آهو نمی‌شوی بدین جست‌وخیز، گوسِپند




Thursday, July 28, 2005

حالا درسته که اين هفته هه از اساس هفته ی دوست نداشتنی ای بود
اما عوضش حالا اين روز آخری من يه ام پی تری دارم که همه ی آهنگای اين جا توشه
همه ی همه ی همه شون
واقعنی ِ واقعنی
بعد حالا زير آوار يه عالمه دل تنگی اين روزهام
همه جا که ساکت شد
همه ی شهر که خوابيد
چراغا رو خاموش می کنم
رو به سقف ِ خالی دراز می کشم
چشمامو می بندم
بعد می ذارم لوپ شه
هی لوپ شه
هی لوپ شه
هی لوپ شه
.
.
.
مثل من ِ اين روزها
Link
  




اممممممم
اين جناب خرمگس جدی جدی پشت ستاره ی حلبی ش قلبی از طلا داره
بهش نميومد اصلن
خلاصه که من اگه جای جسيکاهای مقيم مرکز و حتا غير جسيکاهای مقيم مرکز می بودم، از کشف چنين موجود در نوع خود (!!) منحصر به فردی غفلت نمی کردم!
خداوند نسل موجوداتی از اين دست را لحظه به لحظه دچار افزايشات تصاعدی فرمايد.

با اعلام مراتب ارادت قلبی و غير قلبی تا اطلاع ثانوی،
دوستِ آرجی ِ از صفحه ی روزگار ناپديد شده.
Link
  




بعد حالا فکرشو بکن تو اين هير و يری نشستم Underground امير کوستوريتسا رو هم تماشا کردم.
با اون دروغ گنده هه ی مارکو، با اون دروغه که باعث شد اون همه سال بهترين دوستشو تو زيرزمين نگه داره..

جدی جدی زندگی کدومه؟
من چرا همه مرزام به هم ريخته يه هو؟
من چرا دارم هی اين خود جديدمو نمی شناسم پس؟
من چرا خودمو دارم پيدا نمی کنم آخه؟

يکی منو نشونم بده پورفابور
Link
  




من با اين حس جديده که تومه داره غريبی م می کنه

فکر نمی کردم هيچ وقت تو انتخاب تو دچار ترديد بشم
فکر نمی کردم سر داشتن يا نداشتن تو به دو راهی برسم

حالا اما
شده م
رسيده م

قوه ی تشخيصمو از دست داده م
دقيقن دارم نمی دونم که چی رو می خوام
دارم نمی فهمم که اينی که نشسته تو دل من داره چی می گه

دارم درکم نمی کنم هی
Link
  




دلم می خواد اين هفته هه رو بندازمش دور
درسته بندازمش دور
Link
  




من داره غريبی م می کنه
يه غريبی ِ گنده ی گنده
Link
  




عجيبه که هر بار می ری خونه ی اين آقاهه، زنگ می زنی و از حس عجيب نوستالژی ت می گی با اين که تا حالا با هم اون جا نبوديم هيچ وقت
و عجيبه که هر بار می ری اون جا، بی دليل دلم می گيره و دچار دل تنگی غريبی می شم انگار که دوست نداشته باشم بری اون جا، و نمی دونم هم چرا

بهت نگفته م تا حالا اينو
گفته م؟
Link
  




هدف هر هنرمندی اين است که حرکت را که همان زندگی ست، با وسائل مصنوعی متوقف کند، تا صد سال بعد، وقتی غريبه ای به آن نگاه می کند، دوباره حرکت کند؛ چرا که حرکت، زندگی ست. از آن جا که انسان ميراست، تنها راهی که برای ناميرايی دارد به جاگذاشتن چيزی ست که ناميرا باشد، چون هميشه در حال حرکت است. اين است راه و روش هنرمند برای اين که روی ديوار فراموشی نهايی و برگشت ناپذيری که روزی بايد از آن بگذرد و برود، با عجله بنويسد: فلانی اين جا بود.

ويليام فاکنر

×××××

جذابيت داستان مردان آمريکايی که به اروپا می روند، در آن جا با يک فرانسوی يا دورگه آشنا می شوند، در خيابان های وين يا در سينماتک فرانسه دل به آن ها می بندند در چيست؟ در اين فيلم ها جوانی و مرگ و ايدئولوژی سد راه عشق اند، يا عشق ها را ناتمام می گذارند، يا گواه می دهند که عشق فقط در شکل ناتمامش وجود دارد.
حسی که می خواهد سلين را به پياده شدن و توقفی کوتاه در وين ترغيب کند از اين راه وارد می شود: فکر کن که در سال های بعد زندگی ات به ملال رسيده ای و داری امکان های ديگر زندگی ات را مرور می کنی. اگر پياده نشوی من تبديل به يک حسرت می شوم - چه می شد اگر پياده می شدم؟ - و اگر پياده شوی در آن آينده افسوسی برايت باقی نمی ماند، چون می دانی که من هم زياد فرقی با بقيه ندارم.
حالا ديگر اين راست است که سينما قصه های عاشقانه اش را بدون اين اعتراف نمی تواند پيش ببرد.

برای دختر و پسر پيش از طلوع می توان اين برتری را قائل بود که آگاه به ناممکن بودن خوشبختی اند. يا می دانند که اين حسی ست که زيبايی اش در تداوم نداشتنش است. هانس شينر چيزی را که بتواند بيش از چند لحظه طول بکشد خوش بختی نمی دانست.
...
سلين و جسی می دانند که اهميت اين شب در ناپايداری و يگانه بودن آن است.
...
بهترين پايان برای عاشقانه های امروز بی پايانی ست. دختر و پسر با آن گونه جدا شدن امکان خوشبخت بودن را تداوم داده اند. حالا سينما نمی گويد که آخرش چه می شود، می گويد که آخرش چه ها نمی شود، و اين طور زنده می ماند.
...
شخصيت اصلی کتاب، سلين، به کتاب فروشی می آيد و پرسه ای طولانی اين بار در پاريس آغاز می شود. لحظه ی وداع مدام به تعويق می افتد، انگار که با آن ها به شکلی از پايان نزديک می شويم. حالا ديگر آن قدرها جوان نيستند که پايان را به آينده ای دوردست بسپارند. توانايی خطرکردن اين بار ازشان سلب شده، و همين رابطه شان را غمگين کرده است. طبعا در فاصله ی اين سال ها "خوش بخت" نبوده اند، و حالا ديگر از دست دادن سخت است.
...
و جسی چاره ای ندارد جز آن که هواپيمايش را برای ابد از دست بدهد.
...
مرد چرا آن کتاب را نوشته است؟ آن چه در کشتی تفريحی به زن می گويد، اعتراف نهايی خاله ی تنهای وولف است، و اعتراف نهايی هر هنرمند:
نوشتم تا شايد تو بخوانيش. نوشتم تا تو را پيدا کنم.

