آهو نمی‌شوی بدین جست‌وخیز، گوسِپند




Thursday, November 27, 2025

 یه قورباغه‌ی بزرگ رو باید قورت بدم. یه قورباغه‌ی جدی و بزرگ و چه‌بسا سرنوشت‌ساز. هر روز تو چشمای هم نگاه می‌کنیم و هر روز فکر می‌کنم حالا بذار ببینم چی می‌شه. ته دلم می‌دونم می‌شه‌ها، اما هر روز تو چشماش نگاه می‌کنم و هر روز بهش زل می‌زنم و هر روز کمی تایپ می‌کنم و هر روز در لپ‌تاپ رو می‌بندم. حتی دقیقاً می‌دونم کار درست چیه، ولی باز در لپ‌تاپ رو می‌بندم. به جز امشب. امشب اینو نوشتم که در لپ‌تاپ رو نبندم و به جای زل‌زدن به قورباغه، قورتش بدم. اصلاً فکر کنم همین قورباغه‌ست که داره به دیسکم فشار میاره.

درست همین وسط اما، وسط روزهایی که طاق‌باز می‌خوابیدم و به سقف نگاه می‌کردم و از شدت درد حتی نمی‌تونستم فیلم ببینم، یه‌هو یه معجزه‌ی کوچیک اتفاق افتاد. یه‌هو آقای یونیورس یه نشونه فرستاد. دیدم با این‌که من خودمو جدی نمی‌گیرم، اما آدم‌هایی دارم در زندگی که منو جدی می‌گیرن، بهم فکر می‌کنن، و بی‌که خواسته باشم بی‌که حتی فکرشو کرده باشم بهم کمک می‌کنن. اونم منی که ته دنیام و منی که از رادار همه محوم.

چه عجیب، نه؟ 

پیغام کد پستی که اومد، یه‌هو هوای خونه ده درجه گرم شد. یه‌هو دیدم ا، برای این آدم مهمم. یه‌هو دیدم ا، حتی مهمم و حتی می‌تونم از پسش بربیام و حتی می‌تونم موفق شم. 

هیچ‌کس به اندازه‌ی من به معجزه مؤمن نیست؛ هست؟

..
  



Wednesday, November 26, 2025

 طوقا اومد پیشم. برام یه خودنویس لامی گرانیت خریده بود با جوهر بنفش. این‌که طوقا اومد پیشم و برام یه خودنویس لامی گرانیت آورد شاید به نظر جمله‌ی مهم یا رمانتیکی نباشه، اما جمله‌ی مهم و رمانتیکیه. خیلی مهم و خیلی رمانتیک.
مثل اون شب که من شکست عشقی خوردم و رفتم خونه‌ش، ویسکی خوردیم و گریه کردم.
مثل اون روز که اومد نشست رو تراس خونه‌م، و تا همه‌ی حرفامو نشنید و همه‌ی حرفاشو نزد، نرفت. قبلش یه ماه با هم حرف نزده بودیم.
مثل اون روز که از سفر طولانی برگشت و قبل از این‌که بره خونه‌ش، اومد دم در خونه‌ی من. اومد دم درِ بالا.
مثل اون شب که بعد از اون دعوای بزرگ و بعد از این‌که از بار زدم بیرون و پیاده راه افادم سمت خونه، ده بار زنگ زد تا گوشیو برداشتم تا اومد وسط راه دنبالم تا حرف زدیم تا حرف زدم تا خیالش راحت شد که حرف زدیم تا منو رسوند خونه.
مثل اون روز که رفتیم وایت کلیف. رفتیم بالای صخره‌ها غروب خورشید رو ببینیم. که برام براهنی خوند و شاملو و رؤیایی.

طوقا اومد پیشم و برام یه خودنویس لامی گرانیت آورد با دو تا بسته جوهر بنفش. خودنویس رو جوهر کرد و راهش انداخت و یه خرده شراب خوردیم با پنیر و پسته، یه خرده از بوگونیا رو دیدیم و یه خرده از پولانسکی حرف زدیم و از لویی مال و از کیارستمی و کمی دیرتر، رفت خونه‌ش و من ادامه‌ی Carnage رو دیدم. طوقا برام یه خودنویس لامی آورد. این یه جمله‌ی مهم و رمانتیکه. دیگه دوست نیستیم با هم. رفیقیم.

..
  



