آهو نمی‌شوی بدین جست‌وخیز، گوسِپند




Sunday, March 31, 2019

دارم یه کتاب می‌خونم از «رکسانه گی»، فمینیست، نویسنده و استاد دانشگاه، به اسم «گرسنگی، سرگذشت بدن (من)». کتاب راجع به تجربه‌ی شخصی نویسنده‌ست از چاقی، بدنش در ارتباط با چاقی، و افکار و احساساتش در رابطه با بدنش.

بی‌ربط به موضوع کتاب، مدتیه که به شدت درگیرم با بدنم. یک‌هو بدم اومده از بدنم. از دردهای مدامی که اومده سراغش. از این‌که باید مدام مواظبش باشم و بهش سرویس بدم تا بهم سرویس بده. احساس می‌کنم بدنم داره از درون شروع کرده به پوسیدن، و من کم‌کم دارم علائمش رو می‌بینم. با این‌که به لحاظ ظاهری و بیرونی همه‌چی خوبه، اما روزی نیست که حالم بد نشه از بدنم. داره تبدیل به آبسشن می‌شه برام. حالا حین خوندن این کتاب، می‌بینم یکی دیگه (و لابد خیلی‌های دیگه) هم داره بلند بلند حال‌شون از بدن‌شون به هم می‌خوره.

هنوز اوایل کتابم و نمی‌تونم راجع به کتاب نظر بدم. اما دیدن این ویدئوی تد رو پیشنهاد می‌کنم، و یادداشت فرناز سیفی رو، در مورد رکسانه گی.
..
  



Saturday, March 30, 2019

دو تا مقصد جدید بی‌نهایت زیبا رو بوک‌مارک کردم برای یه سفر جاده‌ای تو اروپا، پروژه‌ی جدید رؤیابافی. مهم‌ترین اقدام عملی‌م هم این بود که هشتگ‌هاشونو فالو کردم تو اینستاگرام. همانا که اولین قدم رؤیابافی، تماشای مدام تصاویر دقیق و پر از جزئیاته، تا کی برسه به تحقق خود سفر.

سؤال بی‌ربط دیگه‌ای که از خودم دارم اینه که آیا موفق خواهم شد به روتین «دویدن» دست یابم؟ اگه این یکی رو محقق کنم دیگه مدال اراده می‌دم به خودم. قبلش اما باید وضعیت کولر دماغم مشخص شه، و سپس؟ پیش به سوی  رانینگ اسکچرز یا ریبوک.
..
  




عاشق ملافه‌های تخت‌ام، مخصوصاً صبحا، که آفتاب میفته روشون. ملافه‌ها خاکستری‌ان، لینن نازک خاکستری. Muji. با دو والور روشن و تیره. سال‌هاست که همین رنگ و همین مارک ملافه رو می‌خرم هر بار که می‌رم سفر. درست همون ملافه‌ایه که دلم می‌خواد. با همین رنگ و همین جنس و همین کیفیت و همین دیتیل دوخت. سال‌هاست هر بار می‌رم سفر، یه ست کامل میارم با خودم. سال‌های هر روز دارم استفاده‌شون می‌کنم و هر هفته دارم می‌شورم‌شون تا بالاخره کهنه و پوسیده می‌شن می‌رم سراغ ست بعدی. عاشق ملافه‌های موجی‌ام و عاشق وقتی‌ام که آفتاب میفته روشون. اتاق روشن و کم‌وسیله با ترکیب سفید و خاکستری و آفتاب دست‌ودلبازی که از پنجره‌های قدی پهن می‌شه رو ملافه‌ها. می‌گه سختت نیست زندگی پشت این پنجره‌های قدی بزرگ، بی‌پرده، لخت؟ سختم نیست. سال‌هاست دارم پشت پنجره‌های قدی بزرگ زندگی می‌کنم، بی‌پرده، لخت.

عاشق این وقت‌های صبحم. حوالی هفت صبح. همه‌جا ساکته و آفتاب شروع کرده به تابیدن، بی‌که اذیت کنه هنوز، صدای پرنده‌ها میاد و صدای سکوت خونه میاد و آفتاب ملایمی تابیده روی ملافه‌های خاکستری، روی موها و ریش‌های خاکستری‌ت، تو سکوت نفس می‌کشی و دنیا امنه و آفتابیه و آرومه. عاشق این آفتابم و این ملافه‌ها و این تنالیته‌ی جوگندمی موهات و این چین‌های ریز دور چشم‌هات. هر روز صبح، بیدار که می‌شم، وقت‌هایی که زودتر از تو بیدار شده باشم، وقت‌هایی که خونه ساکته و دنیا ساکته و آفتاب ملایمی افتاده روی ملافه‌ها و موهات، مژه‌هات رو موهات رو چین‌های دور چشم‌هات رو تماشا می‌کنم، سیر، و تسلیم وسوسه می‌شم، هر بار، دست می‌کشم روی اون مژه‌ها و روی اون چین‌های ریز، خواب سبکت زود به هم می‌خوره، بی‌که مکث کنی با همون چشم‌های بسته و مژه‌های بلند تاب‌خورده دستت رو از زیر گردنم رد می‌کنی می‌کشی‌م تو بغلت، آفتاب می‌خوره توی صورتم چشم‌هامو می‌بندم می‌رم قاطی آفتاب‌ها و ملافه‌ها و ریش‌ها و بوی آشنای گردنت، صبح آروم شروع می‌شه و خونه ساکته و اتاق، روشن و دلباز و آفتابیه.
..
  



Friday, March 29, 2019

یه جایی تو زندگی مشترک هست، حالا مشترک با پارتنر، با والدین، با فرزند، با آدم زنده کلاً، که مجبوری ملال‌زدایی کنی از خودت. که نمی‌تونی برای مدت طولانی ولو باشی رو تخت، سریال ببینی، غذای آماده بخوری، تلفن جواب ندی، معاشرت نکنی، پاتو از رو تخت پایین نذاری. مجبوری ایمیج آدم سالم و زنده رو رعایت کنی. مجبوری پاشی دوش بگیری لباس مرتب بپوشی قیافه‌ت آرایش‌کرده و سرحال باشه خونه‌ت مرتب باشه در حال انجام‌دادن یه کار مفید باشی. وگرنه اون ملالت باعث نگرانی یا سرخوردگی هم‌خونه‌ت/هات می‌شه. با خودت فکر می‌کنی این طفلیا رو هم دارم افسرده می‌کنم. فلانی حوصله‌ش از دستم سر نمی‌ره این‌همه همه‌ش سردرد سردرد؟ بچه‌هام شاکی نمی‌شن یه برنامه‌ی سفر خانوادگی نمی‌ریزم براشون؟

هی هر روز به این فکر می‌کنی که چی بپزم. وقتی حوصله نداری، آشپزی کلی وقت و انرژی می‌گیره ازت، اما وقتی آشپزی نمی‌کنی هم به همون اندازه عذاب وجدان داری از هی غذا از بیرون سفارش دادن هی چیزای تکراری خوردن. حالا می‌دونیم که غذا پختن هم خیلی وقتا تکراری می‌شه، اما تو مغزمون رفته که فضیلتی در غذای خونگی هست که در غذای بیرون نیست، ولو هزینه‌ی مواد اولیه‌ش یا وقتی که ازت می‌بره در مقام مقایسه حتی مقرون به صرفه هم نباشه.

خلاصه حرفم اینه که وقتی تنها زندگی نمی‌کنی، ضمن این‌که از مزایای تنها زندگی‌نکردن برخورداری، در عین حال اما نمی‌تونی دیگه به اندازه‌ی کافی عاطل و باطل بچرخی و نقش افسرده بازی کنی یا حتی اصن همین‌جوری به امان خودت ولو باشی و هی نخوای به شام و ناهار و خوش‌حال کردن اطرافیان و ادای خوش‌حالا رو درآوردن باشی.

سرم درد می‌کنه،
تو دماغم کولر روشنه،
حوصله ندارم،
غررررررر.
..
  



Thursday, March 28, 2019


مث‌که سینوزیت دارم، زیرا دچار سردردهای شبه-میگرنِ پیاپی‌ام که رسماً یک نیم‌روز کامل آدمو از کار و زندگی می‌ندازن. داخل دماغم، و حدقه‌ی چشم‌هام، و گونه‌هام، از درون، کولر روشنه و سوز میاد. وقتایی که درد شروع می‌شه، دلم می‌خواد برم داخل یه سشوار بزرگ و هرگز بیرون نیام.

الان؟ الان باز توی دماغم کولر روشنه:|
..
  