×××××

حرف فاکنر انگار هدف ريچارد لينکليتر کارگردان و دو بازيگر اصلی اش هم هست. اين که زمان را نتوقف کنند و از تماشاگر بخواهند آن ها را در همين لحظه به خاطر بسپارد.
...
تمام داستان در ارتباط بين زن و مرد خلاصه می شود. زن و مردی که طبق گفته ی اندرو ساريس سهم شان از جاودانگی جهان را صرف اين کرده اند که بنشينند يا راه بروند و با همديگر حرف بزنند.
...
حالا زمان فيلم هم با زمان واقعی يکی ست. درک می کنيم که اين لحظه واقعا يک لحظه است و يک آه، فقط يک آه. زمان برای تماشاگر همان قدر سريع می گذرد که برای شخصيت ها. جسی تا لحظه ی پرواز و ترک سلين حدود يک ساعت وقت دارد و ما هم همين قدر، تا نگاه شان کنيم و لذت ببريم.
...
بخش ها و حال و هوا و لحظه هايی که تا به حال دورريختنی فرض می شده اند، حالا تبديل شده اند به اصل جنس.
...
درست به همين دليل آن هايی که عاشق فيلم می شوند، دوست دارند آن را دوباره و چندباره ببينند. چون مثل جريان زندگی ست و دل شان نمی خواهد قطع شود. می خواهند به زندگی با اين دوتا آدم ادامه دهند و لذت ببرند. باز هم در آن کوچه باغ و کافه و خانه قدم بزنند و بنشينند و هم نشين آن ها باشند.
...
برگرديم به قضيه ی زمان و اهميتش در اين فيلم و حرف فاکنر و اين که چطور می شود با تعريف کردن داستان و فيلم برداری از آن، زمان را پابت کرد و نگه داشت. گيرم که به قول سلين در همين فيلم، چيزی که از دست رفته، از دست رفته و هيچ جور نمی شود چيژی جانشين اش کرد. اگر ايتن هاوک موقع بازی ( يا زندگی؟ يا حضور؟ ) در اين فيلم اين قدر موفق است، بيش تر به اين دليل است که قدر لحظه لحظه ی زمان را می داند. طوری بازی می کند که انگار هر ثانيه ی اين هشتاد دقيقه، چشمه ی آب حيات است.لينکليتر يادمان می دهد که هر لحظه ی ظاهرا بی اهميت اين زندگی چه ارج و قربی دارد و چه قدر معرکه است. لحظه های غير قابل تکراری که می آيند و می روند و ديگر به کف نمی آيند.
...
يکی ار حرف های اصلی فيلم، اين نکته ی باارزش است که همه ی ما شريک ايده آلی برای خود در جايی از دنيا داريم که در صورت آشنايی با او به بهترين شکلی شکوفا می شويم و ما هم در عوض اين لطفش را جبران می کنيم.
...
در ضمن فيلم می داند که اگر سلين و جسی به ايده آل خود ( يعنی به يکديگر ) برسند، شايد راضی تر و کامل تر شوند، ولی اين حباب عشق دوطرفه شان، خيلی زود در اين دنيای قرن بيست و يک خواهد ترکيد.
...
در اين فيلم شخصيت ها خود را با "چه می شد اگر..."ها مشغول کرده اند، آن هم بدون اين که اميد خود را از "چه می تواند پيش آيد"ها قطع کرده باشند.
...
چيزی که در سراسر فيلم جريان دارد حسی ست از زمان، گذر زمان، جاودانگی و ميرايی، اشتياق بشر برای ثبت لحظه، و آن چه که خاطره می ناميم. و از همه مهم تر، کوشش هميشگی بشر در جستجوی زمان از دست رفته.
...
در لحظه هايی جسی و سلين هر دو حسرت می خورند که چرا همديگر را نيافتند و زندگی شان در مسيری ديگر ادامه پيدا کرد، اما سلين به رغم حسرتش می گويد: شايد بعد از هم متنفر می شديم؛ "شايد ما آدم های يک برخورد کوتاه هستيم".
...
پشت ِ وقت گذرانی آن ها تاپيش از رفتن جسی به فرودگاه، تعمد آشکاری پيداست و انگار هردو آرزو می کنند که زمان بايستد يا حداقل سرعتش کم شود؛ همچنان که در آخرين دقيقه ها، وقتی که از پله های خانه ی سلين بالا می روند، وضعيت روانی آن ها با چرخش دوربين طوری القا می شود که گويی با آرام پيمودن پله ها، دلشان می خواهد اين پله ها هيچ وقت تمام نشود.
...
اما زيباترين جمله ی فيلم، همان جمله ی يک کلمه ای جسی است: سلين بار ديگر به او هشدار می دهد که دير به فرودگاه می رسد و پروازش را از دست می دهد، اما جسی بی خيال، انگار به عزم ماندن کمی توی مبل فرو می رود و خيلی آرام می گويد: "می دانم"!


مجله فيلم --- نمای درشت --- Before Sunset
Link
  




يه وقتاييم همه چيو از دست می دی و هيچی به دست نمياری
فکر اينشم کردی؟
Link
  




می ترسم
از قدم گذاشتن در راهی
که مرا در کنار تو
از تو دور تر و دور تر می کند

انگار سرانجام تمام جاده های من
دير رسيدن و نرسيدن است
Link
  



Wednesday, July 27, 2005

هفته ی بد
هفته ی بدی
هفته ی سخت
هفته ی سختی
هفته ی دل تنگ
هفته ی دل تنگی

هفته ی بد
هفته ی بدی

هفته ی دل زدگی
هفته ی دل زدگی
هفته ی دل زدگی
..
Link
  



Saturday, July 23, 2005

نبودم
نارفيق؟
نبودم

بودم؟
Link
  




شب شکوه، ستوه
مرا به باد سپردی
به باد سپردی
به بادهای غریب سپردن آسان است ...
.......
چه سخت جانی کردم برای ماندن و آخر
رها به بادهای غریب شدم
رو به ناکجای نماندن
چه هیچ شدم.. به آسانی چه هیچ
نه بالی برای پریدن
نه پایی برای دویدن
نه ریشه ای برای دواندن
نه مقصدی برای رسیدن
نه توش و توانی برای دوباره ساختن
چه آسان شد نبودنم برای تو بانو جان. .... نه ؟
گلم
خوبم
جان دلم ....
نامرد
بی انصاف ...
نا رفیق
Link
  




چرا حتمن بايد يه چيزی رو از دست بديم تا يه چيزی رو به دست بياريم
چرا همه چی اين همه هزينه داره
چرا همه چی اين همه گرونه
Link
  




