آهو نمی‌شوی بدین جست‌وخیز، گوسِپند




Sunday, September 13, 2026

خیلی وقتا از مامانم می‌پرسم مامان، خداییش تو این سال‌ها هوس نکردی دوست‌پسری چیزی داشته باشی؟ دلت نمی‌خواست مثلاً با آقای فلانی که این‌قد ازت خوشش میاد می‌خوابیدی؟

نشسته بودیم رو مبل‌های دم شومینه. این‌جا یه بار خوشگله دم اسکله، رو به اقیانوس آرام، و وسط هفته‌ها این ساعت اغلب خلوته. موزیکش ملایمه و هیاهو نداره و خوراک معاشرت‌های طولانیه. مبل‌های چرمی بزرگ و راحت داره و یه‌خرده دیگه که هوا سرد شه، شومینه‌شو روشن می‌کنه و یه‌وقتایی هم یکی میاد پیانو می‌زنه. 

چهارتا زن بودیم و نشسته بودیم رو مبل‌های دم شومینه. شراب سفارش داده بودیم و صدف و نشسته بودیم به گپ زدن. این جمع رو بدون مرد بیشتر دوست دارم. مردای ایرانی این اکیپ، تعطیل‌ترینن. اولین بار که تو مهمونی دیدم‌شون، از همون مدل لباس پوشیدن‌شون با خودم فکر کردم اوه. طی این سال‌ها یه سوپرپاور پیدا کرده‌م و اونم اینه که از روی لباسی که یه مرد پوشیده -با درجه‌ی بالایی از اطمینان- می‌تونم حدس بزنم طرف مهندسه یا پزشکه یا معماره یا آرتیسته یا بیزینس‌منه یا املاکیه یا چی. می‌تونم حدس بزنم چه مدل کتابی می‌خونه و چه مدل فیلمی می‌بینه. می‌تونم حدس بزنم خوش‌سکسه یا نه، و می‌تونم حتی فقط از روی شلوار و کفش و جورابش -بی‌که به بالاتنه‌ و صورتش نگاه کرده باشم- حدس بزنم این از اوناییه که شوخی جنسی می‌کنه یا نه، جوک ترکی می‌گه یا نه، تصورش از «مرد ‌باید ‌فان‌ باشه» لهجه‌درآوردن و شوخی‌ها و جوک‌های شوهرعمه‌ای گفتنه یا نه. و لازمه به اطلاع‌تون برسونم ۸۵ درصد مردهای ایرانی‌ای که توی ونکوور دیده‌م از همین دسته‌ن. بامزه‌بودن براشون منحصر می‌شه به شوخی جنسی -ازونا که تو مدرسه سر کلاس مثلثات به کسینوس می‌خندیدن-، و زن‌های جمع هم مع‌الأسف بهشون می‌خندن و اینام فکر می‌کنن چه‌قدر باحالن. یه‌بار یکی‌شون سر میز شام اومد کول‌بازی دربیاره، گفت این آیدای شمام که اصلاً ما رو تحویل نمی‌گیره و حتی یه لبخند هم نمی‌زنه. گفتم ببین سال‌هاست -تو ایران که بودم- کسی دیگه شوخی جنسی نمی‌کنه، تو جمع جوک نمی‌گه چه برسه به جوک قومیتی و واژه‌های سکسیستی و زن‌ستیز، و اگه کسی این‌کارو بکنه هم، کلاً کنسله. نه که بخوام خودمو بگیرم، هرچی سعی می‌کنم هیچ‌کدوم از شوخی‌هات بامزه نیستن. احساس می‌کنم با دارم باجناق‌های بابابزرگم که هیچ اطلاعی از این چیزا نداشتن شام می‌خورم. اینم اگه بهم گیر نمی‌دادی از اون‌ور میز، نمی‌گفتم بهت که نزنم تو ذوقت. طبعاً دوستام سعی کردن فضا رو عادی کنن که آیدا تازه از ایران اومده و حال و هواش فرق می‌کنه و اینا. ولی لازم به ذکره که پسره جین اسکینی پاش بود با ازین ‌جوراب ساق بسیارکوتاه‌هایی که زیر قوزک پاست حتی. و لازم به ذکره‌تر که تو همین کاناداش هم، هر حرفی از این دست، خلاف «نزاکت سیاسی» محسوب می‌شه و اصلاً این‌که مرد ایرانی خارج‌نشین هنوز تو جمع جوک می‌گه هربار شوک فرهنگیه واسه من. هاپ هاپ هاپ.

ولی مردا که نباشن، داینامیک جمع فرق می‌کنه. صحبت‌ها می‌ره سمت مکالمات عمیق و انسانی‌ می‌شه و هم‌دلانه‌تر. نشسته‌ بودیم رو مبل‌های دم شومینه و تازه سرهامون گرم شده بود و بحث گل انداخته بود که شادی به صفحه‌ی موبایلش نگاه کرد و گفت باید برم بچه‌ها. گفتیم وا! گفت محسن خونه‌ست، برم دیگه. از این‌که آدما مجبور باشن علی‌رغم میل‌شون برگردن خونه چون شوهر دارن خوشم نمیاد. غمگینم می‌کنه. 