Wednesday, March 27, 2019


امروز  برای ناهار خورش قیمه دارم. رابطه‌ی من با خورش قیمه شبیه به رابطه‌ی فرهاد است با شیرین. خیلی دراماتیک و عاشقانه. طوری که انگیزه و امید به زندگی‌ام را می‌برد بالا. امروز صبح رئیسم چهارصد و بیست صفحه نقشه‌ی سیاه و سفید را گذاشت روی میزم تا غلط‌هایش را پیدا کنم. درست مثل آن‌وقت‌هایی که مادرم برای مهمانی شب عید، مجبور می‌شد بیست کیلو برنج شمالی را بریزد توی سینی و سنگ‌ریزه‌هایش را جدا کند تا دندان‌ مهمان‌ها توی دهان‌شان نپکد. به همان اندازه ملال‌آور و طاقت‌فرسا و آزاردهنده. بدترین قسمت قضیه هم این بود که رئیسم گردنش را کمی کج کرد و با حالتی بین التماس و دستور بهم گفت که تا قبل از ناهار نتیجه را می‌خواهد. من آدم دل‌گنده‌ای نیستم و این‌طور مواقع به سرعت آسمان اتاقم ابری می‌شود و میله‌های فولادی قطور جلوی پنجره ریسه می‌شوند و یکی با صدای ناصر ملک‌مطیعی توی سرم داد می‌زد که گند بخوره به این زندگی. امروز هم دقیقا همین اتفاق افتاد. ابر و میله و ناصر و الخ. اما با یک تفاوت بزرگ. یک جایی ته ذهنم یاد خورش قیمه‌‌ای افتادم که برای ناهار آورده‌ام. امید، همان گوشه‌ی ذهنم زائیده شد و روشنی‌اش، بزرگ و بزرگتر شد. ابرها و میله‌ها رفتند. ناصر هم شروع کرد به سوت زدن. خلاصه‌ی داستان این شد که قیمه، انگیزه ادامه‌ی راه تا ظهر را فراهم کرد. هر صفحه را که ورق می‌زدم، یک فحش به روزگار می‌دادم اما یاد قیمه که می‌افتادم، دلم غنج می‌رفت و فحشم را پس می‌گرفتم.

سر کوچه‌ی ما یک زن و شوهر زندگی می‌کنند. جیسون و لارا. پسرشان معلول است. در حدی معلول که غذا هم نمی‌تواند بخورد. چند باری با آن‌ها حرف زدم. جیسون درشت و چهار‌شانه است و سرش را با تیغ می‌تراشد و هر روز برای رسیدن به محل کارش باید نود دقیقه رانندگی کند. به اندازه‌ی یک بازی فوتبال. هر ماه چهل درصد درآمدش را می‌گذارد کنار بابت خرج پسرشان. لارا هم گویا منشی یک وکیل الدنگ است که هر روز او را می‌چلاند. پارسال درخت کاج افتاد روی خانه‌شان و سقف را جر داد. سال قبل‌تر هم شهرداری گیر داد و مالیات‌شان را دوبرابر کرد. لارا حساسیت ناجوری به گل و گیاه دارد و شش ماه از سال را عطسه می‌کند. یک شورلت کهنه دارند که لااقل ده تا رئیس‌جمهور را به چشم خودش دیده. پول ندارند عوضش کنند و یک هفته درمیان می‌روند مکانیکی. چند تا فاجعه‌ی دیگر هم هست که حوصله‌ی گفتن‌شان را ندارم. در عوض هر بار که می‌بینم‌شان، انگار نه انگار این مشکلات مال آن‌هاست. انگار نشسته‌اند روی روشن‌ترین نقطه‌ی جهان هستی. مرکز پرگار امید. که البته گمانم واقعا هم نشسته‌اند روی روشن‌ترین نقطه. گاهی وقت‌ها که از جلوی خانه‌شان رد می‌شوم، می‌بینم که نشسته‌اند روی پله‌ی در ورودی. در واقع لارا دراز کشیده و سرش را ول داده روی پای جیسون و انگشت‌های جیسون هم لای موهای لارا. پسرشان هم روی صندلی‌چرخدار به یک جای دوری خیره شده. این صحنه را هزار بار دیده‌ام. دقیقا مشخص است که یکی چهارصد و بیست صفحه نقشه گذاشته توی کاسه‌شان. اما شانس آورده‌اند و یک قابلمه قیمه ته یخچال دارند. یک انگیزه‌ی بزرگ برای ادامه‌‌ی راه. دقیقا این انگیزه را می‌شود توی چشم‌های لارا، وقتی که شوهرش حرف می‌زند، دید. یا توی چشم‌های جیسون وقتی که دستش را یواش می‌برد دور کمر لارا. مشخص و واضح.

زندگی بدون انگیزه مثل راه رفتن روی دریاچه‌ی یخ است. لیز خوردن و به جایی نرسیدن و خسته شدن. بالاخره هر مهندسی که قرار است چهارصد و بیست صفحه نقشه را بخواند، باید یک ظرف قیمه ته یخچالش باشد. هر فرهادی باید یک شیرین داشته باشد که کوه را به انگیزه‌ی او بتراشد. هر کسی باید یک انگیزه‌ای داشته باشد تا با آن ناصر ملک‌مطیعی توی سرش را آرام کند. دقیقا همان.

Labels:

..
  




روزن 

این داستان کوتاه را برای مجله‌ی شبکه آفتاب نوشتم، شماره‌ی ۴۵.

روزن – نیکزاد نورپناه

 

حاضر بودم اما الکی لفتش می‌دادم. صدای تحرکات مهسا از پشت در اتاقم می‌آمد. بی‌تاب بود. شاید هم می‌خواست توجه مرا جلب کند؛ نوعی اخطار برای اینکه زودتر حاضر شوم. یکی-دو بار هم گفته بود «بابا، دیر می‌شه‌ها…» بابا را با الف‌های قدکوتاه گفته بود. اینطوری با ناز و ادای بیشتری تلفظ می‌شوند. می‌فهمیدم. اما این روز به‌خصوص روزی نبود که بخواهم وقت‌شناس باشم. کمی طاقچه‌بالا اینجور وقت‌ها بد نیست. کت و شلوارم را که برمی‌داشتم نگاهی به سوراخ ریز ته کمد دیواری انداختم، انگشتی بهش کشیدم و بعد درِ کمد را بستم. مردد بودم کراوات بزنم یا نه. وسط روز توی این شهر ایکبیری به آدم کراواتی بد نگاه می‌کنند. مخصوصاً که کراوات‌هایم هم کوتاه و دُم‌کلفتند. مهسا می‌گفت انگار یک‌راست از وسط سریال‌های دهه‌ی فجر پریدم بیرون. با این تفاوت که کچل نیستم. موهایم را خوب نگه داشتم. ساواکی‌های آن سریال‌ها از دم کچلند. کچل که نه، وسط سرشان خلوت است. رولکس نیم‌طلایم را هم از روی میز توالت طلعت برداشتم. چند بار چپ و راست تکانش دادم که موتور نبضی‌اش راه بیفتد و بعد سرکوکش را پیچاندم، نرم کشیدمش بیرون و ساعتگرد تنظیمش کردم. رأس دوازده بود.

«دخترم یه اسنپس بگیر، حال و حوصله‌ی رانندگی ندارم و پامم راستش یه کم درد می‌کنه.» چیزی در صورتش چروک خورد. «بابا خب کاشکی زودتر می‌گفتین، این مدتی که داشتین حاضر می‌شدین می‌گرفتم دیگه، الآن حالا بدون کلی طول می‌کشه تا یکی قبول کنه.» نق‌نقش را کرد اما سریع هم دست به کار شد. از بس که مشتاق است. چقدر هم به خودش مالیده. «خوب ترگل ورگل کردیا مهسا خانوم! خوش به حال اون آقا هادی…» همینطور که سرش توی گوشی‌اش بود، جوری که مثلاً برایش مهم نیست گفت «اسمش مهدیه نه هادی. گفتم که بهتون چند بار.» اما کلامی که از لای دندان‌های به هم قفل شده خارج می‌شود لابد مهم است. رفتم آبپاش را از شیر آشپزخانه پر کردم و برگشتم توی هال سراغ گلدان‌ها. تلویزیون را هم سر راه روشن کردم و صدایش را چند درجه زیاد کردم. «بابا یکی قبول کرد، زده نزدیکه، تو رو خدا عجله کنین. مهدی هم راه افتاده، زشته دیر برسیم.»  با پنبه‌ای مرطوب یکی از  برگ‌های گنده‌ی برگ‌انجیری‌ام را تمیز کردم، پنبه را گرفتم جلوی صورت مهسا و گفتم «ببین! چرکه! هیشکی توی این خونه حواسش به این زبون‌بسته‌ها نیست.» مهسا جلو جلو رفت سمت در خانه، من هم پشت سرش لنگ زدم. در را که بستم شترق زدم روی رانم و پرسیدم «آخ آخ مهسا تلویزیون رو خاموش نکردی؟»

جفت‌مان نشستیم صندلی عقب. پسرکِ دراز پرسید «جناب خیابونِ آبان تشریف می‌برید؟» گفتم «بله، نایبِ آبان.» کله‌اش ساییده می‌شد به سقف پرایدش. مطمئن بودم اگر از ماشین پیاده شود، می‌شد اثر تماس مدام کله‌اش را بصورت گردالی تیره شده‌ای روی سقف ماشین دید. جوری که راننده هم بشنود از مهسا پرسیدم «توی دستگاه کرایه رو چقدر زده؟» از توی کیف پولم یک ده تومانی کهنه جوریدم و بعد رو کردم به مهسا: «دو تومنی داری؟» نداشت. آستین‌های مانتواش را تا زده بود بالا و از پنجره به بیرون خیره شده بود. شاید هم مدل مانتویش اینطور بود. چی را نگاه می‌کرد؟ ترافیک قفل شده‌ی بزرگراه مدرس؟ گاهی اوقات فکر می‌کردم فقط برای ندیدن من حاضر است هر چیزی را تماشا کند.

