آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Sunday, September 20, 2026 آمده بودم بارِ کوچک خانه را گردگیری کنم که چشمم افتاد به بطری شراب. این بطری را چندماه پیش خریدم. همان شبی که فرداش قرار بود مرد بیاید اینجا، بیاید این شهر، که مرا ببیند. ویسکی و شراب سفید و تکیلا داشتم خانه، اما دلم خواسته بود شراب قرمز بخوریم با مرد. دلم خواسته بود شب، بعد از تاریکشدن هوا، شمعها را روشن کنم و لیست موسیقی نرمام را بگذارم پخش شود و روی تختهی روی میز، توتفرنگی بگذارم و تکهای پنیر و مشتی پسته و چند قطعه شکلات تلخ، توی گیلاسهای پایهبلند شراب بنوشیم و احیاناً فیلمی چیزی ببینیم و طبعاً فیلمی چیزی نبینیم. مرد آمد و دو سه روزی ماند و رفت. مرد نیامده بود من را ببیند. نه که هم را ندیده باشیم؛ نه. یکی دو بار میان جلسات کاری، حد فاصل این جلسه تا آن جلسهی دیگر، رفتیم کافهی سر کوچه قهوهای چیزی خوردیم. یک بار هم عصرِ دیر، حد فاصل بین دیدن دوستانش در فلان رستوران تا دیدن همان دوستانش در بهمان بار، رفتیم بارِ سر خیابان، همبرگر خوردیم و آبجو. مرد که رفت، رفتم سراغ عکسها، و عکس کوله و چمدانش را -که آنورترِ تخت گذاشته بود توی اتاقخواب- پاک کردم. بعدها برایم نوشت: میدونم فکر میکنی که عاشقنبودن من رو دیدی. کاشکی بدونی خیلی احساسات هست که ندیدی. شاید هم دیدی ولی به روی خودت نمیاری. میدونی سختترین چیزی که من احساس میکنم از دست دادم چیه؟ یک آدم امن. قبلاًها هر بار که مینوشتم هیچ چیزی رو تغییر نمیدادم چون فکر میکردم هر کی هم نفهمه یک نفر هست که میخونه و میفهمه. جدیدترها هر چی مینویسم رو هزاربار تغییر میدم - نکنه اون یک نفر که همیشه میخونه بفهمه. کاشکی بدونی که همهچیز رو نمیدونی. آن نامه را یکبار بیشتر نخواندم. یکبار همان دقیقهی صفر، همان لحظهای که جیمیلام اعلام کرد از «همان همیشگی» نامه داری. یکبار هم امشب که رفتم گشتم پیدایش کردم بیارم بگذارماش اینجا. مردْ جادوگر است. با کلمات جادو میکند. نامهاش را یکبار بیشتر نخواندم؛ ترسیدم باز توی جادو گیر بیفتم. مرد شعبدهباز تردستیست و از توی کلاهاش خرگوش درمیآورد هر بار. و من هر بار خیال کرده بودم خرگوش، واقعیست. بطری شراب را گردگیری کردم و گذاشتماش همان پشت، کنار بقیهی بطریها. خندهدار اما میدانی کجا بود؟ آن بطری خالی ویسکی دو ردیف جلوترش: Woodford Reserve.
|
|
Comments:
Post a Comment
|