آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Tuesday, June 9, 2026
روبدوشامبر نرم پشمیمو میپیچم دورم یه جوری که انگار نه انگار نزدیک تابستونه. سهچهارروزه یه سرماخوردگی درون دارم که نه میاد، نه میره. احساس میکنم مریضم بیکه مریض باشم. تا آب جوش بیاد شیر رو گرم میکنم و با یه لیوان شیرقهوهی بزرگ برمیگردم تو تخت. میرم زیر پتو و لپتاپو میذارم رو پام و شروع میکنم وبلاگ خوندن.
رضا نوشته: «اینستاگرام را باز میکنم. سه دایرهٔ اولی که کنار دایرهء خودم هستند را نگاه میکنم. هر سه، زن. هر سه در زمانی و جایی مختلف با من خوابیدهاند. هر کسی هم نداند اینستا همیشه میداند. دهانم را میشورم و مسواک را روی پایهاش میگذارم. ترازوی لعنتی را هم هل میدهم که بچسبد به دیوار.»
میم تکست میده بیروناینا هستی عصری؟ هستم. الان خونهم ولی دیرتر میرم کافه، میرم از هفت دریا بگذرم.
یاد قدیما میفتم که داشتیم زندگی رو کشف میکردیم و داشتیم از صف بیرون زدن رو تنرین میکردیم. با یه کاسه سالاد بزرگ میومدیم میشستیم پای مونیتور و میرفتیم تو یه جهان موازی. جهانی که توش تخیل کردن ممنوع نبود.
به خودم میگم «امروز داری همون تخیلها رو زندگی میکنی آیدا».
|
|
Monday, June 8, 2026 هنوز تو تختم که آرمین زنگ میزنه. ســـــــــــــــلااام. از دی به اینور دیگه حرف نزدهیم با هم. اول که اینترنت قطع شد و دستم از دنیا کوتاه شد. بعد هم که اینترنت گرونقیمت وصل شد، آرمین از اونا بود که حاضر نشد پول بده به اونا یا از حتی از اینترنت دوستاش استفاده کنه که پول داده بودن به اونا. از دی با هم حرف نزده بودیم و حالا یههو اسمش افتاده بود رو گوشیم. سختم شده بود. دوری آدما رو سخت میکنه. برای چند دهم ثانیه مکث کردم حتی، که گوشی رو بردارم یا برندارم. خر نشو آیدا. برداشتم. دوستیهایی که ما داریم -من دارم- قدمتش و عمقش زیاده. ممکنه سفت بشه یا سخت بشه، اما بعد از پنج دقیقه حرف زدن جوری نرم میشه انگار که آب از آب تکون نخورده. اینبار اما، آرمین که تعریف کرد و من که تعریف کردم، هر دو حس کردیم آب از آب تکون خورده. هر کدوممون رو یه سیل جدا با خودش برده بود. صد بار بغض کردم و ده بار گلومو صاف کردم و اینجوری بودم که آیدا، گریه نکنیا. گریه نکردم. ولی هردومون رو سیل برده بود. راجع به آنتونی حرف زدیم. از هر دری گفتیم و طبق همیشهمون از ته دل خندیدیم. گفت هنوزم میتونیم ساعتها بخندیم. این خوبه. خوب بود. گوشی رو گذاشتم و با خودم فکر کردم سیل ایندفعهای، یه جایی منو برده که دیگه دوستام و آدمای امنم هم توش نیستن. حس تنهاافتادگی عجیبی میکنم. در این حد که ممکنه ازین تصمیمای رادیکال بگیرم که اصلا پشت سرتو فراموش کن و خیره شو به وبرو و به یه لایفاستایل جدید یکنفره فکر کن. همون لحظه با خودم میگم آیدا، تو آدم لذتبردنی، خر نشو. آرمین گفته بود ببین، اگه خودتو بزنی به کسخلی، تهران الان بهترین جاست واسهت. فکر کردم الان دیگه اوضاع یه جوری شده که انگار دیگه راهی ندارم جز اینکه خودمو بزنم به کسخلی، چه ونکوور بمونم چه برم تهران. |