دستش را زده بود زیر چانه‌اش، یک سواچ سفید هم بسته بود به مچش و کوله‌ی «کیس لاجیک»اش را گذاشته بود روی پاهایش. این همانی‌ست که پارسال برای تولد ۲۱ سالگی‌اش خریدم. درخواست خودش بود وگرنه من که از این چیزها سر درنمی‌آورم. مرا برده بود اسکای سنترِ لواسان و آنجا بابت این انبانِ سرتاپا مصنوعی نزدیک یک تومان پیاده شده بودم. هر چی گفته بودم برویم جایی یک چیزِ چرم مجلسی بخرد به خرجش نرفته بود. قطع امید کرده‌ام از اینکه تغییر و تحولات مد را دنبال کنم. به صفحه‌ی شامپاینی ساعت خودم نگاه کردم. نزدیک یک بود. با خودم فکر کردم لابد اگر کارشان بیخ پیدا کند باید رولکس طلعت را از گاوصندوق در بیارم و بدهم به مهسا. خودم ببندمش دور مچش. البته قبلش آن تکه پلاستیکِ بازیافتی را از دور مچش باز کنم. بعدش با خودم چه کار کنم؟ بخزم توی همان گاو صندوق، کنار چنگه‌ی لاغر دلارها و در را از تو ببندم. بعد هم بسپرم این راننده‌ی لاق‌لاقو با همین پراید بوگندواش بیاید و جمع و جورم کند و ببردم جایی قرنطینه‌ام کند تا مهلتم سر برسد. حالم از این افکار به هم می‌خورد. دست مهسا را گرفتم و ملایم کشیدمش سمت خودم. دوای سیاهی سفیدی‌ست، این را هر خری می‌داند.

«حالا این مهدی چند سالش هست؟ چیکاره‌س؟» حتی مطمئن نبودم که عنوان رسمی دیدارمان چیست. به نظرم یک سالی می‌شد که این پسره را می‌دید. شاید هم بیشتر. همه‌ی زورهایم را هم که بزنم نمی‌توانم از همه چیز سر دربیاورم. مخصوصاً با این تأکید جوانان روی حریم شخصی و این حرفها. «بابا گفتم که براتون هزار بار. همسنیم، مهندسی صنایع می‌خونه. خونه‌شون گیشاس. پسر خوبیه…» نپریده بودم وسط حرفش می‌خواست یک سری صفات کلی و بی‌معنی ردیف کند و بعد هم حالت حرف زدنش، اَه، امان امان، حالم از آن رقت و نرمشش به هم می‌خورد وقتی در مورد هادی حرف می‌زند. «صنایع؟ مگه هنوز هست این رشته؟» و بعد زورکی و بدصدا خندیدم.

نمی‌فهمیدم که این پسر چطوری این کار را کرده. مطلقاً ربطی به مهسای من نداشت.  بیست و خورده‌ای ساله و هنوز هیچی نشده کچل. ته‌ریش. شلواری گشاد پایش کرده بود و پیراهنی گشادتر. سرتاپا تیره‌رنگ. می‌خواستم بپرسم به سن من برسی چه رنگی می‌پوشی قهرمان؟ نپرسیدم. از قبلش طراحی کرده بودم که چه چیزها بگویم و چه چیزها نگویم. تنها نکته‌اش چشم‌هایش بود. از آنهایی که برقی درشان هست و زن‌ها از همین جزییات خوش‌شان می‌آید. بعضی زنها هم که رسما از مردهای زشت خوششان می‌آید. البته که دموی هم بود. آن هم که در آن سن هنری نیست. کارِ طبیعت است. حرارتی درون آدم می‌جوشد. چند سال بعد هم همان بدنی که آنطور از تو تنوره می‌کشید سرد می‌شود. مثل خود من. مگر جوان بودم خدا را بنده بودم؟ می‌تازاندم برای خودم. آخر سر هم طلعت رامم کرد. آن هم اتفاق بود. هم مدبر بود هم فوق‌العاده زیبا. حالا فوق‌العاده که اغراق است. اما منی که زود به زود دلزده می‌شدم هم تا سالیان سال حتی تماشا کردن ریختش را هم دوست داشتم. تماشای خالص، بدون آلودگی و تمنای جسمانی. پرت و پلا نمی‌گویم. مهسا شاهد ادعایم است. چون مهسا انگار صیرورتِ طلعت است. منتها در این مسیرِ دگرگون شدن معدود ایرادات طلعت -مثلاً آن دماغ کمی گوشتالو و چشم‌های سرپایین- در او حک و اصلاح هم شده. صورتش انگار تراش خورده. خطوط آرواره‌ها، بینی، هلال پیشانی. طلعت اگر درخت بود مهسا شکوفه‌ی آن درخت است و راستش نمی‌فهمم نقش هادی این وسط چیست. منطقاً او این وسط جایی ندارد، شبیه رهگذر علافی که رد می‌شده و نه از بذر و درخت خبر داشته و نه از باغبان و مرارت‌هایش اما حالا دست دراز کرده که شکوفه را بچیند، حالا تمرگیده روبریم، بغل دست دخترم. آرام دارد قزل‌آلای سرخ شده‌اش را می‌تراشد. کدام احمقی در چلوکبابی ماهی سفارش می‌دهد؟ کاش می‌شد به مهسا بفهمانم که از روی همین خرده‌رفتارها می‌تواند تا تهِ ته آدم‌ها را بشناسد. این گوریل نخراشیده که هیچی، قبل از بررسی این ظرائف هم بی‌واهمه‌ای می‌شود مردودش کرد.

پشت بندِ قاشقی از برنج و کباب‌برگِ سماق خورده، تکه‌ای هم مغز پیاز گذاشتم دهانم و جویدم. دوتا جوان‌ها با غذای‌شان پیاز نمی‌خوردند. عامدانه پرصدا جویدم و صورت مهسا را هم زیر نظر داشتم که موقع شنیدن خرچ چشم‌هایش را بست. پیاز هم برای بدن خوب است و هم در این شرایط به‌خصوص، ابزار خوبی بود برای رساندن پیغام‌هایی که لازم بود به سمع شازده برسانم. «حالا کجا با هم آشنا شدین؟ جالبه برام. مهسا تو که روانشناسی می‌خونی، ربطی داره به صنایع؟ هادی جان – ببخشید، مَهدی جان، مهسا گفت شما صنایع خوندین. پس لابد به کل صنعت اشراف دارین؟درسته؟» و بعد هم ریز خندیدیم. پسرک گفت «توی کلاس‌های نویسندگی خلاق آقای تقوایی با هم آشنا شدیم. مؤسسه کارنامه.» مهسا دوید وسط حرفش و گفت «بابا آخه مهدی به هنر هم خیلی علاقه داره. منم خیلی تشویقش می‌کنم. آقای تقوایی هم یکی از فیلمنامه‌هاش رو خیلی پسندید.»

پیانیست رستوران مشغول تکرار رپرتواری بود که همه‌ی این سال‌ها نواخته بود. هم خودش و هم مشتری‌ها حتی ترتیبش را هم از بر بودند. رسیده بود به خواب‌های طلایی جواد معروفی. رو به دو جوان گفتم «مادر مهسا عاشق این آهنگ بود.» با خودم فکر کردم چقدر دلم برایش تنگ نشده، واقعاً هم طفلی به درخت تبدیل شده بود، بیشتر تنه‌ی درخت، ضخیم و چغر. اما این یکی، منظورم مهساست، اگر برود بدبخت می‌شوم. دیسم که چند قاشقی برنج کنارش مانده بود را سُر دادم به کناری و گفتم «نهار کم، شام کمتر. این رمز سلامتیه. قبول ندارین آقای مهندس؟» پسرک زیادی ولو شده بود. مظنون شدم نکند آن زیر پاهایشان به هم می‌خورد. ساق‌ها استخوانی‌ام را تکانی دادم و خورد به پاهایش. خودش را جمع و جور کرد. مهسا نیم سیخ از جوجه‌اش مانده بود و داشت تکه تکه می گذاشت توی بشقاب مهدی. پسرک که پاهایش را جمع کرد ادامه دادم «البته توی سن شما نه، شما جوونین می‌سوزونین.»

