. گفتیم وا! گفت محسن خونه‌ست، برم دیگه. از این‌که آدما مجبور باشن علی‌رغم میل‌شون برگردن خونه چون شوهر دارن خوشم نمیاد. غمگینم می‌کنه. 

شادی ۲۱ ساله که ازدواج کرده و ۱۷ ساله که کانادا زندگی می‌کنه و من دو ساله که می‌شناسمش. می‌شنامش که نه، دو ساله که اون منو می‌شناسه. زن‌های متأهلی که توی این شهر باهاشون آشنا شده‌م، حین معاشرت‌ها تقریباً هیچ دیتای واقعی‌ای از خودشون و حال و روزشون و احساسات درونی‌شون به آدم نمی‌دن. انگار می‌ترسن تصویر خانواده‌ی هسته‌ای‌شون (منظورم تخمی نیستا، Nuclear Family) مخدوش بشه. تو ایران به این خانواده مصنوعی‌ها می‌گفتیم خانواده‌ی شمعدانی. از اینا که کانون خانواده براشون والاترین ارزشه و تمام طول زندگی‌شون در راستای منافع خانواده‌ست و فردیت براشون معنا نداره. نه که به خودی‌خود چیز بدی باشه‌ها، ولی بذار بعد از ۵۰‌سال تجربه به ضرس قاطع بگم ذات نهاد خانواده، بر اساس جبر کار می‌کنه و خود ازدواج، به خاطر نوع قرارداد و قوانین اجتماعی و عرفی‌ش، در بدو شکل‌گیری شروع می‌کنه به تخریب پایه‌های خودش. و اغلب توش خوش‌بختی با compromise اشتباه گرفته می‌شه. من تا حالا ازدواج موفق و خوش‌حال ندیده‌م. ظاهراً زیاد دیده‌ما، باطناً نه. بعد حالا همین فرهنگ تو آمریکای شمالی، یک غلظت عجیب‌غریبی داره که تا وقتی نیومده بودم این‌جا در مخیله‌م هم نمی‌گنجید. شاید باور نکنی، ولی من این‌جا احساس می‌کنم دارم تو قم -به لحاط یک جامعه با طرز تفکر غالب سنتی و مذهبی- زندگی می‌کنم. این‌قدر که این جماعت محافظه‌کار و کلوز-مایندد و مصنوعی‌ان. اغلب آدما این‌جا زوج‌ان، چون زندگی مجردی توی این شهر خیلی گرونه و نمی‌تونن از عهده‌ی هزینه‌هاش بربیان. و هزینه‌ی جدایی هم بسیار گرونه، چون باید یه اجاره‌ی جدا بدی و هزینه‌ی حمل‌ونقل و الخ. اینه که آدما اغلب توی رابطه‌ن، و اغلب توی روابط‌شون تنهان. 

داشتم شادی رو می‌گفتم. شادی تمام زندگی منو می‌دونه چون اینستاگرامم رو می‌بینه و چون وقتی ازم می‌پرسه چطوری، به جای کلیشه‌ی «خوبم، مرسی؛ تو چطوری؟ ویکندتو چه‌جوری گذروندی؟» حال واقعی‌مو می‌گم بهش. ولی تو هربار ازش بپرسی چطوری می‌گه «خوبم، مرسی، مثل همیشه». در هیچ بحثی اوپن‌آپ نمی‌کنه و همیشه فقط سؤال‌کننده‌ست. یه‌بار همینو بهش گفتم، گفت آخه زندگی شماها فانه، مال من هیچ چیز خاصی برای تعریف کردن نداره. حالا منظورش از «فان» چیه؟ لابد این‌که ما می‌تونیم آزادانه راجع به سکس پارتنر یا فلان مارک مرغوب وایبریتور حرف بزنیم و اون نمی‌تونه. بهش گفتم می‌دونی وایبریتور اتفاقاً واسه زنی که شوهر داره از نون شب واجب‌تره تا ما مجردا؟ گفت چطور؟ گفتم فارغ از اون عبارت معروف «آدم با شوهر خودش نمی‌خوابه که!»، هر چه‌قدر هم با شوهرت سکس خوبی داشته باشی، وایبریتور به لحاظ لذت‌بردن بهت امکاناتی می‌ده -مثلاً هروقت و هرجا که بخوای بدون این‌که به حضور یا مود شوهرت وابسته باشی- که هیچ مردی بهت نمی‌ده. گفت واقعاً؟ احساس کردم حتی صحبت کردن راجع به سکس هم براش تابوئه.

چندشب پیشا یه مینی‌سریال دیدم به نام Us. اصلاً سریال خوبی نبود -باسمه‌ای بود- ولی نیم‌ساعت اول اپیزود یک‌ش رو خیلی دوست داشتم. یه زوج (مثلاً شصت‌وخرده‌ای ساله) توی تخت‌خوابن، در خونه‌ی خوشگل و تصویر رؤیایی امریکن فمیلی (اینا بریتیش‌ان البته). زنه یه‌هو به مرده می‌گه من خسته شدم و می‌خوام ازت جدا شم. مرده شوک می‌شه و می‌گه چرا؟ زنه می‌گه چرای خاصی نداره. یه عمره داریم با هم زندگی می‌کنیم و احساس می‌کنم دیگه چیزی نداریم به هم بدیم. همه‌چی خیلی معمولی و کسل‌کننده‌ست و خسته‌م کرده. دلم تغییر می‌خواد. و چیزای جدید.

خیلی ساده و بدیهی و انسانی نیست؟

خیلی وقتا به مامانم می‌گم مامان، حوصله‌ت سر نرفته تو اون زندگی؟ حالا نمی‌خوای طلاق بگیری نگیر، ولی دلت نمی‌خواد دوست‌پسر داشته باشی؟ لباشو با دندون می‌گزه و می‌خنده و می‌گه برو تو هم با این افکار عجیب‌غریبت.

عجیب‌غریب؟ خیلی ساده و بدیهی و انسانی نیست؟


پ.ن. شادی و مشخصاتش، اسم واقعی و مشخصات واقعی نیست.

پ.ن.دو. به شادی گفتم فلان برنده تو وایبریتورها مثل آیفونه تو موبایل‌ها. خندید گفت برو تو هم با این اطلاعات عجیب‌غریبت. 

پ.ن.سه. شادی هفت سال از من کوچیک‌تره. (این یکی واقعیه.)

پ.ن.چهار. تو جمع که بودیم، اون سکانس از «سکس ‌اند د سیتی» رو تعریف کردم که شارلوت یه وایبریتور خریده بود و تا یک هفته از خونه بیرون نمیومد. بچه‌ها خندیدن. شب دیدم شادی تکست داده لینک اپیزود اون سریاله و لینک برندی که می‌گفتی رو بفرست.