نمی تونم نبخشمش
نمی تونم
نمی تونم بهش بگم که بخشيدمش
نمی تونم
نمی تونم بهش بگم که می دونم تقصير اون نبوده همه ش
نمی تونم

منم مقصر بوده م
ما هم مقصر بوديم
همه مون يه هويی يادمون رفتش
همه مون يه هويی نديديمش
عادت کرديم رد پاش باشه
يادمون رفت اونم لازممون داره
يادمون رفت بهش بگيم که چقدر دوسش داريم
که چقدر برامون مهمه
که چقدر بودنش و حضورش دل گرميه

ازش يه بت ساختيم و رهاش کرديم به امون خدا
بتمون دلش نازک بود
رنجيد
ترک خورد
شکست
شکستنش اما تقصير همه مون بود
تقصير همه مون



پنج دقيقه ی تمام داشت سرفه می کرد و کبود شده بود و هيچ کدوممون يه ليوان آب نداديم بهش
من روبروش نشسته بودم و نزدم پشتش
من حتا نگاهشم نکردم
چشمام دوخته شده بود به بشقابم

من تمام مدت دلم براش پر می کشيد و طرفش هم نرفتم
من هنوز هم دوسش دارم و يه بار هم بهش نگفتم
من هنوز هم می ترسم دير بشه و هنوز هم از جايی که هستم تکون نمی خورم

توی من يک اهريمن واقعی لونه داره
يک اهريمن واقعی
Link
  




تنش ها و فشارها بالاخره کار خودشونو کردن
مامان رفت پشت ديوار شيشه ای

منو يادشون رفت
Link
  




می گم بيا درداتو با هم نصف کنيم
دوتاش مال من
يکی ش مال تو
Link
  




بسی
Link
  




دارم يه " تو " ی جديد رو تجربه می کنم
يه تو ی متفاوت
يه من متفاوت

نمی دونم اين تغييره خوبه يا نه
نمی دونم دوستش دارم يا نه
اما می دونم که داره اتفاق جديدی ميفته
..
می دونی
شايد دليل اين همه سردرگمی م اينه که زمانی رابطه مون دچار اين اتفاق شد که من اصلن انتظارش رو نداشتم
فکر نمی کردم که به اين زودی اتفاق بيفته
به اين بی مقدمه گی
به اين ساده گی
..
اونم درست زمانی که من اعتمادم رو از دست داده بودم
اعتمادم رو به تو
به خودم
به رابطه مون
..
و تو
تو سعی نکردی که بهم اطمينان بدی
سعی نکردی اعتمادم رو جلب کنی
تو کمکم نکردی هم
فقط گوش کردی

چيزی رو پاک نکردی
توجيه نکردی
توضيح ندادی هم
..
بعد اما در کنار همه ی اون چه که بود
همه ی اون چه که باقی مونده بود
آروم آروم شروع کردی به کاشتن
کاشتن يه نهال جديد
به کاشتن نهال جديدی که من حتا نمی دونم پا خواهد گرفت يا نه
نمی دونم دووم خواهد آورد يا نه
نمی دونم اصلن دلم می خوادش يا نه
اما چشم باز کردم و ديدم چيزی در من کاشته شده
چيزی در من جوانه زده
و من
دچارش شده م
فارغ از اين که به بار بشينه يا نه
..
می دونی
می ترسم
می ترسم از ويران شدن تنها دارايی م
تنها چيزی که برام باقی مونده
و به خاطرش چيزهای با ارزش زيادی رو از دست داده م
می ترسم
می ترسم اما اين ريسک رو می پذيرم
روی تنها داشته های امروزم ريسک می کنم
اگر برنده بشم
ديگه چيزی نمی مونه که بخوامش
و اگر ببازم
ديگه چيزی نمی مونه که داشته باشمش
مطلقن هيچ
..
اما حالا ديگه لااقل می دونم
می دونيم
که يه گپ خالی اين وسط جا نمونده
که حالا اينی که هست
حداقل چيزيه که می تونه باشه
شايد بيشتر از اين ها هم باشه
شايد هم نه
اما اين حداقلشه
کم ِ کم
و لااقل دلمون نمی سوزه که چرا نبود

و من
عاشق مونده م
عاشق به اون وجود هنوز اتفاق نيفتاده ای که امروز حتا کم ترينش هم کافيه
و هنوز منتظرم
منتظر معجزه ای که می دونم اتفاق می افته
Link
  




يکی بياد پارسی نويسی منو پاس بداره
!!
Link
  




جدی جدی يه سری از تيک هام برداشته شده انگار
نسبت به چيزايی که يه وقتی خيلی برام خاص بودن به طرز غريزانه ای دارم عکس العمل نشون نمی دم
قبلنا چيزايی خيلی ساده تر و کوچيک تر از حالا دچار يه لذت درونی پيور می کردنم
اما الان هيچ کدومشون ديگه کار نمی کنن که
):
من تيک های خودمو می خوام
Link
  




تنها اتفاق آرام اين روزها
نفس های سنگين تواند
بی واسطه
روی پوست تنم
Link
  



Tuesday, July 19, 2005

دستم به نوشتن نمی رود
دلم هم
روزهام را به سکوت می گذرانم
شب هايم را هم

پنداری اذان مغرب ندارد اين روزه ی بی افطار
Link
  




فرسودمه
Link
  




Link
  




دلم می خواد يه ام پی تری داشته باشم که همه ی آهنگای اين جا توش باشه
همه ی همه ش
همه ی همه ی همه ش
واقعنی ِ واقعنی
بعد بذارم لوپ شه
هی لوپ شه
هی لوپ شه
هی لوپ شه
.
.
.
مثل من ِ اين روزها
Link
  



Monday, July 18, 2005

پرسش ممنوع

گفتم دوستت دارم. پرسيدم حالا چکار کنم؟ جواب ندادی. فکر کردی اگر دوستت داشتم نمی پرسيدم.

فرق من با تو اين است که من فکر نمی کنم و می پُرسم ولی تو فکر می کنی و نمی پرسی. من در همين لحظه اعلام می کنم که اينجوری نمی شود. من به خداوند پيشنهاد می کنم که در نسخهء بعدیِ آفرينش توانايی فکر کردن را از زنان و توانايی سوال کردن را از مردان سلب کند؛ آنوقت نه من سؤالهای بيخود می پرسم و نه تو فکرهای بيخودی می کنی؛ و بالاخره ما خوشبخت می شويم. آمين.

دلتنگستان
Link
  




من پنداری کوچک ترين کلمه ی زمين ام
آن قدر که بر زبانت نيامده،
تمام می شوم.
من انگار ترجمه ی غريب ِ
داستان يک پرپر زدنم.
پرنده ای که پر باز کرد و
اولين سلامش آفتاب بود و
سوخت.

