آهو نمی‌شوی بدین جست‌وخیز، گوسِپند




Friday, October 2, 2026

یه وقتایی که دارم با بچه‌هام حرف می‌زنم، چند ثانیه مکث می‌کنم و به مغزم استراحت می‌دم و تو دلم می‌گم تو از کی این‌قدر بامزه و باشعور و دانا شدی فرزند؟

با این کانسپت که دوتا بچه‌ی بزرگ دارم خیلی بهم خوش می‌گذره. جوری با هم حرف می‌زنیم و در جریان زندگی همیم که انگار بیشتر رفیقیم با هم، تا مادر و فرزند. منظورم این نیست که رفاقت مادرفرزندی داریم‌ها، نه. این‌که اون دوتا جوری با من حرف می‌زنن که انگار دارن با دوستای خودشون حرف می‌زنن، و منم جوری براشون آدما و اتفاق‌های زندگی‌مو تعریف می‌کنم که انگار دارم واسه دوستای صمیمی و قدیمی‌م تعریف می‌کنم، این‌جاش خیلی خوش می‌گذره. و این خیلی مکالماتمون رو بامزه می‌کنه. زوایایی از هم رو می‌بینیم که بعیده والد-فرزندهای عادی از هم ببینن. این‌که من می‌تونم بی‌سانسور پشت پرده‌ی ذهن یه آدم سی‌ساله رو ببینم و اون می‌تونه پشت‌پرده‌ی ذهن یه آدم پنجاه‌ساله رو ببینه واسه هر سه‌تامون لرنینگ داره. 

امروز من و مامانم و دخترک سه‌تایی توی ویدئوکال بودیم. مامانم که مکالمات ما رو می‌شنید کلی می‌خندید که «من آرزوم بود هم‌چین رابطه‌ای با بچه‌م داشته باشم». حالا بچه‌ی مامانم کیه؟ بله، من! گفتم مادر منم آرزوم بود بچه که بودم هم‌چین رابطه‌ای با مامانم داشته باشم. ولی جرأت نداشتم، چون هرچی می‌گفتم و نمی‌گفتم علیه خودم استفاده می‌شد و همه‌چی هم از نظرت ممنوع بود. گفت آره بابا، خر بودم اون موقع‌ها. جو اول انقلاب اصلاً ماها رو یه‌جور دیگه کرده بود. حق داری از ما فراری باشی. اومدم بهش یادآوری کنم تا همین اواخر -مخصوصاً تا قبل از این‌که بیام کانادا- هم همین بودی‌ها. حالا رو دوست‌پسر دیگه گیر نبودی، ولی یه سری گیرهای دیگه داشتی. بعد فکر کردم چه کاریه. حالا دو دیقه داریم می‌گیم می‌خندیم، نمی‌خواد رو‌ی زخم‌های قدیمی‌تو بکَنی آیداجون.

مامانم که خداحافظی کرد رفت، دختره موند تو کال و گفت مامان خوب جلوی زبون‌تو گرفتیا؛ قیافه‌ت تابلو بود که دلت می‌خواد مثل اژدها از دهنت آتیش بیاد بیرون. گفتم نه اتفاقاً. این چندسالی که این‌جا بودم اژدهای درونم خاموش شده و بودای درونم بیدار شده. اگه همین لحظه برم ایران، از سطح نرمی و صبوری‌م همه ترک خواهند خورد. گفت برو سه ماه بمون اون‌جا، قول می‌دم با جدیدترین شعله‌ها به‌روز شی.

داشتم فکر می‌کردم به جز دوست‌پسر، نود درصد دعواهای من و مامانم سر آداب خانوادگی بود. همین گیری که من روی هکسره و نقطه‌ویرگول دارم، مامانم روی زنگ زدن و معاشرت کردن و تبریک و تسلیت گفتن به خانواده داره. به خاله زنگ زدی حال‌شو بپرسی؟ به عمه زنگ زدی فلانو بگی؟ فلانی دعوتت کرده نکنه نیای‌ها. زنگ زدی به پسر دخترعموی بابات تسلیت بگی؟