Monday, November 24, 2025

 زندگی بدون «او» مثل زندگی با یه دندون پوسیده‌ست که درد نداره، ولی می‌دونی پوسیده‌ست. می‌دونی هست و پوسیده‌ست. خنده‌دارش این‌جاست که اصولاً زندگی با اویی در کار نبوده هرگز، ولی خب، دندونم پوسیده الان. خنده‌دارترش این‌جاست که از آخرین باری که با هم حرف زدیم هنوز دو هفته هم نگذشته، اما انگار یه قرنه نیست. یه قرنه نیستم.
.
یه کمردرد مسخره‌ای دارم که خیلی داره اذیتم می‌کنه. مدت‌ها بود منتظرش بودم. علائمش رو هی می‌دیدم. اما جدی‌ش نگرفتم. کاری براش نکردم. آخر حوصله‌ش سر رفت و کار دستم داد. منتظر این روز بودم. بدی‌ش این‌جاست که هنوز هم آن چنان که باید، مراعاتش رو نمی‌کنم. اونم البته متقابلاً مراعاتم رو نمی‌کنه.
.
رابطه‌م با مرد مثل همین کمردرده بود. از همون روزای اول یه سری علامت دیدم. از اولین اختلاف نظر جدی‌مون سر میزان سواد نسل زِد. مهم اختلاف نظره نبودها، مهم اون‌جایی بود که من هر چی میومدم توضیح بدم، می‌دیدم از یه جهان دیگه‌م. می‌دیدم از یه جهان دیگه‌ست. می‌دیدم کُد حرفام رو نمی‌گیره. لحنم براش عجیبه. لحنم مدام به اشتباه میندازتش. بعدها هی این ماجرا تکرار شد. می‌دونستم درد بزرگه بالاخره از راه می‌رسه‌ها، اما جدی‌ش نمی‌گرفتم. از کنارش رد می‌شدم. اما همیشه اون زیر، اون پشت، می‌دونستم که نمی‌شه. می‌دونستم جهان‌هامون بسیار متفاوته. می‌دونستم درده سر همین مقوله‌ی زبان می‌زنه بیرون.
.
دندون پوسیده رو تا درد نگیره و تا دردش طاقت‌فرسا نشه نمی‌ری سراغش. بری سراغش هم اول سعی می‌کنی با مسکن رفع و رجوعش کنی. تا وقتی درد بالا بگیره و مجبور شی بری دکتر. مجبور شی بری عکس بگیری ببینی اون‌تو چی می‌گذره.
.
آخرین بار، وقتی برگشتم خونه و بارون هنوز بند نیومده بود و من یه کم آروم شده بودم، به مرد تلفن زدم که عکس بگیرم از دندونم. واقعاً احتیاج داشتم بدونم اون‌تو چی می‌گذره. مرد تلفن رو برنداشت. خوشحال شدم. به طرز عجیبی خوشحال شدم. مطمئن بودم حرف‌زدن باهاش هم نتیجه‌ای نخواهد داشت. مطمئن بودم عکس چیزی نشون نخواهد داد. مطمئن بودما، ولی ته دلم یه احتمال کم‌رنگی بود که شاید بتونیم با یه زبون مشترک حرف بزنیم این بار. برنداشت گوشی رو. خوشحال شدم.
.
پیغام‌های بعدی که بین‌مون رد و بدل شد دیگه اضافه‌کاری بود. خرده صبرکردن بود و خرده امید بیهوده داشتن. هر دو مدام هم‌دیگه رو ناامید کردیم. تا اون باری که زنگ زد گفت «خب حرف حسابت چیه؟»، اون موقع من دیگه حرفی نداشتم. اون موقع دیگه می‌دونستم دندونه رو باید بکشم. دندون رو کشیدم.
.
حالا دیگه دندونم درد نمی‌کنه و دیگه دندون پوسیده ندارم تو دهنم. دیگه هر لحظه منتظر نیستم دندونم درد بگیره و پدرمو دربیاره. هر روز اما، هر روز زبونم می‌خوره به جای خالی‌ش. هر روز.
.
فکر می‌کردم زندگی بدون مرد، مثل زندگی با یه دندون پوسیده‌ست که درد نداره، ولی می‌دونی هست و پوسیده‌ست. حالا اما، ته این نوشته، می‌دونم زندگی بدون مرد مثل زندگی با جای خالی دندون پوسیده‌ایه که کشیده‌م. درد ندارم اما هر روز جای خالی‌ش تو زندگی‌مه.


پ.ن. تو این پست از صنعت تشبیه و استعاره استفاده کرده‌م، از صنعت اغراق اما نه.

..
  



Wednesday, November 19, 2025

 هنوز نوتیفیکیشن اسم‌شو که می‌بینم ضربانم می‌ره بالا.
انگار لامپ تنها آباژور اتاق سوخته باشه. نور هستا، ولی جهانم تاریکه.

..
  



Sunday, November 16, 2025

در دوره‌‌ی «بحران؛ جغرافیای نزدیکی»، رفتیم سراغ فیلم‌هایی که روابط زوج‌ها، به واسطه‌ی نزدیک‌شدن ناگهانی، به واسطه‌ی تنهاموندن دونفره در فضای محدود –اتاق هتل، ماشین در سفر جاده‌ای، ویلا– دچار بحران می‌شه. که چه‌جوری این نزدیکی‌ای که به واسطه‌ی معماری فضا اتفاق میفته، تنش‌های پنهان رابطه رو می‌کشه بیرون. خیلیامون بارها تجربه‌ش کردیم؛ نه؟ نکته‌ی جذاب و مشترک همه‌شون اما می‌دونی چیه؟ دعوا سر درست و نادرست نیست، سر واقعیت و آبرو نیست، سر حقیقت و دروغ هم نیست. دعوا سر روایته. سر اینه که روایتِ چه کسی برنده می‌شه. سر اینه که من، توی کدوم روایت از خودم حس بهتری دارم. 

بحران لزوماً از فقدان گفت‌وگو نمیاد، خیلی وقتا از انکار احساسات ایجاد می‌شه؛ از دست‌بردن در اصل روایت.