ماهنی
Link
  



Thursday, July 14, 2005

عشق تو را اختراع کردم
تا در زير باران بدون چتر نباشم..

غادة السمان
Link
  




دارم ايمان پل تيليشو می خونم
حس عجيبی می ده بهم
Link
  




حرفای دکتر علی رفيعی رو می خونم تو مجله فيلم
سرگذشتش رو
قصه ی زندگی ش رو
يه ابر گنده بالای سرم باز می شه
يه ابر گنده

به قول بيضايی
اتفاق خودش نمی افتد!
Link
  




واقعنا
يعنی من تا حالا جدی جدی حرف نزده بودم؟!
Link
  




داری يادم می دی حرف بزنم
به زور وادارم می کنی به حرف زدن
کوتاه هم نميای
بی خيال هم نمی شی

کار سختيه
خيلی سخت

بعد نگاه که می کنم
می بينم واقعنا
انگار من تا حالا تو عمرم حرف نزده م
از وبلاگ نويسی که بگذريم
هيچ مورد ديگه ای يادم نمياد
يادم نمياد که من ِ واقعنيم به راحتی و بی هيچ سانسوری حرف زده باشه
بعد واسه همينه که اين تمرينت برام سخته
خيلی سخت

...

يادت می گيرم اما
Link
  




چند روزه که ريز می شم تو حرفای زن هايی که دور و برم هستن
می بينم که با چه انرژی و حوصله ای جزئيات يک اتفاق رو، يک مکالمه رو، يا يک حس رو تعريف می کنن
بعد در شگفت می مونم!
من چرا بلد نيستم پس!!
Link
  




يادته قبلنا
يه جاهايی
يه وقتايی
يه چيزايی
يه حرفايی
يه کارايی
باعث می شد يه چيز داغ درست از وسط جناغ سينه ت ذوب بشه
هُری بريزه پايين
تو دلت
يه جور شُره کردن آروم
يه چيزی ذوب می شد
آروم آروم می لغزيد تا ته دلت
قلقلکت می داد
داغت می کرد
صورتت گر می گرفت
ساکت می شدی
ته نشين می شدی
يادته؟

بعد يادته که يه روزی اومد
يه روزايی اومد
که ديگه هيچی ذوب نشد
که ديگه هيچی گر نگرفت
که ديگه هيچی مثل قبل نشد
يادته؟

بعد اما ديشب
دوباره بعد از هزار سال
يه چيزی شد مثل قبلنا
کوتاه بود
اندازه ی گذر چند ثانيه شايد
اما خودش بود
همونی که تو تمام اين روزهای طولانی گمش کرده بودم و دنبالش می گشتم

برام خيلی مهمه دوباره داشتنش
خيلی
Link
  




Link
  



Wednesday, July 13, 2005

دردی به تک تک دردهام آويخته است
دردی به تک تک روياهام
Link
  




جاده نمناک
هوا پر مه
منزل دور

اما وزيدن را خوب می دانی تو
Link
  




هميشه بودن برای تو مانده و
رفتن برای من..
Link
  



Tuesday, July 12, 2005

- اينجا چه اتفاقی افتاده است ؟
- بهتر است ندانی ! ...


" لورکا - خانهء برناردا آلبا "
Link
  




! anda, tírate ¡
? a que no te atreves ¿
Link
  




از دو روز بعد به بعد، همه ی انرژی و شهامت و اعتماد به نفسمو لازم دارم

می رم بخوابم
Link
  




هيچی نمی شه که
قرار نيست هيچی بشه
فقط دلم می خواد يکی مواظبم باشه
خيلی
Link
  




دلم يه جوريشه
يه جور خيلی بديشه

دلم يادش رفته که صاحابش يه گوسفند ابله آرومه
يا يه ابله به طرز گوسفند وارانه ای آروم
يا هر ترکيب سه تايی ديگه ای

دلم داره صدای طبلا می ده که باز
):
Link
  




من بايد قوی باشم الان
هزار تا
اما نيستم که
پس بايد فيلم بازی کنم که يعنی قوی ام
اونم هزار تا
اينه که ده هزار تا انرژی لازم داره
آخه فرمولش فرق می کنه
..
Link
  




من يک گوسفند ابله آرومم
يه گوسفند ابله آروم که مضطرب نمی شه که
يه گوسفند ابله آروم نمی ترسه هم

يه گوسفند ابله آروم فقط واسه خودش اين ور اون ور بی صدا می چرخه و علف می خوره
هر چيم بهش گفتن فقط زل و زل تو چشات نگاه می کنه و حرف نمی زنه
هيشکيم نمی فهمه که تو کله ی يه گوسفند ابله آروم چی می گذره که
می فهمه؟
نمی فهمه

من يه گوسفند ابله آرومم
من يه گوسفند ابله آروم باقی می مونم
من يه گوسفند ابله آروم باقی
نخواهم ماند اما
Link
  




دعام کن
دعام کنين
Link
  




کم طاقتم
کمم
کم
Link
  




تلفنه غمگينم می کنه
خيلی غمگين

من دوباره مضطرب نخواهم شد
اين بار همه چی آروم می گذره
بايد آروم بگذره
و گر نه راس راسکی می ميرم ديگه
واقعنی واقعنی
شايد حتا واسه تو هم نتونم صبر کنم
البته شايد فقط
شايد
Link
  




در اطراف خانه ی من
آن کس که به ديوار فکر می کند
آزاد است
آن کس که به پنجره
غمگين
و آن که به جستجوی آزادی ست
ميان چارديوار نشسته
می ايستد
چند قدم راه می رود
نشسته
می ايستد
چند قدم راه می رود
نشسته
می ايستد
چند قدم راه می رود
نشسته
می ايستد
چند قدم راه می رود
نشسته
می ايستد
چند قدم راه می رود
نشسته
می ايستد
چند قدم راه می رود
نشسته
می ايستد
چند قدم...