در مسیر برگشت نشستم صندلی شاگرد. انگار لازم داشتم که صدارتم در همین بنیانِ نصف و نیمه‌ی باقیمانده از خانواده‌مان تثبیت شود. بعد هم بدون اینکه مهسا ازم نظری بخواهد و با وانمود کردن اینکه راننده اسنپ کر است شروع کردم. «دخترم من که هیچ وقت توی تصمیماتت دخالت نکردم. اما آخه آدم دلش می‌سوزه. یه چیزایی هست که تو الآن نمی‌فهمی چند سال دیگه می‌فهمی. بعد اون موقع خودِ تو نمی‌آی یقه‌ی منو بگیری؟ نمی‌گی بابا من خام بودم نفهمیدم، شما چرا اجازه دادی؟ اشتباه می‌گم قربان؟» این آخرش را خطاب به راننده‌ی اسنپ گفتم. انگار یکی از بستگان دورِ همان ظهریه بود.

موقع حرف زدن زبانش لای دندان‌هایش گیر می‌کرد. با کمی تف تف گفت «دُلُسته حاژ آقا حق با شماست.» قطره‌ی ریزی از بزاقش پریده بود روی فرمان ماشینش. نمی‌توانستم نگاهش نکنم. با خودم فکر کردم باز همین مهدی از اینها بهتر است، حداقل راننده اسنپ نیست. بعد ترسیدم نکند باشد؟ از کجا می‌دانم که نیست؟ «قربان سؤالی داشتم، ما یه اسمی خدمتتون بدیم شما می‌تونید چک کنید ببینید از رانندگان ناوگان اسنپه یا نه؟ مقدوره براتون؟» و بعد بدون انتظار برای جواب گردنم را چرخاندم و رو به مهسا، که انگار از کوله‌اش بعنوان سپری استفاده کرده بود، پرسیدم «دخترم مگه تو قرار نبود بری خارج؟ چی شد آخه؟ خودت که می‌دونی اینجا آخر و عاقبت نداره. تو باید بری خارج دکتراتو بگیری.   اینجا شغالستانه. غیر از اینه قربان؟» همدستی قدرتمندتر از راننده پیدا نمی‌کردم. دوباره برگشتم رو به عقب چنگی به کوله پشتی زدم و گفتم «بابا بزن کنار اینو، می‌خوام صورتت رو ببینم. اه.» و بعد هم رو به راننده گفتم «پسرم دم یه داروخونه بزن کنار لطفاً.» تا خودِ خانه دیگر چیزی نگفتم. مهسا هم همین‌طور. وقتی رسیدیم دم برگ انجیری ایستادم، از توی کیسه فریزری‌ام یک مسکّن چهارصد در آوردم و با دو قلپ آب قورتش دادم. مهسا پرسید «بابایی؟ خوبین؟» گفتم «نه. چطور خوب باشم؟ به خدا مادرت هم اگه بود رفتارت رو تأیید نمی‌کرد.» بعد جفت‌مان خزیدیم توی اتاق‌هایمان. کت و شلوار چهارخانه‌ام را به جارختی آویزان کردم.

به نظرم زیاد خورده بودم. شکمم باد کرده بود. یکی-دو ساعتی وول زدم اما بی‌فایده بود و خوابم نبرد. صدای آهنگ دختره هم مزاحم بود که از اتاقش می‌آمد. کمی دور خانه گشتم. از دیشب یکی-دو تا قابلمه مانده بود که شستم. مهسا که به روی خودش نمی‌آورد. از آشپزخانه که می‌آمدم بیرون نگاهی کردم به قاب‌های توی راهرو. سه تا قاب خاتم بد کیفیت. دوتایشان تقدیرنامه‌های شرکت گاز بودند. سومی هم چیزی از همان قماش بود منتها درش آورده بودم و عکسی از طلعت را داخلش گذاشته بودم. حاشیه‌های عکس جور نبودند و نمی‌دانم چرا، اما دندان‌های کج و کوله‌ی طلعت هم زیادی معلوم بود. کاش دهانش را بسته بود موقع عکس. آدم خودش می‌میرد اما این عیوب نه، تا ابد می‌مانند. کنار قاب هم اُریب روبان سیاهی گره زده بودم. با خودم فکر کردم لابد یکی دیگر از تقدیرنامه‌ها را هم بایستی تخلیه کنم و عکس مهسا را بگذارم. یحتمل خودش به زور می‌خواهد عکس عقدشان با آن نره‌خر را بگذارد. از سمت اتاقش بوی عود می‌آمد و صدای پیانو. گمانم همان "نیلس فرام" بود که عاشقش است. آهنگهای ماستکی و کشدار. تکرار بی‌پایان نکته‌ای که از اول هم گفتن نداشت، ترجیعی که از اول هم نواختن نداشت. برگشتم توی اتاق خودم. کت و شلوار را توی کمدم آویزان کردم. سعی کردم بی‌سر و صدا این کار را بکنم و بعد نشستم کف کمد دیواری. لباسها را کنار زدم و چشمم را چسباندم به روزن. دوستش هم نشسته بود. یاسمن. شمعی روشن کرده بودند و نوبتی به سیگاری دست‌پیچ پک می‌زدند. مهسا آستین‌بلند سرخابی رنگ پوشیده بود و شلواری مشکی. موهایش را از پشت بسته بود. یاسمن همین‌طور که به صفحه‌ی موبایل نگاه می‌کرد پرسید «اینا رو امروز گرفتین؟ بابات چرا خودشو این ریختی کرده؟ این کته رو از کجا گیر آورده؟» و بعد دو تایی زدند زیر خنده.

گرمکنم را پوشیدم و رفتم پشت درشان، تقه‌ای زدم، «دخترا؟ من می‌رم پارک یه ورزشی بکنم.» قبل از خروج رفتم سر یخچال لیوانی شیر پرچرب برای خودم ریختم و با دو تا میکادو خوردم. کباب ظهر هنوز سر دلم بود اما چیزی شیرین لازم داشتم. مضاف بر اینکه می‌خواستم قوه‌ی دویدنم را تأمین کنم. توی آینه‌ی آسانسور هیکل گرفتم. صورتم پک و پاره بود اما هنوز قوزی نشده بودم. با خودم فکر کردم شاید بد نباشد من هم ته‌ریش بگذارم؟ لباسم را زدم بالا. دستی به موهای خاکستری روی شکمم کشیدم. هر چیزی سلسله مراتبی دارد و با خودم گفتم «هنوز به تهش نرسیدم، هنوز خیلی مونده.» دم پارک از دریانی سه نخ وینستون اولترا خریدم. کمی چپ چپ نگاهم کرد. این مردم همینند. ذاتاً فضول. این چیزها را که به مهسا می‌گویم نمی‌فهمد. وقتی می‌گویم شک نکن و هر وقتی بروی بُرد کرده‌ای نمی‌فهمد. چون با این مردم سر و کله نزده. چون ۳۰ سال توی شرکت گاز سگ‌دو نزده. البته اگر واقعاً برود خودم چی؟ اتاقش را چکار کنم؟ تبدیل کنم به موزه‌ی محنت؟ قرصی که چند ساعت قبلش خورده بودم ترکیده بود و پایم اصلاً اذیت نمی‌کرد اما با این حال دل و دماغ دویدن نداشتم. راستش خیلی وقت است که نمی‌دوم. عوضش دو دور نرم محیط پارک را قدم زدم؛ دکترم هم همین را توصیه می‌کند. به چند نفری سلام کردم. و بعد برگشتنه یک نخ دیگر سیگار دود کردم.

تلویزیون الکی روشن بود. بلندش کرده بودم که هم صدای آنها را نشنوم هم آنها صدای مرا بشنوند. گاهی فکر می‌کنم زمام این خانه، زمام این زندگی از دستم در رفته. دوتایی آمدند بیرون و مهسا ازم پرسید «ما می‌خوایم از پرپروک پیتزا سفارش بدیم. تو هم می‌خوری بابا؟» همین که هنوز ازم می‌پرسد در عین اینکه جوابم را می‌داند خودش خوب است. اثری از کدورت بعد از ظهرمان نبود. اینکه مهسا روانشناسی خوانده هم به مدیریت این تنش‌ها کمک می‌کند. می‌داند کی سکوت کند و در نهایت هم کار خودش را می‌کند. بکند. به جهنم. می‌دانم آن چلوکباب کوفتی مقدمه‌ایست که پای آن بچه‌دیو هم به این خانه باز بشود. لابد بعد از این یاسمن هم می‌خواهد دست نره‌غولش را بگیرد و بیاورد اینجا چهارتایی شادخواری کنند و دود و دم راه بیندازند. «نه دخترم، نوش جونتون. من که می‌دونی این چیزا بهم نمی‌سازه. بدم هم می‌آد. یعنی هم گوارشم به هم می‌ریزه هم از اون همه پنیر و سوسیس کالباس بدم می‌آد. خودتونم خب چرا یه چیز بهتر نمی‌خورید؟» یاسمن هم که تی‌شرتی شیری‌رنگ تنش بود با شیطنت پرید وسط که «حاج آقا می‌خواید برای شما یه کته‌ی کوچیک بار بذارم؟» گمانم حتی نیشه‌ی خنده را دیدم که داشت از لبانش می‌جهید و به زور خودش را نگه داشته بود. دوست داشتم آنچنان نیشگون سفتی ازش بگیرم که بفهمد حاج آقا کیست و روش کارش چیست.