Link
  



Thursday, September 10, 2026

 چشمامو باز کردم و غلت زدم رو به پنجره. آفتاب داشت می‌درخشید و برای زود بیدار شدن خیلی دیر بود. دیشب تا حوالی صبح کار کرده بودم و توی جلسه بودم به وقت ایران و دم‌دمای صبح خوابم برده بود تازه. فکر کردن به تخم‌مرغ غم‌‌های عالم رو آورد توی دلم. بلند شدم لباس ورزش پوشیدم. یه دامن کوتاه خاکی با یه تاپ مشکی و یه جَکِت نازک مشکی روش. کتونی سفیدامو پام کردم چون خیلی سبک‌ان و موقع راه رفتن حس خوب سبکی و تمیزی‌شون بهم منتقل می‌شه. اصن از وقتی اومده‌م ونکوور، کتونی سفید پوشیدن هنوز برام شگفت‌انگیزه. به عنوان کسی که سال‌ها مرکز شهر تهران زندگی کرده، این‌که ماه‌ها یه کفش سفید بپوشی و یه لک روش نیفته از عجیب‌ترین تجارب شهری‌ه. تهران که بودم، هر هفته یک تیوب خمیردندون مصرف می‌کردم بابت تمیزکردن دور کانورس‌هام. پارچه‌ی خود کانورس سفیده که بماند. الان دوسال‌ونیمه توی این شهرم و باورت می‌شه هنوز که هنوزه ماجرای کثیف‌نشدن کفش‌ها هربار شگفت‌زده‌م می‌کنه؟ کتونی سفیدامو پوشیدم و یه شِیک پروتئین و بِری‌های یخ‌زده درست کردم و فکر کردم اینو می‌خورم که از عذاب‌وجدان جهان‌اولی‌م کاسته شه و سپس می‌رم پیاده‌روی سریع و سپس‌تر می‌رم کافه فدرال، می‌شینم تو آفتاب، یه ماچا لاته‌ی بزرگ می‌خورم با ساوردوی گریل‌شده با کره و مربای انجیر. نشستم رو مبل و تا شِیک رو بخورم رفتم تو اینستاگرام. معمولاً عادتمه اول از همه برم سراغ تقویم تاریخ. اینی که خود اینستاگرام میاره برات که فلان سال در چنین روزی داشتی چی‌کار می‌کردی. خوشم میاد یکی یادم بندازه ببین چندسال پیش امروز حال‌ت اون‌جوری بود و الان این‌جوری هستی و ببین دنیا چه‌قدر غیر قابل پیش‌بینیه و ببین چه راه درازی اومدی! رفتم سراغ تقویم تاریخ و چشمم افتاد به عکس بچه‌ها. لازم نبود روی عکس زوم کنم. روی مبل روبه‌رویی‌ه نشسته بودم که این عکسو ازشون گرفتم. عکسو گرفتم و رفتم تو اتاق‌خواب دراز کشیدم رو تخت و شروع کردم گریه‌کردن. آخیش. جوجه‌ها اومدن لغزیدن تو تخت، کنارم و بغلم کردن و سه‌تایی گریه کردیم. آخیش‌تر. صبح زودش، صبح خیلی زود، حوالی ۴ صبح، با اضطراب بیدار شده بودم. مو یه کم آرومم کرده بود و بوس و بغلم کرده بود که امروز همه‌چی خوب پیش می‌ره، مطمئن باش. حوالی ۷ صبح لباس پوشیدیم زدیم بیرون. با شوهرعمه‌م و وکیل بچه‌ها دم د.اد.گاه انقلاب قرار داشتیم. اون روز دادگاهِ دختره بود با ق.اض.ی ا.ف.ش.اری، و وکیل گفته بود وثیقه‌ت باهات باشه برای بعد از دادگاه. گفته بودم یعنی فکر می‌کنین شانسی هست امروز بیاد بیرون؟ خندیده بود که با اینا همیشه یه شانسی هست و هیچ‌وقت هم شانسی نیست، خوش‌بین باش. وکیل نازنین‌ترین مرد دنیاست و بزرگی این آدم دل خیلی از خانواده‌ها رو گرم کرده. به شوهرعمه تکست دادم، نوشت تو راهم. این‌که چرا شوهرعمه باید بیاد پشت در دادگاه هم خنده‌داره. پدر بچه‌ها با وجود املاک فراوان در منطقه‌ی دروس تهران، حاضر نشد برای بچه‌ها وثیقه بذاره، پس من باید دو عدد سند جداگانه پیدا می‌کردم برای دو عدد بچه، که یکی‌شو دوستم تقبل کرد، دیگری رو شوهرعمه‌م. می‌خوام بگم خیلی وقتا فقط ج.ا. نیست، ج.ا. کوچیکای توی خونه هم هستن. اون روزا مع‌الآسف من دو‌تای دیگه‌شونو داشتم جلوی چشمم. شال‌م که لیترالی یه شال‌گردن پشمیه و شال حجاب‌مجابی نیست رو از صندلی پشت ماشین برمی‌د‌ارم سرم می‌کنم. آفتاب‌گیر جلومو می‌دم پایین و تو آینه‌ی پشتش لبه‌های شال رو به عمد یه‌جوری می‌کشم جلو و موهامو می‌دم تو، که عین احمقا شه قیافه‌م. چیلیک. می‌بینم مو داره ازم عکس می‌گیره و غش‌غش می‌خنده. زبون‌درازی می‌کنم بهش که خودت زشت و بی‌ادبی. می‌خنده‌تر. می‌گه با این عکسایی که ازت دارم دم زندان‌ها و دم دادگاه‌ها، می‌تونم پرفروش‌ترین نمایشگاه شهر رو برگزار کنم. احساس می‌کنم که مای میزری‌ز آر امیوزینگ تو یو. چشمک می‌زنه. بی‌مزه. از ماشین پیاده می‌شم و میام طرف پنجره‌ی راننده و عین اسفندفروش‌های سر چارراه دماغ و زبون‌مو می‌چسبونم به شیشه‌ی بخارگرفته‌ی ماشین. شیشه رو می‌ده پایین پیشونی‌مو ماچ می‌کنه. دم در بیرونی دادگاه، وکیل و شوهرعمه‌هه وایستاده‌ن. قیافه‌مو که می‌بینن غش‌غش می‌خندن و بغلم می‌کنن و ماچم می‌کنن. وکیل می‌گه قیافه‌ی خانوم دیزاینرو ببین! مشتری‌های هیتو این قیافه‌تو ببینن بِرندتو تحریم می‌کنن. می‌گم خیلی دارین حجاب‌شِیم‌ام می‌کنینا. تو دلم فکر می‌کنم اگه بر اساس پیش‌بینی وکیل، بچه پنج‌سال حکم بگیره چی. شوهرعمه‌مو سفت‌تر بغل می‌کنم که مرسی کله‌ی صبح با سند اومده این‌جا. می‌گه من که اوکی‌ام، ولی اون دوتا مریضی که عمل‌شون رو کنسل کردم امروز الان دارن به جفت‌مون فحش می‌دن. وارد ساختمون دادگاه می‌شیم و ارتباط‌مون با جهان بیرون به کل قطع می‌شه. یک‌ساعت بعد، پشت در دادگاه تو اون راهروی‌های خاکستری نشستیم که یه همهمه‌ای بین خانواده‌ها درمی‌گیره. ونِ زندان رسید. چشم می‌دوزیم به ته راهروی طولانی. دو تا مأمور و بعد بچه‌های ما. رنگ‌پریده و دست‌بند به دست با دمپایی‌ها کثیف و بعضاً لنگه‌به‌لنگه، چشم‌بندهاشون هم دست‌شونه. چنگال می‌چرخه تو قلبم. دختره چشمش که میفته بهم عین گربه میاد تو بغلم گریه می‌کنه. البته عین گربه هم که نه، چون دست‌بند زده‌ن به دستش و مجبوره دست‌شو قلاب‌وار از بالای سرم رد کنه تا بتونه بیاد تو بغلم و بتونم برم تو بغلش. بچه‌ی من تنها سلاح واقعی‌ای که تا قبل از این دستش گرفته چوب هری‌پاتر بوده آخه احمقا. وکیل میاد جلو می‌گه سلام کیمیاجان، وقت زیاد داری مامان‌تو بغل کنی، بیا یه سری چیزا رو با هم مرور کنیم. دختره با تعجب وکیلو نگاه می‌کنه می‌گه عه، شما اون صداهه‌این؟ وکیله می‌خنده که آره من همونم. حواسم نیست سه‌ماهه که دختره داره با وکیل حرف می‌زنه اما نمی‌دونه قیافه‌ش چه شکلیه. حواسم نیست سه‌ماهه ماها فقط براش یه صدا بودیم. مأمورا میان با افتخار بچه‌ها رو ازمون می‌کَنن می‌برن تو اتاق. فقط وکیل‌ها می‌تونن برن تو. بذار بی‌انصاف هم نباشم. با افتخار وبا هم‌دلی. یه‌جوری که می‌فهمم حال‌تو ولی مأموریم و معذور. خانومم. عزیزم. آخ که چه بی‌زارم از این‌که کسی بهم بگه عزیزم. آخ که چه لباس کثیف و حقیری تن این دو واژه‌ست. واژه‌های سازمانیِ گشت ارشادی. اولا که با دوست‌پسره دوست شده بودم، یه‌بار اومد با محبت و لطافت یه جمله‌شو با «عزیزم» شروع کرد، آن‌چنان بر سرش غرّیدم و رعد و برق کشیدم که طفلی تا آخر رابطه فقط «خره» صدام کرد. حتی حوصله نداشتم براش توضیح بدم این کلمه‌ها چه بار نکبتی رو از دوران راهنمایی تا الان با خودشون حمل می‌کنن برام. از ناظم و معلم دینی و معلم پرورشی گرفته تا کمیته و پاترول سبز و حراست دانشگاه و فاطی‌کماندوهای فرودگاه و مترو و گشت ارشاد و وزرا و کوفت و زهرمار. مرد ایرانی خودشو بکشه هم چه بفهمه. به اونا که نمی‌گفتن عزیزم و خانومم. هاپ هاپ هاپ. ساعت یک ظهره. از اتاق دادگاه میایم بیرون. دختره دست‌مو می‌گیره که مامی خوب بودم؟ می‌گم آره مامی، عالی بودی. و تو دلم قربون‌صدقه‌ش می‌رم که این‌قدر خنگ و ساده‌ست و دوتا دروغ ساده هم بلد نیست بگه. وکیل با نگرانی میاد سراغم که چه‌طور بود؟ (مسخره نیست تو دادگاه فقط می‌ذارن مامان آدم بره تو، نه وکیلش؟) یواش در گوشش با خنده گفتم رید، همون پنج سال رو شاخشه. خندید که بچه‌هاتو درست تربیت نکردیا، مهارت‌های اجتماعی مورد نیازشون صفر. بذار حالا برم ببینم یارو وثیقه رو می‌گیره ازمون یا نه. به دختره نگفته‌م ممکنه امروز بیاریمش بیرون. چون نه من نه وکیل و نه خود خدا هم نمی‌تونه بگه می‌شه یا نمی‌شه. می‌ریم تو یه سالن بزرگ‌تر. یه پنجره داره. دختره یه‌هو می‌گه واااای، مامان ببین چه برفی داره میاد، چه عجیب، کل خیابون و کل درختا یه‌دست سفید شده! دختره عاشق برفه و حتی یه دونه‌ی برف رو دستش تتو کرده. سعی می‌کنم همینو یه نشانه تلقی کنم. همینو یه نشانه تلقی می‌کنم تا چند دقیقه‌ی بعد که وکیل میاد می‌گه شوهرعمه‌ت و سندش باید خودشونو برسونن فلان محضر فلان مدرک رو از فلان جا بگیرن ببرن اداره‌ی ثبت و بلافاصله نامه رو برگردونن این‌جا. شت. برفه در لحظه می‌شه مایه‌ی ناامیدی (برای اونایی که سال‌هاست ایران نیستن یادآوری می‌کنم خیابون‌های تهران با یه بارون سنگین بند میاد، چه برسه به یه برف سنگین). ته بدشانسی. بچه‌هامونو جمع می‌کنن برگردونن زندان. برای دختره یه بسته پاستیل خریده‌م و آب‌میوه و پچ‌پچ، از بوفه‌ی دادگاه. از بیرون هیچی نمی‌تونیم بیاریم تو. نه کیفی نه خوراکی‌ای نه چیزی. ماها هم یه‌جورایی این‌ورِ دیوار تو زندانیم. می‌خنده می‌گه وااای، پچ‌پچ؟ عاشقتم. می‌خندم می‌گم می‌دونم. پچ‌پچ تغذیه‌ی مورد علاقه‌ی بچه بود طی دوران مدرسه، و یه‌جورایی کامفورت‌فودش. اولین بار که می‌خواستم برم ملاقات، گفت مامان می‌شه پچ‌پچ بیاری واسه‌م؟ نمی‌شد. دختره هنوز واسه برف ذوق‌مرگه و نمی‌دونه همین برف ممکنه آزادی‌شو به تعویق بندازه یا حتی کلاً کنسل کنه. یک معادله‌ی ساده در ایران به متغیرهای عجیبی وابسته‌ست. دخترک‌مو که می‌برن، یه نفس راحت می‌کشم. حالا می‌تونم با خیال راحت نگران باشم. شوهرعمه دو تا عمل ظهرش رو هم کنسل می‌کنه. می‌فرستمش سراغ مو که از روی برفا پرواز کنن ببینن می‌تونن نامه‌ی کذایی رو تا قبل از رفتن قاضی برگردونن یا نه. منم برمی‌گردم به راهروی دراز خاکستری و وکیل رو می‌بینم که داره با حوصله به آدمایی که دورش رو گرفته‌ن (و بضاعت وکیل گرفتن رو ندارن) مشاوره می‌ده و براشون لایحه می‌نویسه. اینو هم بگم که آقای وکیل از هیچ خانواده‌ی اعتراضی‌ای (تو زندان ماها رو خانواده‌ی ا.غ.تش.اش.گ.ر.ان صدا می‌کردن، وکلا بهمون می‌گفتن خانواده‌ی معترضین) یک ریال هم پول نگرفت. به مأموره می‌گم می‌ذاری برم تو اون اتاقه که پنجره داشت؟ سرم داره گیج می‌ره. نمی‌ذاره. آقای خانواده‌ی معترض بغلی می‌شنوه می‌ره برام یه آب‌پرتقال می‌گیره میاره. دمتون گرم. وکیله با چشم می‌پرسه خوبی؟ خوبم. به داد اینایی که دست‌شون به هیچ‌جا بند نیست برس. آب‌پرتقال دست‌مو می‌گیره میاره بالا. در حد بضاعت خودم به والدهای نگرانی که از یه شهر دیگه اومده‌ن و به رسوم این ساختمون و اون زندان آشنا نیستن اطلاعات و دلداری می‌دم. وکیله حواسش هست و لبخند می‌زنه. حالا این‌که این آدم به این معروفی اومد وکالت بچه‌های منو قبول کرد هم بامزه‌ست. دوست خواهرم از اینستاگرام فهمیده بود بچه‌هامو گرفته‌ن و به خواهرم پیغام داد که فلانی خیلی وکیل حاذقیه و این شماره تلفنش و به خواهرت بگو بهش زنگ بزنه. من چندبار در طول روز بهش زنگ زده بودم ولی جواب نداده بود و ناامید شده بودم (بعداً به چشم دیدم در تمام ساعات اداری یا تو زندانه یا تو دادگاه، و موبایل نداره). تا این‌که دیرتر، شب، دوباره زنگ زدم بهش، این‌دفعه برداشت و سلام و اینا، ماجرا رو براش تعریف کردم، و دل تو دلم نبود که ریجکتم کنه. پرسید رسانه‌ای شده‌ن یا نه و گفت اسم بچه‌هاتو بگو. گفتم. همون‌جوری که بلند اسماشونو تکرار کرد که یعنی داره یادداشت می‌کنه، صدای یه مکالمه‌ای از بک‌گراوند اومد و بهم گفت گوشیو نگه دار و رفت. وقتی برگشت گفت پارتی‌ت کلفته خانوم فلانی، فردا صبح فلان ساعت دم اوین می‌بینمت. گفتم چی شد؟ بهتون وحی نازل شد؟ گفتم همسرم تا اسم بچه‌ها رو شنید، اومد گفت ا، این فلانیه که بچه‌هاشو گرفته‌ن. وبلاگ‌نویس معروفیه و من سال‌هاست می‌خونمش و عاشق نوشته‌هاشم و حتماً حتماً وکالت‌شو قبول کن. فکر کن دم اوین پارتی پیدا کنی، به واسطه‌ی وبلاگ بی‌سانسوری که اگه به خاطرش می‌گرفتنت خودتو می‌نداختن اون‌تو. کلاً وبلاگ تو زندگی من بارها و بارها نقش عصای جادو داشته، واقعی. از ته راهرو شوهرعمه نمایان شد، داشت وی نشون می‌داد، که یعنی موفق شده. دوییدم بغلش کردم و سند و نامه‌هه رو گرفتم دادم به وکیل. وکیل هم از شوهرعمه بسیار تشکر کرد -انگار برای بچه‌ی اون وثیقه گذاشته!