حتا تو هم خسته شدی از اين شعر!
حالا
چه برسد به او
که
نشسته
می ايستد...
نه!
افتاد

گروس
Link
  




با اطمينان می گی که همه چی درست می شه
با اطمينان می گی که مطمئنی
حتا موقع جواب دادن يه لحظه هم مکث نمی کنی
حتا فکر هم نمی کنی

خيالم راحت می شه
اگه تو اين همه مطمئن باشی مطمئنم که اتفاق ميفته
مطمئنم
Link
  




Before Sunset

دوسش داشتم.. هر چند فکر می کردم بيشتر از اينا ازش خوشم بياد..
اما آخرش خوشگل تموم شد عوضش.
Link
  



Monday, July 11, 2005

خلاصه که اگر از حال اين روزهای من خواسته باشيد
گوسفندمه
Link
  




ها ها
من وسط اين همه منحنی سينوسی و موج های هذلولی عوض اين که دچار سرگيجه باشم به طرز ابلهانه ای آرومم
از اون آروم های گوسفندوارانه
خوشم داره مياد ازم
Link
  




من دلم يه دونه آرامش می خواد فقط
فقط ِ فقط يه دونه
هيچی ديگه هم نمی خواد به جز اون
فقط يه دونه آرامش که تا خود ته دنيا تموم نشه
که تا اون يکی دنياهه کش بياد
فقط همين

پ.ن: من و تو هم چسبيده باشيم به کِشه در ضمن ها
جهت اطلاع!
Link
  




سايه ی يه ابر گنده داره نزديک می شه

غمگينم می کنه
Link
  




از اين که ندونم تکليفم با آدما چيه بدم مياد
بعد الان دقيقن با هيشکی نمی دونم تکليفم چيه که!
اينه که همه ش داره بدم مياد
Link
  



Sunday, July 10, 2005

من يک خواهر کوچک دارم که هنوز دلم برايش تنگ می شود و تنگ می شود و حتا تنگ تر هم می شود

و حالا مشعوفم از تبعيد اجباری ش
تبعيد شده جايی حوالی همين نزديکی ها
Link
  



Saturday, July 9, 2005

اوی ی ی ی ی ی
اما قبول نيستا ا ا ا ا ا
اين سناريوی من نبودا
حواست باشه
اين مال تو بود
فقط فقط مال تو بود
نذاريش به حساب من ها

هی خداهه
تو هم همين جور
Link
  




سنگين هزار ساله ام
سنگين و آرام و عميق

لرد بسته ام
Link
  




هجده ِ چهار ِ هشتاد و چهار
Link
  




another dream happened
be hamin sadegi
...
Link
  




هنوز غاری برای جنون مانده
هنوز مجنونی مانده
و هنوز مجنون تری

در نيمه باز را به تمامی می بندم و دنيا پشته در بسته به جای می ماند
دنيا با تمام بزرگيش
تمام هياهوش
و با تمام بی رحمی هاش و زخم هاش و چرکی هاش پشت در می ماند و دور می شود و دور می شود
و ديگر چيزی به جای نمی ماند جز تو
اين سوی دری که انگار گوشه ی متروکه دنياست و هياهوی آدم بزرگ ها را نمی شناسد
...
سايه روشن پنجره ی پردرخت و خنکای دلچسب اتاق و صدای تارهای صوتی تو درست همين جا که گوش چسبانده ام
و من که آرام تر از هميشه ام و ردی از اضطراب هزارساله ام نيست و دل سپرده م به هارمونی دست هات و صدای نفس هات که جدايم می کنند از تمام دغدغه ها و ترس ها و واهمه ها
...
رويايت را زندگی می کنيم
...
صدايت لا به لای موهايم می پيچد و در بازوانت تاب می خورم
نگاهم می کنی
طولانی
آرام
بی کلام
چشم می بندم
گرم می شوم
و به سرمای هزارساله ی بعدی فکر می کنم و به تو
که به چه آسانی ذوب می شوم در هرم نفس هات و به چه سادگی هر آن چه جز تو را از ياد می برم
...
رويايم را زندگی می کنيم
...
گمان می کردی آرامش کلبه ی ته دنيامان همين حوالی باشد؟
در همين يک قدمی؟
...
حالا نزديکی
نزديک ترينی

و تاوان آن هر چه باشد باشد

و تاوان آن
هر چه باشد
باشد
Link
  




داريوش می خوند:

هنوزم تو شب هات
اگه ماهو داری
من اون ماهو دادم
به تو يادگاری
Link
  




نصیحت می‌کنم
به همه‌ی اونایی که میخوان یکیو دوست داشته باشن
که بگردن یکیو پیدا کنن برای دوست داشتن که نزدیک باشه
که نزدیک‌تر باشه
که حداقل بشه یه بار
بعد از کلی روز
بعد از کلی وقت
دیدش
رفت توی بغلش
برای یه عالمه ساعت توی گوشش حرف زد

muette
Link
  



Friday, July 8, 2005

نوشی رو می خونم
غمگين می شم
هزاااار تا
Link
  




جمعه ی بدی بود
يه جمعه ی مثل بيشتر روزای تعطيل ديگه همه ی فاميل دور هم و بساط بخور و بگو و بخند به راه
اما بابا نبود که
همه بودن
همه ی همه جز اون
بعد هی هر حرفی پيش ميومد که بقيه جاشو خالی می کردن
من و ما يادمون ميفتاد که الان همه مون دور هم جمعيم و اون يه جا واسه خودش تک و تنهاست
...
هزار ساله که نبوسيدمش
هزار ساله که بغلش نکرده م
هزار ساله که بهش نگفته م چقدر دوسش دارم
هرگز هم بهش نخواهم گفت که ته ته دلم می فهممش
...
اون نگاه دم درش هنوز جلوی چشامه
تو چشاش اضطراب بود
خواهش بود
منتظر بود ببينه عکس العملم چيه
منتظر يه سيگنال کوچيک بود که بياد جلو
...
نفرستادم
هيچ سيگنالی
هيچ نشونه ای
هيچی
چشامو بستم و با بی اعتنايی رد شدم
...
تق
...
يه چيز گنده شکست
يه چيز گنده ی گنده ی گنده
Link
  



Thursday, July 7, 2005

اين جور دوستی مونو دوست دارم
اين جور دوست داشتنتو
اين جور دوست داشتنمو
دوست دارم
تصويرامونو دوست دارم
قصه بافيا و خيال پردازی هامونم دوست دارم
زبون همديگه رو فهميدنمونو دوست دارم
يه جاهايی همديگه رو نفهميدنمونم دوست دارم

خلاصه که الان خوبم

قبلنا به هزارتا چيز ديگه هم فکر می کردم
اما الانا ديگه فکر هيچيو نمی کنم
الانا با اين که همه چی سختمه، اما آرومم هم هست

می دونی
شايد چون ديگه چيزی برای از دست دادن ندارم
شايد چون حتا چيز زيادی برای به دست آوردن هم نداشته باشم
اگه هم چيزی مونده باشه
قاعدتن بايد چيزی باشه از همين جنس
از جنس همين تصويرهای پر نقش و نگار خوش آب و رنگ
از جنس همين تيله های کوچيک شفاف ساده ی رنگی
همين دغدغه های کوچيک دم دست