وسط‌های شب از خواب پریدم. درد پایم انگار وسط خواب شروع شده بود. کمی زیر بغلم را خاراندم. پاشدم و رفتم بیرون. آرام در اتاق مهسا را باز کردم. روغن‌کاری مرتب لولاها هم موثر بود در اینکه کوچکترین صدای اضافی تولید نشود. خوابیده بود. اتاقش نامرتب بود. رفتم بالای سرش. موها و گردنش را بو کردم. چشمم داشت به تاریکی عادت می‌کرد و سعی کردم روزن را از "این" طرف هم پیدا کنم. کارم را خوب انجام داده بودم، کاملاً مستتر بود. مهسا بوی خواب می‌داد. دستی به بازویش کشیدم. تکانی خورد. ترسیدم. پاشدم و رفتم سمت آشپزخانه. روی میز جعبه‌ی پیتزا بود. بازش کردم. نصف پیتزای پپرونی بود. پنج‌تا برش مربعی. هر پنج‌تا را به نوبت خوردم. لابلایش هم سیب‌زمینی‌های چاقالو را در سسی صورتی‌رنگ می‌غلتاندم و می‌چپاندم توی دهانم. غذاها سرد بودند اما شب‌چره باید هم که سرد باشد. بعد هم سرکه‌شیره‌ی غلیظی درست کردم که بشوردش. با خودم فکر کردم که این دیگر نهار و شام نیست، چون دیگر امروز نیست، فردا شده، این صبحانه است و زیر لب گفتم «لقمة الصباح مسمار البدن». بی‌اختیار گردن کشیدم. دنبال مهسا مخاطب همیشگی‌ام بودم.

قبل از اینکه با دل‌پیچه از خواب بیدار شوم خواب می‌دیدم. اسنپ گرفته بودیم. من و مهسا عقب نشسته بودیم و هادی راننده بود. سه‌تایی داشتیم می‌رفتیم سمت طالقان، سر خاکِ طلعت. جاده دست‌انداز داشت و دلم به هم ریخته بود. با دست می‌کوبیدم به پشت صندلی هادی که نگه دارد اما مردک احمق بیشتر گاز می‌داد و من توی صورت مهسا فریاد می‌زدم «می‌بینی چه گاویه؟» اینجاها بود که با دل‌پیچه‌ی خودم از خوب بیدار شدم و به دو رفتم سمت توالت. حتی فرصت نکردم دمپایی پایم کنم. گمانم مهسا هم از صدای آه و ناله‌ام بیدار شد. آمده بود دم در مبال. با صدایی خواب‌آلود و نگران می‌پرسید «بابا خوبید؟» شکمم را چنگ می‌زدم و با درد گفتم «آره عزیزم، گمونم مال این بوی عود و اینا بود که راه انداخته بودین، یه کم به هم ریختم.» بعد در را هل دادم تا بسته شود و بتوانم راحت باشم. حال مرگ داشتم. با خودم فکر کردم یکی دیگر از تقدیرنامه‌ها را هم باید تخلیه کنیم و عکس خودم را تویش بزنیم. متوفی. بعد از فکر اینکه بازماندگان سوراخ کمد را پیدا کنند وحشت کردم. «بابایی؟ بابایی خوبی؟» صدایش نگران بود. نمی‌دانم چرا، اما از اینکه فهمیده بودم نگرانم شده لذت می‌بردم و بعد همین‌طور که به جلو خم شده بودم بالا آوردم. کمیش ریخت روی زانوی شلوارم و بیشترش روی موزاییک‌های کف. خودم هم ولو شدم روی‌شان. در حالت سجده. اولش سفت، بدنی منقبض، ولی بعد، کم کم و تدریجی به همراه موج موج خروج اضافات از بدنم شل و آرام می‌شدم. مهسا با شنیدن صدای سقوطم جیغی کشید و آمد تو. دستش را گرفت جلوی دهانش. دوست داشتم شلوارم را بکشم بالا، سیفون را بکشم. دوست داشتم جانش را داشتم که شلنگ بگیرم و کل آن نجاست‌ها را بشورم توی چاهک کف‌شور. با همان دست‌های عقی چنگ زدم به پای مهسا. گفتم «نرو».

Labels:

..
  



Tuesday, March 26, 2019

هروقت فکر می‌کنی کارها رو به یه جایی رسوندی که افتاده‌ن رو روال، باز می‌بینی اوه، یه عالمه کار نکرده تو لیسته که باید انجام بدی. رتق و فتق بیزینس جدید، مث بچه‌داری می‌مونه، تا سه  چهار سال اول یه لحظه هم نمی‌شه تنهاش بذاری. هی باید بالا سرش باشی هی دست‌شو بگیری هی کم‌کم یادش بدی خودش رو پای خودش وایسته. فلذا چیزی که نمی‌شه انتظارشو داشت، استقلاله، اونم تو سنین پایین.

از اولین جلسه‌ی کاری سال جدید اومده‌م بیرون و باز روز از نو روزی از نو. باید به هزار و یک آیتم جدید فکر کنم و همه‌شونو به سر سامون برسونم. لیست کارهام اون‌قدر زیاده که یا غول چراغ جادو لازم دارم، یا یه دستیار شارپ و پرانرژی که کمکم کنه. اما پیداکردن نیروی کار دقیق، پیگیر، و منطبق با سلیقه‌م هم کار آسونی نیست اصلاً. یعنی اصلاًتر یکی از بخشای کارم که همیشه بابت‌ش عزا می‌گیرم همین مصاحبه‌ها و انتخاب نیروی مناسبه، مخصوصاً پیداکردن آدمی که باید مستقیم و دائم با خودم کار کنه.  واسه همین تا حالا به تعویق انداخته‌مش اما دیگه انقدر حجم کارم زیاد شده که نمی‌تونم بذارم واسه یه وقت دیگه. از این‌رو یه دستیار دائمی الان در صدر فهرست نیازمندی‌هامه که دلم می‌خواد از آسمون نازل شه و مجبور نباشم برای یافتن‌ش بیست‌تا مصاحبه انجام بدم.

این وبلاگ همیشه کار چراغ جادو رو کرده برام، بنابراین الان هم اگه کسی رو سراغ دارین که دوست داره دستیار من باشه تو هیتو استایل، ممنون می‌شم بهم ایمیل بزنین.
carpediem1@gmail.com

شرایط: منظم، دقیق، پیگیر
مهارت‌ها: تسلط به اکسل، تسلط کامل به یک نرم‌افزار گرافیکی (فوتوشاپ یا ایلوستریتور)، توانایی نگارش و تایپ فارسی و انگلیسی
ساعات کاری: تمام‌وقت
محل کار: کریمخان 
..
  




چند سال پیش، همین وقتا بود گمونم، که دو سه هفته‌ای رو آلاچته زندگی گردیم. یه خونه‌ی ویلایی گرفتیم، دوبلکس، کف چوبی، شومینه، آشپزخونه‌ی شیک و مینیمال، با حیاط چمن‌دار و استخر و باربیکیو و فنس و بوته‌های شمشاد رو به ‌خیابون، ویوی اتاق‌خواب‌ها رو به کوه بود و آفتاب مفصل و هوا خنک و فصل چوب و آتیش.

یه ماشین قرمز هم گرفته بودیم، می‌گم قرمز چون برای من قرمزبودنش مهم بود لذا پارتنرم گشته بود یه ماشین شاسی‌بلند قرمز پیدا کنه و آژانس‌های ماشین هم تعجب کرده بودن هی، یه ماشین قرمز هم گرفته بودیم می‌روندیم می‌رفتیم تا سوپری که توی ده بود، کنده‌های چوب بریده‌شده می‌خریدیم با پنیر و شراب و انگور و نون و شکلات، گوشت‌های ورقه‌شده، سیب‌زمینی و سالادهای مختلف، برمی‌گشتیم خونه، بساط آتیش رو روشن می‌کردیم موزیک رو بلند می‌کردیم پنجره‌های قدی رو به حیاط و استخر رو باز می‌کردیم با لباس پشمی می‌شستیم دم شومینه، به شراب و گوشت دودی و علف و سکس و الخ. گاهی، روزها پیاده راه میفتادیم سمت ده، از کوچه پس‌کوچه‌های قشنگ و سبز-سرخابی رد می‌شدیم می‌رفتیم لب ساحل، ساعت‌ها می‌شستیم لب آب، دستامون گره خورده به هم، خیره به آب. هوا که سرد می‌شد بلند می‌شدیم می‌رفتیم مرکز ده، میخونه‌ی مورد علاقه‌مون، می‌شستیم روی تراس، چسبیده به شومینه، گوشت سرخ‌شده سفارش می‌دادیم و صدف و شراب سفید، گپ می‌زدیم و سیگار می‌کشیدیم و تا پاسی از شب، با غریبه‌های توی میخونه معاشرت می‌کردیم و آخ که چه خوش بودیم.

