آهو نمی‌شوی بدین جست‌وخیز، گوسِپند




Monday, September 14, 2026

دیدی وقتی دراگ می‌زنی، مخصوصاً اگه سایکدلیک باشه، دلت می‌خواد عینک آفتابی بزنی؟ فارغ از این‌که روزه یا شب، یا تو فضای داخلی‌ای یا خارجی؟ فکر کردی چرا؟

جواب منطقی‌ش اینه که بر اثر استفاده‌ی یه سری از مواد محرک، مردمک چشم گشادتر می‌شه و نور چشم آدمو اذیت می‌کنه، برای همین آدما اغلب عینک می‌زنن که شدت نور رو کنترل کنن.

من اما یه دلیل مهم‌تر هم دارم. وقتی عینک می‌زنم، سعی می‌کنم عینک آفتابی معمولی نباشه؛ عینک‌هایی می‌زنم که شیشه‌های رنگی دارن، قرمز و سبز و زرد. عینک‌زدن، به جز کنترل نور، یه فیلتر رنگی می‌کشه روی جهان بصری‌م. دراگ برای من این‌جوری کار می‌کنه که ذهنم رو برای مدتی از جهان پیرامونم منحرف می‌کنه و صرفاً من می‌مونم و نُت‌های تفکیک‌شده‌ی موزیک و حس لامسه‌م. عینک رنگی که می‌زنم، فیلتر رنگی که می‌ذارم روی چشمام، به لحاظ بصری هم از جهان پیرامونم منفک می‌شم. مغزم به لحاظ «دیداری» محیط رو یه فضای جدید شناسایی می‌کنه و باعث می‌شه انتظاراتم و پیش‌بینی‌هام از محیط، رقیق شه و تعدیل شه. انگار برای مدتی می‌رم توی یه اربیتال کاملاً جدید. توی این اربیتال، پیش‌فرض و انتظار و توقع وجود نداره، بنابراین کنترل و سرخوردگی و مراقبت هم وجود نداره، و بنابراین‌تر من می‌مونم با چندتا از غرایز کاملاً بدوی و انسانی‌م. تبدیل می شم به یک قطره جیوه که قرار نیست «آیدا»ی کنترل‌گر باشه. می‌شم یه قطره جیوه که در عین حال که خودمم، آیدا نیستم، به سادگی به هر شکلی درمیام و حتی برام مهم نیست دارم به چه شکلی درمیام. «رها کردن». 

ایران که بودم، هروقت یکی‌مون سر و ته گیر کرده بود تو مغزش و پاهاش از گوشاش زده بود بیرون، یه تکست می‌داد تو گروه سه‌نفره‌مون که گایز، بریم باغی جایی؟ اون دو نفر دیگه نه نمی‌آوردیم -هر قدر هم که شلوغ بودیم- چون می‌دونستیم این یه پیغام سوسکیِ sosطوره. اگه وسط هفته بود که جمع می‌شدیم خونه‌ی من، چون حیاط داشتم و همسایه نداشتم و صدای موزیک تا هر ساعتی از شب یا صبح می‌تونست بره بالا. اگرم آخر هفته بود که می‌رفتیم باغ اون یکی که استخر داشت -تجربه‌ی استخر رو دراگ خودش حکایتی‌ست دیگر-. هرکدوم ممکن بود با خودمون پلاس‌وان ببریم یا نبریم. هیچ‌کس مورد سؤال و بازجویی واقع نمی‌شد چون تنها قانون جمع اعتماد بود و می‌دونستیم کسانی که جنبه‌ی این کلاب رو ندارن رو نباید وارد این کلاب کرد. جمع می‌شدیم و ریسِت فکتوری می‌شدیم و برمی‌گشتیم. معجزه می‌کرد تو اون روزها.