در فیلم فورس ماژور، مرد به سادگی انکار می‌کنه که وقتی بهمن اومد، از ترس فرار کرده. به جای این‌که اعتراض و روایت زن رو به رسمیت بشناسه و معذرت بخواد، ترسش رو به کل انکار می‌کنه، چون نمی‌خواد تصویر اقتدار مردانه‌ش شکسته بشه. ترجیح می‌ده رابطه‌ش رو دچار تنش کنه، اما اون تصویر «مرد مقتدر»ش خدشه‌دار نشه. فیلم این سؤال رو مطرح می‌کنه که وقتی پای غریزه میاد وسط، وقتی «غریزه» کنترل رو از ما می‌گیره، آیا ما هنوز در قبال رفتارمون مسؤولیم؟ زن فیلم، مرد رو به خاطر رفتار غریزی‌ش سرزنش نمی‌کنه. به خاطر انکار واقعه سرزنشش می‌کنه، و به خاطر این‌که روایت زن رو به رسمیت نمی‌شناسه.

برای مرد، بحران اون‌جایی اتفاق میفته که تصویرش می‌شکنه، تصویر مرد قوی کنترل‌گر. تا این‌جا هنوز بحران بزرگ نیست. کجا اما اون گسست اتفاق میفته؟ اون‌جا که مرد، توانایی مواجهه با تصویر خودش رو نداره. اون‌جا که از تصویر خودش دچار شرم می‌شه. شرم ناشی از انکار، و سپس شرم ناشی از اعتراف.
.
فیلم Tape رو به هوای کلاس، بعد از سال‌ها دوباره دیدم و چه هنوز جذاب و معاصر بود. موضوع این فیلم هم همینه. چه کسی برنده‌ی روایته؟ بین زن و مرد قصه، ده سال پیش، ته یه پارتی ماجرایی اتفاق میفته که نفر سوم (دوست‌پسر اون زمان زن)، داره به عنوان تجاوز ازش یاد می‌کنه. و داره مرد رو متهم می‌کنه به تجاوز، و مهم‌تر از اون، این‌که چرا اعتراف نمی‌کنه اون شب تجاوزی اتفاق افتاده. تا این‌جا با دو روایت سرراست طرفیم، تا این‌که زن وارد قصه می‌شه. این‌جا بازی از حقیقت کشیده می‌شه به برنده‌شدن در روایت. می‌بینیم زن و مرد، هر کدوم از اون اتفاق مشترک بین‌شون، تعریفی جداگانه دارن. و به مرور می‌بینیم مرد حاضره آدم‌بده‌ی ماجرا باشه تا کنترل تصویر منسجم خودش رو دوباره به دست بیاره. تصویر مردی جذاب و قوی که تونسته به زور با زن بخوابه، کاری که دوست‌پسرش نتونسته انجام بده. و هم‌زمان، زن ماجرا رو انکار می‌کنه، تا مالکیت خودش بر بدنش رو حفظ کنه. می‌گه تجاوزی در کار نبوده و من با رضایت خودم با مرد خوابیده‌م. مرد تو اون لحظه، به جای این‌که احساس رهایی کنه از این که از تجاوز تبرئه شده، می‌بینه تصویر جذابش رو از دست داده. سعی می‌کنه دوباره نقش متجاوز رو به دست بیاره تا روایت رو از آنِ خود کنه! اون «اتفاق»ای که ده سال پیش افتاده، متعلق به کیه؟ آیا صرفاً به خاطر  حرف مرد، می‌تونیم بگیم تجاوز بوده، یا به خاطر حرف زن، می‌پذیریم که همراه با رضایت بوده و به اراده‌ی خود زن انجام شده؟ تو هر روایت، تکلیف نفر سوم (دوست‌پسر) چی می‌شه؟ بسته به این‌که کدوم روایت رو بپذیریم، جایگاه مردانه‌ی این دوست‌پسر دچار تغییر اساسی می‌شه و به نفعشه که مرد به زن تجاوز کرده باشه، تا این‌که دوست‌دخترش با میل و رضایت خودش با مرد دیگری خوابیده باشه. Tape بیش از اون‌که درباره‌ی اتفاق ده سال پیش باشه، درباره‌ی اینه که هر کسی در حال حاضر، چه‌طور اون واقعه رو تعریف می‌کنه و بر اساس اون، کجای نمودار قدرت می‌ایسته. روایت به مثابه بازتعریف قدرت.

این‌جاست که آدم فکر می‌کنه اون اتفاق، اون گذشته، مال کیه و چه کسی حق داره معناش کنه؟ چه کسی حق داره جعلش کنه یا به عمد توش دست ببره؟

پ.ن. یاد این پست افتادم که چند وقت پیش نوشته بودم: «جنونِ ادراک»

..
  



