آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Saturday, September 5, 2026 این ماجراهای بیمارستان و اینا که برام پیش اومد، کلاً دو ماه از زندگیم رو کاملاً تحتالشعاع قرار داد و تمام فعالیتهام رو مختل کرد. میدونم که با پای شکسته نمیتونستم تو ماراتن شرکت کنم، اما چیزی از حس بدم نسبت به خودم کم نمیکنه. دوتا پروژهی مهمم درست در اوجشون دچار وقفه شدن و الان دیگه حتی نمیتونم برگردم سراغشون، چون دیگه ریتم زندگیم عوض شده. میدونم چی میخوام و باید چیکار کنمها، و میدونم هم که بابتش باید کمک بگیرم؛ حتی میدونم آدمهایی رو دارم که کمکم کنن، ولی اون قدم اول رو برنمیدارم. نمیتونم بردارم. احساس شرم عمیقی دارم نسبت به خودم و حاضر نیستم باهاش مواجه شم. امروز، یه دری که خیلی بهش دخیل بسته بودم و منتظر خبرش بودم، بسته شد و خورد تو صورتم. احساس کردم باز تاریخ داره تکرار میشه. عوضش؟ عوضش رفتم توتفرنگی خریدم و براونی لقمهای کوچیک خریدم و یه دسته داوودی سفید و چندتا شیک پروتئین. برگشتم خونه و پنجرهها رو باز کردم و چون هوا سرد شده یه گرمکن ورزشی تنم کردم و با سریال و ماست و توتفرنگی رفتم تو تخت. فکر کردم امروزو ولش کن، از فردا میشینیم سرزنشم میکنیم. به یه معجزه احتیاج دارم. معالأسف میدونم معجزهای در کار نیست و نجاتدهنده حتی در گور هم نخفته است. اون ورِ bubbleایم دیگه از کار افتاده و فقط یه مشت خب که چی ژوزه تو مغزمه. امروز کافرترینام و دونکیشوت درونم هیچ کاری از دستش برنمیاد.
|
|
Comments:
Post a Comment
|