آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Saturday, October 3, 2026 صبح زود بیدار شدم و دیدم ایمیل مهمی که ازش میترسیدم و در عین حال منتظرش بودم تو میلباکسمه. یههو اضطراب گرفتم. اضطراب از خوشحالی؟ اضطراب از حجم زیاد کاری که پیش رو دارم؟ اضطراب از یه تغییر بزرگ، دوباره؟ اگه میموندم تو تخت، اضطرابه میومد زیر پتوم. خودمو مجبور کردم بلند شم و خودمو مجبور کردم بیکه لحظهای مکث کنم یه گرمکن تنم کنم برم یه ربع راه برم. بیگوشی. بیموزیک. -سلام گمشو- بیرون آفتاب بود. درختا زرد و نارنجی و قرمز شدهن. پاییز این شهر نفسگیره بسکه زیباست. به ایمیل فکر نکردم و به تو دو لیست طولانی امروز فکر نکردم و تمرکز کردم روی برگهای زرد و نارنجی که عین برف دارن از درختا میریزن. تا دم پارک پایین خونه رفتم و همونو برگشتم بالا. تپش قلبم تندتر شده بود و اضطرابم کمتر و مغزم خاموشتر. خاموش خاموش. برگشتنه رفتم سوپر و یه دبهی بزرگ پودر پروتئین گرفتم با یه بسته میوههای ترش و سیاهِ یخزده. از وقتی پروتئین روزانهم رو رسوندهم به ۱۰۰، به طرز محسوسی سایز کم کردهم و علاقهم به ریزخواری و شکلات از بین رفته. امروز حتی نگران شدم که دارم زیادی لاغر میشم. ژپتو گفت برو موز بخور با کرهی بادومزمینی. و برو روی نون سنگک و کنار غذاهات هم لطفاً پورهی سیبزمینی. انگار تو گوشم باخ پخش کنن، غرق شور و شادی شدم. کی فکرشو میکرد یه روز مجبور شم رژیم پورهی سیبزمینی بگیرم با نونپنیرکرهگردو؟ تمام تخممرغ آبپزهای بدبوی جهان، در عین تنفر، عاشقتونم. |
|
Comments:
Post a Comment
|