یه شب سیگارمون تموم شد، مرد میان‌سال تنهایی که دو میز اون‌طرف‌تر نشسته بود و مست ویسکی بود و یه سگ عظیم‌الجثه پایین پاش دراز کشیده بود، بهم اشاره کرد بیا من سیگار دارم. رفتم ازش سیگار گرفتم. وایستاده بودیم لب تراس، کنار مرد و سگش، سیگار می‌کشیدیم و برنامه می‌چیدیم که سه ماه بیایم این‌جا زندگی کنیم، همین خونه رو بگیریم باز، با یه ماشین و یه سگ. تو اون ده، زندگی هیچ چیز دیگه‌ای نداشت جز این‌که روزت رو با راه‌رفتن‌های طولانی سپری کنی، میون کوچه‌های قدیمی قشنگ یا لب ساحل، ظهر تا عصر رو لم بدی روی مبل‌های راحت رو به آفتاب دست و دلباز، کتاب بخونی و بنویسی و موزیک و چای و قهوه و شکلات‌های مرغوب دست‌ساز، شبا آتیش درست کنی و خودت باشی و پارتنرت و دیگر هیچ. زندگی دقیقا توی هیچ‌کارِ خاصی نکردن خلاصه می‌شد و همین، خودِ زندگی بود.

حالا، من با یه آدم دیگه‌م، سگ داریم، و فعلا هیچ برنامه‌ای برای رفتن به اون ده نداریم. باید کار کنیم و باید بالای سر کارمون وایستیم. رؤیای من اما به قوت خودش باقیه. رؤیای من حتی یه قدم به واقعیت نزدیک‌تر شده چون یه سگ عظیم‌الجثه داریم درست مث سگ اون آقاهه.

 من هیچ‌وقت رؤیاهامو فراموش نمی‌کنم. همیشه با تمام جزئیات به‌‌شون فکر می‌کنم، اون‌قدر فکر می‌کنم اون‌قدر فکر می‌کنم که بالاخره یه روزی که هیچ انتظارشو ندارم، محقق می‌شن، با همون تفاصیل، کم و بیش.
..
  






در این  تصویری که شخصی نه‌ایرانی برای من فرستاده عناصری هست که مایه و اسباب آرامش است. غیر از سفره هفت‌سین که در عین زیبایی ساده است و نشانی از ظرافت ذهن ایرانی دارد- ظروف نازکند، مانند زمانی که ظروف زبان و دهان نازک بود، ظرف کلام نازک بود، رنگ‌ها هم نرم‌اند، تقریبا همه‌چیز لطیف است. غیر از سادگی سفره‌هفت‌سین، به اجسام مردان نگاه می‌کنم، لاغرند یا به اندازه‌اند، راستند، نه کج و افتاده، مشغول خودشانند، چون هر کدام کسی است، هر کدام نقشی دارد که بی آن تمام این اسباب به هم می‌خورد، آنها به دورسفره هفت‌سینند و بی آنان سال متحول نخواهد شد، هر چقدر نگاه می‌کنم اضطرابی نمی‌بینم، رخ‌هاشان به من می‌گوید که می‌دانند از کجا آمده‌اند و به کجا می‌روند، در کلیت جهان موجودند، و در جهان ایرانی و جهان ایرانی در کلیت دیگر، وحشتی از بودن و نبودن ندارند، می‌دانند که هستند و بی آنها کار جهان زمین می‌ماند. چون هستند تلاشی به بودن نمی‌کنند، راز قرار اندام‌هاشان این است. چشم‌هاشان را بنگرید، جز به خودشان نگاه نمی‌کنند، چشم‌هاشان هم به کار خود مشغولند و نگاهشان نه به تلویزیون است و نه به اکران تلفن یا دستگاه دیگری تا چیزی اعلام شود یا چیزی را اعلام کنند. یا عکسی از خودشان به جهانی دیگر بفرستند مانند سرنشینان سیاره‌ای دیگر که به وجود دیگری اطمینان ندارند و می‌خواهند مطمئن شوند که تنها نیستند در این عالم. مثل کلماتی که باید فاصله بگیرد از کلمه‌ای تا جمله‌ای ساخته شود، از هم فاصله دارند و این فاصله به هر کدام شخصیتی بخشیده است. دلم می‌خواهد فکر کنم که در این روزگار، روزگار این تصویر هنوز عکاسی نبوده و آنها تصویر از خود را در ضمیرشان دارند و دیده‌اند. می‌دانند چه‌اشکالی دارند و نیازی نه به دیدن دارند و نه به دید‌ه‌شدن. به نظرم می‌رسد که وقت برایشان مهم است اما یکی‌شان ساعت دارد ساعتی که با گردش سیاره‌ای تنظیم شده است که به دور خورشید می‌گردد و او یکی دارد این گردش را به دقت دنبال می‌کند. او که وقت را به خواندن می‌گذراند، او که دود می‌کند و او که در میان بود و نبود است و کودک که منتظر است تا دستور خوردن داده شود. کسی دستور نمی‌دهد، کودک می‌داند. جسم کودک میان دو سال قدیم و جدید مقیم است. دستش از او پیش گرفته، آماده است.  سین گفت زنان کجایند، گفتم زنان دارند نقش می‌کنند، آنجایند که به دیده نمی‌آید، سفره را چیده‌اند. سفره با نان سنگک، گرسنگی را از یاد نبرده.

Labels:

..
  



Monday, March 25, 2019

در ایده‌آل‌ترین وضعیت ممکنِ یه شب بارونی‌ام. سیر و خوش‌حال، از کافه و تحقیقات میدانی و خرید اومدم خونه، بی‌که ترافیک باشه علی‌رغم این‌همه بارون، نشستم رو کاناپه نارنجیه، تمام کتاب دفترامو گذاشتم کنار دستم، لیوان مدادا و سطل ماژیک‌هام رو هم، دو سه تا تقویم و دفتر جدید و تایم‌لاین و تو دو لیست، یه لیوان چای سبز و لیمو، دوتا کوکی کره‌ای کوچیک، باخ، و کار کار کار. از معدود شب‌هاییه که بچه‌ها نیستن و مرد نیست و تدی تقاضای خاصی نداره و چون هنوز عیده، تلفن‌ها و پیغام‌های کاری زیادی هم ندارم، فلذا شبم به کل مال خودمه.

عصر با رفیق قدیمی قرار داشتم. قرار کاری. بعد از مدت‌ها، انگار داریم بالاخره و کم‌کم نرمال می‌شیم با هم. داریم  بی‌که تیکه بندازیم به هم بابت گذشته، حرف می‌زنیم صرفاً. راحت و بی‌دردسر. دستاورد بزرگیه برای دوتا آدم لجباز بی‌منطق. آدم لجباز و بی‌منطقِ سابق.

لازم داشتم یه سری سؤال بپرسم از کسی که مدیره و بیزینس اونره و بیزینس‌ش رو داره گسترش می‌ده. تو این مدت زیاد کتاب خونده‌م، اما یه سری چیزا هست که تو هیچ کتابی نتونسته‌م پیدا کنم. یه سری تجربه‌های مدیریتی، برای بیزینس‌هایی که نه در بدو شکل‌گیری‌ان، نه هنوز تبدیل به سازمان شده‌ن. تو هیچ‌کدوم از کتابایی که دارم، راجع به این دوران گذار، گذار از یه یبزینس کوچیک به یه بیزینس بزرگ، توضیح ندادن. از مشاورام هم که می‌پرسم، جواب‌هاشون نسبتاً کلیشه‌ست، همون چیزاییه که تو کتابا نوشته‌ن. لذا احتیاج به تجربه‌ی دست اول یه مدیر معاصر داشتم (کسی که الان مشغول به کاره، نه مدیری که ده بیست سال بعد راجع بهش تو یه کتاب نوشته شده باشه). انتخابم هم درست بود. هیچ‌کس به قدر این آدم که تا همین چند سال پیش درگیر مسائلی از جنس امروز من بوده، نمی‌تونست این‌همه واضح و پرکتیکال جواب‌مو بده. سؤال جوابامون مث دوران وبلاگ‌نویسی بود؛ تجربه‌های دست اول، با مصداق، و قابل لمس. چیزی که اون سال‌ها تو وبلاگ‌ها خیلی می‌خوندیم و حالا به سختی پیدا می‌شن دیگه. به جواب‌های تئوری و کلیشه و آکادمیک احتیاج نداشتم، به یه آدم اجرایی احتیاج داشتم که تجربه‌ای مشابه من از سر گذرونده باشه و بهم بگه باید چی‌کار کنم. قهوه‌ و وافل و ساندویچ‌مون که تموم شد، بلند که شد بره، بغلش که کردم، جواب بیشتر سؤالامو می‌دونستم. منتظر بودم زودتر برگردم خونه برسم به مداد دفترام، بشینم سر مشقام. بشینم ایده‌هایی که دارم رو بنویسم، اولویت‌بندی کنم و بفرستم‌شون واسه اجرا. هیچ قسمتی از کار این‌همه برام جذاب نیست که مدیریت کارهای اجرایی. چرا البته. نشستن در خلوت خود و تولید محتوا کردن هم برام جذابه. از اولی بیشتر حتی. منتها وسواسم اجازه نمی‌ده کارهای اجرایی رو واگذار کنم فلذا قسمت اول بیشتر ارضام می‌کنه. نتیجه‌ش ملموس‌تره.

