آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Thursday, November 27, 2025 یه قورباغهی بزرگ رو باید قورت بدم. یه قورباغهی جدی و بزرگ و چهبسا سرنوشتساز. هر روز تو چشمای هم نگاه میکنیم و هر روز فکر میکنم حالا بذار ببینم چی میشه. ته دلم میدونم میشهها، اما هر روز تو چشماش نگاه میکنم و هر روز بهش زل میزنم و هر روز کمی تایپ میکنم و هر روز در لپتاپ رو میبندم. حتی دقیقاً میدونم کار درست چیه، ولی باز در لپتاپ رو میبندم. به جز امشب. امشب اینو نوشتم که در لپتاپ رو نبندم و به جای زلزدن به قورباغه، قورتش بدم. اصلاً فکر کنم همین قورباغهست که داره به دیسکم فشار میاره. پیغام کد پستی که اومد، یههو هوای خونه ده درجه گرم شد. یههو دیدم ا، برای این آدم مهمم. یههو دیدم ا، حتی مهمم و حتی میتونم از پسش بربیام و حتی میتونم موفق شم. |
|
Wednesday, November 26, 2025 طوقا اومد پیشم. برام یه خودنویس لامی گرانیت خریده بود با جوهر بنفش. اینکه طوقا اومد پیشم و برام یه خودنویس لامی گرانیت آورد شاید به نظر جملهی مهم یا رمانتیکی نباشه، اما جملهی مهم و رمانتیکیه. خیلی مهم و خیلی رمانتیک. |
|
Monday, November 24, 2025 زندگی بدون «او» مثل زندگی با یه دندون پوسیدهست که درد نداره، ولی میدونی پوسیدهست. میدونی هست و پوسیدهست. خندهدارش اینجاست که اصولاً زندگی با اویی در کار نبوده هرگز، ولی خب، دندونم پوسیده الان. خندهدارترش اینجاست که از آخرین باری که با هم حرف زدیم هنوز دو هفته هم نگذشته، اما انگار یه قرنه نیست. یه قرنه نیستم.
|
|
Wednesday, November 19, 2025 هنوز نوتیفیکیشن اسمشو که میبینم ضربانم میره بالا. |
|
Sunday, November 16, 2025 در دورهی «بحران؛ جغرافیای نزدیکی»، رفتیم سراغ فیلمهایی که روابط زوجها، به واسطهی نزدیکشدن ناگهانی، به واسطهی تنهاموندن دونفره در فضای محدود –اتاق هتل، ماشین در سفر جادهای، ویلا– دچار بحران میشه. که چهجوری این نزدیکیای که به واسطهی معماری فضا اتفاق میفته، تنشهای پنهان رابطه رو میکشه بیرون. خیلیامون بارها تجربهش کردیم؛ نه؟ نکتهی جذاب و مشترک همهشون اما میدونی چیه؟ دعوا سر درست و نادرست نیست، سر واقعیت و آبرو نیست، سر حقیقت و دروغ هم نیست. دعوا سر روایته. سر اینه که روایتِ چه کسی برنده میشه. سر اینه که من، توی کدوم روایت از خودم حس بهتری دارم. بحران لزوماً از فقدان گفتوگو نمیاد، خیلی وقتا از انکار احساسات ایجاد میشه؛ از دستبردن در اصل روایت. در فیلم فورس ماژور، مرد به سادگی انکار میکنه که وقتی بهمن اومد، از ترس فرار کرده. به جای اینکه اعتراض و روایت زن رو به رسمیت بشناسه و معذرت بخواد، ترسش رو به کل انکار میکنه، چون نمیخواد تصویر اقتدار مردانهش شکسته بشه. ترجیح میده رابطهش رو دچار تنش کنه، اما اون تصویر «مرد مقتدر»ش خدشهدار نشه. فیلم این سؤال رو مطرح میکنه که وقتی پای غریزه میاد وسط، وقتی «غریزه» کنترل رو از ما میگیره، آیا ما هنوز در قبال رفتارمون مسؤولیم؟ زن فیلم، مرد رو به خاطر رفتار غریزیش سرزنش نمیکنه. به خاطر انکار واقعه سرزنشش میکنه، و به خاطر اینکه روایت زن رو به رسمیت نمیشناسه. برای مرد، بحران اونجایی اتفاق میفته که تصویرش میشکنه، تصویر مرد قوی کنترلگر. تا اینجا هنوز بحران بزرگ نیست. کجا اما اون گسست اتفاق میفته؟ اونجا که مرد، توانایی مواجهه با تصویر خودش رو نداره. اونجا که از تصویر خودش دچار شرم میشه. شرم ناشی از انکار، و سپس شرم ناشی از اعتراف. اینجاست که آدم فکر میکنه اون اتفاق، اون گذشته، مال کیه و چه کسی حق داره معناش کنه؟ چه کسی حق داره جعلش کنه یا به عمد توش دست ببره؟ پ.ن. یاد این پست افتادم که چند وقت پیش نوشته بودم: «جنونِ ادراک» |