- و یه نفس عمیق کشید و رهسپار دفتر قاضی شد. منم دیگه راضی شدم به رضای خدا و از شوهرعمه تشکرتر کردم و گفتم آزاده و می‌تونه بره. گفت وا، بذار بیاد بیرون ببینیم چی می‌شه. عین یه قوت‌قلب نشست کنارم. پرسیدم هنوز داشت برف میومد؟ گفت نه، بند اومده بود. زل زدم به در دفتر ق.ا.ض.ی ا.ف.ش.اری. گرومب. گرومب. گرومب. انگار هزار ساعت گذشت تا بالاخره وکیل اومد بیرون و تا برسه بهم، سوسکی یه وی نشون داد که یعنی شد. اومد و یه تیکه کاغذ داد دستم که توش دو خط شماره نوشته شده بود. گفت بپر خودت رو برسون به زندان، تا قبل از این‌که ساعت اداری تموم شه، و اینو حضوری بده بهشون. اگه رسیدی، امروز میاد بیرون. اگه نه، نگران نشو، میفته فردا. محکم بغلش کردم. گفت حالا این‌قدر همه رو بغل کن که بچه رو بدن بیرون تو رو بدن تو. خندیدم و لپ‌شو کشیدم و پله‌ها رو چهارنعل رفتم پایین. با یه سرفرازی‌ای که انگار روز قیامته و نامه‌ی اعمالمو داده‌ن دست راستم -سلام ۳ سال دوره‌ی راهنمایی، سلام فیلم توبه‌ی نصوح-. خودمو رسوندم به ماشینِ مو. دیدم خواهرم و شوهرش هم نشسته‌ن تو ماشین. از دور که دیدنم پیاده شدن که چی شد؟؟ کاغذه رو به مثابه علامت میتی‌کومون نشون دادم که این شماره‌ی نامه‌ی آزادی‌شه. باید بریم بدیم به زندان، تا قبل از این‌که تعطیل شه. می‌رسیم به سانس قرچک؟ اه، کاش هنوز اوین نگه‌شون داشته بودن.می‌رسین. می‌رسیم. خواهره و شوهرش می‌گن که می‌رن برامون غذا بگیرن و با دوستای کیمیا بیان دم زندان. مو هم آروم‌ترین و زوتوپیاترین آدم عالمه، پاشو می‌ذاره رو گاز، انگار که فرمول وانه. تا حالا جاده‌ی کذایی قرچک این‌قدر به نظرم زیبا نرسیده بود. گرومب. گرومب. گرومب. حالا هفت‌هشت‌ساعت بعده. من نشسته‌م رو مبل روبه‌رویی و دخترپسره بعد از سه ماه بالاخره دوباره نشسته‌ن رو کاناپه، اون‌ور میز، و دارن نان‌استاپ حرف می‌زنن. یه‌خط‌‌درمیون این می‌پرسه شما هم این‌جوری بودین که فلان؟ دو دقیقه بعد اون یکی همینو می‌پرسه. و من دارم در باب تفاوت‌های بین اوین و قرچک و تهران‌بزرگ هی دانا و داناتر می‌شم. دوستامون نیم‌ساعته که رفته‌ن و دوباره خونواده‌ی ما سه‌نفره شده. دلم می‌خواد بخوابم. چشمام خسته‌ست و دلم سبکه و دلم سنگینه. بچه که با دمپایی و با یه کیسه‌زباله که توش وسایل‌شه میاد بیرون، چنگال می‌چرخه تو قلبم. بچه‌ی خوش‌تیپ من که اون‌قدر رو کیف و ساک‌هاش حساس بود. می‌پرسم کفش‌تو ندادن بهت؟ گفت اومدم بیرون یادم افتاد نرفتم کفش‌مو بگیرم، خواستم برگردم تو ترسیدم پشیمون شن نذارن بیام بیرون دوباره، گفتم گور بابای کفش. گفتم آره بابا، گور بابای کفش. سعی کرده موهاشو خیس‌خیس ببافه و خشک که شد بازشون کنه که بیرون که میاد، قیافه ش کیوت و سرحال باشه. اسکل عزیزم. تو خونه، وسط دوستاش و وسط دوستام که داره خاطره تعریف می‌کنه، یه‌جا پا می‌شه می‌ره سراغ کیسه زباله‌هه و از توش یه فلاسک کوچیک درمیاره که از بوفه‌ی زندان خریده. می‌شینه کف زمین و درشو باز می‌کنه و بعد شروع می‌کنه‌ی جداره‌ی داخلی فلاسک رو چرخوندن و درحالی‌که ما موندیم جریان چیه، جداره داخلی رو درمیاره و یه مشت کاغذ دست‌نویس می‌ریزه بیرون. می‌فهمیم تو این مدت می‌نوشته و یادداشت‌هاشو تو جداره‌ی فلاسک  جاسازی می‌کرده. هم کاغذ داشتن ممنوعه، هم نوشتن، هم نوشته از زندان بیرون بردن؛ همه‌جامونو می‌گردن که نوشته‌مِوشته نداشته باشیم. می‌گم هیچی دیگه، لوسیمِی تحویل دادم، اِل چاپو تحویل گرفتم. می‌خنده. چنگال می‌چرخه تو قلبم. حالا دوستامون رفته‌ن و من عکسه رو گرفته‌م و بالاخره هرسه‌تامون یه طرفِ دیواریم و دلم سبکه و دلم سنگینه. چهار سال گذشته و دارم عکسه رو توی اینستاگرام می‌بینم و رعنا منصور داره می‌خونه فور لیبِرتی. نوتیفیکیشن گوگل کلندر میاد که بعد از ظهر با فلان کلاینتت قرار داری. این همونه که سه‌چهارماه پیش خونه‌شو براش تغییر دکوراسیون دادم و براش واکینگ کلازت و یه سری ارگانایزر طراحی کردم، حالا اونا آماده‌ن و منو لازم داره که برم بهش «ادوایس» بدم که کدوم لباس‌هاشو نگه داره و کدوما رو اهدا کنه و چه‌جوری بچیندشون و خودش اصلاً نمی‌دونه باید چی‌کار کنه و چه‌قدر خوبه که من هستم که به جاش این «تصمیم‌های سخت» رو بگیرمو اصلاً چه‌جوری می‌تونم و دمم گرم. یاد اون شبی میفتم که یه تلفن ناشناس بهم زنگ زد گفت پسرت ح.ک.م م.ح.ار.ب.ه داره و اگه فلان‌صد میلیون بدی، تا آخر هفته میارنش بیرون. یادم میفته همون صبح خبر ا.ع.د.ا.م  م.ح.س.ن ش.ک.ار.ی اومده بود و من بعدش با نیما حرف زده بودم و خداخدا می‌کردم اخبارو ندیده باشه. یه جا اواخر مکالمه گفت راستی خبرا رو شنیدی؟ پسره تو بند ما بود. چنگاله می‌چرخه تو قلبم. یاد تلفنه میفتم و یاد این‌که باید تصمیم بگیرم به وکیلم اعتماد کنم یا ریسک کنم به تلفنه پول بدم و یادم میومد همون صبح خبر بزرگ اومده بود بیرون و یه ملت مبهوت مونده بود و بعد از اون تلفن ناشناس، من فروپاشیده‌ترین و مستأصل‌ترین و بی‌تصمیم‌ترین آدم دنیا بودم. کلاینتم تکست داده که چه‌قدر خوش‌حاله که امروز داره منو می‌بینه و مرسی که دارم کمکش می‌کنم زندگی‌ش از این «فاجعه» خلاص شه و منظم شه و «یه کم» روی روال بیفته و از این «فشار» روانی دربیاد. و مرسی که من نقش تراپیست خونه‌شو دارم براش. من؟ من نشسته‌م روی مبل و رعنا منصور داره می‌خونه برای آزادی و من اشکام بی‌اختیار دارن میان پایین و لیوان شِیک رو خالی می‌کنم تو سینک که انتقام خاورمیانه‌ای گرفته باشم ازسطح دغدغه‌های این وایت‌ها و با خودم فکر می‌کنم خدایی‌ش این شغل منم مثل همون روزتوباپروتئین‌شروع‌کن، زیادی جهان‌اولیه واسه مغز ترومازده‌ی من. چنگاله رو هم از تو قلبم درمیارم پرت می‌کنم تو سینک و فکر می‌کنم کاش یکی جریان سیال ذهن منو خاموش کنه.

