آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Tuesday, October 20, 2026 احساس کردم دارم ضعف میکنم. قرار بود دیرتر با دوستام برم بیرون، اما یههو اونقدر گرسنهم شد که هیچجوره نمیتونستم صبر کنم تا شب. خیلی اتوماتیک دلم نیمروی خرما خواست. یه تیکه کره انداختم تو تابه، چند تا خرمای ایرانی ریشریش کردم توش و یه خرده که تفت خورد، دو تا تخممرغ شکستم روشون. تخممرغا که خودشونو گرفتن غذا رو کشیدم تو بشقاب سفالی سفید و با یه چنگال و یه بطری آب اومدم تو تخت. باید سریال میدیدم. دلم تنگ شده بود. احتیاج به کامفورت فود و کامفورت زون داشتم. آیداجون، این سه تا کار رو آقای الف خواستهن، سرتیفیکیتهاشون رو امضا میکنین؟ بیکه سرم رو بیارم بالا گفتم آره، آدرسشونو بگیر بگو بعد از نمایشگاه میفرستیم براشون. بوی ادکلن آشنا پیچید توی مشامم. «لازم نیست، خودم میام تحویل میگیرم». صداشو که شنیدم دلم هُرّی ریخت پایین. نه که دلهرهها، نه؛ از اون هیجانهای داغ. برگشتم طرف صدا. تیشرت یقهگرد سادهی مشکی پوشیده بود با جین تیره و کت مخملکبریتی مشکی. با عینک قرمز آیکونیکش. همدیگه رو به رسم خوشامدگویی بغل کردیم و زیر گوشم گفت قرار نبود بیاما. گفتم منت گذاشتین آقای دکتر. دستشو بفهمینفهمی پشت کمرم فشار داد و از دفترم رفت بیرون. با چشم دنبالش کردم. رفته بود تو سالن و داشت با دیگران خوشوبش میکرد. کیانا گفت آدرسشونو بگیرم یا نگیرم؟ گفتم نمیخواد. گفت تلفنشونو داریم؟ گفتم داریم. اولین بار لواسون دیدمش. از استخر اومده بودم بیرون، نشسته بودم رو یکی از صندلیهای توی بالکن و داشتم آب موهامو میگرفتم. لیوان نوشیدنیمو گرفت جلوم و گفت این مال شماست؟ گفتم بله. تو چشمام نگاه کرد و لیوانشو زد به لیوانم و گفت به سلامتی. تو چشماش نگاه کردم و گفتم به سلامتی. نشست صندلی بغلیم. مهرنوش و رامین از اون سر میز قربونصدقهم رفتن که بالاخره از غار اومدم بیرون و رفتم مهمونی. گمونم اولین حضورم در مجامع عمومی بود بعد از ماجرای بچهها. یههو رفتم تو اسپاتلایت و همهی توجهها اومد سمت من. یهخرده معذب شدم، ولی به روی خودم نیاوردم. با همه گفتم و خندیدم و یه کم از حال و روزم تعریف کردم و سعی کردم جو رو عادی کنم. گفتوگوها که به حالت عادی برگشت، با یه صدای نرم و مهربون گفت فکر نمیکردم دوتا بچه داشته باشی. گفتم آره بابا، به قیافهم نگاه نکن، هزار سالمه. تو چشمای هم نگاه کردیم و لیوانهامونو زدیم به هم. دو جرعهی بزرگ خوردم و پا شدم گفتم سردم شد، برم دراز بکشم تو آفتاب. گفت منم سردم شده، میام باهات. رفتم لب استخر، روی چمنا، یه حوله پهن کردم و طاقباز دراز کشیدم. دیدم با دو تا لیوان پر اومد، یکیشو داد دست من و دراز کشید بغلم. گفتم چهقددد عینکت خوشگله. گفت میدونم. آفتاب رفته بود. اومده بودیم تو، لباس پوشیده بودیم و ادامهی پارتی توی خونه جریان داشت. در قسمتهای مختلف خونه مشغول به معاشرت