|
Sunday, June 7, 2026 امروز داشت خیلی نرم و آروم میگذشت. صبح سر فرصت بیدار شدیم و تا دلمون خواست تو تخت موندیم و بعد رفتیم برانچ. من صبحانهی انگلیسی سفارش دادم و پنکیک لیمو و قهوه و آب پرتقال طبیعی، چون از دیروز ظهر هیچی نخورده بودم. صبحانهی دیرمون رو سر فرصت خوردیم و رفتیم مرکز شهر. من یه خرید کوچیک کردم و بعد رفتم یه ماساژ و اکیوپانچر درستحسابی. تنم خیلی بهش نیاز داشت. بعد از ظهر اخم هوا باز شد و یه آفتاب تند باریدن گرفت و با اینکه ذات هوا سرد بود، اما زیر آفتاب میسوختی قشنگ. بساط کتاب و پتوی سبز-زرد-نارنجی-قهوهای و چای و کوکی اوت اند آلموند رو برداشتیم رفتیم پارک دم خونه، وسط چمنا، دراز کشیدیم زیر آفتاب. دنیل تایچی کرد و منم نصف کتابی که باید تا فردا تموم کنم رو خوندم. پارک دم خونه خیلی خوشگله و ده متر که ازش فاصله میگیری انگار از لوکیشن یه فیلم خوشبخت اومدی بیرون. دنیل گفت ونکوور خیلی شهر عجیبیه. کل شهر عین یه لوکیشن بسیار خوشگل و گرونقیمت میمونه. ازونا که فقط تو سبد خرید پولداراست. ولی ماها همه داریم ازش استفاده میکنیم. گفتم آره، اگه تهران بودم تا برسیم به چنین جایی باید کلی پول و زمان مصرف میکردیم. نه که پتو و کتابتو برداری از در خونه بیای بیرون و قِل بخوری برسی بهش. گفت اوهوم. بعد درهی عمیقی که دیشب سر سریال تد لاسو -که آیا سریال خوبیه یا سریال زردیه و نمیدونم ملت چرا اینقدر براش کف میزنن- بینمون ایجاد شده بود رو گذاشتیم کنار و کمی راجع به جنگ حرف زدیم و قدمزنان برگشتیم طرف خونه. همهچی خیلی گرم و نرم و آروم پیش رفته بود که رسیدیم خونه. کلید انداختم و وارد شدیم. بیرون درخشان و آفتابی بود و خونه، سایه و سرد و تاریک. بیهوا گفتم آدم تو آمریکای شمالیه که تازه میفهمه مرحوم چرا گفت من غلام خانههای روشنم و خودشو کشت. دیدم دنیل برگشته داره با تعجب نگام میکنه. حواسم جلب شد که به فارسی حرف زدهم. گفت چی؟ گفتم ولش کن، سخته. گفت نه، بگو بگو. طفلی هر جا میبینه دارم زجر میکشم از انگلیسی حرف زدن، تشویقم میکنه همونجا بمونم و از زیر حرف زدن در نرم و بیشتر زجر بکشم. شروع کردم براش توضیح دادن که غزاله علیزاده که بود و چه کرد و دوستپسرش کی بود و چرا خودشو کشت. بازم به نسبت همهچی داشت نرم و آروم پیش میرفت که رسیدم به ترجمه کردن اینکه «چهقدر کلید در قفل بچرخانم و پا بگذارم به خانهای تاریک. من غلامِ خانههای روشنم». رسیدم به غلام و گفتم slave. با تعجب پرسید اسلیو؟؟ گفتم نه اون اسلیوی که تو فکر میکنی. یه چیزی مثل helper ، ولی یه نوع سرسپردهش. گفت وات؟؟ ببین، هر کاری کردم نشد که نشد. نمیتونستم توضیح بدم موقعیت چهقدر حسی و تصویری بوده، که یههو مغزم فرمان داده به فارسی حرف بزنم و حتی نفهمم که دارم فارسی حرف میزنم. و خیلی سخت بود توضیح بدم که طرف داشته از بیبرقی شکایت نمیکرده. به خاطر الکتریسیته خودشو نکشته. این دوست مام که تایچیکار و اینا، شروع کرد آدمی اگه چراغ درون داشته باشه هیچوقت احساس تنهایی و بی برقی نمیکنه، چه برسه به اینکه بره جنگل خودشو دار بزنه. همون جاها بود که احساس کردم پروردگارا، وای می؟؟ و احساس کردم همینو باید برگردم ایران. من غلام خانههای نیمهروشنم، ولی به زبان فارسی. |
|
Saturday, June 6, 2026 اولین بار است که اینجا، دارم تنها میروم شهری دیگر. یک سفر کاری. حالا این شهرِ دیگر هم که میگویم، نه که خیلی دور باشد، دو ساعت راه است از ونکوور. در مقیاس کانادایی اما دور است. اینجا نیمساعت رانندگی یعنی دور. اولین بار است دارم تنهایی میروم یک شهر دیگر. و برای بار هزارم است که دارم چیزی را از صفر شروع میکنم. فکر میکنم هر چند سال یکبار باید بکویم و از نو بسازم؟ ب میگوید تو ذاتاً قصهگوی خوبی هستی. قصهات را بفروش. با خودم فکر میکنم تمام این سالها قصهی شخصیام را فروختهام. همان روزهای گالریداری اصلاً درسته از دل همین قصهها بیرون آمد. جایی توی وبلاگم چیزی نوشته بودم دربارهی زنی که لباسهای لینن میپوشد و روزها گالریاش را باز میکند و شبها میزبان آدمهای خوشفکر شهر است. زنی که وجود نداشت. چند سال بعد، از قِبَلِ همان نوشتهها، گذارم به گالریداری افتاد و میزبان محافل خصوصی شدم با آدمهای خوشفکر شهر و بعد هم لباسهایی درست کردم که همهشان لینن بودند. چروکهای رها و دوستداشتنی. ب میگوید باید قصهات را بفروشی. همان لحظه دارم توی ذهنم قصهای جدید میبافم و فکر میکنم چه دوست دارم فروختن این قصه را. این یکی را دارم جایی فرسنگها دورتر از ساحلِ امنام تعریف میکنم. اینبار تجربهام خیلی بیشتر است و زبان قصهگوییام خیلی الکنتر. شهرِ دیگر، در این ساعات اول روز تقریباً خالیست. هوای ابری و شهر خلوت و قشنگ. قرارمان توی کافهایست کنار دریا. وارد کافه میشوم و با خودم فکر میکنم «هیچ فکرشو میکردی یه روز صبح تنهایی از ونکوور بزنی بیرون بیای یه شهر دیگه واسه یه قرار کاری؟». راستش را بخواهی، تا همین دو ماه پیش هم هیچ فکرش را نمیکردم. ب میگوید اینجا اگر مسیرت را دقیق بدانی و کارَت را درست انجام بدهی، موفق شدنات ردخور ندارد. و من برای بار هزارم، به قصهای فکر میکنم که فروختناش ردخور نداشته باشد.