Link
  



Wednesday, September 9, 2026

 دلم نون سنگک برشته می‌خواد با پنیر لیقوان و کره و گردوی تازه و مربای آلبالوی مامان -سلام کتی-. یه نون تست پروتئینی روگن از توی فریزر درمیارم و می‌ذارم توی توستر. روشن‌ش نمی‌کنم ولی. دوتا تخم‌مرغ می‌ذارم آب‌پز شه و تا هشت دقیقه بگذره، توت‌فرنگی‌ها رو قاچ می‌کنم رو تخته، با کیوی. یه پیمانه کلاژن و کمی شیر بادوم می‌ریزم تو لیوان. قهوه‌مو تلخ دوست دارم با کمی شیر. کلاژن هم از وقتی اومدم این‌جا بهش اضافه شد. اوایل همه‌ش زانوم درد می‌کرد و نمی‌فهمیدم چرا، تا این‌که دوستم گفت ممکنه مال رطوبت هوا باشه و اونم اولی که اومده همین‌جوری بوده و روزانه یه پیمانه کلاژن از فلان برند مصرف کرده و درست شده. حالا راست و دروغ‌شو نمی‌دونم، ولی روزی یه پیمانه کلاژن ریختم تو قهوه‌م و درست شدم. از همون موقع دیگه شده روتین. چشم‌بسته دارم کلاژن می‌خورم و نمی‌دونم چرا. اجاق‌گاز زنگ می‌زنه که هشت دقیقه شد، بیا تخم‌مرغاتو بردار از روم. تخم‌مرغا رو می‌ذارم تو سینک و روشون آب سرد باز می‌کنم و می‌رم تمام پنجره‌های خونه رو باز می‌کنم. صدای بچه‌های مدرسه‌ی سرِ کوچه می‌ریزه تو. خونه‌های این‌جا تهویه‌ی درست‌حسابی نداره و بوی تخم‌مرغ مثل آدامس می‌چسبه ته کفشِ دماغِ آدم. همه‌جای خونه پیس‌پیسِ لوندر می‌زنم. این صبح‌توباپروتئین‌شروع‌کن هم مثل کلاژن ازون رسم‌های جهان‌اولی‌ه‌ها. چرا آدم باید اول صبح تخم‌مرغ بخوره جای نون‌ سنگک برشته با پنیر و کره و گردو و مربا؟ یه عمر روزمون رو با کارب شروع می‌کردیم و خیلی هم خوش‌حال و فیت بودیم. حالا این‌جا اگه قبل از قهوه‌ی خوش‌بوی نازنین‌ت و تست و مارمالاد زردآلوی بدون شکر، تخم‌مرغ نخوری از عذاب وجدان دندون‌درد می‌گیری. تخم‌مرغ‌ها رو پوست می‌کنم و می‌ذارم توی یک نعلبکی کوچیک و از وسط نصف‌شون می‌کنم و کمی نمک و فلفل. پوست تخم‌مرغا رو می‌ریزم توی یه زیپ‌کیپ و می‌ذارم تو فریزر. با تفاله‌ی تخم‌مرغ مثل زباله‌ی اتمی رفتار می‌کنم. کافیه بریزی‌ش تو آشغال‌های ارگانیک، تا سطل و کابینت و همه‌چی بوی جسد بگیره. تی‌بگ‌ هم همین‌جوره. هربار استفاده‌ش می‌کنم، می‌ذارم توی یه فنجون مخصوص، بغل کتری برقی. بعداً که خشک شد می‌ندازمش تو سطل. تی‌بگ خیس رو که داغ‌داغ بندازی تو سطل، سطل‌ت بوی غم و اندوه می‌گیره؛ به‌خدا. تخم‌مرغا رو همون‌جور که دارم تو آشپزخونه کار می‌کنم می‌خورم. ببرم‌شون تو سالن، دوباره باید پیس‌پیس‌ بزنم همه‌جا. کل جعبه‌ی توت‌فرنگی رو می‌شورم و می‌ریزم تو سبد. می‌دونستی اگه توت‌فرنگی رو همون موقع که می‌خری تازه‌تازه بشوری و سراشونو با چاقو ببُری و بریزی تو ظرف دربسته بذاری تو یخچال، تا یک هفته صحیح و سالم می‌مونه و پیر نمی‌شه و کپک هم نمی‌زنه؟ حتی اگه توت‌فرنگی‌ت ارگانیک باشه؟ دعوت به مراسم گردن‌زنی! ظرف‌مرفا رو می‌شورم و تخته‌ی توت‌فرنگی کیوی و بشقاب تست زردآلو و قهوه‌مو برمی‌دارم می‌رم می‌شینم پشت میز. پریشبا یکی نوشته بود تو چرا همیشه خونه‌ت مرتبه؟ من همیشه خونه‌م مرتبه. حتی درِ کشو و کابینت و کمدا رو هم که باز کنی مرتبه. از اینام که از راه که می‌رسم لباس و کفش و عینک آفتابی و کیف و فلان رو می‌ذارم سر جای خودشون، نه رو میز و مبل. جاهاشون رو هم دم دست درست کرده‌م. از همون در ورودی که وارد می‌شم، کفش‌مو درمیارم می‌ذارم تو جاکفشی و کلیدو آویزون می‌کنم بالای جاکفشی و لباسامو درمیارم آویزون می‌کنم تو همون کمد دم در و کیف‌م رو خالی می‌کنم آویزون می‌کنم به گیره ی مخصوص کیف، بعد با محتویات کیف و عینک آفتابی و اینا می‌رسم به اون یکی کمده و هر چیزی رو می‌ذارم تو قسمت خودش، تو یکی از این دیوایدرهای آیکیا، طبقه‌ی وسط کمد، کاملاً دم دست و جلوی چشم؛ و تا از راهرو وارد خونه شم دیگه همه‌چی سر جاشه. وقتایی که آشپزی می‌کنم هم همینه. تو همون فاصله که یه چیزی دارم می‌پزم و پادکستی موزیکی چیزی گوش می‌دم، تا پیازه تفت بخوره مثلاً، ظرف و چاقو و تخته رو شسته‌م گذاشته‌م تو آب‌چکون. یا تا استیک یه ذره نفس بکشه رو تخته، تابه و چیزمیزاشو شسته‌م و ادویه‌مدویه‌ها رو گذاشته‌م تو کابینت سر جاهاشون. یه جا خوندم آدمایی که همون لحظه ظرفا رو می‌شورن و آشپزخونه‌شون همیشه تمیزه و سینک‌شون همیشه خالیه، آدمایی‌ان که همیشه دنبال کلوژرن. مغزشون نمی‌پذیره یه چیزی کاری رابطه‌ای نصفه رها شه. ترجیح می‌دن مسؤولیته رو همون لحظه انجام بدن و مغزشون رو آزاد کنن. اوهوم. ضمن این‌که من از خاور میانه میام دود، و به اندازه ی کافی تعلیق دارم تو زندگی‌م، بذار این یکی رو دستی از بین ببرم لااقل. و ضمن این‌تر که سینک پر از ظرفای نشسته واقعاً غمگینه. چرا باید صبح بیدار شی و با انبوهی از ظرف نشسته مواجه شی؟ من غلام سینک‌های خالی‌ام.
Link
  