شادی ۲۱ ساله که ازدواج کرده و ۱۷ ساله که کانادا زندگی می‌کنه و من دو ساله که می‌شناسمش. می‌شنامش که نه، دو ساله که اون منو می‌شناسه. زن‌های متأهلی که توی این شهر باهاشون آشنا شده‌م، حین معاشرت‌ها تقریباً هیچ دیتای واقعی‌ای از خودشون و حال و روزشون و احساسات درونی‌شون به آدم نمی‌دن. انگار می‌ترسن تصویر خانواده‌ی هسته‌ای‌شون (منظورم تخمی نیستا، Nuclear Family) مخدوش بشه. تو ایران به این خانواده مصنوعی‌ها می‌گفتیم خانواده‌ی شمعدانی. از اینا که کانون خانواده براشون والاترین ارزشه و تمام طول زندگی‌شون در راستای منافع خانواده‌ست و فردیت براشون معنا نداره. نه که به خودی‌خود چیز بدی باشه‌ها، ولی بذار بعد از ۵۰‌سال تجربه به ضرس قاطع بگم ذات نهاد خانواده، بر اساس جبر کار می‌کنه و خود ازدواج، به خاطر نوع قرارداد و قوانین اجتماعی و عرفی‌ش، در بدو شکل‌گیری شروع می‌کنه به تخریب پایه‌های خودش. و اغلب توش خوش‌بختی با compromise اشتباه گرفته می‌شه. من تا حالا ازدواج موفق و خوش‌حال ندیده‌م. ظاهراً زیاد دیده‌ما، باطناً نه. بعد حالا همین فرهنگ تو آمریکای شمالی، یک غلظت عجیب‌غریبی داره که تا وقتی نیومده بودم این‌جا در مخیله‌م هم نمی‌گنجید. شاید باور نکنی، ولی من این‌جا احساس می‌کنم دارم تو قم -به لحاط یک جامعه با طرز تفکر غالب سنتی و مذهبی- زندگی می‌کنم. این‌قدر که این جماعت محافظه‌کار و کلوز-مایندد و مصنوعی‌ان. اغلب آدما این‌جا زوج‌ان، چون زندگی مجردی توی این شهر خیلی گرونه و نمی‌تونن از عهده‌ی هزینه‌هاش بربیان. و هزینه‌ی جدایی هم بسیار گرونه، چون باید یه اجاره‌ی جدا بدی و هزینه‌ی حمل‌ونقل و الخ. اینه که آدما اغلب توی رابطه‌ن، و اغلب توی روابط‌شون تنهان. 

داشتم شادی رو می‌گفتم. شادی تمام زندگی منو می‌دونه چون اینستاگرامم رو می‌بینه و چون وقتی ازم می‌پرسه چطوری، به جای کلیشه‌ی «خوبم، مرسی؛ تو چطوری؟ ویکندتو چه‌جوری گذروندی؟» حال واقعی‌مو می‌گم بهش. ولی تو هربار ازش بپرسی چطوری می‌گه «خوبم، مرسی، مثل همیشه». در هیچ بحثی اوپن‌آپ نمی‌کنه و همیشه فقط سؤال‌کننده‌ست. یه‌بار همینو بهش گفتم، گفت آخه زندگی شماها فانه، مال من هیچ چیز خاصی برای تعریف کردن نداره. حالا منظورش از «فان» چیه؟ لابد این‌که ما می‌تونیم آزادانه راجع به سکس پارتنر یا فلان مارک مرغوب وایبریتور حرف بزنیم و اون نمی‌تونه. بهش گفتم می‌دونی وایبریتور اتفاقاً واسه زنی که شوهر داره از نون شب واجب‌تره تا ما مجردا؟ گفت چطور؟ گفتم فارغ از اون عبارت معروف «آدم با شوهر خودش نمی‌خوابه که!»، هر چه‌قدر هم با شوهرت سکس خوبی داشته باشی، وایبریتور به لحاظ لذت‌بردن بهت امکاناتی می‌ده -مثلاً هروقت و هرجا که بخوای بدون این‌که به حضور یا مود شوهرت وابسته باشی- که هیچ مردی بهت نمی‌ده. گفت واقعاً؟ احساس کردم حتی صحبت کردن راجع به سکس هم براش تابوئه.

چندشب پیشا یه مینی‌سریال دیدم به نام Us. اصلاً سریال خوبی نبود -باسمه‌ای بود- ولی نیم‌ساعت اول اپیزود یک‌ش رو خیلی دوست داشتم. یه زوج (مثلاً شصت‌وخرده‌ای ساله) توی تخت‌خوابن، در خونه‌ی خوشگل و تصویر رؤیایی امریکن فمیلی (اینا بریتیش‌ان البته). زنه یه‌هو به مرده می‌گه من خسته شدم و می‌خوام ازت جدا شم. مرده شوک می‌شه و می‌گه چرا؟ زنه می‌گه چرای خاصی نداره. یه عمره داریم با هم زندگی می‌کنیم و احساس می‌کنم دیگه چیزی نداریم به هم بدیم. همه‌چی خیلی معمولی و کسل‌کننده‌ست و خسته‌م کرده. دلم تغییر می‌خواد. و چیزای جدید.

