آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Saturday, September 26, 2026 هوای ونکوور طرح زوج و فرد گذاشته. روزای زوج با کاپشن، روزای فرد با بیکینی. صبح شده و یه آفتاب درستحسابی کف خونه افتاده. میرم تو هال و پنجرهها رو باز میکنم و یخ میزنم و برمیگردم زیر پتو. برمیگردم زیر پتو چون نمیتونم تصمیم بگیرم چی دلم میخواد برای صبحانه. دلم چهارتا پنکیک میخواد با شیرهی افرا و یه مشت بلوبری و چندتا توتفرنگی و آبپرتقال و چای سیاه. شیرهی افرا ندارم معالأسف. به عسل یا مارمالاد زردآلو یا پنکیک خالی فکر میکنم، ولی شیرهی افرا یه چیز دیگهست. برم یه دیقه سوپر بخرم؟ دلم نمیخواد از خونه برم بیرون. پس؟ پس به تخممرغ اسکرمبلد فکر میکنم و دو برش بیکن دودی و سالاد خیار-آووکادو با شوید. اسکرمبلد رو حتماً با شیر درست میکنم و مطمئن نیستم شیر توی یخچال سالمه یا نه. هرچند اینجا هر چیزی که تو یخچال باشه، بالای یک ماه عمر میکنه. از شیر و ماست گرفته تا کاهو و نارنگی و فلفلدلمهای. تنها چیزی که تو کانادا خراب میشه، خیاره. به جز اون دیگه هیچ مادهی غذاییای خراب نمیشه. عجیب نیست؟ اگه شیر خراب باشه، تنها گزینهی باقیمونده تخممرغ آبپزه و سالاد خیار-آووکادو. دلم بوی تخممرغ آبپز نمیخواد ولی. از وقتی آهنه رو تزریق کردهم، عین حاملهها شدهم. حساسیتم به بو بالاتر رفته، یه تهوع ملایم دائمی دارم، و علاقهی وافر به موندن تو خونه و کتاب خوندن و دوش آب گرم و لوسیون و سشوار و ماسکهای صورت و دست و پا. یاد اکسام میفتم. روزای تعطیل من تا دیروقت میموندم تو تخت، و اون با سینی صبحانهی مفصل و قهوه و آبپرتقال میومد با هم صبحانه میخوردیم و تا پاسی از ظهر سریال میدیدیم. موتزارت در جنگل مثلاً، یا ساکسشن. اکسام ازون مردهایی بود که خیلی خوب بلد بود زنها رو لوس کنه. هم قربونصدقهی کلامی هم غیرکلامی. از گل و هدیه و ایمیلهای قشنگقشنگ گرفته تا اینکه خیلی وقتا وسط روز که سر کار بودم، ناغافل یکی از دستیارهام میومد یه بستهای میذاشت رو میزم که آیداجون، اینو آقای فلانی براتون فرستادهن. توش میتونست هر چیزی باشه: از جوراب بامزه گرفته تا ساعت، تا موبایل قرمز، تا فلان کوکی یا دسر خوشمزه از کافه پراگ، یا کتاب، یا پای زردآلوی هانس. چهار سال با هم زیر یه سقف زندگی کردیم و چهار سال بهمون خوش گذشت. فکر کنم تنها مردی بود که رسماً به عنوان دوستپسر معرفیش کردم. و تنها مردی بود که مامانم هربار پای تلفن حالشو میپرسید. و تنها مردی بود که وقتی از هم جدا شدیم، فرزندم پای سفرهی هفتسین، رفت تو بغل بابام و هقهق گریه کرد که الان فلانی تک و تنها بدون ما چیکار میکنه. بابام اول فکر کرده بود لحظهی حَوِل حالنا، حال دختره منقلب شده و گریهش گرفته. بعد که دید گریهش بند نمیاد متعجب شد و بعد که فهمید داره واسه دوستپسر سابق من گریه میکنه قیافهش دیدنی بود. بعد از سال تحویل، شام بردمون بیرون که گریهی دختره بند بیاد و یواشکی به من نصیحت کرد نذارم بچههام به دوستپسر بعدیم اینقدر وابسته شن که اینجوری گریه کنن. آفتاب افتاده رو تختم و ملافهها خوشرنگتر شدهن. ملافهی تخت، یه لینن نوکمدادی تیرهست، و کاور روی لحافم یه اخرایی خوشرنگ. روبالشیهام هم دوتاشون زغالیان و دوتاشون اخرایی. ترکیبشون یه جور خوبی کوزی و گرمه. آفتاب که میفته روشون، درجا صبحِ دیروقتِ جمعه میشه و صبحانهی توی تخت و سریال. معالأسف گزینهی دو موجود نمیباشد. اگه شیرهی افرا داشتیم تو خونه، الان این پست رو ننوشته بودم. |
|
Comments:
Post a Comment
|