چند شب پیش، یکی از اعضای کلاب گفت آیدا توروخدا هرجور شده برو یه اِم پارتی، مطمئنم حالت بهتر می‌شه. گفتم هانی، کیو بردارم با خودم ببرم؟ گفت یعنی یه آدم واجد شرایط پیدا نمی‌شه تو اون شهر؟ گفتم نمی‌شه. گفت فردا بشین برگرد پیش خودمون بابا.

خیلی جدی دارم به برگشتن فکر می‌کنم. مطمئنم این شهر دیگه بضاعت یافتنِ آدمی از آن خود رو نداره واسه من. مطمئن شده‌م که این‌جا می‌شه خوش گذروند، ولی فقط روی سطح، نه توی عمق. و مطمئن‌ترینم که نمی‌تونم بدون لذت‌های عمیق زندگی کنم.

داشتم عینکو می‌گفتم. از روزی که توجهم به خاصیت شیشه‌ی رنگی عینک حین دراگ جلب شد، سعی کردم اون خصوصیت رو از ناخودآگاه بیارم بفرستم توی خودآگاه. سعی کردم اگه تو موقعیتی قرار گرفتم که شدتش برام زیاد بود و نمی‌تونستم اون لحظه رو تحمل کنم، به صورت ذهنی یه فیلتر رنگی بذارم توی مغزم، و با اتفاق پیرامونم نه مثل آیدا، که مثل آدمی که فقط حس‌های اصلی‌ش رو در اختیار داره برخورد کنم. و گس وات؟ جواب داد.

بچه‌های اتاق یادشونه، یه تمرینی داشتیم که باید یه شیء رو توصیف می‌کردیم، در حالی که فقط یکی از حواس پنج‌گانه‌مون فعال بود و باقی خاموش. اون شیء مدت‌ها دم دستمون بود و مثل کف دست می‌شناختیمش، اما وقتی مجبور بودیم فقط مثلاً با حس چشایی یا لامسه تعریفش کنیم، سخت می شد. و بعضی وقتا اتفاقاً توی همون شیء متوجه خصوصیات و قابلیت‌هایی می‌شدیم، که در حالت عادی بهشون توجه نکرده بودیم.

حالا؟ حالا این‌جا تهِ یه قریه‌ی کوچیک و خوشگل تهِ دنیا، در استفاده از عینک‌های رنگی ماهر شده‌م. در مواجهه با اتفاق‌ها، اغلب آیدای درونم رو خاموش می‌کنم و با یه فیلتر رنگی با جهان مواجه می‌شم. این باعث می‌شه نارضایتی‌ها و سرخوردگی‌هام تعدیل بشه و عملاً انتظار زیادی از اطرافم نداشته باشم. به همون نسبت که می‌دونم این یه روش مواجهه‌ی دفاعیه و عین دراگ، موقتی و زودگذره، به همون نسبت هم باعث شده احساس راحتی و رهایی کنم، احساساتم رو تفکیک کنم، و بتونم تشخیص بدم هر مواجهه‌ای داره دقیقاً به چه حسی‌م وصل می‌شه و افسار احساساتم رو به دست داشته باشم.

امروز که از یه آدم قدیمی یه پیغام گرفتم، مواجهه‌ی خودم با اون پیغام رو که دیدم، و وقتی دیدم چه کول و خونسرد دارم رفتار می‌کنم بی‌که بخوام تظاهر کنم یا دروناً اذیتم کنه، متوجه شدم عینک رنگی زدن برام چه درونی شده. و متوجه‌تر شده‌م چه‌قدر راحتم با کارکردن با این فیلترها.