|
Saturday, November 15, 2025 یکی از بامزهترین تیکههای مهاجرت برای من، دیتکردن با مرد خارجیه. کلاً تو یه لیگ دیگهست. خیلی خوش میگذره بهم توش. در خودمترین حالت ممکنام و مقولهی «زبان» میره یه جای عجیبی وایمیسته. یههو میبینی از سینما میای بیرون، «بوگونیا»، یکی دوتا گامی هم انداختین بالا. یه حرفی راجع به لانتیموس میزنی که جو ــ که خودش اونقدر حراف و صاحبنظره ــ به فکر فرو میره و میگه چه حرف جالبی زدی. در دامه، تا برسیم به بار لیدو، راجع به لرد بایرون حرف میزنیم و شارل بودلر، و من براش توضیح میدم من هیچی از شعر جهان نمیدونم چون که زبان. میگه پس چهطور همهی اینا رو میشناسی. و میرسیم به لیدو، میشینیم به ویسکی. و میریم رو مقولهی رابطه و تن، تن، تن. یه جایی هم براش توضیح میدم چه جوری این چِری توی کوکتیل، مزهی سَدنِس میده. یه ده باری تکرار میکنه که هاها، Taste of Sadness. و دیگه تا آخر شب مدام انتظار داره هر چیز بیربطی رو به یه چیز بیربطتر تشبیه کنم. میدونی دارم از چی حرف میزنم؟ ازونجا که چه جوری یه غریبه خودش رو باز میکنه میذاره بهش نزدیک شی. و چه جوری یه آدم نزدیکت اونقدر خودش رو میبنده که میذاره مدام ازش دورتر و دورتر شی. امروز که پیغام داد فهمیدم. که فهمیدم چه دورم ازش. چه دور شدهم، در عین همچنان دوست داشتنش. تا حالا نشده بود جایی، زبان فارسی اینهمه سد باشه، اینهمه عقیم باشه برام. اینهمه بنبست. یه جایی وسط مستی و بالایی و موزیک و بدن، جو، یه جای عجیبی مکث کرد، نگهم داشت، گفت نگاه کن تو چشمام. نگاهش کردم. گفت چه عجیب که اینهمه شفاف خودت رو اکسپرس میکنی. با تمام مدیاهایی که داری. با حرفات، با نوشتههات، با عکسات. با لباس پوشیدنت، با موهات، با زبان بدنت، با موزیکی که میذاری، با فشار تنت. چه پیچیده و در عین حال شفافی. همون لحظه، دوباره یاد این افتادم که اوهوم، منی که میدونم این چیزا رو خوب بلدم، ته چه بنبستی داشتم قدم میزدم. و فکر کردم «گفتوگوهای ما همیشه به بنبست میرسید و مأیوس از هم وا میکندیم». دو کام از علفی که دم دستمون بود گرفتم، پشت سر هم. و دل دادم به فراموشی. دل دادم به علف و موزیک و فراموشی. جو غرق خوشی شد گمونم. غرق یه تجربهی عمیق. بیکه بدونه چرا. |
|
Wednesday, November 12, 2025 از تخت آمدم بیرون. از تخت آمدم بیرون روبدوشامبر خاکستریام را تنم کردم رفتم توی آشپزخانه. نمیدانم جرا توی این جمله وقتی میگویم خاکستری، یکجوریست. خسته و دلگیر است. در حالی که روبدوشامبرم خسته و دلگیر نیست. اگر بود نمیگفتم خاکستری، میگفتم طوسی. طوسی یک حال خسته و دلگیری دارد. تحمیلیست. مرا یاد کارمندی میاندازد. کارمند ادارهی بیمه، کارمند ادارهی ثبت احوال. خاکستری اما شیک است. شیک هم نه، ولی حال خوبی دارد. تویش انتخاب دارد، اجباری نیست. تحمیلی نیست. با ارادهی خودت انتخابش کردهای. اصلاً هر چیزی دست خود آدم نباشد یک حال رقتانگیزی دارد؛ ندارد؟ مثلاً کارمندی. مثلاً عشق. مثلاً وقتی عاشق آدم اشتباه باشی. دست خودت نیست و مجبوری و هر روز صبح عاشقی و هر روز صبح به حال خودت تأسف میخوری. انگار مجبور باشی بروی اداره. اه. چه حال طوسیای دارد کلمهی «اداره». رنگ روبدوشامبر من اما درواقع سفیدیست که چند قطره سیاه تویش ریخته باشند شده باشد خاکستری خوشرنگ، تویش کُرک ملایمی دارد و مناسب سرمای ونکوور است. از تخت آمدم بیرون روی تاپی که تنم بود روبدوشامبر نرم کُرکی خاکستری را پوشیدم با جورابهای پشمی خاکستری کمرنگ، که تویشان کًُرک دارد و زیرشان ازین صمغهای سرعتگیر. رفتم توی آشپزخانه، دکمهی کتری را زدم آب جوش بیاید، و تا آب جوش بیاید یک پیمانه کلاژن ریختم توی فنجان و یک بسته ازین قهوههای آماده. و آب ریختم رویشان، دو سوم فنجان. فنجان را گذاشتم توی سینی چوبی و برگشتم توی تخت، آباژور کنار تخت را روشن کردم «بار هستی» را از پایین تخت برداشتم شال پشمی چارخانهی اکر و نارنجی و قهوهای را کشیدم روم و فکر کردم چه مطبوع. فکر کردم چه قشنگ است که میتوانم با فنجان قهوه برگردم توی تخت و شال پشمی را بکشم رویم و شروع کنم به کتاب خواندن. فکر کردم چه عاشق این لحظهام. کمی که هوا روشنتر شد، رفتم سراغ اینستاگرام. دیدم همایون ارشادی مرده. غمم گرفت. چرا باید غمم بگیرد را نمیدانم، اما غمم گرفت. طوقا روی استوری همایونام نوشت «عجب، غصهم شد خیلی. یه دورونی رو واسه من نمایندگی میکرد.». حالش را میفهمیدم. اصولاً با این که اغلب سرْ شاخایم با هم، ولی خوب میفهمیم هم را. تهرانِ من است طوقا. مخصوصاً وقتهایی که مست میکنیم و گیتارش را برمیدارد چیزی میزند و میخوانَد برایم. یه دورونی رو واسه من نمایندگی میکرد، میفهمیدم این حرفش را. میفهمیدم غمش را غمم را پشت چت. انگار صورت همایون ارشادی و تمام پستها و استوریهای مربوط به او، شد قوز بالا قوز غم نهادینهی این روزهای خودم. آنقدر که اگر طوقا دیرتر زنگ نزده بود برویم ناهاری چیزی، ممکن بود غمم اتوبان همت را ببندد حتی. رفتیم ناهاری چیزی. هوا آفتابی و درخشان بود و پاییز زیبای ونکوور. حرف زدیم از در و دیوار، و ماریا کالاس گوش دادیم. زیبایی درختها و دریاچه، نفسگیر بود. طوقا گفت از اینور آوردمات ببینی اینها را. ناهاری چیزی خوردیم و بعد، دیرتر، رفتیم خانهی مامان طوقا، چای بخوریم. چای بهانه بود البته. شب قبل مهمان داشتند و امروز باقالیپلو و کشک و بادمجان و صد جور غذای دیگر، بستهبندیشده، توی یخچال. مامان طوقا من را یاد مامان میاندازد. گرم و نرم و دلبهکاربده و اهل غذا و مهمان. با بستههای غذا راهیمان کرد خانه. برگشتنه داریوش گوش دادیم. از دعوای آخرمان به بعد، و از آن شب مستی و ویسکیمان به بعد، یکجورِ نداری شدهام باهاش. دیگر رازی ندارم که بخواهم ازش پنهان کنم. زیاد حرفی نمیماند سر دلم که نگفته باشم. قلقش را به نسبت یاد گرفتهام. او هم. دارد تهران میشود برایم. برگشتم خانه، شمعها را روشن کردم موزیک را روشن کردم نشستم پای لپتاپ. فایلم را باز کردم و خیره شدم بهش. منتظر یک اتفاقیام که بیفتد. که دلم میخواهد بیفتد و همزمان میترسم هم. یکجور