حالا ديگه آروم تر و محکم ترم
حالا خيالم راحته که تنها نيستم
شايد بيشتر وقتا هيشکی کنارم نباشه
اما اون دور دورا هميشه يکی هست که زبونمو بلده
حتا اگه نفهمتم
و اين شايد تنها چيزی باشه که تو اين روزای سرد و سخت
دونستنش خوبم کنه و گرمم کنه و آرومم کنه و بهم انرژی بده تا بتونم هنوزم راه برم و هنوزم اميدوار بمونم و هنوزم خيال کنم که يه روزی می رسه که می شه
حتمن می شه

*:
Link
  




گل سرخ رضائيه
Link
  




چند روزيه که سبکم
از وقتی پام به خونه می رسه عملن ديگه هيچ کاری نمی کنم و فقط تا خود شب از اين پهلو به اون پهلو غلت می زنم
نه با کسی حرف می زنم
نه تلفن جواب می دم
نه درس می خونم
نه کتاب
نه فيلم
نه هيچی ديگه
چند روزيه که زندگيم شيفت شده به آخر شبا
تمام طول روز می خزم زير پتوهه جلوی باد کولر
کارخونه ی رويا سازيم دوباره به کار افتاده
دی دريم
دی دريم
دی دريم
يکی يکی رويا می سازم و بهشون آب و رنگ می دم و براشون قصه و سناريو می نويسم و تمام جزئياتش رو پردازش می کنم
بعد باهاشون زندگی می کنم

ياد شهرزاد قصه گو ميفتم و قصه های هزار و يک شب
مجبور بود قصه بگه
چون اگه قصه هاش تمومو می شد
می مرد
می کشتنش
منم تا وقتی می تونم رويا بسازم
زنده می مونم
اگه يه شب به جايی برسم که روياهام تموم بشن
می ميرم
حتمن می ميرم
Link
  




شدی مثل غول چراغ جادو
واقعنی که صدات کنم
پيدا می شی

بعد الان خوبمه که پيدايی
خيليم خره هر کی باز گمت کنه
Link
  




شبی از شب‌ها
دیو می‌خواست که از روزنه‌ی بیداری
خاک وحشت باشد در چشمم
تو که خوب‌م بودی
قصه گفتی
گفتی
تا که خوابم کردی
Link
  




خوبمی.
Link
  




خوبمی
خوب خوب خوبمی
Link
  



Tuesday, July 5, 2005

Link
  



Monday, July 4, 2005

از خواب بر‌می‌خیزم و روی سرانگشتان از تخت دور می شوم.
نرم
آرام.
زمانی که از دست رفته است…
زمانی که تازه شروع شده است…
چیزهایی که باید به خاطر سپرد…
چیزهایی که باید فراموش کرد…
کتاب‌ها را از قفسه بیرون می‌کشم.
در کتاب مقدس بی‌اجازه‌گان آمده است :
بدان که حرکت از جنس نسیان است و زمان از جنس غبار. زنهار که از یاد مبری که چون حرکت کردی و چون زمانی بر تو گذشت نه چیزی عوض شده است و نه چیزی شفا یافته است.

آه مرکوشیو! کاش می‌توانستم در آن خط بی آغاز و پایان به خواب ابدی فرو روم. آه مرکوشیو کاش می‌توانستیم.

زن بی اجازه
Link
  




صبح که از دم خونه تون رد می شدم مطمئن بودم می بينمت
از خيابونتون که پيچيدم بازم مطمئن بودم
سر ميرداماد که رسيدم هم
سوار تاکسی که شدم هم
اما تاکسی که راه افتاد با خودم گفتم لابد مثل هميشه ش زود رفته سر کار
...
هاها
اما زود نرفته بودی که
نه و ده دقيقه داشتی می رفتی
مطمئن بودم که می بينمت
!!


کارای کلاسم زياد شده
درسا سنگين و سخت شده ن
در مورد مردان حذف شده ی دوران خاتمی بود لکچرم
به زور تمرکزمو حفظ می کردم
اخمام اما باز نمی شدن که
لکچرم عالی بود
حالم افتضاح


دوست ندارم خلوت تنها برگشتنم به هم بخوره
از اين که گاهی به هم می خوره شاکی می شم کلی


آقا اسبه جدی جدی اندشه
سی دی هاش عالی بودن
دوستش می دارم کلی
صحبت فرمت کامپيوتر شد، گفت به خاطر مايا غصه نخوريا، دوباره مياد برات نصب می کنه
!!


بعد از نيم ساعت صحبت کردن با آقای جليس و طراحشون و با توجه به دوتا آقاهای قبلی به اين نتيجه رسيدم که اين جنابان طراح هم همچين چيز بيشتری از من سرشون نمی شه ها
يحتمل فقط تجربه ی کاری شون بيشتره و چارتا اصطلاح دهن پرکن تر بلدن
اميدوار شده گشتم خلاصتن
آخه قيافه ش بعد از ديدن پلان و پرسپکتيو جالب بود کلی
فک کنم خيال کرده بود خالی بسته م از اساس
تازه بهشون توصيه کردم با گيزا کار کنن تا رستگار بشن
بميرم واسه اين معمارا با اون تعصبشون رو کد و تری دی


با فروشنده جان بسی خنديديم سر تلفن کله ی صبح امروز بابت يادآوری فيلم ها
به هر حال ايده ای بود برای خودش


هاها
به سلامتی امروز کليه ی همسايگان جديد زيارت شدن تصادفن
ديدم يکی ترمز کرد بدجور و شروع کرد به بوق زدن و دست تکون دادن
نگو آقا اسبه ست
به رسم همسايگی رسوندتم
بعدم تو راه گفت داريم يه انجمن مايا می زنيم، اگه دوست داشتی بيا
غلط نکنم اون رفيقش هنوز باهاش در تماسه!
بعدشم که ظاهرن اين ماياکارها کلی واسه خودشون افاده دارن و ادعا و اينا
بعد اين جورياست که دو عدد پروژه ی جديد تعريف می کنم برا خودم: مايا و ويولن


ميام خونه و عزا می گيرم بابت تلفن ها
دارم کاری رو می کنم که هيچ حوصله شو ندارم
می شينم کاپيتان کورلی نيکلاس کيج رو می بينم و ياد دوست آبی ميفتم
خوشم مياد از نيکلاس کيج
از اين آقاهايی که نگاهشون مهربونه خوشم مياد
می رم زير دوش آب سرد و بعد خيساخيس گوله می شم زير پتو
به حرفای ديشبمون فکر می کنم
به روياها و سوداها
نمی دونم چرا ته دلم قرصه که اتفاق ميفتن
حتا شک هم ندارم
و اين عجيبه
فقط زمانشو نمی دونم
بايد زمانشم تعريف کنم به گمونم
اين روزها تنها چيزی که سر پا نگرم داشته همين روياهامه
و چون بعضياشونو به دست آورده م
اووووه تا دچار اعتماد به نفس شده م که بقيه شون رو هم به دست خواهم آورد بی شک
به سلامتی چيزيم که اين جا زياده اعتماد به نفسه
خلاصه که يه پا دريمرزم اين روزا
البته از نوع غير پورنوش