داشتم می‌گفتم. این ساعت از شب رو خیلی دوست دارم. این وضعیت ایده‌آل رو. بیرون بارون میاد و هوا خنک و مطبوعه و بچه‌ها آرم و امنن، مرد آروم و امنه، زندگی آروم و امنه و من زیر یه مشت کتاب و دفتر در خلوت خودم دفن شده‌م و احساس می‌کنم زنده و مفیدم.

این‌جور وقتا هوس نوشتن می‌کنم. نوشتن از چیزهایی که هست و چیزهایی که نیست. از تمام آینده‌ای که پیش رومه و از تمام گذشته‌ای که حوصله ندارم برگردم بهش ضمن این‌که مدام میاد جلوی چشمم. گذشته‌ای که علی‌رغم سختی‌هاش، منِ کنونی رو ساخته. گذشته‌ای که علی‌رغم سیاه‌چاله‌هاش، بهش افتخار می‌کنم. حالا افتخار هم که نه. افتخار کلمه‌ی درستی نیست. به رسمیت می‌شناسمش چون از حال کنونی‌م راضی‌ام. مثل رابطه‌‌ای که با رفیق قدیمی داشتم. رابطه‌ای پر از هیجان و پر از فراز و نشیب، که حالا که گذشته می‌تونم برگردم بهش نگاه کنم و بگم خودمونیما، چه خوش گذشت‌ هم، علی‌رغم همه‌چی.

یه سردرد خفیف داره توی کاسه‌ی سرم می‌چرخه. فردا جلسه دارم و باید مشقامو کامل کنم. سه‌چهارتا کتاب خوب بغل دستمه که می‌دونم طی دو سه ماه آینده نجاتم خواهند داد. منتظرم دو تا ایمیل بهم برسه، نوشته‌هامو تموم کنم برم توی تخت، یه ساندویچ سبک بخورم با آب‌پرتقال، و ادامه‌ی سریال‌مو ببینم. دارم «تراست می» می‌بینم، یه سریال متوسط که یه‌جورایی نسخه‌ی معاصرِ مَد مِن‌ه، و خب قطعاً نه به اون خوبی. تدی شام‌شو خورده و آرومه. بیرون داره یه بارون ملایم می‌باره. یه سردرد خفیفی توی کاسه‌ی سرم می‌چرخه و دو سه تا قصه‌ی آخر کتاب «بی‌باد بی‌پارو» هم مونده هنوز. سمیت بوقلمون و آب‌پرتقال و کتاب و لپ‌تاپ.
..
  



Sunday, March 24, 2019

مواردی که باید روشون دیسیپلین اِعمال کنم:
نوشتن
خوندنِ کتاب‌های درسی‌م
سفر
ورزش، فراتر از روتین پارسالم که هفته‌ای دو روز بود
محدود کردن کار به ساعات کاری
به‌روز کار کردن و کارهای عقب‌افتاده‌ی بیش از یک هفته نداشتن
گزارش‌گیری از پرسنل

ویش‌لیست:
خونه
..
  




آخرای سال کلی فیلم جدید  گرفتم، و کلی کتاب جدید خریدم که اکثرشون کتاب درسی‌ان. از همون آخرای سال دارم شبی یکی دوتا فیلم می‌بینم، سریال می‌بینم، و با انبوهی کتاب بغل تختم سر و کله می‌زنم. بهترین حالت تعطیلات.
..
  




امروز چهارم فروردینه، پس تلاشم برای نوشتن روزانه الردی خورده تو دیوار. بهتر، واسه چی باید خودمو ملزم کنم به کاری، که قطعاً از پس‌ش برنمیام، و فقط یه خارش مغزی جدید به خودم اضافه کنم؟ وبلاگ‌نوشتن رو هروقت دلم بخواد می‌تونم انجام بدم. نظمش باعث می‌شد دستم راه بیفته و به یه روتین برسم، اما بی‌نظمی‌ش هم نباید جوری باشه که مخل آسایشم شه. دیروز داشتم به پولانسکی می‌گفتم واااای که چه‌قدر کار عقب‌افتاده دارم و سرم داره از فرط کار منفجر می‌شه. گفت هانی، یک این‌که الان تعطیلاته. دو این‌که کار عقب‌افتاده نداری و کار داری، هر وقت برگردی سر کار، شروع می‌کنی انجام‌شون دادن، لذا اینی که داری کار نیست و وسواس فکریه.

یکی از معایب بیزینس‌اونر بودن واسه من همینه. همین که مدام دارم بهش فکر می‌کنم و صبح و شب و مهمونی و فراغت و تعطیلات براش قائل نیستم. ضمن این‌که از کار کردن و از فکر کردن بهش لذت می‌برم، اما همین باعث شده کیفیت اوقات فراغتم به شدت بیاد پایین و عملاً اوقاتی از آن خود ندارم. این یه قلم رو باید مدیریت کنم. باید برای خودم یه دیسیپلین درست کنم که بعد از ۸ تا ۱۰ ساعت کار روزانه، دیگه حق کار کردن یا راجع به کار حرف زدن رو نداشته باشم.

عیب دومش اینه که زندگی شخصی و کاری‌مو نمی‌تونم تفکیک کنم. نه به لحاظ فضا، نه به لحاظ آدم‌ها. این برای خودم باحاله، اما دارم می‌بینم که روی آدم‌های دور و برم ممکنه اثر منفی داشته باشه. چرا؟ چون من تو کار، جدی و خشک و رک‌ام فلذا ممکنه آدم‌های نزدیک زندگی‌مو بابت این‌که هیچ آوانسی براشون قائل نمی‌شم برنجونم. این رو هم باید بگردم یه راهی براش پیدا کنم.

فارغ از اینا، پارسال یکی از بهترین سال‌های زندگی‌م بود. یه کار جدید رو شروع کردم که اندازه‌ی کار قبلی‌م دوست داشتم، و موفق شدم ظرف مدتی کوتاه، توش پیشرفت کنم و به جای خوبی برسونمش. بر خلاف همیشه، این بار پام رو زمین بود و زندگی و کارم رو قدم به قدم خودم ساختم. به لحاظ کاری، سال ۹۷ همه‌ش برام دستاورد بود، به لحاظ شخصی اما همه‌چیز مهم‌تر از کار بود حتی. حضور پولانسکی در زندگی‌م، شخصیت‌ش و نوع رابطه‌مون، مهم‌ترین اتفاق ۹۷ بود. این جور رابطه‌داشتن با یه آدم دیگه، با آدم دیگه‌ای که این‌همه شبیه به من و شبیه به چیزی باشه که همیشه آرزوشو داشته‌م، هنوز برام مث یه رؤیا می‌مونه. از آدمی با گذشته و مختصات خودم، انتظار نداشتم بتونه این‌جوری زندگی شخصی‌ش رو هندل کنه و سر چیزای بی‌اهمیت نزنه همه‌چیزو خراب کنه.  نکته‌ش این‌جاست که خراب‌نکردن رابطه‌م با پولانسکی رو مدیون خود پولانسکی‌ام. و دارم هر روز، دقیقاً هر روز از رابطه با یه آدم مچور و سرد و گرم چشیده لذت می‌برم.

سال ۹۷ باعث شد باور کنم که اگه شرایط درست باشه، اگه حداقل‌ها رو داشته باشم، می‌تونم درست کار کنم، می‌تونم با جون و دل کار کنم و می‌تونم آخر سال نتیجه‌ی کارهامو ببینم. که یعنی عاقبت متوجه شدم «تنبلی» امری‌ست نسبی، که می‌شه بر حسب موقعیت، برش فائق اومد و نتیجه‌ش رو هم دید.

رزولوشن امسال رو هم می‌ذارم «دیسیپلین»، یکی از سخت‌ترین موانع زندگی‌م، ببینم چی می‌شه:|
..
  