Saturday, November 15, 2025

یکی از بامزه‌ترین تیکه‌های مهاجرت برای من، دیت‌کردن با مرد خارجیه. کلاً تو یه لیگ دیگه‌ست. خیلی خوش می‌گذره بهم توش. در خودم‌ترین‌ حالت ممکن‌ام و مقوله‌ی «زبان» می‌ره یه جای عجیبی وای‌میسته. یه‌هو می‌بینی از سینما میای بیرون، «بوگونیا»، یکی دوتا گامی هم انداختین بالا. یه حرفی راجع به لانتیموس می‌زنی که جو ــ که خودش اون‌قدر حراف و صاحب‌نظره ــ به فکر فرو می‌ره و می‌گه چه حرف جالبی زدی. در دامه، تا برسیم به بار لیدو، راجع به لرد بایرون حرف می‌زنیم و شارل بودلر، و من براش توضیح می‌دم من هیچی از شعر جهان نمی‌دونم چون که زبان. می‌گه پس چه‌طور همه‌ی اینا رو می‌شناسی. و می‌رسیم به لیدو، می‌شینیم به ویسکی. و می‌ریم رو مقوله‌ی رابطه و تن، تن، تن. یه جایی هم براش توضیح می‌دم چه جوری این چِری توی کوکتیل، مزه‌ی سَدنِس می‌ده.  یه ده باری تکرار می‌کنه که هاها، Taste of Sadness. و دیگه تا آخر شب مدام انتظار داره هر چیز بی‌ربطی رو به یه چیز بی‌ربط‌تر تشبیه کنم. می‌دونی دارم از چی حرف می‌زنم؟ ازون‌جا که چه جوری یه غریبه خودش رو باز می‌کنه می‌ذاره بهش نزدیک شی. و چه جوری یه آدم نزدیکت اون‌قدر خودش رو می‌بنده که می‌ذاره مدام ازش دورتر و دورتر شی. امروز که پیغام داد فهمیدم. که فهمیدم چه دورم ازش. چه دور شده‌م، در عین هم‌چنان دوست داشتنش. تا حالا نشده بود جایی، زبان فارسی این‌همه سد باشه، این‌همه عقیم باشه برام. این‌همه بن‌بست.

یه جایی وسط مستی و بالایی و موزیک و بدن، جو، یه جای عجیبی مکث کرد، نگهم داشت، گفت نگاه کن تو چشمام. نگاهش کردم. گفت چه عجیب که این‌همه شفاف خودت رو اکسپرس می‌کنی. با تمام مدیاهایی که داری. با حرفات، با نوشته‌هات، با عکسات. با لباس پوشیدنت، با موهات، با زبان بدنت، با موزیکی که می‌ذاری، با فشار تنت. چه پیچیده و در عین حال شفافی. همون لحظه، دوباره یاد این افتادم که اوهوم، منی که می‌دونم این چیزا رو خوب بلدم، ته چه بن‌بستی داشتم قدم می‌زدم.

و فکر کردم «گفت‌وگوهای ما همیشه به بن‌بست می‌رسید و مأیوس از هم وا می‌کندیم».

دو کام از علفی که دم دست‌مون بود گرفتم، پشت سر هم. و دل دادم به فراموشی. دل دادم به علف و موزیک و فراموشی. جو غرق خوشی شد گمونم. غرق یه تجربه‌ی عمیق. بی‌که بدونه چرا.

..
  



Wednesday, November 12, 2025

 از تخت آمدم بیرون. از تخت آمدم بیرون روبدوشامبر خاکستری‌ام را تنم کردم رفتم توی آشپزخانه. نمی‌دانم جرا توی این جمله وقتی می‌گویم خاکستری، یک‌جوری‌ست. خسته و دلگیر است. در حالی که روبدوشامبرم خسته و دلگیر نیست. اگر بود نمی‌گفتم خاکستری، می‌گفتم طوسی. طوسی یک حال خسته و دلگیری دارد. تحمیلی‌ست. مرا یاد کارمندی می‌اندازد. کارمند اداره‌ی بیمه، کارمند اداره‌ی ثبت احوال. خاکستری اما شیک است. شیک هم نه، ولی حال خوبی دارد. تویش انتخاب دارد، اجباری نیست. تحمیلی نیست. با اراده‌ی خودت انتخابش کرده‌ای. اصلاً هر چیزی دست خود آدم نباشد یک حال رقت‌انگیزی دارد؛ ندارد؟ مثلاً کارمندی. مثلاً عشق. مثلاً وقتی عاشق آدم اشتباه باشی. دست خودت نیست و مجبوری و هر روز صبح عاشقی و هر روز صبح به حال خودت تأسف می‌خوری. انگار مجبور باشی بروی اداره. اه. چه حال طوسی‌ای دارد کلمه‌ی «اداره». رنگ روبدوشامبر من اما درواقع سفیدی‌ست که چند قطره سیاه تویش ریخته باشند شده باشد خاکستری خوش‌رنگ‌، تویش کُرک ملایمی دارد و مناسب سرمای ونکوور است. از تخت آمدم بیرون روی تاپی که تنم بود روبدوشامبر نرم کُرکی خاکستری‌ را پوشیدم با جوراب‌های پشمی خاکستری کم‌رنگ، که توی‌شان کًُرک دارد و زیرشان ازین صمغ‌های سرعت‌گیر. رفتم توی آشپزخانه، دکمه‌ی کتری را زدم آب جوش بیاید، و تا آب جوش بیاید یک پیمانه کلاژن ریختم توی فنجان و یک بسته ازین قهوه‌های آماده. و آب ریختم روی‌شان، دو سوم فنجان.  فنجان را گذاشتم توی سینی چوبی و برگشتم توی تخت، آباژور کنار تخت را روشن کردم «بار هستی» را از پایین تخت برداشتم شال پشمی چارخانه‌ی اکر و نارنجی و قهوه‌ای را کشیدم روم و فکر کردم چه مطبوع. فکر کردم چه قشنگ است که می‌توانم با فنجان قهوه برگردم توی تخت و شال پشمی را بکشم رویم و شروع کنم به کتاب خواندن. فکر کردم چه عاشق این لحظه‌ام.