ترس امیدوار. فکر کردم چه اینجای سرنوشتم گره میخورد به این فایل. چه میترسم و چه دلم میخواهدش. بعد به خودم آمدم دیدم چه هنوز هیچ ابایی ندارم از شروع کردن یک چیز جدید، به کل جدید. یکهو مچ خودم را گرفتم که علیرغم تمام اتوبانهای همت، چه امید به زندگی داری آن زیرها. و یکهو دیدم این فایل، چه حتی آخرین حبلالمتینیست که میتواند مرا دوباره گره بزند به خودم. دوباره گره بزند به آن تکهی جدی و منضبط و سختکوش درونم. انگار «بار هستی» باشد که خواندنش مرا گره میزند به آیدای قدیم، بیاینهمه سرگردانی و سبکی تحملناپذیر این روزها. حالا؟ حالا ته این پست را میبندم، پست صفی را آماده میکنم و مینشینم به تماشای چندبارهی طعم گیلاس. حال امروز و امشب را میگذارم بماند در همان هوای ارشادی و کیارستمی. فردا میروم لاکهای قشنگ شیک و ساده و بیرنگم را پاک میکنم، لاک قرمز میزنم، قرمز تیره. و یک فکری به حال «فردا» میکنم. |
|
Tuesday, November 11, 2025 یکی از غمگینترین تجربههای زندگیم رو دارم سپری میکنم. یه ذوق خیلی عمیق زندگیم کور شده. یههو برای یه مدت طولانی همهچیز تاریک شده. من عادت به این تاریکی طولانی ندارم. اون بیرون مثل همیشهم، معمولی و خوشآبورنگ، از درون اما یه روبدوشامبر پشمی نرم تنمه یه جاشمعی قدیمی برنز دستمه با یه شمع روشن توش، دارم تو یه دالان طولانی و تاریک، روز و شب سپری میکنم. یه حال ملانکولیکی به موازات روز و شبهای خودم. حالم حال تب پِتروفه. میدونی یاد چی افتادم؟ یاد زری، عروسک دختر گلنوش. یه روز گلنوش عکس یه عروسک معمولی رو پست کرد تو اینستاگرام، و نوشت از یابندهی این عروسک خواهشمندیم آن را به نگهبانی پارک تحویل داده و مژدگانی نقدی دریافت کند. ارزش معنوی و تعلق خاطر فرزند ما به این عروسک قابل توصیف نیست. نوشت هیچوقت فکر نمیکردم گمشدن عروسک قدیمی، چنین زندگیمان را به هم بریزد. دخترک کوچکم شب و روز اسمش را صدا میزند و ناله میکند. مجبور شدیم در خیابان آگهی بزنیم. اگر شما هم به اشتراک بگذارید، لااقل خیال میکنم تمام تلاشم را کردهام تا عروسک را پیدا کنم، شاید هم که بشود... من؟ من دخترک گلنوشم که «زری»، عروسک قدیمیشو گم کرده. بیکه کسی آگهیم کنه. |
|
با علی رفتیم فدرال، من صبحانه بخورم اون قهوه. از هر دری حرف زدیم تا من گفتم دارم بار هستی میخونم این روزا. برگشت با تعجب که وا، منم دارم اودیوبوک بار هستی گوش می دم. چه همزمانی عجیبی. پرسید برای چی یههو بار هستی؟ گفتم نمیدونم. احساس کردم احتیاج دارم یه چیزی بخونم که باهاش ارتباط برقرار کنم. که باهام ارتباط برقرار کنه. که برم گردونه به حال و هوای خودم. ناغافل گفت آیدا، پسره گرفتارت کردهها.
بعد باز همزمان هر دو از حبابهامون حرف زدیم که توش زندگی میکنیم. خیالها و کتابها و فیلمها. که گاهی میایم بیرون، یه سری به آدما میزنیم، و برمیگردیم اونتو. علی گفت من هنوز منتظر یه ترزام انگار، که بیاد ساز و کارم رو ازم بگیره و دوباره از سر بکوبه بسازتم. در حالی که علی منتظر بود از کلاه سابینا یا سابینا بگم، گفتم من اینبار بیشتر از همه با مامانِ ترزا همذاتپنداری کردم. اونجا که رفت زن خواستگار نهمیش شد که از همه «مرد»تر بود، چرا؟ چون حامله بود ازش. علی خندید که آیدا، نگرانتم.
