آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Tuesday, October 13, 2026 بیدار که شدم، دیدم نه دلم قهوه میخواد نه کروسان. حتی علاقهای نداشتم تو این روز ابری از زیر پتو بیام بیرون. واسه همین یه گرمکن گرم و نرم پوشیدم و رفتم پیادهروی و خونههای هالویینی محل رو دیدم و سپس رفتم کافهی سر کوچه، یه قهوه و یه کروسان سفارش دادم و بعد از هفتهشتروز، نشستم به وبلاگخونی. یک هفته روزه گرفته بودم؛ روزهی سوشال مدیا. هرازگاهی از این کارا میکنم که اعتیادسنجی کرده باشم. سالهاست بهم ثابت شده که آدم اعتیاد نیستم. هر چیو هوس کنم هرقدر دلم بخواد انجام میدم و هروقت دلم بخواد میذارمش کنار. دیگه خیالم از این بابت راحته (به جز هروئین البته، که تا حالا امتحان نکردهم). یه ارادهی سفت و سختی دارم که البته تا مجبور نشم ازش استفاده نمیکنم. ولی وقتی مجبور شم، خودمو پایبند میکنم و پایبند هم میمونم. هفتهی پیش که حوالی سه و چهار صبح اومدم وبلاگ بخونم و چشمم افتاد به پانوشت یه پست، یههو دچار یه اضطراب و استرسی شدم که کمسابقه بود و خودم هم باورم نمیشد. تا صبح خبرها رو زیر و رو کردم و بعدش تصمیم گرفتم یک هفته سوشال مدیا رو بذارم کنار، هیچی نخونم. از نظر خودم این قابلیت خوبیه که میتونم تصمیمهای ایمپالسیو اینچنینی بگیرم و بهشون هم عمل کنم. برای دور و بریهام اما این خصلتام اغلب مذموم و ترسناکه. معتقدن آیدا هر لحظه ممکنه بزنه زیر میز و بذاره بره. سالها طول کشید تا فهمیدم این خصلت، چهقدر مردهای زندگیم رو اینسکیور کرده. از پی.او.وی. من اما ماجرا یه جور دیگه اتفاق میفته. یکسری چیزهای خرد و ریز در طول زمان میرن رو اعصابم و فرسودهم میکنن. من اما به جای اینکه در مقابل هر کدوم واکنش نشون بدم، به زعم خودم صبوری میکنم و رد میشم و تقوی پیشه میکنم، تا جایی که دیگه یه روز یه خردهریز جدید، کاسهی صبرم رو سرریز میکنه و منجر میشه به تصمیم کبری. تصمیمه از دور، ناگهانی و ایمپالسیو به نظر میرسه. تو مغز خودم اما ماهها و گاهی سالها به تعویق انداختهمش و به طرف مقابلم فرصت دادهم. از بیرون اینجوری به نظر میاد که آیدا به راحتی آدمها رو میذاره کنار و موو آن میکنه. درحالیکه تو مغز من، از ماهها پیش این شکست اتفاق افتاده و من خودم رو در معرضش قرار دادهم و باهاش مواجه شدهم و حتی برای احساساتم سوگواری هم کردهم، تا لحظهای که تصمیم گرفتهم بیرون از مغزم هم نمایشش بدم. موقعی که پرونده ی چیزی یا کسی برام بسته میشه، مغزم حکم رو صادر میکنه، منِ آیدا اما هی فرصت میدم و هی اعلام خبر رو به تعویق میندازم بلکه گشایشی حاصل شه. که اغلب نمیشه و نتیجهش این میشه که «آیدا آدمای اطرافش رو ناامن میکنه». یه خصلت دیگه هم دارم. وقتی پروندهی چیزی یا کسی برام بسته میشه، دیگه دور و برش نمیپلکم. استاکش نمیکنم. انتخاب میکنم که چیزی ازش نبینم و چیزی ازش ندونم و هرجا ممکنه چشممون بیفته تو چشم هم، مسیرمو عوض کنم. این کارها رو میکنم تا از خودم مراقبت کنم. به چشم دیگران اما میشم خونسرد و بیرحم. میشم ملکهی یخی. از اون طرف، اطرافیانم تا مدتها از اکسهام اسکرینشات میفرستن که فلانی رو دیدی چه مواضعی داره؟ من ۱۵ساله طرف رو آنفالو کردهم، ولی دوستان از اکسهای من موو آن نمیکنن و سعی میکنن جای من هم حرص بخورن. وقتی هم بهشون میگم من دیگه زندگی این آدمو دنبال نمیکنم و تو هم برام از این آدم اسکرینشات نفرست، اولش فکر میکنن دارم دروغ میگم و مگه میشه نری اینستاگرام اکست رو چک کنی؟ به اسکرینشاتها که ادامه میدن و عصبانی که میشم و با تندی میگم یا دیگه اسکرین شات این و اون رو برام نفرست، یا بلاکت میکنم، میشم جزمی و وحشی. مدتهاست دارم مصادیق تجاوز رو رصد میکنم. مصادیق تجاوزهای نامرئی به حریمهای شخصی. و باورم نمیشه چهقدر روزانه داره از طرف اطرافیان نزدیکمون به روانمون تعرض و تجاوز میشه و حواسمون نیست. یک سال از اومدنم به کانادا گذشته بود که حواسم به این نکته جلب شد. یک سال بعد به این گذشت که از دست آدمهای متجاوز عصبانی باشم و سال سوم یاد گرفتم تا جایی که میشه اطرافم رو تصفیه کنم و خودم رو در دسترس آدمهای سمی نگه ندارم. تا حد زیادی ایزوله و منزوی شدم از جمعها، اما واقعاً به آرامشش میارزید. و معتقدم این یک سال اخیر رو در آرومترین حالت ذهنی و روانی سپری کردهم. و معتقدمتر کسانی بیشتر از همه و به صورت روزانه به حریممون تجاوز میکنن که اتفاقاً از بقیه ادعای فهم و صمیمیت بیشتری دارن. در یک سال اخیر دورم رو از آدمهای «فهمیده» و «باملاحظه» و «صمیمی» خالی کردهم. دختره کروسان رو میذاره تو بشقاب و میده دستم. میرم میشینم رو مبل چرمیهای ته کافه. یه لیوان آب میریزم و میشینم به وبلاگخوندن تا قهوهم آماده شه. مثل این میمونه بعد از چند هفته بیاینترنتی، زنگ زده باشی به مامانت و اونم شروع کرده باشه کل اخبار فامیل رو یکی یکی برات تعریف کردن. عاشق خوندن روزمرههای آدمام. انگار سریال محبوبت هر شب پخش شه. کروسان این کافه خیلی تر و تازهست. گوشیمو میذارم رو استند. یکسوم تُرد کروسان رو با دست میکَنم و قسمتهای کریسپیش رو ریز ریز میخورم. منتظرم برسم به اون دو سوم نرم و تر و تازه. عادت دارم با انگشت، ازش ریشریشهای کوچیک بکنم و عین پشمک بذارمشون تو دهنم. اون وسطا هم یه جرعه قهوهی خوشبو و داغ و یه عالمه پست وبلاگ. یه جور تهرانِ جیبی. آخیش. |
|
Comments:
Post a Comment
|