کمی که هوا روشن‌تر شد، رفتم سراغ اینستاگرام. دیدم همایون ارشادی مرده. غمم گرفت. چرا باید غمم بگیرد را نمی‌دانم، اما غمم گرفت. طوقا روی استوری همایون‌ام نوشت «عجب، غصه‌م شد خیلی. یه دورونی رو واسه من نمایندگی می‌کرد.». حالش را می‌فهمیدم. اصولاً با این که اغلب سرْ شاخ‌ایم با هم، ولی خوب می‌فهمیم هم را. تهرانِ من است طوقا. مخصوصاً وقت‌هایی که مست می‌کنیم و گیتارش را برمی‌دارد چیزی می‌زند و می‌خوانَد برایم. یه دورونی رو واسه من نمایندگی می‌کرد، می‌فهمیدم این حرفش را. می‌فهمیدم غمش را غمم را پشت چت. انگار صورت همایون ارشادی و تمام پست‌ها و استوری‌های مربوط به او، شد قوز بالا قوز غم نهادینه‌ی این روزهای خودم. آن‌قدر که اگر طوقا دیرتر زنگ نزده بود برویم ناهاری چیزی، ممکن بود غمم اتوبان همت را ببندد حتی. رفتیم ناهاری چیزی. هوا آفتابی و درخشان بود و پاییز زیبای ونکوور. حرف زدیم از در و دیوار، و ماریا کالاس گوش دادیم. زیبایی درخت‌ها و دریاچه، نفس‌گیر بود. طوقا گفت از این‌ور آوردم‌ات ببینی این‌ها را. ناهاری چیزی خوردیم و بعد، دیرتر، رفتیم خانه‌ی مامان طوقا، چای بخوریم. چای بهانه بود البته. شب قبل مهمان داشتند و امروز باقالی‌پلو و کشک و بادمجان و صد جور غذای دیگر، بسته‌بندی‌شده، توی یخچال. مامان طوقا من را یاد مامان می‌اندازد. گرم و نرم و دل‌به‌کاربده و اهل غذا و مهمان. با بسته‌های غذا راهی‌مان کرد خانه. برگشتنه داریوش گوش دادیم. از دعوای آخرمان به بعد، و از آن شب مستی و ویسکی‌مان به بعد، یک‌جورِ نداری شده‌ام باهاش. دیگر رازی ندارم که بخواهم ازش پنهان کنم. زیاد حرفی نمی‌ماند سر دلم که نگفته باشم. قلقش را به نسبت یاد گرفته‌ام. او هم. دارد تهران می‌شود برایم.

برگشتم خانه، شمع‌ها را روشن کردم موزیک را روشن کردم نشستم پای لپ‌تاپ. فایلم را باز کردم و خیره شدم بهش. منتظر یک اتفاقی‌ام که بیفتد. که دلم می‌خواهد بیفتد و هم‌زمان می‌ترسم هم. یک‌جور ترس امیدوار. فکر کردم چه این‌جای سرنوشتم گره می‌خورد به این فایل. چه می‌ترسم و چه دلم می‌خواهدش. بعد به خودم آمدم دیدم چه هنوز هیچ ابایی ندارم از شروع کردن یک چیز جدید، به کل جدید. یک‌هو مچ خودم را گرفتم که علی‌رغم تمام اتوبان‌های همت، چه امید به زندگی داری آن زیرها. و یک‌هو دیدم این فایل، چه حتی آخرین حبل‌المتینی‌ست که می‌تواند مرا دوباره گره بزند به خودم. دوباره گره بزند به آن‌ تکه‌ی جدی و منضبط و سخت‌کوش درونم. انگار «بار هستی» باشد که خواندنش مرا گره می‌زند به آیدای قدیم، بی‌این‌همه سرگردانی و سبکی تحمل‌ناپذیر این روزها.

حالا؟ حالا ته این پست را می‌بندم، پست صفی را آماده می‌کنم و می‌نشینم به تماشای چندباره‌ی طعم گیلاس. حال امروز و امشب را می‌گذارم بماند در همان هوای ارشادی و کیارستمی. فردا می‌روم لاک‌های قشنگ شیک و ساده و بی‌رنگم را پاک می‌کنم، لاک قرمز می‌زنم، قرمز تیره. و یک فکری به حال «فردا» می‌کنم.


..
  



Tuesday, November 11, 2025

 یکی از غمگین‌ترین تجربه‌های زندگی‌م رو دارم سپری می‌کنم. یه ذوق خیلی عمیق زندگی‌م کور شده. یه‌هو برای یه مدت طولانی همه‌چیز تاریک شده. من عادت به این تاریکی طولانی ندارم. اون بیرون مثل همیشه‌م، معمولی و خوش‌آب‌ورنگ، از درون اما یه روبدوشامبر پشمی نرم تنمه یه جاشمعی قدیمی برنز دستمه با یه شمع روشن توش، دارم تو یه دالان طولانی و تاریک، روز و شب سپری می‌کنم. یه حال ملانکولیکی به موازات روز و شب‌های خودم. حالم حال تب پِتروف‌ه.