|
|
Wednesday, November 5, 2025 یه جای بامزهای از مهاجرتام. اونجا که فلانی تکست میده خونهای یه سر بیام پیشت؟ خونهم. میاد میشینه دو سه ساعت از همهچی حرف میزنیم من غر میزنم اون تأییدم میکنه و بعد اینجوریام که آخیش. اونجا که اون یکی زنگ میزنه بیا پایین برات عود لمونگرس خریدهم ولی خستهم بالا نمیام. کلاً از این که آدما از سر کوچهم رد میشن میان بالا خوشم میاد. از اینکه ازم میپرسن یه رستوران کوزی قشنگ بگو تو دانتاون ازینا که عکساشو میذاری خوشم میاد. یا پاشو بیا میگوپلو بخوریم لوبیاپلو بخوریم آبگوشت بخوریم. از اینکه به دوستام بگم میاین خورش کرفسه رو بخورین یا بذارمش تو فریزر. یا بامزهتر از همه، اینکه سه تا از دوستام بیان خونهم سوجو بخوریم و مستند اسکورسیزی ببینیم، هر سه تا خارجی! رابطهم با تهران اینجوریه که وقت و بیوقت، آدما یههو ویدئوکال میکنن باهام، از وسط فلان مهمونی، از وسط فلان حال خوش، که جات خالیه. یا یههو همزمان چهارپنجنفر عکس میفرستن برام، دوستای مختلفم که همو تصادفی تو یه ایونتی دیدهن، که حرف من شده و یادم کردهن. یا اون یکی که خیلی بدیهی زنگ میزنه ادامهی فلان ماجرا رو تعریف میکنه. یه جایی از مهاجرتام که دیگه کسی ازم نمیپرسه میخوام با زندگیم چیکار کنم چه برنامهای دارم واسه آینده. یه جایی از مهاجرتام که انگار نرفتهم. انگار ایرانم ولی فعلاً تهران نیستم. بخوام دقیقتر بگم، تو قسمت هویجپلوی مهاجرتام. یادم نمیاد هیچوقت طرفدار هویجپلو بوده باشم. اصولاً غذای رایجی نیست برام. و تو زندگیم هیچوقت به هویجپلو فکر نکردهم. دیروز اما، ساعتو نگاه کردم دیدم هنوز آخر شب ایرانه و خیلی دیر نیست. زنگ زدم به مامانم که دستور هویجپلوتو میدی؟ مامانم اینجوری بود که وا! تو سال تا سال تهران لب به این غذا نمیزدی. دیروز ولی دلم دستپخت مامانمو میخواست و به لحاظ روحی احتیاج به بوی کره و زعفرون داشتم و کتهای که با آب مرغ پخته شده باشه و یه غذای شیرین، که بغلم کنه، انگار مامانمه. هویجپلوهه عالی شد. امروز رفتم سوپر، گلابی خریدم و انار و شلغم، و یه سری چیزمیز دیگه. خیلی بامزهست برام. اونجای مهاجرتم که پاییزه و من یه پولیور گشاد پشمی تنم میکنم میرم سر کوچه، گلابی و انار و شلغم میخرم میام. میدونی دارم از چی حرف میزنم؟ شلغمبودنِ گلابی و انار و شلغم خیلی مهمه. خیلی شبیه منه. انگار یه سر رفتهم مغازهی علیآقا، همین پشت ایرانشهر. پ.ن. خداییش هرگز فکر نمیکردم یه روزی تو یه پاراگراف، هویجپلو و اسکورسیزی و شلغم رو همزمان جا بدم. |
|
Tuesday, November 4, 2025 دیشب میم میگه برگرد ایران دختر، داری حروم میشی تو اون مملکت، برگرد بغل خودمون. میگم خوشم میاد نمیگی برگرد بغل خودم، میگی بغل خودمون! میگه بگم بغل خودم که میشم آقای فیلان که، لااقل اینجوری میدونم چارتا بغل هست دور همیم. |
|