Tuesday, September 8, 2026

 دراز کشیده‌م روی مبل و دارم سریال می‌بینم. هوا ابریه و داره بارون میاد. حسابی سرد شده. پا می‌شم پنجره رو می‌بندم و شال چارخونه‌ی زردنارنجی‌قهوه‌ای که همیشه رو دسته‌ی مبله رو می‌پیچم دورم. سریاله داره حوصله‌مو سر می‌بره. نوتیفیکیشن گوگل فوتوز میاد روی گوشی. فلان عکس در فلان روز در فلان جا. عکسه رو استوری می‌کنم. تو عکس، لب ساحل‌ام و یه شال نخی آبی پهن کرده‌م رو ماسه‌ها. یه تیکه از شال و یه تیکه از ساحل و یه تیکه از اقیانوس و یه تیکه از پاهام تو عکسه. نمی‌دونم چرا دست از فیلم‌دیدن برداشته‌م و اصرار دارم سریال به این بی‌خودی رو تا ته ببینم. حوصله ندارم از روی سریال سوئیچ کنم رو فیلم. الف تکست می‌ده کجایی؟! می‌گم وا، خونه دیگه! قراره بیاد با هم بشینیم یه فیلم قدیمی از گُدار ببینیم. می‌گه آخه ساحل کیتس رو استوری کردی!

.

دراز کشیده‌م روی مبل و شال پشمی چارخونه رو پیچیده‌م دورم و دارم سریال مزخرف می‌بینم تا الف بیاد بشینیم یه فیلم قدیمی از گدار ببینیم. بیرون هوا ابریه و داره بارون میاد. الف تکست می‌ده استوری گذاشتی که لب دریایی که. می‌گم وقتی باهات قرار دارم، بی‌خبر پا نمی‌شم برم بیرون که. ضمن این‌که تو ده دقیقه با من فاصله داری و می‌بینی داره تو شهر بارون میاد و هوا سرده و آفتابی هم در کار نیست. می‌گه چه بدونم خب! می‌گم هر چی استوری می‌کنمو باور نکن. می‌گه راست می‌گی، یادم نبود. 

.

پروچکشن رو آورده‌م تو اتاق‌خواب که بتونم همین‌جوری که رو تخت خوابیده‌م فیلم ببینم. جدیدنا خوابم به هم ریخته و رو مبل که فیلم می‌بینم، چشمام که می‌ره گرم شه، تا پا شم پروچکشن و لپ‌تاپ و اینا رو خاموش کنم و بیام تو تخت، خواب از سرم می‌پره؛ مثل جغد بیدار می‌مونم تا صبح. پروجکشن رو آورده‌م تو اتاق‌خواب که همون‌جا تو تخت فیلم ببینم. دارم یه گدار قدیمی می‌بینم؛ نام کوچک: کارمِن. قاب‌های فیلم رو دوست دارم. یه جا فیلم رو می‌زنم عقب و از یکی از صحنه‌های فیلم که داره رو دیوار پخش می‌شه عکس می‌گیرم؛ صحنه‌ای که خود گدار داره تو بیمارستان سیگار می‌کشه. عکسه رو استوری می‌کنم تو اینستاگرام. یه نگاه می‌ندازم به میسد کال‌هام. قرار بوده ساعت ده سین زنگ بزنه ولی خبری ازش نیست. نیم‌ساعت دیگه از فیلم می‌گذره. فیلمو پاز می‌کنم زنگ می‌زنم به سین. می‌گم مگه قرار نبود زنگ بزنی بهم؟ می‌گه آخه دیدم سرت شلوغه، گفتم بذارم فردا. گفتم کجا سرم شلوغه؟ گفت دیدم تو وبلاگت نوشتی داری با الف فیلم می‌بینی، تو اینستا هم دیدم یه صحنه از گدار رو استوری کردی گفتم مهمون داری سرت شلوغه. گفتم وا. من اصن دو ماهه که الف رو ندیده‌م، سر دایناسور باهاش دعوام شد. گفت آخه تو وبلاگت نوشته بودی. گفتم خب نوشته باشم، جایی‌ش اشاره نکردم واقعیه یا قصه‌ست. جایی‌ش هم اشاره نکردم مشخصاً داره امشب اتفاق میفته یا قضیه مربوط به پارساله. گفت آره خب، درست می‌گی.

.

یه پست نوشته‌م و توش از دست‌خط و بوی سیگار و بوی ادکلن آقای غین تعریف کرده‌م. دست‌خطش رو و رنگ جوهر خودنویسش رو و این‌که کجای انحنای حروف رو شکسته می‌نویسه و کجاها جوهرش کم‌رنگ می‌شه رو با جزئیات توصیف کرده‌م. دوست‌پسرِ وقت، تو ماشین به پستم اشاره می‌کنه و می‌گه تمام کم‌محلی‌های اخیرت مال اینه که مشخصاً عاشق آقای غین شدی. هرچی براش توضیح می‌دم که اصلاً آقای غین وجود خارجی نداره چه برسه به این‌که دست‌خطش خوب باشه و چه برسه به این‌که جوهر خودنویسش به انحنای یای شکسته که می‌رسه محو و کم‌رنگ بشه، قبول نمی‌کنه که نمی‌کنه. به هم می‌زنیم.

.

میم زنگ می‌زنه. می‌گم ببخشید، مهمون دارم داریم فیلم می‌بینیم سرم شلوغه، بعداً بهت زنگ بزنم؟ می‌گه وا، مگه با دایناسوره که با هم فیلم می‌دیدین به هم نزدین؟ می‌گم چرا، اون مال دو ماه پیش بود، آشتی کردیم بعدش. می‌گه ننوشته بودی آخه. می‌گم شما ببخشید ارباب، که نیومدم اعلام کنم. 

.

فایل وُرد رو می‌فرستم بره. فرداش ایمیل می‌زنه که یک‌نفس نشسته تمام یادداشت‌هام رو خونده. نوشته بعضی‌هاشون واقعاً درخشان‌ان. پرسیده اینا بر اساس اتفاقات واقعی‌ان یا قصه‌ن؟ می‌نویسم همه‌شون واقعی‌ان، بر اساس اتفاق‌هایی که یا اتفاق‌ افتاده‌ن یا هرگز اتفاق نیفتاده‌ن. می‌نویسم «هرگونه عدم شباهت میان شخصیت‌ها و وقایع این اثر با اشخاص و رویدادهای واقعی، کاملاً غیرتصادفی است.»

Link
  



Monday, September 7, 2026

پست سایه رو می‌خونم و دلم هوس باقالی‌پلوی مامان‌مو می‌کنه. زنگ می‌زنم بهش. می‌گه دیروز خورش بادمجون داشتیم و جاتو خالی کردیم. می‌گه به خاطر آلبالوپلو هم که شده برگرد.

فکر می‌کنم فکر بدی هم نیستا. به خاطر باقالی‌پلو و خورش بادمجون برمی‌گردم. می‌رم یه مدت مامانم‌اینا و دوستام لوسم کنن. بعد می‌رم یه مدت شمال می‌مونم کارامو می‌کنم، تا به اون مرتبه‌ای برسم که بتونم دو سه سال سبُک و فری‌لنس و دوچمدونه زندگی کنم. کارم هم فقط و فقط برگزاری کلاس‌ باشه، آنلاین. از مکزیکوسیتی شروع کنم و بوئنوس‌آیرس و بعد هانوی و بولونیا و پورتو و استانبول و سِویا و تفلیس و حتی یه مدت هم آلاچاتی. دلم می‌خواد تو هر شهری چند ماه بمونم؛ مکزیکوسیتی و بوئنوس آیرس بیشتر، بقیه شاید کمتر.