Friday, March 8, 2019


دیشب وقتی رسیدم خانه، از فرط خستگی شبیه به کیسه‌ی سیب‌زمینی‌ای بودم که یک فصل کتک خورده باشد. یک کیسه‌ی سیب‌زمینی که جسم و فکرش خسته باشد. این‌طور مواقع خودم را پرت می‌کنم روی مبل و لای ویدئوی فاخر اینستاگرام شنا می‌کنم. خیلی هم مهم نیست که موضوع ویدئو  چه باشد. از افتادن بچه‌‌ی یک ساله توی کاسه‌ی ماست بگیر تا داعشی‌هایی که دارند سر می‌برند. مهم این‌ است که پنجره‌ی مغزم را باز می‌کنم و می‌گذارم هوا بخورد. همه‌ی وظیفه‌ی این هواخوری هم می‌افتد گردن انگشت اشاره‌ام که ویدئوها را بالا و پائین می‌کند. دیشب لای همه‌ی این‌ها یک فیلم کوتاه بود از مردی که وزنه‌ی چند کیلویی‌ای را انداخت توی ماشین لباس‌شوئی. بعد هم روشنش کرد.
یک همکلاسی داشتم  که پدرش ته خیابان سی‌متری، تعمیرگاه ماشین لباس‌شوئی داشت. امیر. ته دکان‌شان باز می‌شد به یک حیاط پکیده که تا خرخره پر بود از ماشین لباس‌شوئی‌های اوراقی. یکی دو بار با امیر رفته بودم دکان‌شان. ساعت دو عصر پدرش می‌رفت خانه بابت نماز و ناهار و قیلوله و قاروره. امیر هم پشت دخل می‌ماند تا اگر مشتری آمد، کارش را راه بیاندازد. یک بار رفتیم توی حیاط پشتی و امیر دقیقا همان کاری را کرد که مرد توی فیلم انجام داد. یک آجر قمی را انداخت توی یکی از ماشین‌لباس‌شویی‌ها و خشک‌خشک روشنش کرد. ماشین هم آجر را با سرعت توی شکمش چرخاند. درست مثل آدمی که یک فکر سنگین داشته باشد و دائم توی سرش بچرخاندش. آجر می‌خورد به در و دیوار ماشین. همه‌ی قوانین نیوتن و اینرسی و گشتاور و الخ دست به دست هم دادند. صفحه‌ی کنار ماشین پرت شد بیرون. بعد هم الباقی اجزایش دانه به دانه، مثل فریزبی شلیک می‌شدند گوشه و کنار حیاط. مرد توی فیلم، ماشین را ول کرد به حال خودش  تا خودش، خودش را متلاشی کرد و تکه‌تکه شد و بالاخره خاموش شد. درست مثل آدمی که یک فکر سنگین داشته باشد و دائم توی سرش بچرخاندش و خودش را با آن فکر متلاشی کند. اما ما نتوانستیم. پدر امیر سر رسید و گوشش را پیچاند و رسید به داد ماشین‌لباس‌شوئی. خاموشش کرد و آجر قمی را درآورد و تکه‌هایش را جمع کرد. درست مثل آدمی که یک فکر سنگین داشته باشد و دائم توی سرش بچرخاندش اما قبل از متلاشی شدن، یکی او را از برق بکشد، فکر سنگین را در بیاورد و پنجره را باز کند و بگذارد سرش هوا بخورد. مثل پدر امیر.
دو بار فیلم را دیدم. یک جورهایی حس کردم برگشتم عقب و  سناریویی که پدر امیر مانع تمام شدنش شده بود را می‌بینم. دم پدر امیر گرم.

Labels:

..
  



Saturday, March 2, 2019


در یکی از صدها سکانس درخشان "زندگی زیباست"، پدر پسرکش را در آغوش گرفته، او را از دل غبار و فریاد و آژیر اردوگاه کار رژیم نازی به سمت خوابگاهشان می‌برد و همزمان در گوشش از رویای صبحانه گرم فردا صبح، حضور مادر، عشق و ادامه زندگی می گوید*. 
پدری که ظرف چند روز آینده، درست روز اتمام جنگ تیرباران خواهد شد درحالیکه پیوسته تا واپسین دم برای حفاظت روح نازک و جسم کوچک پسر، وانمود خواهد کرد همه اینها، از دوش گاز و کوره های آدم‌سوزی تا شکنجه‌گاهها و اردوهای کار، صرفا یک بازی بامزه است. اتفاقی است که میشود به آن خندید، در آن برنده شد، جایزه گرفت و به خانه برگشت...

امروز به اجتماع عطر نان گرم که در صبح بارانخورده از خانم نانوا خریده بودم، به زیبایی لیوان قهوه ام و صدای زندگی که از گلوی دخترکم با حنجره سینه سرخ پشت پنجره می آمیخت نگاه کردم. دیدم چه بسیار، چه بسیار وقتها حواسم نیست که من فرصت زندگی، تجربه امنیت، حتی در حد نوشیدن قهوه در صبحی بارانی را داشته ام و یادم رفته سپاسگزارش باشم. وقتی به پلک‌زدنی، دستی میتواند مرا از پشت پنجره آشپزخانه‌ام به قلب جنگ و شکنجه و تحقیر براند. من حواسم نیست که چه بسیار جاهای خالی در چشم‌من پر تر نمود داشته. چه بیشمار فکرم کشیده به نشدها و نبودها درحالیکه غایت نیاز آن روزم، زنده ماندن در بهار بوده. دوست داشتن و خواستن بوده، به یاد سپردن " تو را دوست میدارم برای نان گرم، برای برفی که آب میشود..." بوده. چه بسیار حواسم نیست که حواسم نیست!

*Come here. Where are we here? I might have taken the wrong way. Good boy, sleep. Dream sweet dreams. Maybe it's only a dream! We're dreaming, Joshua. Tomorrow morning, Mommy will come wake us up and bring us two nice cups of milk and cookies. First, we'll eat. Then I'll make love to her two or three times…if I can.

Labels:

..
  


Archive:
February 2002  March 2002  April 2002  May 2002  June 2002  July 2002  August 2002  September 2002  October 2002  November 2002  December 2002  January 2003  February 2003  March 2003  April 2003  May 2003  June 2003  July 2003  August 2003  September 2003  October 2003  November 2003  December 2003  January 2004  February 2004  March 2004  April 2004  May 2004  June 2004  July 2004  August 2004  September 2004  October 2004  November 2004  December 2004  January 2005  February 2005  March 2005  April 2005  May 2005  June 2005  July 2005  August 2005  September 2005  October 2005  November 2005  December 2005  January 2006  February 2006  March 2006  April 2006  May 2006  June 2006  July 2006  August 2006  September 2006  October 2006  November 2006  December 2006  January 2007  February 2007  March 2007  April 2007  May 2007  June 2007  July 2007  August 2007  September 2007  October 2007  November 2007  December 2007  January 2008  February 2008  March 2008  April 2008  May 2008  June 2008  July 2008  August 2008  September 2008  October 2008  November 2008  December 2008  January 2009  February 2009  March 2009  April 2009  May 2009  June 2009  July 2009  August 2009  September 2009  October 2009  November 2009  December 2009  January 2010  February 2010  March 2010  April 2010  May 2010  June 2010  July 2010  August 2010  September 2010  October 2010  November 2010  December 2010  January 2011  February 2011  March 2011  April 2011  May 2011  June 2011  July 2011  August 2011  September 2011  October 2011  November 2011  December 2011  January 2012  February 2012  March 2012  April 2012  May 2012  June 2012  July 2012  August 2012  September 2012  October 2012  November 2012  December 2012  January 2013  February 2013  March 2013  April 2013  May 2013  June 2013  July 2013  August 2013  September 2013  October 2013  November 2013  December 2013  January 2014  February 2014  March 2014  April 2014  May 2014  June 2014  July 2014  August 2014  September 2014  October 2014  November 2014  December 2014  January 2015  February 2015  March 2015  April 2015  May 2015  June 2015  July 2015  August 2015  September 2015  October 2015  November 2015  December 2015  January 2016  February 2016  March 2016  April 2016  May 2016  June 2016  July 2016  August 2016  September 2016  October 2016  November 2016  December 2016  January 2017  February 2017  March 2017  April 2017  May 2017  June 2017  July 2017  August 2017  September 2017  October 2017  November 2017  December 2017  January 2018  February 2018  March 2018  April 2018  May 2018  June 2018  July 2018  August 2018  September 2018  October 2018  November 2018  December 2018  January 2019  February 2019  March 2019  April 2019  May 2019  June 2019  July 2019  August 2019  September 2019  October 2019  November 2019  December 2019  February 2020  March 2020  April 2020  May 2020  June 2020  July 2020  August 2020  September 2020  October 2020  November 2020  December 2020  January 2021  February 2021  March 2021  April 2021  May 2021  June 2021  July 2021  August 2021  September 2021  October 2021  November 2021  December 2021  January 2022  February 2022  March 2022  April 2022  May 2022  July 2022  August 2022  September 2022  June 2024  July 2024  August 2024  October 2024  May 2025  August 2025  September 2025  October 2025  November 2025  December 2025