دورهی «درسهای کوچک سینما» رو بالاخره استارت زدهم. پروژهای بود که چهار پنج ماه داشت رو میزم خاک میخورد، تا اینکه طی یک اقدام غافلگیرانه برای خودم، تصمیم گرفتم شروعش کنم. فکر کردم کی میدونه پسفردا چی میشه؟ یهجایی از کلاس، رضا گفت این دورهها برای من یه جور ادای دِینه به اون سالهایی که من هم فیلمدیدن و سینما رو از همین کلاسها شروع کردم. از همین همفیلمبینیهای ایگرگ و الخ. با حرفش یاد عصرهای منظومهی خرد افتادم و غروبهای پرسش. یاد شبهای ایگرگ. پنج شب در هفته داشتم دوره برگزار میکردم، نه خستهکننده می شد برام و نه تکراری. و یاد سکانس پایانی فیلم بی گان افتادم، Resurrection. بعد از سه ساعت فیلم، تو یه شب بارونی و سرد تو یه سالن سینمایی تو ونکوور، در حالی که یک پنجم تماشاگران سالن رو همون اوایل فیلم ترک کرده بودن، اونجا که قبل از تیتراژ اومد این فیلم ادای دینیه به تاریخ سینما، اون ثانیه حس تمام ما آدمای اون شب گمونم مثل هم بود. حسمون این بود که ما تا این وقت شب اینجاییم و میدونیم چی میگی. و ایف یو نو، یو نو. سینما ایستاد و به افتخار خودش دقایق طولانی دست زد. |
|
نوشته بود: «سلام! من امین هستم. و عاشق چیزهایی هستم که دوامی ندارن؛ مثل گلها، نوری که از پنجره میافته روی دیوار، آدامس توتفرنگی و عشق.» |
|
Sunday, November 2, 2025
با پسرها رفتیم کافه، بعد از ظهر. وسط گپ و گفت، یکیشون گفت میدونی چیه، از یه چیز فلانی (دوستدختر جدیدش) خیلی خوشم میاد، هیچ تریگر آدمو تحریک نمیکنه. بابا مگه میشه تو این همه ماه، هیچ کاری نکنی که آدم یاد ماجراهای قدیمش نیفته و یههو از کوره در نره؟ حرفش خیلی قشنگ بود. ساده و قشنگ. دیدم دقیقاً برعکس من، که انگار دست به هر چی میزنم میخوره رو تریگر طرف. بعد فکر کردم من که خودمو میشناسم، گرهها و ناگرههای خودمو بلدم. من که میدونم ماهیتر از این حرفام که بخوام گیر بیفتم، چه برسه که گیر بدم. چرا اینهمه در سوءتفاهمیم پس؟ چرا هی میخوام خودمو گسلایت کنم؟ بابا خب ممکنه اون آدم تمام تنش پر از زخم باشه، پر از تاول. تو دست به هر جاش بزنی دردش بگیره، تاوله سر باز کنه، خونابه پس بده. این لزوماً ایراد من نیست. خودشه که باید یا زخمهاشو نشونم بده، یا پانسمانشون کنه، یا عقب وایسته تاولها که خشک شد بعد بیا جلو که دردش نگیره. من زخمهاش رو دیده بودم، لااقل جاشونو دیده بودم. دلم میخواست پانسمانشون کنم. ولی درد عجیبغریبش نذاشت.
به اینجا که رسیدم، وایستادم دیگه. حتی دو قدم اومدم عقب. دیدم اوه، من با مرد، چه بیش از اینکه زنبودنم خودمبودنم تحریک شه، مادربودنم مراقببودنم تحریک میشه. و این رابطهی سالمی نمیتونه باشه. رابطهای که من توش زن نباشم خودم نباشم افسارم رها نباشه، رابطهای نیست که منو نگه داره. از وظیفهداشتن خوشم نمیاد. خسته میشم زود. من خیلی ساله تکلیفم با خودم مشخصه. چیزی که این سالها برام جذاب و سکسیه، شفافیته، اکسپرسیو بودنه، نه نشانهگذاری، نه هارد تو گت بودن. من رو یه رابطه یه مکالمهی برابر و پایاپای جذب میکنه، یه پینگپنگ مدام. یهجاهایی دامیننت-سابمیسیو بودن ممکنه بامزه باشه، ولی فقط یه جاهایی. تا یه حدی. به جز اون، حوصبهم از بازی یه طرفه، از بازی با کامپیوتر سر میره. خسته میشم زود. الانم خستهم زود:(
|
|
Saturday, November 1, 2025 به غریزهم، به غریزهی روز اولم درست اطمینان کرده بودم. باید به اطمینان خودم ادامه میدادم. اما اومدم راهرفتن کبک رو یاد بگیرم، راهرفتن خودم رو هم یادم رفت. |