حالا من؟‌اصلاً خوشم نمیاد الکی و بر حسب وظیفه زنگ بزنم به فامیل احوال‌پرسی کنم. هروقت دلم تنگ شه زنگ می‌زنم؛ مشکلم اما اینه که دلم تنگ نمی‌شه. این ساعت‌ها پای تلفن بودن‌های خانوادگی رو هرگز برنتابیدم. اوایل به خاطر مامانم انجام می‌دادم. بعد دیدم چه‌قدر ریاکارنه‌ست و چه دارم لذت نمی‌برم و چه وقتم تلف می‌شه و اصلاً چرا. مثلاً من از عروسی رفتن بیزارم. چرا وقتی بیزارم باید پاشم برم عروسی دخترخاله و پسرعمو؟ بهشون می‌گم من از عروسی رفتن خوشم نمیاد و نمی‌رم. ولی مامانم معتقده نه خیلی زشته، بهشون برمی‌خوره، و قامیل چی می‌گن، و چه آدم غیرمعاشرتی و ضد خانواده‌ای هستم. خب هستم! اصلاً از معاشرت با خانواده لذت نمی‌برم. حرف‌ها و بحث‌هاشون مثل سریال‌های ایرانی عصبی‌م می‌کنه. اغلب پره از شوخی‌های بی‌مزه و حرف‌های زن‌ستیزانه و تفکر مردسالار و بادی شیم و انواع و اقسام این مسائل. وقتی در معرض این مکالمات قرار می‌گیرم، نمی‌تونم در سکوت رد شم و تا نَرَم روی منبر و شوهرخاله رو متقاعد نکنم این حرفی که در مورد ته‌دیگ چرب خوردن به خاله‌م زده، بادی‌شیم بوده و حق نداره این حرفو بزنه و باید یاد بگیره دیگه این‌جوری حرف نزنه، سانس چای و دسر و معاشرت آخر شب به بحث گذشته و بحث و بحث. تا بحث تموم می‌شه، یه‌هو بابام یه شوخی ایجیستی با مامان‌بزرگم می‌کنه و باز روز از نو روزی از نو. همه می‌گن چه حوصله‌ای داری که به تمام این چیزا گیر می‌دی. من می‌گم فرهنگ‌سازی از همین بحثای کوچیک تو نهادهای بسیار سمی و کوچکی مثل خانواده اتفاق میفته. من اگه اینا رو به بابام و شوهرخاله‌م نگم، کجا ممکنه به گوش‌شون بخوره؟ هیچ‌جا. چرا همیشه به خاطر ملاحظه‌ی جمع، خاله و مامان‌بزرگم باید خجالت بکشن؟ بسه. وظیفه‌ی خودم می‌دونم به اون مردای غرق در تفکر یا ادبیات مردسالار، اینا رو یاد بدم و وظیفه‌م‌تره به خاله و مامان و مامان‌بزرگم بگم لازم نیست تحمل کنید و خجالت بکشید. حق‌تونه اعتراض کنید و جلوی همون جمع بزنید توی دهن اون مردی که داره باهاتون اون شوخی رو می‌کنه (زدن فیزیکی منظورم نیست‌ها). مامانم می‌گه ای بابا، اینا که دیگه عوض‌بشو نیستن. درست هم می‌گه. من اما معتقدم عوض‌بشو هم نباشن، باید توی همون جمع بهشون اعتراض کرد و بدبودن کارشون رو بهشون فهموند، ولو هزار بار. تفکر زن‌ستیز و مردسالار باید چه‌جوری از بین بره؟ منتظر باشیم همه‌شون بمیرن؟ بچه‌های همون آدم‌ها هم لازم دارن تو جمع این حرفا رو بشنون. به حقوق خودشون واقف شن. اونا هم جلوی خانواده‌شون بایستن و در جمع درباره‌ی این چیزها صحبت کنن تا کم‌کم جا بیفته، حتی اگه پنجاه‌سال بخواد طول بکشه. مع‌الأسف از هر ده نفر، نه نفر معتقدن ای بابا، تو هم دلت خوشه‌ها.

این روزها می‌تونم راجع به تمام این چیزا با مامانم حرف بزنم، ولی خسته‌ش می‌کنم. یه وقتایی واقعاً به این ایمان میارم که حق دادنی نیست، گرفتنیه. تا وقتی این آدم‌ها خودشون به حقوق خودشون آگاه نیستن، چه‌جوری می‌تونم وادارشون کنم بزنن تو دهن اون تفکر مردسالار؟ باید اول بزنم تو دهن اون تفکر «مادر، همه‌ی مردا همینن؛ حرص نخور.» و من هر بار از زن‌هایی که با دست خودشون این نظام مردسالار رو بازتولید می‌کنن عصبانی و عصبانی‌تر می‌شم.