تو اين فيلمه يه ساحل يونان داشت که کلی تا خوشگل بود
اينم اضافه شد به ليست کروز و کارائيب و مديترانه و اسکاتلند و سوئد و الخ


هيچی غيرقابل جبران تر از اعمادی نيست که از دست رفته باشه
وقتی اعتماد نداشته باشی
همه چيو با عينک ترديد و بدبينی می بينی
فکرای عجيب غريب می کنی و از طرف برا خودت يه هيولا می سازی
یعد درست وقتی که نيم ساعت بعدش اصل ماجرا برات رو می شه
کلی تا شرمنده می شی پيش وجدانت
از پيش قضاوت ها و حرف هايی که صرفن بر اساس حدس و گمان زدی
حدس و گمان بی اعتمادانه
بعد نگاه می کنی می بينی اووووه
به چه سادگی با چارتا کلمه همه چيو بردی زير سوال و هيچ راه برگشتی باقی نذاشتی
بعد يادت مياد پارسالو
بعد تازه می فهمی اين ور معادله بودن چه مزه ای داره
چه همه دردناکه
چه همه سخته


تو تموم اين سال ها هيچ وقت قد امسال از ته دل دلم نخواسته بود که از ايران برم
سعيمو می کنم که برم
در اولين فرصت


همه ش تو فکر اون دعوته م
دعوت هفته ی آينده
دلم می خواد بدونم جوابم چيه
ته دلمو می دونم چی می خوادا
اما اين که چه جوابی خواهم داد رو نمی دونم
جالبه که خودم هم نمی تونم عکس العمل های خودمو پيش بينی کنم به سلامتی
!!


از وقتی مطمئنم که تلفن هام ديگه زنگ نمی زنن
کابوس هام قطع شده ن
حالا می فهمم که چه اثر روانی غليظی روم داشته ن
اميدوارم دوباره چيزی خواب آرومم رو به هم نزنه
برام خيلی مهمه که لااقل از اين يه بابت خيالم راحت راحت باشه
Link
  




… و این لاک‌پشت‌های عبوس
آرزوهای من‌اند
تخم می‌گذارند روی دلم
و همه‌‌شان
به دریا نرسیده
می‌میرند…

زن بی اجازه
Link
  



Sunday, July 3, 2005

رخصت نمی‌دهند اين‌همه آب
تا بنگری که ماهی‌ها چگونه می‌گريند

بيژن نجدی


يك روز می‌آيی و وادارم می‌كنی روی تمام اين روزهای خاكستری قدم بزنم و برايت از آنچه گذشت بگويم... دوباره پرتابم می‌كنی ميان تمام اين ثانيه‌هايی كه می‌بايست باشی و نبودی و می‌پرسی كه چطور بودم و چه كردم... و دوباره من خسته را وادار به تكان‌خوردن خواهی‌كرد...
برايت می‌نويسم از خودم در اين ثانيه‌ها و خودم را با تو قسمت می‌كنم... می‌نويسم: همه‌ی اين روزها و هفته‌ها را، بی هيچ سفيدی و نقطه چينی... می‌نويسم، همانطور كه گفتی، همانطور كه خواستی، هرچه باداباد...
می‌نويسم از دختری كه می‌ترسد از زمان‌ها و مكان‌ها، از نابهنگام بودن بايدها، از نابجابودن شايدها، از يكشنبه‌ايی كه آمد به سرعت باد...
می‌نویسم از سفره‌های افطار و دعاهای سحر امسال، خلوت اين‌همه خيابان بی‌گفتگو، ماه رمضانی كه از آن «ربّنا» به خاطرم مانده... ديگر «خلصنا من النّار» نبودم كه مرا بدرون آتشی فكنده بودی رفيق... می‌نويسم برايت... می‌نويسم از اين روزها كه تنها چيزی كه به چشم می‌آيد جای خالی توست و چشم‌های من كه پر می‌شوند هربار و اين بغض پنهانی... و آدم‌هايی كه گاهی غربت پنهانم را حدس می‌زنند...
نشانه‌ايست اين كه ديگر به خواب‌های من نمی‌آيی... هجرتی كرده‌ام به آن‌سوی دوردست‌ها؛ جايی‌كه تا چشم كار می‌كند ستاره‌ای چشمك نمی‌زند و سكوت است و شب. آن روزها خيالی نبود اگر دستم به ابر نمی‌رسيد: تو كه بودی... ديری و دوری می‌شود حالای من: شب‌ها سرم در ابر فرو می‌شود، اما تو نيستی... دلتنگ توام و اين خشكی صورتم از اشك‌هايی است كه پای آمدن ندارند...
آزمون دشواريست مشق فاصله‌ها؛ آنقدر دشوار كه دست‌آخر بی هيچ قاعده و قانونی بنويسی: عشق جايش تنگ است...

نمی‌خواهم اين روزمرگی كسالت‌آور را برايت هربار مرور كنم... بگذار برايت با همين صدای لرزان و منقطع، از همان چيزهايی بگويم كه دوست دارم، مثل تمام آن روزهايی كه برايم از چيزهايی گفتی كه دوست داشتی... به پاس رسيدن به تمام آن چيزها، بگذار برايت بگويم...
بگذار از روزهايی بگويم كه رفتند، از تجربه‌های خوب، از خاطرات مهربان، از لبخندهای صميمی... بگذار حتی از لحظه‌هايی بگويم كه می‌توانستند بيايند و ما نخواستيم‌شان... بگذار از همان روزهايی بگويم كه اين‌همه سرد نبود، از شب‌هايی كه من به صدايی كه مرا می‌خواند دل بستم و سبز شدم... بگذار از دلتنگيم برای آن صدا بگويم...
بگذار بگويم كه رنجيده‌ام می‌كنند دستفروشانی كه سر چهارراه‌ها گل می‌فروشند... بگذار بگويم كه چقدر می‌خواهم بروم از اينجا، حتی يك شهر آن‌طرفتر، به هرجايی غير از اينجا... حتی بگذار از عهدم بگويم برايت: عهد كرده بودم عادت كنم به بی تو گذركردن از تمام اين كوچه‌ها، به جای خالی تو، به نبود صدای نوازشگر تو، به بی تو زيستن... بی تو تمام اين شهر را زير پا گذاشتم، بی تو زنده ماندم، بی تو و بی صدای تو، و درد را تجربه كردم، اما عادتی دركار نبود... من پايان اين لحظه‌ها را به انتظار عادت نشستم تا پاي عهدم بمانم اما تنها توانم به انتها رسيد... حالا می‌خواهم بروم بی هيچ باكی از بيگانگی و غربت كه من در آشناترين ديار اين‌همه غريبم...
بگذار بگويم كه من روزهايی كه نيامدی را حساب خواهم كرد...