می‌دونی یاد چی افتادم؟ یاد زری، عروسک دختر گلنوش. یه روز گلنوش عکس یه عروسک معمولی رو پست کرد تو اینستاگرام، و نوشت از یابنده‌ی این عروسک خواهشمندیم آن را به نگهبانی پارک تحویل داده و مژدگانی نقدی دریافت کند. ارزش معنوی و تعلق خاطر فرزند ما به این عروسک قابل توصیف نیست. نوشت هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم گم‌شدن عروسک قدیمی، چنین زندگی‌مان را به هم بریزد. دخترک کوچکم شب و روز اسمش را صدا می‌زند و ناله می‌کند. مجبور شدیم در خیابان آگهی بزنیم. اگر شما هم به اشتراک بگذارید، لااقل خیال می‌کنم تمام تلاشم را کرده‌ام تا عروسک را پیدا کنم، شاید هم که بشود...

من؟ من دخترک گلنوشم که «زری»، عروسک قدیمی‌شو گم کرده. بی‌که کسی آگهی‌م کنه.

..
  




با علی رفتیم فدرال، من صبحانه بخورم اون قهوه. از هر دری حرف زدیم تا من گفتم دارم بار هستی می‌خونم این روزا. برگشت با تعجب که وا، منم دارم اودیوبوک بار هستی گوش می دم. چه هم‌زمانی عجیبی. پرسید برای چی یه‌هو بار هستی؟ گفتم نمی‌دونم. احساس کردم احتیاج دارم یه چیزی بخونم که باهاش ارتباط برقرار کنم. که باهام ارتباط برقرار کنه. که برم گردونه به حال و هوای خودم. ناغافل گفت آیدا، پسره گرفتارت کرده‌ها.

بعد باز هم‌زمان هر دو از حباب‌هامون حرف زدیم که توش زندگی می‌کنیم. خیال‌ها و کتاب‌ها و فیلم‌ها. که گاهی میایم بیرون، یه سری به آدما می‌زنیم، و برمی‌گردیم اون‌تو. علی گفت من هنوز منتظر یه ترزام انگار، که بیاد ساز و کارم رو ازم بگیره و دوباره از سر بکوبه بسازتم. در حالی که علی منتظر بود از کلاه سابینا یا سابینا بگم، گفتم من این‌بار بیشتر از همه با مامانِ ترزا هم‌ذات‌پنداری کردم. اون‌جا که رفت زن خواستگار نهمی‌ش شد که از همه «مرد»تر بود، چرا؟ چون حامله بود ازش. علی خندید که آیدا، نگرانتم.
..
  



Wednesday, November 5, 2025

یه جای بامزه‌ای از مهاجرت‌ام. اون‌جا که فلانی تکست می‌ده خونه‌ای یه سر بیام پیشت؟ خونه‌م. میاد می‌شینه دو سه ساعت از همه‌چی حرف می‌زنیم من غر می‌زنم اون تأییدم می‌کنه و بعد این‌جوری‌ام که آخیش. اون‌جا که اون یکی زنگ می‌زنه بیا پایین برات عود لمون‌گرس خریده‌م ولی خسته‌م بالا نمیام. کلاً از این که آدما از سر کوچه‌م رد می‌شن میان بالا خوشم میاد. از این‌که ازم می‌پرسن یه رستوران کوزی قشنگ بگو تو دانتاون ازینا که عکساشو می‌ذاری خوشم میاد. یا پاشو بیا میگوپلو بخوریم لوبیاپلو بخوریم آبگوشت بخوریم. از این‌که به دوستام بگم میاین خورش کرفسه رو بخورین یا بذارمش تو فریزر. یا بامزه‌تر از همه، این‌که سه تا از دوستام بیان خونه‌م سوجو بخوریم و مستند اسکورسیزی ببینیم، هر سه تا خارجی! 

رابطه‌م با تهران این‌جوریه که وقت و بی‌وقت، آدما یه‌هو ویدئوکال می‌کنن باهام، از وسط فلان مهمونی، از وسط فلان حال خوش، که جات خالیه. یا یه‌هو هم‌زمان چهارپنج‌نفر عکس می‌فرستن برام، دوستای مختلفم که همو تصادفی تو یه ایونتی دیده‌ن، که حرف من شده و یادم کرده‌ن. یا اون یکی که خیلی بدیهی زنگ می‌زنه ادامه‌ی فلان ماجرا رو تعریف می‌کنه. یه جایی از مهاجرت‌ام که دیگه کسی ازم نمی‌پرسه می‌خوام با زندگی‌م چی‌کار کنم چه برنامه‌ای دارم واسه آینده. یه جایی از مهاجرت‌‌ام که انگار نرفته‌م. انگار ایرانم ولی فعلاً تهران نیستم.

