آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Tuesday, March 16, 2010 آیپاد نقرهايه آهنگای محترم و کلاسيک داره توش، آیپاد سبزه جک و جواد و همهجوره و فيلان. نشستهم پشت ميزم، مدادم مث سيگار مونده لای انگشتام و دارم امتحان میکنم ببينم وال-ایم بلده والس برقصه يا نه. هاها، عين احمقا والس میرقصه. يعنی طفلی تا میره دست و پا و اون کفشای تانکیشو با يه نت جفت کنه، نصف آهنگ رفته. آیپاد سبزه رو وصل میکنم بهش. با موزيک خارجيا ميونهش بد نيست. میتونه ريتمش رو باهاشون هماهنگ کنه. با ساسی مانکن رسمن های میشه. میزنه تو سر و کلهی خودش. میخوره به دستهی کاغذها و مجلهها و ليوان مدادا. براش سوسنخانوم میذارم. با اين يکی عاليه. به «نمهنمه..» که میرسه، به اون مکثها و ضربها، رسمن همريتم میشه با آهنگ. همرديف شونههاش عرضی میرقصه، چپ و راست، عالی. غشغش میخندم و قربون صدقهش میرم. بالاخره آهنگشو پيدا کردهم. داره ريزريز برا خودش با سوسنخانوم میرقصه، باباکرم-طور. تماشاش میکنم: خرو نيگا.
|
|
|
|
|
|
Monday, March 15, 2010
يههويی و تصادفی مردن سخته
آدم لازم داره قبلش حتمن از يه جاهايی ساين اوت کنه يه فولدرايی رو شيفت-ديليت کنه يه پسووردهايی رو آن-سيو کنه سخته کلن
|
|
سرک کشیده بود توی زندگیم و من پهن شده بودم توی روزمرهگیهايش. چارهای نبود، حساب دل از دستم در رفته بود. مدت کمی هم نبود. حالا ديگر يک پاييز و يک زمستان مشترک داشتيم که ازشان حرف بزنيم. حالا ديگر آنقدر شب و روز و لحظه ساخته بوديم که بشود با مرورشان هی گیلاسمان را بالا ببريم، بخنديم، سرخوش باشيم. طعم داشتن رابطهای با اين کيفيت از نظرم پاک شده بود. خودم را پرمشغلهتر از اين میديدم که بشود با آرامشِ مردی، اينچنين بیپروا زندگی کنم. هر دو زخمخورده از روزگار، هر دو چموش و خسته و لجباز، هر دو ساکت و راضی و واقف از تمام بايدها و نبايدها... يادم رفته بود که زمان چه خوب میداند که چهطور از آدمهای زخمی معجونهای کمياب بسازد، يادم رفته بود که دل با تمام خستگی باز لوندی يادش میماند، باز لودگی میکند، باز خودش را میبازد، کسی را گرفتار میکند، میتپد، میغرد، شهر را بلوا میکند.
[+]
|
|
برای کسايی که پرسيده بودن:
فيلم مانی امشب ساعت هفت توی «خانه سينما» دوباره اکران میشه.
|
|
شبهای دروس |
|
Friday, March 12, 2010
مستند مانی حقيقی دربارهی مهرجويی
کم پيش مياد که آدم حاضر باشه برای تماشای يه فيلم مستند، صد و چهار دقيقه بشينه تو سالن و حوصلهش سر نره، چه برسه به صد و زياد دقيقه وايستادن تو اون شلوغی و گرما و چسبايش عمومی. اما ريتم فيلم و جذابيت سوژه اونقدر کشش داشت که برای بار دوم کامل فيلمو دنبال کنی و هيچ لحظهایش رو از دست ندی. خلخليسم مانی، رک بودنش، بیملاحظهبودنش و کرم درون و شوخطبعی معمول و لحن سارکاستيکش رسمن از عواملی بود که فيلم رو تبديل کرده بود به يه کار موفق. اونقدر که بعيد میدونم آدمايی که علاقهی شديد و خاصی هم به مهرجويی و سينماش نداشته باشن فيلم رو ببينن و حوصلهشون سر بره. مهرجويی يکی از فيلمسازهای مورد علاقهی منه و خيلی از فيلماش آدم رو دچار نوستالوژی دوران جوونی میکنه و الخ، و طبعن تماشای تيکههای مختلف فيلمهاش و حرفهای کارگردان و عوامل فيلم به خودیِ خود جذابيت دارن