از کافه میزنیم بیرون و کنارهی دریا را میگیریم میرویم تا نوک اسکله. قصههای غیر کاریمان را تعریف میکنیم. اعتمادی که عمرش دو ساعت است به همین زودی یک چفت و بست محکم ساخته. من از یک سیاره و ب از سیارهای دیگر. قصههامان را اما انگار از روی دست هم نوشته باشند. هر دو از اینهمه شباهت تعجب میکنیم. میگویم برای همینهاست که هر زنی باید اتاقی از آن خود داشته باشد و میزی -دفتری- برای نوشتن. میگویم اگر همینها را، نه فقط من، که تو و دهها زن دیگر هم -بیپروا از نگاه قضاوتگر- مینوشتید، چه ممکن بود دلِ صدها زن دیگر با خواندنِ قصههایی مثل ما قرص شود که تنها نیستند. که آدمهایی بودهاند که عین همین قصه را زندگی کردهاند و از پساش برآمدهاند. من نوشتن بیپروا را سال ۲۰۰۱ بود شروع کردم. خیلیها با خواندن آن نوشتهها برایم نوشتند که جهانشان فرق کرده. که بلند شدهاند و جلوی دیکتاتورهای خانگیشان قد علم کردهاند. که جرأت پیدا کردهاند از آنچه هستند نترسند و دنبال آنچه دلشان میخواهد -واقعاً دلشان میخواهد- بروند. حالا سال ۲۰۲۶ است و هنوز نوشتن این قصهها نوشتن این روایتها واجب است و هنوز فکر میکنم شجاعت مسریست و برای همین است که هیچوقت نباید از نوشتن، از روایت کردن خسته شد. فکر میکنم چه دلم میخواهد یک روزی بشینم تمام این قصهها را یک جا بنویسم. نه برای خودم، برای دیگران. اتاقی از آنِ دیگران. |
|
Friday, June 5, 2026 هر وقت توی یخچال بلوبری و توتفرنگی داشته باشم، بر خودم واجب عینی میدونم که صبحانه پنکیک بخورم. زندگی کوتاهتر از اونه که آدم بخواد هر روز صبحشو با پروتئین شروع کنه. پودر پنکیک رو از توی کابینت میارم بیرون. دکمهی کتری رو میزنم و بریها رو میریزم تو یه سبد، آب میگیرم روشون. برمیگردم توی هال. ادامهی موزیکهای دیشب رو پلی میکنم. پنجرهی قدی تراس رو باز میکنم، و گیلاسهای خالیای که از دیشب روی میز تراس مونده رو با خودم برمیگردونم تو آشپزخونه. همزدن مایهی پنکیک رو خیلی دوست دارم. غلیظ و نرم و پذیرا. از آدمای غلیظ و نرم و پذیرا خوشم میاد. آدمای متوجه، باملاحظه. این روزا دیگه حوصلهی سر و کله زدن با آدمایی که لبههای تیز و برنده دارن رو ندارم. آدمهایی که فرق رک بودن و بیملاحظه بودن رو نمیدونن. پنکیک آدمو اذیت نمیکنه. نرم و چاق و مهربونه و برای هر خلق و خویی مناسبه. تا تابه داغ شه، توتفرنگیها رو میذارم روی تخته. سرشونو با چاقو میبرم و از وسط قاچ میکنم. سفت و شیرین و آبدارن. چهار قاشق از مایه رو یکی یکی میریزم تو تابه و تا خودشونو بگیرن شیرهی افرا رو از کابینت میارم بیرون. بیرون هوا ابریه و بوی ابر پیچیده توی خونه. از ترکیب بوی ابر و بوی پنکیک خوشم میاد. انگار صبحهای شماله و تو ویلاییم و تا بقیه بیدار شن دارم وسایل صبحانه رو آماده میکنم. نه که هی نوستالژیم بزنه بالاها، نه. بینیم این بو رو به شمال الصاق کرده. میم تعریف کرد رفته بوده برای تامی غذای خشک بخره که ونک رو میزنن. پناه میگیره پشت یه سطل فلزی و موج و هُرم انفجار رو لابهلای موهاش و بالای سرش حس میکنه. دو ماه بعد یه