فعلاً اسم شهرها رو ردیف کردم تا اول دکمه‌هه رو پیدا کنم، تا برم ببینم چه‌جوری می‌شه بهش یه کت‌شلوار بدوزم.

پ.ن. دنیای رؤیاها دلار مُلار سرش نمی‌شه.

پ.ن.۲. نارنجی برام کامنت گذاشت که:

رسیدی بوئنوس‌آیرس هماهنگ کن. بلکه من هم تو luján de cuyo بودم. راضیت کنم بیای اون وری یه ویکند. بریم پس‌کوچه‌هاش رو نشونت بدم. بپرسم یاد کجا می‌ندازتت؟ از واینری های مندوزا عکس بگیریم. 
اگه راضی نشدی بیای، من میام اون‌وری می‌ریم پالرمو. بوتیک‌های ریز رو می‌گردیم.بعد استیک و مالبک می‌خوریم. ولی قول بده جا برای دولچه دلاچه بذاری. ولی ولی حرف از ایران نزن. چون اگه بزنی دستت رو می‌گیرم می‌برمت میدون ایران .. زیر سرستون تخت جمشید. خیلی بلنده اینقدر که باید گردنمون رو بدیم عقب‌ که نگاش کنیم. بعد آفتاب می‌خوره تو چشممون اشکمون درمیاد.
Link
  



Sunday, September 6, 2026

۱. اوایل مهاجرتم یه روز مو بهم گفت «یادت باشه پاییز که شد، اولی که بیدار می‌شی یه پادکستی رادیویی موزیکی چیزی بذاری پخش شه تو خونه. با هدفون نه‌ها، رو اسپیکر خونه.» و من این‌جوری بودم که وا! حالا امروز -دوسال‌ونیم بعد- بیدار که شدم، اولین کاری که کردم این بود که یه پادکست رو پِلِی کردم رو اسپیکر خونه. به مو پیغام دادم باورم نمی‌شه  تک‌تک وصایای امام روزهای اولت رو دارم انجام می‌دم. 

مو رفیق قدیمی‌مه، از دوران اولیه‌ی وبلاگ و گودر. این‌جا که اومدم، از اولین آدمایی بود که دیدمش. اون روزا، شروع کرد قدم‌به‌قدم مهاجرت فور دامیز رو بهم گفتن، نه ازینا که واسه رزومه و اپلای کردن و اینا فلان کارو کن، نه؛ از اون فوت و فن‌های کوچیک زندگی که تا خودت زندگی نکرده باشی نمی‌فهمی‌شون. هربار هرچی می‌گفت، تو ذهنم این‌جوری بودم که وا، دیگه شمام خیلی بدبینی به بشریت. من؟ من با این‌که از وسط حادثه اومده بودم، هنوز بسیار خوش‌بین و امیدوارم بودم و هنوز عاشق زندگی بودم. می‌گفتم تو خیلی ساله ایران نبودی که این‌جوری فکر می‌کنی. حالا -دوسال‌ونیم بعد- از خواب بیدار می‌شم و یه جَز مرغوب می‌ذارم پخش شه رو اسپیکر خونه و پنجره‌ها رو با این‌که هوا سرده تا ته باز می‌کنم و به مو تکست می‌دم که، راست می‌گفتی رفیق.

۲. یکی برام یه دفتری خریده بود که مدت‌هاست روی میزمه. One Line a Day. یه دفتر کوچیکه مثل تقویم سالانه، که تمام روزهای سال رو داره. فرقش اما با تقویم اینه که تو هر صفحه‌ش، پنج‌تا قسمت داره برای نوشتن، که توش روزی یه جمله می‌نویسی و بالاش هم عدد سال رو دستی در جای خالی وارد می‌کنی. فضای نوشتنت خیلی محدوده، یه‌جورایی شبیه توییتر. حالا جز این‌که بامزه‌ست پنج‌سال هرروز یه تقویم تاریخ رو باز کنی و بخونی و بنویسی، یه خاصیت دیگه هم واسه من داره. دیدی مثلاً چله‌ی اول همین وبلاگ، وقتی یه اجباری رو دوش آدمه برای نوشتن، هم خوبه و هم درعین‌حال چه فشار و عذاب وجدانی ایجاد می‌کنه؟ این دفتره اما بخشنده‌ست، هم‌زمان رحمان و رحیمه. رحمانه چون یه‌جور خوبی رو میزه که می‌دونی همیشه هست و می‌دونی نوشتنش ازت وقتی نمی‌گیره. و رحیمه، چون اکه یه روز یا یه هفته یا حتی یک ماه رو ننوشته باشی، می‌دونی دوباره که برسی به امروز، حتی اگه یک سال گذشته باشه، بازم بهت فرصت می‌ده کم‌کاری یا بی‌توجهی امروزتو جبران کنی. 

۳. جمله‌ی امروز رو که تو دفتره نوشتم، زیرش سال بعد رو هم نوشتم. نوشتم تا ببینم آیا یک سال بعد به چیزی که امروز نوشتم رسیده‌م یا نه. هرچی نباشه، هنوز معتقدم Dreams know no bounds.

۴. یه اکس خیلی قدیمی‌م پیغام داد داشته رو شافل موزیک گوش می‌داده که رسیده به فلان آهنگ. پرسیده بود آیا این قطعه، قطعه‌ی «ما» قلمداد می‌شه آیا؟‌ آیا انحصاری بین ما بود یا با «مابِین‌»های دیگه‌ای هم خاطره ساخته برات؟

براش نوشتم به حافظه‌ی من هیچ‌وقت اعباری نیست، ولی گمونم انحصاری بود. یه ایموجی فرستاد که قلب نبود.

۵. من دارم از سال ۲۰۰۲ وبلاگ می‌نویسم. تقریباً همیشه مردهایی که تو زندگیم بودن، هم‌زمان وبلاگم رو هم می‌خوندن. به جز چندتا وبلاگ مخفی، از یه جایی به بعد تصمیم گرفتم توی وبلاگ روراست باشم و چیزی رو به خاطر این‌که فلانی می‌خونه، سانسور نکنم. طبعاً که قلب‌های بسیاری رو شکستم با این‌کار و طبعاًتر که یه سری روابط ارزشمندم از دست رفت، اما این همه‌چیزنویسی در وبلاگ، یه عهد درونی بود که برام خیلی مهم بود و حاضر نشدم بشکنمش. اگه می‌شکستم، جادوی وبلاگ باطل می‌شد.

نه که حالا افتخار خاصی توش باشه‌ها، نه؛ برای من اما یک تصمیم شخصی و انسانی بود. یکی بود یکی نبود. یه روزی تصمیم گرفتم از بهشت مصنوعی‌م بیام بیرون و سرنوشتم رو خودم در دست بگیرم و ریسک و سختی‌هاش رو به جون بخرم. همین کارو هم کردم. سال‌های اول خیلی گیج بودم و سخت بود. سال‌های بعد اما زندگی کردن با ریسک خودم رو یاد گرفتم. و؟ و تصمیم گرفتم جوری زندگی کنم که اگه فیلمش پخش شد(سلام مانیتور روز قیامت)، که اگه کسی برای کسی تعریف کرد، که اگه صحنه‌های خصوصیش هم عمومی شد، اِبایی نداشته باشم. که از بازگوکردنش خجالت نکشم که بتونم با جرأت زیرشو امضا کنم که اوهوم، این تصمیم من و زندگی من بوده. این تصمیم از وبلاگ‌نویسی به زندگی واقعیم سرایت پیدا کرد. یه روز چشم باز کردم و دیدم دارم جوری زندگی می‌کنم که دیگه رازی برای پنهان‌کردن ندارم و می‌تونم همه‌چیز رو روایت کنم. سخت بود؟ آره. درد داشت؟ بسیار. پشیمونم؟ نه. 