ازين بابت، اما چيزی که بيشتر از اون تو فيلم دوست داشتم، امضای شخصیِ فيلمسازه. تماشای اينکه ازون هفتاد ساعت راش و مصاحبه و الخ، حالا من دارم سلکشن شخصیِ مانی حقيقی رو تماشا میکنم، تيکههايی که اون میذاره جلوی چشمِ منِ بيننده. و خب نکتهی فيلم اين بود که بيش ازون که روايتِ مهرجويی باشه، روايتِ مانیئه از مهرجويی. که يعنی فيلمِ مانی زيرِ سايهی مهرجويی کمرنگ نشده، بلکه به همون اندازه دستخط خودش توی فيلم به چشم میخوره و همون جاهاست از قضا که نيشِ منِ مخاطب باز میشه. همون جاهايی که رد پای فيلمساز به کل ساختار فيلم رو در اختيار میگيره و کاراکتر خودش رو تحميل میکنه به فيلمی که به خاطر ذات مستند بودناش میتونست کاری کليشه و معمولی از آب در بياد. هرچند بخشیش رو هم میذارم به حساب شباهتهای خود اين دو نفر (مهرجويی و حقيقی) و علاقهی جفتشون به ژانر جفنگايسم، اما هر چی که هست در نهايت حاصل کار به شدت ترکيب خوش آب و رنگ و متناسبی از آب در اومده و اين يعنی هنوز بعضی فيلمسازها هستند در زندگانی که آدمهای باهوشیان و دستخط خودشون رو دارن که هم شيکئه، هم کاملن شخصیئه، و هم مخاطبپسند. در همين راستا: But Mr Mehrjooie in the winter, it is cold در همين راستاتر: مهرجويی کارنامهی چهلساله
|
|
فیلم مانی حقیقی درباره " کارنامه 40 ساله داریوش مهرجویی " در لحظاتی آنقدر خوب بود که حتی از برخی فیلم های کارنامه خود مهرجویی هم فراتر می رفت. فیلم مملو از ایده های ارژینالی است که فیلمساز به این مستند بیوگرافیک اضافه کرده، با تدوین و ریتمی هماهنگ با مضمون و شخصیت مهرجویی که یاد آور بهترین فیلم های وودی آلن در این سبک است ( مشخصا زلیگ و دوست داشتنی و رذل ).
از همه غیر منتظره تر حضور و واکنش شگفت انگیز گلشیفته فراهانی و چند قطره اشکی که جلوی دوربین مانی حقیقی، به نقش هانیه ریخت. شاید که فرصت نکرده بود بگوید با چه اندوهی مجبور شد از علی، علی سنتوری جدا شود. بی صبرانه دلم می خواهد اپیزود هامون را هم بشود که ببینیم. پی نوشت 1: حرف های بالا واقعا ربطی به شیفته گی مفرط من به فیلم کنعان ندارد. پی نوشت 2: زاویه ایستادنم طوری بود که می شد عباس کیارستمی را ببینم. در همه طول فیلم حواسم بود که نسبت به صحنه های طنز و جدی فیلم چه واکنشی نشان می دهد. و واقعا شبیه به هیچ کدام از تماشاگران دیگر سالن نبود. پی نوشت 3: خانوم لاله منصف که تخصص ویژه ای در نوشتن در/ با / از " جزئیات " دارد استدعا دارم روایتشان را از قرار گرفتن ناجوانمردانه مان بین دو ردیف صندلی و شب سختی که گذراندیم بنویسند. عليلطفی |
|
Tuesday, March 9, 2010
اصن آدما بايد بذارن من ببوسمشون
به جای اينکه اونا منو
|
|
بعد از ظهر بود که شنيدم تومور مغزی داره. تحمل مريضیِ آدمای عزيز زندگیم رسمن از بزرگترين مجازاتهای بشریئه. ريختم به هم. ازون وقتا بود که نبايد میموندم به حال خودم. نموندم هم. قرار شد با بچهها بريم لمون. پالتو قرمزه رو پوشيدم که تو رودروايستیش حالم خوب شه. به برکت حضور رفقا و عرق کيوان، از ماشين که پياده شديم تا برسيم توی رستوران، تلوتلوخوران بوديم و سوتزنان و سرخوشان و فيلان. با اون بارون نمنم و هوای عالی. بعد رستورانه شد يکی از بهترين رستورانهای تهران. بسکه همهچیش به قاعده