بخوام دقیق‌تر بگم، تو قسمت هویج‌پلوی مهاجرت‌ام. یادم نمیاد هیچ‌وقت طرفدار هویج‌پلو بوده باشم. اصولاً غذای رایجی نیست برام. و تو زندگی‌م هیچ‌وقت به هویج‌پلو فکر نکرده‌م. دیروز اما، ساعتو نگاه کردم دیدم هنوز آخر شب ایرانه و خیلی دیر نیست. زنگ زدم به مامانم که دستور هویج‌پلوتو می‌دی؟ مامانم این‌جوری بود که وا! تو سال تا سال تهران لب به این غذا نمی‌زدی. دیروز ولی دلم دست‌پخت مامانمو می‌خواست و به لحاظ روحی احتیاج به بوی کره و زعفرون داشتم و کته‌ای که با آب مرغ پخته شده باشه و یه غذای شیرین، که بغلم کنه، انگار مامانمه. هویج‌پلوهه عالی شد.

امروز رفتم سوپر، گلابی خریدم و انار و شلغم، و یه سری چیزمیز دیگه. خیلی بامزه‌ست برام. اون‌جای مهاجرتم که پاییزه و من یه پولیور گشاد پشمی تنم می‌کنم می‌رم سر کوچه، گلابی و انار و شلغم می‌خرم میام. می‌دونی دارم از چی حرف می‌زنم؟ شلغم‌بودنِ گلابی و انار و شلغم خیلی مهمه. خیلی شبیه منه. انگار یه سر رفته‌م مغازه‌ی علی‌آقا، همین پشت ایرانشهر.

پ.ن. خداییش هرگز فکر نمی‌کردم یه روزی تو یه پاراگراف، هویج‌پلو و اسکورسیزی و شلغم رو هم‌زمان جا بدم.

..
  



Tuesday, November 4, 2025

 دیشب میم می‌گه برگرد ایران دختر، داری حروم می‌شی تو اون مملکت، برگرد بغل خودمون. می‌گم خوشم میاد نمی‌گی برگرد بغل خودم، می‌گی بغل خودمون! می‌گه بگم بغل خودم که می‌شم آقای فیلان که، لااقل این‌جوری می‌دونم چارتا بغل هست دور همیم.

..
  




 دوره‌ی «درس‌های کوچک سینما» رو بالاخره استارت زدهم. پروژه‌ای بود که چهار پنج ماه داشت رو میزم خاک می‌خورد، تا این‌که طی یک اقدام غافل‌گیرانه برای خودم، تصمیم گرفتم شروعش کنم. فکر کردم کی‌ می‌دونه پس‌فردا چی می‌شه؟

یه‌جایی از کلاس، رضا گفت این دوره‌ها برای من یه جور ادای دِین‌ه به اون سال‌هایی که من هم فیلم‌دیدن و سینما‌ رو از همین کلاس‌ها شروع کردم. از همین هم‌فیلم‌بینی‌های ایگرگ و الخ. با حرفش یاد عصرهای منظومه‌ی خرد افتادم و غروب‌های پرسش. یاد شب‌های ایگرگ. پنج شب در هفته داشتم دوره برگزار می‌کردم، نه خسته‌کننده می شد برام و نه تکراری.

و یاد سکانس پایانی فیلم بی گان افتادم، Resurrection. بعد از سه ساعت فیلم، تو یه شب بارونی و سرد تو یه سالن سینمایی تو ونکوور، در حالی که یک پنجم تماشاگران سالن رو همون اوایل فیلم ترک کرده بودن، اون‌جا که قبل از تیتراژ اومد این فیلم ادای دینیه به تاریخ سینما، اون ثانیه حس تمام ما آدمای اون شب گمونم مثل هم بود. حس‌مون این بود که ما تا این وقت شب این‌جاییم و می‌دونیم چی می‌گی. و ایف یو نو، یو نو. سینما ایستاد و به افتخار خودش دقایق طولانی دست زد.

..
  




نوشته بود: 

‏«سلام! من امین هستم. و عاشق چیزهایی هستم که دوامی ندارن؛ مثل گل‌ها، نوری که از پنجره می‌افته روی دیوار، آدامس توت‌فرنگی و عشق

..
  



Sunday, November 2, 2025

با پسرها رفتیم کافه، بعد از ظهر. وسط گپ و گفت، یکی‌شون گفت می‌دونی چیه، از یه چیز فلانی (دوست‌دختر جدیدش) خیلی خوشم میاد، هیچ تریگر آدمو تحریک نمی‌کنه. بابا مگه می‌شه تو این همه ماه، هیچ کاری نکنی که آدم یاد ماجراهای قدیمش نیفته و یه‌هو از کوره در نره؟ حرفش خیلی قشنگ بود. ساده و قشنگ. دیدم دقیقاً برعکس من، که انگار دست به هر چی می‌زنم می‌خوره رو تریگر طرف. بعد فکر کردم من که خودمو می‌شناسم، گره‌ها و ناگره‌های خودمو بلدم. من که می‌دونم ماهی‌تر از این حرفام که بخوام گیر بیفتم، چه برسه که گیر بدم. چرا این‌همه در سوء‌تفاهمیم پس؟ چرا هی می‌خوام خودمو گسلایت کنم؟ بابا خب ممکنه اون آدم تمام تنش پر از زخم باشه، پر از تاول. تو دست به هر جاش بزنی دردش بگیره، تاوله سر باز کنه، خونابه پس بده. این لزوماً ایراد من نیست. خودشه که باید یا زخم‌هاشو نشونم بده، یا پانسمان‌شون کنه، یا عقب وایسته تاول‌ها که خشک شد بعد بیا جلو که دردش نگیره. من زخم‌هاش رو دیده بودم، لااقل جاشونو دیده بودم. دلم می‌خواست پانسمان‌شون کنم. ولی درد عجیب‌غریب‌ش نذاشت.