خیلی ساده و بدیهی و انسانی نیست؟

خیلی وقتا به مامانم می‌گم مامان، حوصله‌ت سر نرفته تو اون زندگی؟ حالا نمی‌خوای طلاق بگیری نگیر، ولی دلت نمی‌خواد دوست‌پسر داشته باشی؟ لباشو با دندون می‌گزه و می‌خنده و می‌گه برو تو هم با این افکار عجیب‌غریبت.

عجیب‌غریب؟ خیلی ساده و بدیهی و انسانی نیست؟


پ.ن. شادی و مشخصاتش، اسم واقعی و مشخصات واقعی نیست.

پ.ن.دو. به شادی گفتم فلان برنده تو وایبریتورها مثل آیفونه تو موبایل‌ها. خندید گفت برو تو هم با این اطلاعات عجیب‌غریبت. 

پ.ن.سه. شادی هفت سال از من کوچیک‌تره. (این یکی واقعیه.)

پ.ن.چهار. تو جمع که بودیم، اون سکانس از «سکس ‌اند د سیتی» رو تعریف کردم که شارلوت یه وایبریتور خریده بود و تا یک هفته از خونه بیرون نمیومد. بچه‌ها خندیدن. شب دیدم شادی تکست داده لینک اپیزود اون سریاله و لینک برندی که می‌گفتی رو بفرست.



Comments: Post a Comment

Archive:
February 2002  March 2002  April 2002  May 2002  June 2002  July 2002  August 2002  September 2002  October 2002  November 2002  December 2002  January 2003  February 2003  March 2003  April 2003  May 2003  June 2003  July 2003  August 2003  September 2003  October 2003  November 2003  December 2003  January 2004  February 2004  March 2004  April 2004  May 2004  June 2004  July 2004  August 2004  September 2004  October 2004  November 2004  December 2004  January 2005  February 2005  March 2005  April 2005  May 2005  June 2005  July 2005  August 2005  September 2005  October 2005  November 2005  December 2005  January 2006  February 2006  March 2006  April 2006  May 2006  June 2006  July 2006  August 2006  September 2006  October 2006  November 2006  December 2006  January 2007  February 2007  March 2007  April 2007  May 2007  June 2007  July 2007  August 2007  September 2007  October 2007  November 2007  December 2007  January 2008  February 2008  March 2008  April 2008  May 2008  June 2008  July 2008  August 2008  September 2008  October 2008  November 2008  December 2008  January 2009  February 2009  March 2009  April 2009  May 2009  June 2009  July 2009  August 2009  September 2009  October 2009  November 2009  December 2009  January 2010  February 2010  March 2010  April 2010  May 2010  June 2010  July 2010  August 2010  September 2010  October 2010  November 2010  December 2010  January 2011  February 2011  March 2011  April 2011  May 2011  June 2011  July 2011  August 2011  September 2011  October 2011  November 2011  December 2011  January 2012  February 2012  March 2012  April 2012  May 2012  June 2012  July 2012  August 2012  September 2012  October 2012  November 2012  December 2012  January 2013  February 2013  March 2013  April 2013  May 2013  June 2013  July 2013  August 2013  September 2013  October 2013  November 2013  December 2013  January 2014  February 2014  March 2014  April 2014  May 2014  June 2014  July 2014  August 2014  September 2014  October 2014  November 2014  December 2014  January 2015  February 2015  March 2015  April 2015  May 2015  June 2015  July 2015  August 2015  September 2015  October 2015  November 2015  December 2015  January 2016  February 2016  March 2016  April 2016  May 2016  June 2016  July 2016  August 2016  September 2016  October 2016  November 2016  December 2016  January 2017  February 2017  March 2017  April 2017  May 2017  June 2017  July 2017  August 2017  September 2017  October 2017  November 2017  December 2017  January 2018  February 2018  March 2018  April 2018  May 2018  June 2018  July 2018  August 2018  September 2018  October 2018  November 2018  December 2018  January 2019  February 2019  March 2019  April 2019  May 2019  June 2019  July 2019  August 2019  September 2019  October 2019  November 2019  December 2019  February 2020  March 2020  April 2020  May 2020  June 2020  July 2020  August 2020  September 2020  October 2020  November 2020  December 2020  January 2021  February 2021  March 2021  April 2021  May 2021  June 2021  July 2021  August 2021  September 2021  October 2021  November 2021  December 2021  January 2022  February 2022  March 2022  April 2022  May 2022  July 2022  August 2022  September 2022  June 2024  July 2024  August 2024  October 2024  May 2025  August 2025  September 2025  October 2025  November 2025  December 2025  June 2026  July 2026  August 2026  September 2026  October 2026