و متناسب بود. بسکه مزهها همه ملايم و مناسب بودن و همهچی خوشتيپ و خوشمزه بود. از انواع و اقسام اپتايزرهای مختلف گرفته تا سالاد و نوشيدنیِ فيلان و مِين ديش خوشمزه و دسرهای هيجانانگيز -خخخخيلی هيجانانگيز- بعدش. يه پَکِ کامل موفق. همهمون مست و خوشاخلاق و راضی اومديم بيرون. گفتن تومورش تو اين دو ماه رشد کرده و بايد سريع عمل شه. همين سه تا جمله يه هو سی گيگ تصوير و آرشيو رو تو مغزم جابهجا کرد. يه بازهی سه ساله اومد جلوی چشام. درست همون سالهايی که هيچ آدمی نبود و نمیتونست هم که باشه، تنها آدمی بود که صبور و مهربون تمام اون روزای سخت کنارم بود، بیکه بودنش مزاحمم باشه. موقعی که میبايست بره، رفت و تو تمام اين سالها همينجور يکی از مهربونترين آدمای زندگیم موند. تو خيلی از مسافرتهای خوب اين سالها، تو خيلی از پيکنيکها و مهمونیها، مخصوصن تو عزاها، آخخخخخ که تو عزاها هميشه خوشترين آدمِ دور و برم بوده. پنجشنبه معلوم شد پسفردا قراره عملش کنن. قرار شد بريم رستوران سوئيسیها، نشد، نرفتيم. به جاش با بر و بچ جمع شديم دور هم. عرق کيوان خورديم مث آب پرتقال و خورش بادمجون خورديم و جوجهکباب خورديم و چايی خورديم با مارمولک و همه يهجور مست خيلی خوبی شديم و يه فيلم مزخرف ديديم و فهميديم خارجیها هم تهمينه ميلانی دارن و شاد و مسرور برگشتيم خونههامون.تنها آدمیئه که عکسش زير شيشهی ميزمه. عکسی که با هم رفته بوديم کوه. سال هشتاد و سه. تو برف. دم شورلتش وايستاده. عکسو خودم ازش گرفتهم. عاشق وقتای رانندگیش بودم تو همون شورلته. الان کاديلاک داره. اون شورلتئه اما يه چيز ديگه بود. بعد از بابا، تنها کسی بود که تو ماشينش خوابم برده بود. رانندگیش حرف نداره. يکشنبه عملش میکنن. حوالی ظهر معلوم میشه که قراره ديرتر عملش کنن. داريم اسموتی هيجانانگيز میخوريم، آلباناس و ويتامينه. ديرتر نشستهم تو مانسون، به هوای بال مرغ کريسپی و سالاد کالاماری و سوشی هشت تيکه. اسمس میزنم. میگن تو اتاق عمله. کالاماری لمون خوب بود، ولی اين سالاد کالاماری مانسون يه چيز ديگهست. خوب شد نرفتم بيمارستان امروز. طاقت نداشتم ببينمش. خوب شد عملش ديرتر شروع شد. حوالی هشت برمیگردم خونه. سرم درد میکنه. يه ليموناد پر از يخ درست میکنم ميام تو تخت. به امير زنگ میزنم. از اتاق عمل آوردنش بيرون، دکترش راضی بوده، بیهوشه اما هنوز. دوشنبه ظهر داريم شيرينپلو میخوريم و مرصعپلو و کوفته ريزه، تو کولاک، با بر و بچ، که امير خودش زنگ میزنه. به هوش و سرحاله و دست و پاش رو تکون داده. حرف هم زده. بعد از ظهر، تو بوفهی دانشکده حقوق داريم چای و کيتکت میخوريم و منتظريم فيلم «فصل بارانهای موسی» شروع شه، که خودش اسمس میزنه «خوبم دختر:*». سر شب، نشستيم تو کافه هنر و داريم دود خالص سيگار استنشاق میکنيم و چايی میخوريم با پای سيب و کيک شکلاتی. امير خبر میده از آیسیيو مرخص شده، آوردنش تو بخش. دير میرسم خونه. يه ليوان آبپرتقال میخورم با دو تا اکسدرين، و بالاخره میخوابم.
|
|
آقا احيانن يه گريمور فوری و فوتی سراغ ندارين دور و بر
که پنجشنبه و جمعه و شنبه و يکشنبهش خالی باشه و بياد سر کار يه فيلم کوتاه؟ پ.ن. مرسی بچهها، پيدا کردم.
|
|
Saturday, March 6, 2010
بيمارستان آراد داره هی عزيزای منو میخوره.
