آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Monday, September 21, 2026 نرمام. بیدار شدم و دیدم آفتاب هست هنوز و دست کشیدم روی پوست تنام و دیدم هنوز نرمام. پرسه میزنم توی خانه و نارنگی پوست میکنم و دو تکه سینهی مرغ میگذارم بیرون، و فکر میکنم زرشکپلو؟ چند هفته پیش، مامان پای تلفن گفته بود: اه، چیه اون شهر! پاشو بیا پیش خودمون برات غذاهای خوشمزه درست کنم ازت پرستاری کنم بابا. بسه دیگه، خوش گذروندی به اندازهی کافی. اینجا که بهت بیشتر خوش میگذشت که. حتی مامان هم فهمیده آنجا خوشتر بودم. فکر میکنم به صبحهای خانهی مامان، نان تازهی واقعی و خامهی صورتی پگاه که مزهی خامهی واقعی میدهد و پنیر و مربای انجیر و مربای به و مربای بادمجان و مربای آلبالوی مامان. فکر میکنم به بوی کتلت و به بوی تهچین. قسم به بوی کتلت مامان. نشستهایم دور میزی در «خانهی اسپاگتی قدیمی»، گستاون. حال و هوای کافه نادری و رستوران سوئیس خودمان را دارد. یکی از میزهای patio را انتخاب کردهایم، برِ خیابان. خیابان Water، خیابان معروفیست. کفاش سنگفرش است و بارها و رستورانهای قدیمی دارد. گستاون هم یکی از قدیمیترین محلههای ونکوور است. امشب خیابان را بستهاند و دارند برف مصنوعی میپاشند روی خیابان. دارند یک فیلم تبلیغاتی درست میکنند. تبلیغ کادیلاک. یک بطری شراب سفارش دادهایم. زنهای دور این میز را دوست دارم. کی عاشق زنهای دور این میز شدم؟ آخرِ همین ماه سپیده دارد میرود سیاتل و نزدیک کریسمس نسیم دارد میرود تهران و مژده میگوید یعنی باز همهتون میرین از این شهر؟ مژده در هر شهری از دنیا که زندگی کرده، بعد از چند سال همهی دوستانش از آن شهر رفتهاند. این بار نوبت ونکوور است. دوستم از تهران عکس میفرستد: مهرداد و حامد و شروین و رضا و حمید و آرمین و مازیار. مینویسد عجیب نیست که تو باعث آشنایی تکتک ما شدی با هم؟ و حالا تنها کسی که در جمع نیست تویی؟ ایموجی پوووف میفرستم پای عکس. همهچیز این زندگی جدید، عجیب است. شام خوردهایم و بطری دوم شراب را باز کردهایم و حرفهامان گل انداخته. گارسون میآید یک ظرف تیرامیسو میگذارد روی میز و میگوید این از طرف تیم فیلمبرداریست، به عنوان قدردانی از صبوری شما. کادیلاک قرمز بیستباری با سرعت تا ته خیابان رانده و بیستبار برف باریده و نور خیرهی پروژکتورها توی چشمهامان تابیده و نتابیده. با عوامل پشت صحنه هم خوش و بش کردهایم هر بار که آمدهاند دوربینی چیزی روی نردههای بغلدست ما نصب کنند. شراب خشک و خوشمزهایست. تیرامیسو را میگذاریم دیرتر، با چای آخر شب. بچهها دارند میروند نورثوَن، به یک مسافرِ راهیِ تهران داروی کمیاب برسانند برای قلب پدر و شیمیدرمانی خواهر. من سر راه، دانتاون پیاده میشوم. نسیم میگوید بیا تا نورث بریم بابا، معلوم نیست دیگه کی اینجوری دور هم جمع شیمها. باید بروم خانه. با تهران جلسه دارم. در برابر از دست دادن مقاوم شدهام؟ سینههای مرغ را میگذارم بیرون و تا تخممرغها آبپز شوند، خیار را خرد میکنم و نصف آووکادو له میکنم تویش و قدری شوید و کمی نمک. نصف لیمو میچکانم روی همهچیز. بوی لیمو میزند بالا. این سالاد را کنار تخممرغهای قاچ شده -با زردههای نارنجیِ مردد میان عسلی سفت- خیلی دوست دارم. سبُک و بهاندازه و مفید. دکمهی قهوهساز را فشار میدهم. منتظر عطر قهوه میمانم. امروز، انگار کسی لیمو چکانده باشد روی زندگی، خوشعطر و سبک و نرمام. . «من هميشه جاهايى پيروز شدم كه هرگز حضور نداشتم. خميده به جلو، در حال نگريستن به سمت محال. [...] هر كس الكل خودش را دارد. من در زيستن الكل كافى پيدا مىكنم. مست از احساس شخصى در اطراف ول مىگردم و درست مىروم: وقتى زمانش برسد مثل ديگران سر از دفتر كارم درمىآورم. اگر زمانش نرسد به سوى رودخانه مىروم و مثل ديگران رودخانه را تماشا مىكنم. من همانى بودهام كه هستم. و فراتر از اينها، آسمان شخصى خودم را مخفيانه ستارهباران مىكنم و جاودانگى خودم را دارم.» كتاب دلواپسى---فرناندو پسوآ
|
|
Comments:
Post a Comment
|