بودیم. هرازگاهی با چشم دنبالش میکردم. انگار حواسش به رد نگاهم باشه سریع باهام چشمتوچشم میشد و یه سر خیلی مختصری بهم تکون میداد. گاهی هم سر میزی چیزی باهام شونهبهشونه میشد و شروع میکردیم حرف زدن. فیلمساز مورد علاقهش جارموش بود و پنجاه سالگی براش شده بود یه نقطهی عطف. گفتم دو سال دیگه منم پنجاه میشم، احساس میکنم خیلی عدد بزرگیه. گفت وقتی بهش برسی و اون قدرت و آرامش رو تجربه کنی نظرت عوض میشه. گفت کدوم فیلم جارموش رو بیشتر دوست داری؟ عاشق فلرتهای توی مهمونیام با آدمهای غریبه. هیچی از طرف نمیدونی و چند ساعت فرصت داری قطرهچکونی بشناسیش و سوسکی دلشو ببری. رفتم بغل سامان وایستادم و گفتم ببین، اون یارو عینک قرمزه کیه؟ گفت اینهمه وقت ندیدهنشناخته داری باهاش تیک میزنی؟ گفتم اون داره میزنه بابا. گفت خب معلومه، اون که سلطان دختربازان عالمه. گفتم کی هست حالا؟ گفت سیریسلی؟؟؟ فلانیه دیگه! گفتم فلانیِ معمار؟ گفت فلانیِ معمار. قند تو دلم آب شد. تمام اون پروژههای درخشان کار اینه یعنی؟ دور آتیش نشسته بودیم تو حیاط. سرهامون گرم بود و حرف گل انداخته بود. بعد از مدتها داشت بهم خوش میگذشت. از راهروهای خاکستری فاصله گرفته بودم. از اینکه هی با الف بازی نگاهی و کلامی داشتم هم خوشم اومده بود. صریح و با اعتمادبهنفس بود و ابایی نداشت که مستقیم توجهشو نشون بده. حتی اون اول که شروع کرده بود سر حرفو باز کردن، اونقدر رفتارش تابلو و در عین حال دستقوی بود که من با احتمال بالا حدس زده بودم گیه. تو مهمونیهای آرتیستهای تجسمی، آرتیست و کالکتور همجنسگرا زیاده. معمولاً خوشصحبت و خوشسروزبونان و خیلی راحت میان جلو و سر حرفو باهات باز میکنن. الف هم اونقدر طبیعی این کارو کرده بود که فکر میکردم یکی از اوناست. که نبود. دیدم از توی ساختمون اومد بیرون. کت تنش بود و سوییچ دستش بود، که یعنی داشت میرفت. اومد وایستاد پیشم و گفت تو هستی فعلاً؟ گفتم نه، منم میرم کمکم. گفت تهرانی؟ گفتم آره. گفت کجای تهران؟ گفتم مرکز شهر. گفت من زیاد میام اونجا، آتلیهی دوست صمیمیم اونجاست، فلانی (یکی از معروفترین گالریدارهای زن رو نام برد). هفتهای یکی دو بار میام طرفای شما. تلفنتو بده، بهت زنگ میزنم. تلفنمو دادم. میخوای برسونمت؟ نه، مرسی. میخواستم. ولی اگه از مردی خوشم بیاد، سریع دستمو جمع میکنم. نمیذارم کارتامو ببینه. هارد تو گت بازی میکنم. چند هفته بعد، یه شب که خونهش بودم، گفت سادهای دختر، تمام دستتو همون دقیقهی اول دیده بودم. شب که رفتم خونه، به علیرضا تکست دادم. آمار فلانی رو داری؟ داشت. آمار منفیش به زعم من مثبت بود. چند روز بعد یه استوری گذاشت. روش ریپلای کردم و یه چیزی نوشتم. از سالها قبل فالوش میکردم. یکی از معروفترین معمارهای تهران بود و عاشق سبک کارهاش بودم. یک دقیقه بعد بهم زنگ زد. آخیش. یکی دو ساعتی حرف زدیم، تلفنی. مرد باهوش و سختی بود برای حرف زدن. باید شیش دنگ حواسمو جمع می کردم تا توی بازیهای کلامی پینگپونگیمون کم نیارم. عاشق مردهای باهوش و سختم. عاشقتر مردهای باهوش و سختیام که مخاطب حرفهای سینما هم هستن. حرفامون سریع رسید به سینما و یکی دو تا آس براش رو کردم و قرار شد چهارشنبه شب با یه بطری شراب بیاد پیشم، بریم تو سالن پایین تو گالری بشینیم فلان فیلمو ببینیم. قطع که کردیم، دیدم فالوم کرد تو اینستاگرام. دان. چهارشنبه شب اومد پیشم. با یه بطری پرسِکو و یه پاکت بزرگ غذا و مزه از بامبو. یه تیشرت یقهگرد مشکی تنش بود با جین تیره و یه کت اسپرت که سر آرنجهاش پَچ قهوهای داشت. و عینک زرد. مردک خوشتیپ. نزدیک که شد، بوی ادکلنش پیچید توی مشامم. تا پاسی از شب خوردیم و نوشیدیم و فیلم دیدیم و از هر دری حرف زدیم. روان و بیتلاش. گفت قبل از اینکه بیام پیش تو، یه سر رفته بودم پیش فلانی -همون دوست گالریستش-. گفت میشناختت و کلی ازت تعریف کرد. خوشم اومد. گفت امشب که اومدم اینجا، یادم اومد قبلاً هم چند بار اومده بودم گالریت و ازت خرید هم کرده بودم. گفتم آره، میدونستم، اسمتو توی لیست خریدارها و مهمونها دیده بودم. گفت ولی خونهی مهرنوش که اومدم سراغت، نمیشناختیم. گفتم چهطور؟ گفت معمولاً از هر ده نفر، نه نفر و نصفی از آدما اونجوری کول و راحت با من حرف نمیزنن. خندیدم. مردک خوشتیپ از خودراضی. شب اونقدر خوب پیش رفته بود که دلم میخواست تا ابد کش بیاد و اونقدر خوب پیش رفته بود که دلم میخواست همونجا تموم شه تا چیزی اضافه نشده و چیزی خراب نشده. چیزی اضافه نشد و چیزی خراب نشد. موقع رفتن، با ظرافت لبهاشو بهم نزدیک کرد و از واکنشم که مطمئن شد، بوسید منو؛ آروم و طولانی. از اون بوسههای نرم و مماس، که عجلهای نداره برای کشف کردن. که حالا حالاها وقت داره برای چشیدن. از آدمی که بلده حوالی لبهها بمونه و سطح تلاقی و فشار پوستها رو کنترل کنه خیلی خوشم میاد. گرسنه و بیسلیقه نبود. دل میداد به کار. بوسهمون طولانی شد، خیلی طولانی. درو که بست و رفت، شک نداشتم به زودی زنگ میزنه بهم. چند شب بعد دعوتم میکنه خونهش. براش یه کتاب محصص میبرم. یه کتاب کمیاب که به احتمال زیاد نداره. نداره. خوشش میاد از کتابه. حدس میزدم. خونهش خوشگله. چیزی جز این هم نمیشد ازش انتظار داشت. مجسمههای خاص و اینستالیشن و آرتوورکهای معروفترین آرتیستهای شهر با سلیقهی تمام اینجا و اونجای خونهشه. موزیک مرغوب گذاشته و بوی ادوکلن همیشگیشو میده. هیجانزدهم. نزدیکم که میشه، ته دلم پروانهای میشه. معلومه ازش خوشم میاد. از اینکه ازم خوشش میاد هم خوشم میاد. شراب به دست خونهشو بهم نشون میده. عاشق آشپزخونهش میشم. معلومه که اهل آشپزی حرفهایه. آشپزخونهش زندهست. از مردای سخت و باهوش که اهل آشپزیان خیلی خوشم میاد. تکیه میدم به کابینت و حین درستکردن مزه و سالاد تماشاش میکنم. گاهی سرشو میاره بالا نگاهم میکنه و تکهای پنیر یا زیتون میذاره دهنم. از خودش مطمئنه. ظرف مزهها رو برمیداریم میریم تو سالن. از روی میز یه قوطی کوچیک برمیداره میگیره جلوم: گامی میزنی؟ میزنم. نفری دوتا گامی پنج میخوریم و قدری شراب و گپ و گفت. یه قطعه جَز خیلی خوب شروع میکنه به پخش شدن. گیلاسشو میذاره روی میز و دستشو دراز میکنه طرفم که یعنی میرقصی باهام؟ دستمو دراز میکنم طرفش و گیلاسمو میذارم روی میز. میرقصم باهاش. انگشتاش آروم مهرههای ستون فقراتمو یکییکی لمس میکنن. پروانههای ته دلم بالهاشونو تندتند میزنن به هم. گامی دومی هم داره اثر میکنه. موزیک و پروانهها اوج گرفتهن. بوی ادکلن و نفسش قاطی صورتم میشه. قاطی گردنم و قاطی سرشونههام و قاطی ترقوهم. دستم میره لای موهاش. دستش میره پایین کمرم و منو میکشونه طرف خودش.از خودش مطمئنه. پروانهها سرشون گیج میره و میخورن به در و دیوار. جای جای اتاق شمع روشنه. قاطی ملافهها و بوی ادکلنام. سرم توی گودی گردنشه و داره برام از قدیمها میگه. از رابطهش با پدرش. حرفهاش سخته. داره اعتراف میکنه. معلومه بهم اعتماد کرده. با انگشتهاش مهرههای ستون فقراتمو یکییکی لمس میکنه و میگه چهقدر بودن باهات لذتبخشه. از خودم مطمئنم. از دفترم میرم بیرون و با چشم میگردم دنبالش. ایستاده توی تراس و آدمها دورشن. پدرام میاد با چشم نشونش میده میگه دیدی فلانی اومده؟ تو دعوتش کردی؟ میگم آره. میرم طرف تراس. از پشت عینک قرمزش نگاهم میکنه. میرم سراغش و باهاش خوش و بش میکنم. آدما از سر و کولش بالا میرن. دستشو نامحسوس میذاره رو مهرههای پایین کمرم. میگم افترپارتی امشبو میمونی؟ بالاست، خونهی من. میگه نمیتونم، صبح زود جلسه دارم. میگه ولی آخر هفته که بیام کارا رو بگیرم میبینمت. بو میکشم میگم بالشهام بوی تو رو گرفتن. بغلشو تنگتر میکنه میگه خوبه دیگه. دارم میمیرم از گشنگی. از سر شب تا حالا هیچی نخوردیم. میگه بیا بریم تجریش املت بزنیم. میگم نمیرسم. صبح زود جلسه دارم. میگم ولی همینجا اولای ایرانشهر یه قهوهخونه هست که الانا هم بازه، بریم اونجا یه چیزی بخوریم. میگه بریم. به سختی از ملافهها دل میکنیم و از تخت میایم بیرون. لباس میپوشیم و از خونه میزنیم بیرون. گرگومیش دم صبحه و تو خیابون پرنده پر نمیزنه. قدم میزنیم تا قهوهخونه. انگشتامون تو هم قفله. مطمئنی بازه؟ مطمئنم. از پلهها میریم پایین. بوی نیمرو میاد و بوی املت و بوی عدسی. قهوهخونهچی دو تا چای تازهدم میذاره جلومون و می گه چی میخورین؟ بهشش نگاه میکنم که یعنی چی بخوریم؟ نیمروی خرما سفارش میده و کره و عسل و سرشیر. میگه عدسی هم میخوای؟ نمیخوام. میگم چرا نیمروی خرما؟ میگه رنگت پریده، باید جون بگیری. با دوستام قراره بریم بار سر خیابون، شرابی چیزی. احساس میکنم ضعف دارم. انگار دست و پام جون نداره. میرم سراغ یخچال که سیبی چیزی بخورم. چشمم میفته به جعبهی رطب مضافتی بم. جعبهی خرما و کره و دو تا تخممرغ برمیدارم. هوس نیمروی خرما کردهم. |
|
Comments:
Post a Comment
|