|
|
Friday, March 5, 2010
همينجوری شاد و منگ و فيلان میرسم خونه
لباسامو که در ميارم به قصد تخت دو سه تا مارمولک ميفتن زمين همچين رفقايی داريم ما |
|
Tuesday, March 2, 2010
اون عکس چارتايیمون تو اون کافههه رو گذاشتن جلوم، گفتن فلش بزن اسمای تکتکشون رو بنويس با شماره تلفن و هر چی میدونی ازشون.. اين يکی از بدترين قسمتای ماجرا بود..
|
|
اين يادداشت بر پيشانی پروندهای دربارهی يکی از برترين فيلمسازان معاصر، پيش از هر چيز ديگر پاسخیست به نيازی درونی و فرساينده که وادارمان میسازد در هر شرايط و به رغم شدايد و مصايبی که بر ما رفته و میرود عاشق باقی بمانيم. اينکه فراز و نشيبهای زندگی بارها غريبتر از گمان ماست، پيچ و خماش گاه چنان زياد میشود که نقطهی آغاز را از خاطرمان میبرد...*
عمو مارسلمون زنگ زده بود حال و احوال، بعد داره از خاطراتش تعريف میکنه: راستی اون نقد آخر سعيد عقيقی رو خوندی تو «دنيای تصوير»؟ همون روزای اول بازج.و.يی، وسط اونهمه دغدغه و فيلان، هی مدام يادم ميفتاد که اين شمارهی آخر دنيای تصويرو نخريدم هنوز، ممکنه تا آزادم کنن تموم بشه. بعد هربار که زنگ میزدم خونه با مامانم اينا صحبت کنم، هی حواسم بود بگم يکی برام بخرن، بعد اما جو روحی روانی يه جوری بود که هی روم نمیشد بگم، ضايع بود يهجورايی. بعد اما همون روزی که آزادم کردن تو خيابون، يه راست رفتم دکهی روزنامهفروشی، ديدم آخيش، هنوز دارن دنيای تصويرو. يکی خريدم. شمارهی هفتهی پيش ايراندخت رو هم میخواستم که نداشتن... میخوام بگم يه همچين رفقايی داريم ما! *سعيد عقيقی -- دنيای تصوير |
|
طی دستهدار دستش را گرفت به ديوار. بلند شد. يعنی داشت بلند میشد. بعد همانطور نيمخيز وسايلش را از کف زمين جمع کرد، پاکتهای بزرگ آ-سه و آ-چار کِرِمرنگ را، يکعالمه برگه و کاغذ و قرص و خرت و پرت ديگر را، همه را يکجورِ بیحوصلهای چپاند توی کولهاش، بلند شد. کفشهاش را همانجور پشتخوابانده پا کرد، بند کولهاش را انداخت گَلِ دستهی طاش، دست چپاش را کرد توی جيب شلوار، بیکه قصد بيرون آوردناش را داشته باشد، يک ساقهی بلند کرفس گرفت دست راستاش، شروع کرد به گاز زدن و لخلخکنان راهش را گرفت که برود. از پشت پنجره تماشايش کردم. داشت دور میشد، بیکه سرش را برگردانَد.
امروز رفتم پردهها را زدم کنار نور بپاشد توی اتاق، ديدماش ایستاده سر کوچه، تکیه داده به درخت کجشدهی دومی، همانجور با نگاه بیتفاوتاش خيره شده به اين پنجرهی بیپرده و کرفساش را گاز میزند. |
|
نمي دانم «مادام بواري» را خوانده ايد يا نه، توي برنامه گذاشته ايد بخوانيدش يا اصلاً به صرافتش افتاده ايد يا شايد اصلاً اسمش به گوش تان نخورده. «نمي دانم» در اول جمله به نظر خودم هم خنده دار است چون چرا بايد بدانم و مگر مي شود بدانم؟ «نمي دانم» اينجا حکم مسهل را ايفا مي کند مثل خيلي از کلمه ها و ترکيبات ديگر مثل «اساساً»، «اصولاً»، «قاعدتاً»، «قضيه از اين قرار است»، «متن بيانيه بدين شرح است»، «بگذريم»، «باورتان مي شود»، «بگذاريد بگويم» و خيلي کلمه هاي ديگر. من همين چند روز پيش خواندمش و هنوز از مخم بيرون نرفته. تبليغات براي کتاب بعضي وقت ها نقش منفي بازي مي کند. چيز مزاحمي است. يک عمر شنيده يي که «مادام بواري» يکي از شاهکارهاي ادبيات است و موقع خواندنش مدام داري از خودت مي پرسي واقعاً شاهکار است؟ کي به جاي شاهکارش مي رسم؟ الان بايد بفهمم شاهکار است يا بعد از تمام کردن کتاب؟ اگر به نظرم شاهکار نباشد حتماً ايراد از من است؟ اين تبليغ ها و نظرسنجي ها و ريويوها و نقدها بکر بودن کتاب را زائل مي کند. مثل مگس مزاحمي است که مدام مي آيد روي دماغت مي نشيند. اما اگر اين تبليغ ها هم نبود شايد هيچ وقت به «مادام بواري» نمي رسيدي. «مادام بواري» مثل شرابي است که بايد بماند و جا بيفتد. وقتي چهارصد و نود و خرده يي را تمام کرديد و از در پشتي کتاب زديد بيرون، همان وقت، وقت قضاوت درباره مادام بواري نيست. بايد بگذاريد چند روز بگذرد و ماجراها ته نشين شود و چند روز بعد يک روز که توي تاکسي نشسته ايد و داريد ورق کوچکي را که راننده به شيشه زده و رويش نوشته «مسافر گرامي لطفاً پول خرد بدهيد» مي خوانيد، بي هوا ياد بي رحمي گوستاو فلوبر بيفتيد که با شما چه کرد و نه فقط آدم هاي داستان خودش را که شما را هم از زير تيغ گذراند و نگذاشت آب خوش از گلويتان پايين برود. ياد مادام بواري مي افتيد که چقدر تقلا کرد و دست و پا زد و ياد شارل و رودولف و بقيه هم مي افتيد و باز به فلوبر فکر مي کنيد که بهتان باج نداد تا حتي يکي از شخصيت ها را از آن همه بيرون بکشيد و تبديلش کنيد به قهرمان و دوستش داشته باشيد و از کارهايي که مي کند و موفقيت هايي که به دست مي آورد خوشحال شويد.
خوشحالي خواننده، لذت خواننده و نفس راحت کشيدن خواننده به هيچ جاي فلوبر نيست. گلويتان را مي گيرد و فشار مي دهد و رنگ و رويتان قرمز مي شود و براي چند ثانيه دست هايش را شل مي کند و اگر دست هايش را شل مي کند براي اين است که مي خواهد قدرت بيشتري براي فشار دادن پيدا کند. مثل راننده يي که از دنده سه به دنده دو مي رود تا وقتي دوباره مي خواهد برگردد به دنده سه ماشين جان بيشتري گرفته باشد. فلوبر وسوسه هيچ کدام از آدم هاي قصه اش نشد و نخواست هيچ نشاني از خودش و علاقه اش و آن چيزي را که بهش اعتقاد داشت، بچپاند توي رمان و نظرياتش را درباره همه چيز از زبان يکي از شخصيت ها مطرح و ماندگار کند. مثلاً مي توانيد کتابي را باز کنيد و بخوانيد که نويسنده از قول يکي از شخصيت ها مدام از زندگي مدرن و از اينکه خانه هاي حياط دار را کوبيده اند و جايش برج ساخته اند، شکايت مي کند و توي چشم تان مي کند که چه چيز درست است و چه چيز غلط و چه چيز اين زندگي سرجايش نيست. بنابراين اصلاً در رمان حسرتي را نمي بينيد که مال فلوبر باشد و مال شخصيت هاي قصه نباشد. دست آخر نمي دانيد قضاوت فلوبر چيست و نمي دانيد زندگي در شهر را دوست دارد يا روستا را و نمي دانيد که به نظرش مادام بواري چطور آدمي بود. نمي دانم در روزگار فلوبر که احتمالاً بيشتر داستان ها هپي اند تمام مي شد و اصلاً رسانه آن جايگاه و آن وسعتي را نداشت که هر روز يک خبر بد به گوش تان برساند، داستان تلخ فلوبر و آدم هايي که به فنا رفتند و حتي يک نفرشان نتوانست از زير تيغ او جان سالم به در ببرد، چقدر باورکردني بود. اما حالا وقتي مادام بواري را مي خوانيد، مي گوييد خودش است؛ آينه يي است که گرفته اند روبه روي زندگي که سراغش را همه جا مي توانيد بگيريد. «مادام بواري» چنين کتابي است، بعد از يک هفته ولتان نمي کند و به خودتان مي آييد و مي بينيد ابتذال و سطحي بودن و خودخواه بودن اًما را به جسارتش، به درس نگرفتنش از زندگي و به پايان تلخش بخشيده ايد. مرضیه رسولی، اعتماد |