۶. یه شب، با دوست‌پسر وقت بیرون بودم که تلفنم زنگ خورد. دختره بود. داشت زارزار گریه می‌کرد. دوست‌پسرش قلبشو شکسته بود و با پدرش دعواش شده بود و یه تلفن تهدیدآمیز دریافت کرده بود. یادمه رفته بودیم آب‌میوه‌فروشی توچال -بالای شریعتی- آب‌زرشک تازه بخوریم. یادمه سرد بود و یادمه همون‌جا تو خیابون، رو لبه‌ی یه کیوسک برق نشستم و ۴۵‌دقیقه با دختره حرف زدم و یه‌جاهایی باهاش گریه کردم و یه‌جاهایی ازش معذرت خواستم که مجبور شده به خاطر مصلحت من، به باباش دروغ بگه. همون شب بهش گفتم: اینو همیشه از من به یاد داشته باش، هیچ‌وقت با خودت راز حمل نکن. هیچ صلیبی به اندازه‌ی پنهان‌کاری آدمو له نمی‌کنه. نه رازی با خودت حمل کن و نه بار راز دیگری رو به دوش بکش. بذار هرکسی صلیب خودش رو به دوش بکشه. هیچ‌کاری نکن که مجبور شی به خاطرش دروغ بگی. نه که کاره رو انجام ندی‌ها،نه؛ سعی کن اون مانع رو از زندگیت حذف کنی. اگه پدرت باعث می‌شه مجبور شی دروغ بگی، این‌قدر جلوش بایست و بجنگ تا روزی که دیگه مجبور نباشی تو زندگیت به خاطر یکی دیگه دروغ بگی. 

حالا هفت‌هشت‌سالی از اون شب گذشته. همین چندشب‌ پیشا که داشت یه مکالمه با پدرش رو برام تعریف می‌کرد -راجع به دوست‌پسر جدیدش- یه‌هو گفت مامی یادته اون شبی که با فلانی بریک‌آپ کرده بودم رو؟ یادته بهم چی گفتی؟ از اون سال تا الان چه راه درازی اومده‌م. دیگه از زندان و ج.ا. و بابا، هیچ‌کدوم نمی‌ترسم. دیگه هیچ دروغی ندارم بگم. چه‌‌قدر بهت افتخار می‌کنم که مامان منی.

Link
  



Saturday, September 5, 2026

 این ماجراهای بیمارستان و اینا که برام پیش اومد، کلاً دو ماه از زندگیم رو کاملاً تحت‌الشعاع قرار داد و تمام فعالیت‌هام رو مختل کرد. می‌دونم که با پای شکسته نمی‌تونستم تو ماراتن شرکت کنم، اما چیزی از حس بدم نسبت به خودم کم نمی‌کنه. دوتا پروژه‌ی مهمم درست در اوج‌شون دچار وقفه شدن و الان دیگه حتی نمی‌تونم برگردم سراغ‌شون، چون دیگه ریتم زندگیم عوض شده. می‌دونم چی می‌خوام و باید چی‌کار کنم‌ها، و می‌دونم هم که بابتش باید کمک بگیرم؛ حتی می‌دونم آدم‌هایی رو دارم که کمکم کنن، ولی اون قدم اول رو برنمی‌دارم. نمی‌تونم بردارم. احساس شرم عمیقی دارم نسبت به خودم و حاضر نیستم باهاش مواجه شم. امروز، یه دری که خیلی بهش دخیل بسته بودم و منتظر خبرش بودم، بسته شد و خورد تو صورتم. احساس کردم باز تاریخ داره تکرار می‌شه.

عوضش؟ عوضش رفتم توت‌فرنگی خریدم و براونی لقمه‌ای کوچیک خریدم و یه دسته داوودی سفید و چندتا شیک پروتئین. برگشتم خونه و پنجره‌ها رو باز کردم و چون هوا سرد شده یه گرمکن ورزشی تنم کردم و با سریال و ماست و توت‌فرنگی رفتم تو تخت. فکر کردم امروزو ولش کن، از فردا می‌شینیم سرزنشم می‌کنیم. 

به یه معجزه احتیاج دارم. مع‌الأسف می‌دونم معجزه‌ای در کار نیست و نجات‌دهنده حتی در گور هم نخفته است. اون ورِ bubbleایم دیگه از کار افتاده و فقط یه مشت خب که چی ژوزه تو مغزمه. 

امروز کافرترین‌ام و دون‌کیشوت درونم هیچ کاری از دستش برنمیاد.
Link
  


Archive:
February 2002  March 2002  April 2002  May 2002  June 2002  July 2002  August 2002  September 2002  October 2002  November 2002  December 2002  January 2003  February 2003  March 2003  April 2003  May 2003  June 2003  July 2003  August 2003  September 2003  October 2003  November 2003  December 2003  January 2004  February 2004  March 2004  April 2004  May 2004  June 2004  July 2004  August 2004  September 2004  October 2004  November 2004  December 2004  January 2005  February 2005  March 2005  April 2005  May 2005  June 2005  July 2005  August 2005  September 2005  October 2005  November 2005  December 2005  January 2006  February 2006  March 2006  April 2006  May 2006  June 2006  July 2006  August 2006  September 2006  October 2006  November 2006  December 2006  January 2007  February 2007  March 2007  April 2007  May 2007  June 2007  July 2007  August 2007  September 2007  October 2007  November 2007  December 2007  January 2008  February 2008  March 2008  April 2008  May 2008  June 2008  July 2008  August 2008  September 2008  October 2008  November 2008  December 2008  January 2009  February 2009  March 2009  April 2009  May 2009  June 2009  July 2009  August 2009  September 2009  October 2009  November 2009  December 2009  January 2010  February 2010  March 2010  April 2010  May 2010  June 2010  July 2010  August 2010  September 2010  October 2010  November 2010  December 2010  January 2011  February 2011  March 2011  April 2011  May 2011  June 2011  July 2011  August 2011  September 2011  October 2011  November 2011  December 2011  January 2012  February 2012  March 2012  April 2012  May 2012  June 2012  July 2012  August 2012  September 2012  October 2012  November 2012  December 2012  January 2013  February 2013  March 2013  April 2013  May 2013  June 2013  July 2013  August 2013  September 2013  October 2013  November 2013  December 2013  January 2014  February 2014  March 2014  April 2014  May 2014  June 2014  July 2014  August 2014  September 2014  October 2014  November 2014  December 2014  January 2015  February 2015  March 2015  April 2015  May 2015  June 2015  July 2015  August 2015  September 2015  October 2015  November 2015  December 2015  January 2016  February 2016  March 2016  April 2016  May 2016  June 2016  July 2016  August 2016  September 2016  October 2016  November 2016  December 2016  January 2017  February 2017  March 2017  April 2017  May 2017  June 2017  July 2017  August 2017  September 2017  October 2017  November 2017  December 2017  January 2018  February 2018  March 2018  April 2018  May 2018  June 2018  July 2018  August 2018  September 2018  October 2018  November 2018  December 2018  January 2019  February 2019  March 2019  April 2019  May 2019  June 2019  July 2019  August 2019  September 2019  October 2019  November 2019  December 2019  February 2020  March 2020  April 2020  May 2020  June 2020  July 2020  August 2020  September 2020  October 2020  November 2020  December 2020  January 2021  February 2021  March 2021  April 2021  May 2021  June 2021  July 2021  August 2021  September 2021  October 2021  November 2021  December 2021  January 2022  February 2022  March 2022  April 2022  May 2022  July 2022  August 2022  September 2022  June 2024  July 2024  August 2024  October 2024  May 2025  August 2025  September 2025  October 2025  November 2025  December 2025  June 2026  July 2026  August 2026  September 2026  October 2026