ذهنم درد می‌كند...
Link
  




بازی وارد مرحله ی جديدی شده
وارد يه مرحله ی سخت
...
می ترسم اين قدر تو اين بازی انرژی بذارم که وقتی نوبت به بازی خودم برسه ديگه هيچ انرژی ای نداشته باشم و با اولين خطايی بسوزم
و با اولين سوختنی جونم تموم شه
و بازی رو ببازم
Link
  




از اين هيولای سرد و بی رحمی که درونم جا خوش کرده سخت در شگفت مانده ام
سخت..
Link
  



Saturday, July 2, 2005

نه به دست و پا زدن
دل رها نمی‌شود
يا پرنده شو بپر
يا به خانه خو بگير
Link
  




من
چرا
تو
بورکينا
فاسو
يا
گينه
ی
بيسائو
يا
ساحل
عاج
يا
جزيره
ی
تاهيتی
يا
هر
جهنم
دره
ی
ديگه
ای
جز
اين
جا
به
دنيا
نيومده م
پس
که
؟
؟
؟
Link
  




چرکی روزگار
Link
  




خيلی اتفاق غمگينيه که کار سردردهای زنجيره ای راس ساعت دوی بعد از ظهر من از يه کدئين گذشته و به دو کدئين کشيده
Link
  




هه
اصل اصلش تقصير تحقيق کلاس اسپانياييمه در مورد بحران های دوران خاتمی!
چون اگه اين تحقيقه نبود
من در به در دنبال اون کتابه نمی گشتم که هيچ جا نداشتنش
بعد تصادفن آقای پروژه ونکيه نمی رفت برام بخرتش
بعد به هوای کتاب و سراميک کف نمی رفتيم خيابون شيراز
بعد حرف نورپردازی سقف پيش نميومد
بعد قرار نمی شد من پلان نور تحويل بدم
بعد زنگ نمی زدم به مامانم که شماره ی جهان نور رو از بابام بگيره برام اس ام اس بزنه فوری
بعد مامانم زنگ نمی زد به بابام به خاطر اون شماره ی لعنتی
....
بعد همه چی امن و امان می موند تا الان

اما نه که من گير داده بودم يه تحقيق توپ تحويل بدم
اينه که شهر از اساس شلوغی شد که نگو و نپرس
بنده هم شدم طراح و کارگردان
مامی جان هم که از اساس خنگ، عمری به درد بازيگری بخوره
خلاصه که اوضاعی شده شديدن کارآگاهی و بسی ادونچر
همه شم تقصير بحران های دوره ی خاتمی!!!
Link
  




The Legend of 1900

خوب راستش با سينما پاراديزو قابل مقايسه نبود. اما بازم مثل بقيه ی کارهای تورناتوره لحظه های فانتزی - انسانی قشنگی تو فيلم بود که به يه بار ديدنش می ارزه. هرچند که منطق پايان فيلم اصلن متقاعد کننده نبود و يه جورايی آدم دلش يه پايان ديگه می خواست انگار.
کلا منو ياد اون فيلمه که الان يادم نمياد اسمش چی بود و در مورد مسابقه ی اسب دوانی بود انداخت کلی.
Link
  




خر از آب در نيومد استثنائن
درست به موقع پيداش شد
خره رو می گم
Link
  


Archive:
February 2002  March 2002  April 2002  May 2002  June 2002  July 2002  August 2002  September 2002  October 2002  November 2002  December 2002  January 2003  February 2003  March 2003  April 2003  May 2003  June 2003  July 2003  August 2003  September 2003  October 2003  November 2003  December 2003  January 2004  February 2004  March 2004  April 2004  May 2004  June 2004  July 2004  August 2004  September 2004  October 2004  November 2004  December 2004  January 2005  February 2005  March 2005  April 2005  May 2005  June 2005  July 2005  August 2005  September 2005  October 2005  November 2005  December 2005  January 2006  February 2006  March 2006  April 2006  May 2006  June 2006  July 2006  August 2006  September 2006  October 2006  November 2006  December 2006  January 2007  February 2007  March 2007  April 2007  May 2007  June 2007  July 2007  August 2007  September 2007  October 2007  November 2007  December 2007  January 2008  February 2008  March 2008  April 2008  May 2008  June 2008  July 2008  August 2008  September 2008  October 2008  November 2008  December 2008  January 2009  February 2009  March 2009  April 2009  May 2009  June 2009  July 2009  August 2009  September 2009  October 2009  November 2009  December 2009  January 2010  February 2010  March 2010  April 2010  May 2010  June 2010  July 2010  August 2010  September 2010  October 2010  November 2010  December 2010  January 2011  February 2011  March 2011  April 2011  May 2011  June 2011  July 2011  August 2011  September 2011  October 2011  November 2011  December 2011  January 2012  February 2012  March 2012  April 2012  May 2012  June 2012  July 2012  August 2012  September 2012  October 2012  November 2012  December 2012  January 2013  February 2013  March 2013  April 2013  May 2013  June 2013  July 2013  August 2013  September 2013  October 2013  November 2013  December 2013  January 2014  February 2014  March 2014  April 2014  May 2014  June 2014  July 2014  August 2014  September 2014  October 2014  November 2014  December 2014  January 2015  February 2015  March 2015  April 2015  May 2015  June 2015  July 2015  August 2015  September 2015  October 2015  November 2015  December 2015  January 2016  February 2016  March 2016  April 2016  May 2016  June 2016  July 2016  August 2016  September 2016  October 2016  November 2016  December 2016  January 2017  February 2017  March 2017  April 2017  May 2017  June 2017  July 2017  August 2017  September 2017  October 2017  November 2017  December 2017  January 2018  February 2018  March 2018  April 2018  May 2018  June 2018  July 2018  August 2018  September 2018  October 2018  November 2018  December 2018  January 2019  February 2019  March 2019  April 2019  May 2019  June 2019  July 2019  August 2019  September 2019  October 2019  November 2019  December 2019  February 2020  March 2020  April 2020  May 2020  June 2020  July 2020  August 2020  September 2020  October 2020  November 2020  December 2020  January 2021  February 2021  March 2021  April 2021  May 2021  June 2021  July 2021  August 2021  September 2021  October 2021  November 2021  December 2021  January 2022  February 2022  March 2022  April 2022  May 2022  July 2022  August 2022  September 2022  June 2024  July 2024  August 2024  October 2024  May 2025  August 2025  September 2025  October 2025  November 2025  December 2025  June 2026  July 2026  August 2026  September 2026  October 2026