و به همون نسبت فکر کردم اگه برگردم تو دنیای بدون فیلتر رنگی -برای من فعلاً ایران این حس رو داره- آیا هنوز این آیدازدایی از مسائل می‌تونه ادامه پیدا کنه؟ یا سریع برمی‌گردم توی پوست قبلی‌م و می‌شم همونی که با اتفاقات اطرافش با کلیه‌ی حواس و پیش‌فرض‌هاش مواجه می‌شه و رفتار می‌کنه. راستش این زندگی به عنوان یک ناشناس، بهم خیلی امکانات جدید داده. نمی‌تونم به سادگی ازش دل بکنم. دلم نمی‌خواد برگردم تو پوست قبلی‌م. به زعم خودم پوست‌اندازی کرده‌م و این پوست جدید داره روی تنم شکل می‌گیره. آیا تغییر جغرافیا پوست جدیدم رو می‌کَنه؟

نمی‌دونم. به قول املاکی، خواهیم دید چه خواهد شد.



Comments: Post a Comment

Archive:
February 2002  March 2002  April 2002  May 2002  June 2002  July 2002  August 2002  September 2002  October 2002  November 2002  December 2002  January 2003  February 2003  March 2003  April 2003  May 2003  June 2003  July 2003  August 2003  September 2003  October 2003  November 2003  December 2003  January 2004  February 2004  March 2004  April 2004  May 2004  June 2004  July 2004  August 2004  September 2004  October 2004  November 2004  December 2004  January 2005  February 2005  March 2005  April 2005  May 2005  June 2005  July 2005  August 2005  September 2005  October 2005  November 2005  December 2005  January 2006  February 2006  March 2006  April 2006  May 2006  June 2006  July 2006  August 2006  September 2006  October 2006  November 2006  December 2006  January 2007  February 2007  March 2007  April 2007  May 2007  June 2007  July 2007  August 2007  September 2007  October 2007  November 2007  December 2007  January 2008  February 2008  March 2008  April 2008  May 2008  June 2008  July 2008  August 2008  September 2008  October 2008  November 2008  December 2008  January 2009  February 2009  March 2009  April 2009  May 2009  June 2009  July 2009  August 2009  September 2009  October 2009  November 2009  December 2009  January 2010  February 2010  March 2010  April 2010  May 2010  June 2010  July 2010  August 2010  September 2010  October 2010  November 2010  December 2010  January 2011  February 2011  March 2011  April 2011  May 2011  June 2011  July 2011  August 2011  September 2011  October 2011  November 2011  December 2011  January 2012  February 2012  March 2012  April 2012  May 2012  June 2012  July 2012  August 2012  September 2012  October 2012  November 2012  December 2012  January 2013  February 2013  March 2013  April 2013  May 2013  June 2013  July 2013  August 2013  September 2013  October 2013  November 2013  December 2013  January 2014  February 2014  March 2014  April 2014  May 2014  June 2014  July 2014  August 2014  September 2014  October 2014  November 2014  December 2014  January 2015  February 2015  March 2015  April 2015  May 2015  June 2015  July 2015  August 2015  September 2015  October 2015  November 2015  December 2015  January 2016  February 2016  March 2016  April 2016  May 2016  June 2016  July 2016  August 2016  September 2016  October 2016  November 2016  December 2016  January 2017  February 2017  March 2017  April 2017  May 2017  June 2017  July 2017  August 2017  September 2017  October 2017  November 2017  December 2017  January 2018  February 2018  March 2018  April 2018  May 2018  June 2018  July 2018  August 2018  September 2018  October 2018  November 2018  December 2018  January 2019  February 2019  March 2019  April 2019  May 2019  June 2019  July 2019  August 2019  September 2019  October 2019  November 2019  December 2019  February 2020  March 2020  April 2020  May 2020  June 2020  July 2020  August 2020  September 2020  October 2020  November 2020  December 2020  January 2021  February 2021  March 2021  April 2021  May 2021  June 2021  July 2021  August 2021  September 2021  October 2021  November 2021  December 2021  January 2022  February 2022  March 2022  April 2022  May 2022  July 2022  August 2022  September 2022  June 2024  July 2024  August 2024  October 2024  May 2025  August 2025  September 2025  October 2025  November 2025  December 2025  June 2026  July 2026  August 2026  September 2026  October 2026