گاهی فکر می‌کنم نکنه الان دخترم داره تو وبلاگش می‌نویسه که اه، این مامان منم زیادی گیره و همه‌جا مته به خشخاش می‌ذاره و اصلاً همون بهتر که سال تا سال نمیاد توی جمع‌های خانوادگی؟ همینو به کیمیا می‌گم. می‌خنده می‌گه نه بابا، همین سری که رفتم ایران و تو نبودی، خودم با شمشیر سامورایی با تک‌تک این حرف‌ها جنگیدم و از روی ملت رد شدم و با اقتدار جای اژدهای درون تو رو پر کردم. گفت این‌دفعه تازه فهمیدم چه‌قدر حق داشتی حرص بخوری و چه‌قدر حق داشتی فامیل رو سالی یک‌بار بیشتر نبینی. و تازه فهمیدم چه صبری داشتی تمام اون سال‌ها. 

فکر می‌کنم عوضش چه خوبه که می‌تونم درباره‌ی همه‌ی این چیزا، و بسیار چیزهای دیگه با دختره و پسره حرف بزنم. و اونا باهام حرف بزنن. و به این فکر کنم چه‌جوری می‌شه این امکان رو، مثل یک ویروس، به خانواده‌های تیپیکال سمی و سنتی ایرانی تزریق کرد و شیوع داد.



Comments: Post a Comment

Archive:
February 2002  March 2002  April 2002  May 2002  June 2002  July 2002  August 2002  September 2002  October 2002  November 2002  December 2002  January 2003  February 2003  March 2003  April 2003  May 2003  June 2003  July 2003  August 2003  September 2003  October 2003  November 2003  December 2003  January 2004  February 2004  March 2004  April 2004  May 2004  June 2004  July 2004  August 2004  September 2004  October 2004  November 2004  December 2004  January 2005  February 2005  March 2005  April 2005  May 2005  June 2005  July 2005  August 2005  September 2005  October 2005  November 2005  December 2005  January 2006  February 2006  March 2006  April 2006  May 2006  June 2006  July 2006  August 2006  September 2006  October 2006  November 2006  December 2006  January 2007  February 2007  March 2007  April 2007  May 2007  June 2007  July 2007  August 2007  September 2007  October 2007  November 2007  December 2007  January 2008  February 2008  March 2008  April 2008  May 2008  June 2008  July 2008  August 2008  September 2008  October 2008  November 2008  December 2008  January 2009  February 2009  March 2009  April 2009  May 2009  June 2009  July 2009  August 2009  September 2009  October 2009  November 2009  December 2009  January 2010  February 2010  March 2010  April 2010  May 2010  June 2010  July 2010  August 2010  September 2010  October 2010  November 2010  December 2010  January 2011  February 2011  March 2011  April 2011  May 2011  June 2011  July 2011  August 2011  September 2011  October 2011  November 2011  December 2011  January 2012  February 2012  March 2012  April 2012  May 2012  June 2012  July 2012  August 2012  September 2012  October 2012  November 2012  December 2012  January 2013  February 2013  March 2013  April 2013  May 2013  June 2013  July 2013  August 2013  September 2013  October 2013  November 2013  December 2013  January 2014  February 2014  March 2014  April 2014  May 2014  June 2014  July 2014  August 2014  September 2014  October 2014  November 2014  December 2014  January 2015  February 2015  March 2015  April 2015  May 2015  June 2015  July 2015  August 2015  September 2015  October 2015  November 2015  December 2015  January 2016  February 2016  March 2016  April 2016  May 2016  June 2016  July 2016  August 2016  September 2016  October 2016  November 2016  December 2016  January 2017  February 2017  March 2017  April 2017  May 2017  June 2017  July 2017  August 2017  September 2017  October 2017  November 2017  December 2017  January 2018  February 2018  March 2018  April 2018  May 2018  June 2018  July 2018  August 2018  September 2018  October 2018  November 2018  December 2018  January 2019  February 2019  March 2019  April 2019  May 2019  June 2019  July 2019  August 2019  September 2019  October 2019  November 2019  December 2019  February 2020  March 2020  April 2020  May 2020  June 2020  July 2020  August 2020  September 2020  October 2020  November 2020  December 2020  January 2021  February 2021  March 2021  April 2021  May 2021  June 2021  July 2021  August 2021  September 2021  October 2021  November 2021  December 2021  January 2022  February 2022  March 2022  April 2022  May 2022  July 2022  August 2022  September 2022  June 2024  July 2024  August 2024  October 2024  May 2025  August 2025  September 2025  October 2025  November 2025  December 2025  June 2026  July 2026  August 2026  September 2026  October 2026