آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Tuesday, September 29, 2026 میم گفت ۸ صبح به وقت ایران بهت زنگ میزنم. میدونم اون ساعت بچه رو گذاشته مدرسه و نیمساعت تا محل کارش راهه. نیمساعت با هم حرف میزنیم. میگم منو ول کنیم بابا، تو بگو چه خبر. میگه ما که هیچی، یه چشممون به قیمت دلاره یه چشممون به آسمون. میگم در این حد ممکنه جنگ شه؟ میگه آره بابا. تنها رگ اتصالم با اخبار ایران، توییتره و وحید آنلاین. توش یه چرخی میزنم. همون حرفای همیشگیه. این اونو تهدید میکنه، اون اینو. چرا یه چشمشون به آسمونه پس؟ بهش میگم چیکار میکنین تو این اوضاع؟ میگه تنها نقطهی نفسکشیدنمون مهمونیهای آخر هفتهست و پارتیهای زیرزمینی. میگم اون پارتیها همچنان تو این شرایط برقراره؟ میگه آره بابا. خیلی شیک و پررونق. داره پارتیهای توی سولههای بزرگ رو میگه با انواع مشروبهای اصل بطریای و دیجِی و دراگ و چهرههای عجیب غریب. نایتکلابهای خصوصی. میگم این راسته که دیگه مشروب بطریای پیدا نمیشه؟ میگه تا حالا اینقدر فراوون و متنوع نبوده. دیگه نمیتونم شرایط ایران رو حتی تصور کنم. زمان من این نایتکلابها نبود. پارتیها خیلی محدودتر و خصوصیتر بودن. میم میگه یه سر بیا ایران، فلان تاریخ دارم یه پارتی میگیرم، با فلانی و فلانی (معروفترین دیجیهای شهر). دیگه از اینجا به بعد مکالمات رو هیچی نمیفهمم. اسمهایی که میگه رو نمیشناسم. میگه اول میخواستم در حد ۲۰ نفر خودمون بگیرم، دیجیها قبول نکردن ۵۰ نفر به پایین رو. مجبور شدم درجه ۲ها رو هم دعوت کنم. بیای، همممه رو میبینی. گفتم سه هفته دیگهستها، نمیتونم یههویی بپرم بیام. تازه هنوز نباید سوار پرواز طولانی شم. سرانگشتی هزینهی پارتی رو حساب میکنیم. میشه دویست سیصد میلیون. دیگه ارتباطم با عددها رو هم از دست دادهم. میگم اوضاع کار چهطوره؟ میگه تقریباً دیگه وارداتمون صفر شده. نصف نیروها رو اول سال تعدیل کردیم. هر ماه نمیدونیم با چه شعبده بازیای باید حقوق ۲۰۰-۳۰۰ نفر پرسنل باقیمونده رو بدیم. میگم چشمانداز گشایشی هم نیست؛ نه؟ میگه هر روز در حال گشایشایم هانی، در ناحیهی باسن. میگه عوضش دیگه پیامبر شدهم. آدمهای ناراضی در رابطههای اجباری رو تشویق میکنم به خودشون حق چشیدن زندگی رو بدن، بدون اینکه زندگیشونو ریشهکن کنن. میگم دلم برای اون مدل کارهای فرهنگیمون تنگ شده. میخنده. رگ اتصالم با ایران دیگه داره به سختی پیدا میشه. امروز میخواستم به یکی بگم «شاخکام تیز شده»، ولی یادم نمیومد. اینستاگرام رو باز میکنم. چهارمین سالگرد فوت آرشه و همهی بچهها عکس آرش رو استوری کردهن. غم جای خالیش از تمام استوریها میچکه. طناز دیشب فندق رو توی حیاط باغ جاجرود به خاک سپرده و مامانش عکس گذاشته از طناز، که شمع روشن کرده توی باغ، تمام شب. و عکس گذاشته از طناز، که چادر کمپ رو برده کنار فندق، توی باغ، و تا صبح پهلوی فندق خوابیده. دخترکم ریپلای کرده که وااای مامان، خوشحال بودم خوابی نمیبینی استوریهای طناز رو، اشکام بند نمیان. عصر گوگل فوتوز ریمایندر میده. عکس منه با قندق و عکس نیما با فندق و عکس مو با فندق. |
|
Comments:
Post a Comment
|