به این‌جا که رسیدم، وایستادم دیگه. حتی دو قدم اومدم عقب. دیدم اوه، من با مرد، چه بیش از این‌که زن‌بودنم خودم‌بودنم تحریک شه، مادربودنم مراقب‌بودنم تحریک می‌شه. و این رابطه‌ی سالمی نمی‌تونه باشه. رابطه‌ای که من توش زن نباشم خودم نباشم افسارم رها نباشه، رابطه‌ای نیست که منو نگه داره. از وظیفه‌داشتن خوشم نمیاد. خسته می‌شم زود. من خیلی ساله تکلیفم با خودم مشخصه. چیزی که این سال‌ها برام جذاب و سکسیه، شفافیته، اکسپرسیو بودنه، نه نشانه‌گذاری، نه هارد تو گت بودن. من رو یه رابطه یه مکالمه‌ی برابر و پایاپای جذب می‌کنه، یه پینگ‌پنگ مدام. یه‌جاهایی دامیننت-سابمیسیو بودن ممکنه بامزه باشه، ولی فقط یه جاهایی. تا یه حدی. به جز اون، حوصبه‌م از بازی یه طرفه، از بازی با کامپیوتر سر می‌ره. خسته می‌شم زود.

الانم خسته‌م زود:(
..
  



Saturday, November 1, 2025

 به غریزه‌م، به غریزه‌ی روز اولم درست اطمینان کرده بودم. باید به اطمینان خودم ادامه می‌دادم. اما اومدم راه‌رفتن کبک رو یاد بگیرم، راه‌رفتن خودم رو هم یادم رفت. 

..
  


Archive:
February 2002  March 2002  April 2002  May 2002  June 2002  July 2002  August 2002  September 2002  October 2002  November 2002  December 2002  January 2003  February 2003  March 2003  April 2003  May 2003  June 2003  July 2003  August 2003  September 2003  October 2003  November 2003  December 2003  January 2004  February 2004  March 2004  April 2004  May 2004  June 2004  July 2004  August 2004  September 2004  October 2004  November 2004  December 2004  January 2005  February 2005  March 2005  April 2005  May 2005  June 2005  July 2005  August 2005  September 2005  October 2005  November 2005  December 2005  January 2006  February 2006  March 2006  April 2006  May 2006  June 2006  July 2006  August 2006  September 2006  October 2006  November 2006  December 2006  January 2007  February 2007  March 2007  April 2007  May 2007  June 2007  July 2007  August 2007  September 2007  October 2007  November 2007  December 2007  January 2008  February 2008  March 2008  April 2008  May 2008  June 2008  July 2008  August 2008  September 2008  October 2008  November 2008  December 2008  January 2009  February 2009  March 2009  April 2009  May 2009  June 2009  July 2009  August 2009  September 2009  October 2009  November 2009  December 2009  January 2010  February 2010  March 2010  April 2010  May 2010  June 2010  July 2010  August 2010  September 2010  October 2010  November 2010  December 2010  January 2011  February 2011  March 2011  April 2011  May 2011  June 2011  July 2011  August 2011  September 2011  October 2011  November 2011  December 2011  January 2012  February 2012  March 2012  April 2012  May 2012  June 2012  July 2012  August 2012  September 2012  October 2012  November 2012  December 2012  January 2013  February 2013  March 2013  April 2013  May 2013  June 2013  July 2013  August 2013  September 2013  October 2013  November 2013  December 2013  January 2014  February 2014  March 2014  April 2014  May 2014  June 2014  July 2014  August 2014  September 2014  October 2014  November 2014  December 2014  January 2015  February 2015  March 2015  April 2015  May 2015  June 2015  July 2015  August 2015  September 2015  October 2015  November 2015  December 2015  January 2016  February 2016  March 2016  April 2016  May 2016  June 2016  July 2016  August 2016  September 2016  October 2016  November 2016  December 2016  January 2017  February 2017  March 2017  April 2017  May 2017  June 2017  July 2017  August 2017  September 2017  October 2017  November 2017  December 2017  January 2018  February 2018  March 2018  April 2018  May 2018  June 2018  July 2018  August 2018  September 2018  October 2018  November 2018  December 2018  January 2019  February 2019  March 2019  April 2019  May 2019  June 2019  July 2019  August 2019  September 2019  October 2019  November 2019  December 2019  February 2020  March 2020  April 2020  May 2020  June 2020  July 2020  August 2020  September 2020  October 2020  November 2020  December 2020  January 2021  February 2021  March 2021  April 2021  May 2021  June 2021  July 2021  August 2021  September 2021  October 2021  November 2021  December 2021  January 2022  February 2022  March 2022  April 2022  May 2022  July 2022  August 2022  September 2022  June 2024  July 2024  August 2024  October 2024  May 2025  August 2025  September 2025  October 2025  November 2025  December 2025