آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Tuesday, September 8, 2026 دراز کشیدهم روی مبل و دارم سریال میبینم. هوا ابریه و داره بارون میاد. حسابی سرد شده. پا میشم پنجره رو میبندم و شال چارخونهی زردنارنجیقهوهای که همیشه رو دستهی مبله رو میپیچم دورم. سریاله داره حوصلهمو سر میبره. نوتیفیکیشن گوگل فوتوز میاد روی گوشی. فلان عکس در فلان روز در فلان جا. عکسه رو استوری میکنم. تو عکس، لب ساحلام و یه شال نخی آبی پهن کردهم رو ماسهها. یه تیکه از شال و یه تیکه از ساحل و یه تیکه از اقیانوس و یه تیکه از پاهام تو عکسه. نمیدونم چرا دست از فیلمدیدن برداشتهم و اصرار دارم سریال به این بیخودی رو تا ته ببینم. حوصله ندارم از روی سریال سوئیچ کنم رو فیلم. الف تکست میده کجایی؟! میگم وا، خونه دیگه! قراره بیاد با هم بشینیم یه فیلم قدیمی از گُدار ببینیم. میگه آخه ساحل کیتس رو استوری کردی! . دراز کشیدهم روی مبل و شال پشمی چارخونه رو پیچیدهم دورم و دارم سریال مزخرف میبینم تا الف بیاد بشینیم یه فیلم قدیمی از گدار ببینیم. بیرون هوا ابریه و داره بارون میاد. الف تکست میده استوری گذاشتی که لب دریایی که. میگم وقتی باهات قرار دارم، بیخبر پا نمیشم برم بیرون که. ضمن اینکه تو ده دقیقه با من فاصله داری و میبینی داره تو شهر بارون میاد و هوا سرده و آفتابی هم در کار نیست. میگه چه بدونم خب! میگم هر چی استوری میکنمو باور نکن. میگه راست میگی، یادم نبود. . پروچکشن رو آوردهم تو اتاقخواب که بتونم همینجوری که رو تخت خوابیدهم فیلم ببینم. جدیدنا خوابم به هم ریخته و رو مبل که فیلم میبینم، چشمام که میره گرم شه، تا پا شم پروچکشن و لپتاپ و اینا رو خاموش کنم و بیام تو تخت، خواب از سرم میپره؛ مثل جغد بیدار میمونم تا صبح. پروجکشن رو آوردهم تو اتاقخواب که همونجا تو تخت فیلم ببینم. دارم یه گدار قدیمی میبینم؛ نام کوچک: کارمِن. قابهای فیلم رو دوست دارم. یه جا فیلم رو میزنم عقب و از یکی از صحنههای فیلم که داره رو دیوار پخش میشه عکس میگیرم؛ صحنهای که خود گدار داره تو بیمارستان سیگار میکشه. عکسه رو استوری میکنم تو اینستاگرام. یه نگاه میندازم به میسد کالهام. قرار بوده ساعت ده سین زنگ بزنه ولی خبری ازش نیست. نیمساعت دیگه از فیلم میگذره. فیلمو پاز میکنم زنگ میزنم به سین. میگم مگه قرار نبود زنگ بزنی بهم؟ میگه آخه دیدم سرت شلوغه، گفتم بذارم فردا. گفتم کجا سرم شلوغه؟ گفت دیدم تو وبلاگت نوشتی داری با الف فیلم میبینی، تو اینستا هم دیدم یه صحنه از گدار رو استوری کردی گفتم مهمون داری سرت شلوغه. گفتم وا. من اصن دو ماهه که الف رو ندیدهم، سر دایناسور باهاش دعوام شد. گفت آخه تو وبلاگت نوشته بودی. گفتم خب نوشته باشم، جاییش اشاره نکردم واقعیه یا قصهست. جاییش هم اشاره نکردم مشخصاً داره امشب اتفاق میفته یا قضیه مربوط به پارساله. گفت آره خب، درست میگی. . یه پست نوشتهم و توش از دستخط و بوی سیگار و بوی ادکلن آقای غین تعریف کردهم. دستخطش رو و رنگ جوهر خودنویسش رو و اینکه کجای انحنای حروف رو شکسته مینویسه و کجاها جوهرش کمرنگ میشه رو با جزئیات توصیف کردهم. دوستپسرِ وقت، تو ماشین به پستم اشاره میکنه و میگه تمام کممحلیهای اخیرت مال اینه که مشخصاً عاشق آقای غین شدی. هرچی براش توضیح میدم که اصلاً آقای غین وجود خارجی نداره چه برسه به اینکه دستخطش خوب باشه و چه برسه به اینکه جوهر خودنویسش به انحنای یای شکسته که میرسه محو و کمرنگ بشه، قبول نمیکنه که نمیکنه. به هم میزنیم. . میم زنگ میزنه. میگم ببخشید، مهمون دارم داریم فیلم میبینیم سرم شلوغه، بعداً بهت زنگ بزنم؟ میگه وا، مگه با دایناسوره که با هم فیلم میدیدین به هم نزدین؟ میگم چرا، اون مال دو ماه پیش بود، آشتی کردیم بعدش. میگه ننوشته بودی آخه. میگم شما ببخشید ارباب، که نیومدم اعلام کنم. . فایل وُرد رو میفرستم بره. فرداش ایمیل میزنه که یکنفس نشسته تمام یادداشتهام رو خونده. نوشته بعضیهاشون واقعاً درخشانان. پرسیده اینا بر اساس اتفاقات واقعیان یا قصهن؟ مینویسم همهشون واقعیان، بر اساس اتفاقهایی که یا اتفاق افتادهن یا هرگز اتفاق نیفتادهن. مینویسم «هرگونه عدم شباهت میان شخصیتها و وقایع این اثر با اشخاص و رویدادهای واقعی، کاملاً غیرتصادفی است.» |
|
Comments:
Post a Comment
|