روز بیدار میشه میبینه پوست بدنش درد میکنه. از پشت کتفش شروع میشه و کمکم میاد جلو و کل بالاتنه رو میگیره. جوری که وقتی پوستش با لباس یا صندلی ماشین یا تخت در تماس بوده، شدید درد میگرفته. همون موقع که داشت تعریف میکرد، علائمش رو دادم به چت جیپیتی. چجپت گفت اینایی که میگی شبیه آلودینیاست. گفت آلودینیا (Allodynia) یک عارضه عصبی است که در آن فرد با محرکهایی که معمولاً هیچ دردی ایجاد نمیکنند (مانند لمس ملایم، وزش باد، پوشیدن لباس، یا تغییرات خفیف دما)، احساس درد شدید و غیرعادی میکند. بوی ابرهای ونکوور هم آلودینیای منه. قرار نیست برام درد ایجاد کنه، اما هر بار با شنیدنش یه درد خفیف و مبهمی میپیچه توی قفسهی سینهم. پنکیکها یکی یکی پف میکنن. برشون میگردونم. قهوهای و خوشرنگ میشن. آب جوش اومده. چای زنجفیل درست میکنم و پنکیکها رو روی هم میچینم توی بشقاب. توتفرنگیهای قاچشده و بلوبریها رو میریزم دورش و سپس شیرهی افرا. با بشقاب و لیوان چای میام تو هال. عاشق این بوییام که پیچیده توی خونه. بهم حس home, sweet home میده. یه نفس عمیق میکشم. آلودینیام درد میگیره. من آدم نوستالژیکی نیستم، این ونکووره که اغلب هواش ابریه. |
|
Thursday, June 4, 2026 از پیادهروی طولانی برگشتم خونه و خزیدم زیر پتوی اخراییرنگم. موقع رفتن، پنجرههای خونه رو باز گذاشته بودم. هوا ابری بود و خونه حسابی خنک شده بود. خزیدم زیر پتو و فکر کردم چه دلم گریپفروت میخواد. دلم برای روزمرهنویسی تنگ شده. نه که ننویسمها، ولی نوشتنم شده در حد کپشن اینستاگرام. اونجا جلوی چشم هزار نفره و دست و بال آدم تا حدی بستهست. اینجا اما انگار دارم با خودم پای تلفن حرف میزنم و خواننده هم پشت دره و داره حرفامو میشنوه. هیچکدوم هم به روی هم نمیاریم. دو تا ددلاین دارم، فردا و پسفردا، و هنوز جفتشون نصفهن. من سردمه و خزیدهم زیر پتو و دلم گریپفروت میخواد. تو یخچال داریما، ولی دلم میخواد یکی برام قاچ کنه از وسط، تو شکم هر دو قسمت رو با قاشق آبلمبو کنه، رو یکیش شکر بریزه و رو یکیش نمک، بذاره تو اون بشقاب مورد علاقهم، از کشوی قاشقچنگالا اون قاشق صدفی Muji رو انتخاب کنه، بذاره تو یه سینی بیاره بذار بغل دستم رو تخت. پیشونیمو ماچ کنه و بگه پاشو برات گریپفروت آوردهم. چیزی که این سالها خیلی میس میکنم همینه. همین که یکی بلد باشه گریپفروتت رو چه جوری قاچ کنه، بدونه چاییتو دوست داری با چی بخوری، اینکه صبحونهی روزای جمعه باید چی باشه. فلان کفش رو که میبینه بدون اینکه ازم بپرسه میخره و بدیهیه براش که اگه آیدا الان خودش اینجا بود بیشک همینو میخرید. راستشو بخوای، یه پله در میون از این آدما داشتهم تو زندگیم. آخریشون همون اکس اسمشو-نبر م بود که چهار سال با هم زندگی کردیم. دقیقاً همچین آدمی بود. میدونست کی بیاد یه گیلاس شراب بده دستت کی یه لیوان ویسکی. میدونست سس سالاد رو چهجوری دوست داری و میدونست اون آیفون قرمزه رو حتماً آیدا دلش میخواد. حالا؟ حالا اینجا برعکس! هر چی اونجا آدمای زندگیم لوسم میکردن و لیلی به لالام میذاشتن، اینجا برعکس. هموطن یه جور، غیر هموطن که دیگه ناجور. آخر مهموننانوازیان. ممکنه بری خونهشون و ساعتها اونجا باشی اما یه لیوان آب بهت تعارف نکنن. معمولاً رو میزشون هیچ خوراکیای نیست. و به ذهنشون هم نمیرسه که چیزی بهت تعارف کنن. اصلاً چیزی به نام «تعارف» براشون تعریف نشده. بعد فکر کن منی که مامانم رهبر تعارفیهای جهانه و اگه سر شام کمتر از ۲۵بار به من که دخترشم غذا تعارف کنه آروم نمیگیره، ببین اینجا چی میکشم. اون اولها که شروع کردم به معاشرت کردن با خارجیها، میدیدم وقتایی که میان خونهی من از میزی که چیدهم چه ذوقی میکنن، و هر بار نمیفهمیدم چرا. خب طبیعیه که روی میز، چند مدل مزه و خوراکی باشه و چند جور درینک بهشون تعارف کنی، وا! تا اینکه منم متقابلاً رفتم خونههاشون و تازه دریافتم اوه، آها. و تا اینکه دریافتمتر، که مدل اونها رو هرگز برنمیتابم. اولهاش فکر میکردم خب فرهنگشونه و عادت میکنم. بعد اما کمکم دیدم از یه جنس دیگهست. یهجور بیمبالاتیه، نه فرهنگ. من فکر میکنم اگه یکی برات مهم باشه و دلت بخواد بهش توجه نشون بدی، این چیزا برات طبیعی میشه. حدس میزنم بیشتر از فرهنگ، به خصلت شخصی آدمها برمیگرده. و راستش، هیچی ترنآفتر از آدم بیتوجه و بیمبالات نیست. حالا؟ حالا اینکه یکی گریپفروتت رو دو قاچ کنه و یکیشو نمک بزنه و یکیشو شکر که پیشکش، این که یکی برات یه هدیهی کوچیک بخره که فلان روز به یادت بودم که پیشکش، اینکه دست خالی نیان خونهت که پیشکش، همین که بعد از یک ساعت ازت بپرسن آب یا چایی میل داری (ویسکی و شراب و اینا هم نهها، آب یا چای)، همین باعث میشه از شادی اشک تو چشمام جمع شه. سلام مامان، کاش هیچوقت گذارت به کانادا و کانادایی نیفته، بای. پ.ن. آخیش! اینکه وبلاگ به آدم نمیگه سهمیهی حرفزدنت تموم شد و برو ده تا جملهتو پاک کن تا بذارم پابلیش کنی، همین یکی از مهمترین مزایای وبلاگنویسیه. سلام وبلاگ. |
|
Friday, December 19, 2025 داشتم از آشپزخانه میآمدم بیرون که ناگهان به طرز عمیقی احساس خوشبختی کردم. کلاً وقتهایی که تیبگ را از داخل لیوان چای درنمیآورم، به طرز غریبی احساس خوشبختی میکنم. روی برنامهی کلاسها و روی پروپوزالم کار کرده بودم. یکیدوتا مستند دیده بودم و یک مصاحبه از کیارستمی، روی یوتیوب، دربارهی کپی برابر اصل. و یک تکه استیک با قدری مارچوبه درست کرده بودم، با یک پیمانه فارو و اسفناج. استیک را گذاشته بودم روی تختهی چوبی، باریک باریک بریده بودم، فاروی اسفناج را با پشت قاشق فشرده بودم به هم، برشهای استیک را گذاشته بودم رویش و کنارش مارچوبه، با هویج. فیلم The Terrorizers ادوارد یانگ را پِلِی کرده بودم با بشقاب آمده بودم نشسته بودم جلوی فیلم. نیمساعت بعد غذایم تمام شده بود و هوا سرد بود و دلم چای داغ ساخته بود. تا آب کتری جوش بیاید، ظرفهای شام را شسته بودم و یک تکه چوب دارچین انداخته بودم توی ماگ قرمز و یک کیسه چای بابونه. آب که جوش آمده بود ماگ قرمز را پر کرده بودم و بیکه منتظر بمانم چای خیس بخورد، ماگ را برداشته بودم برگشته بودم جلوی فیلم. ژاکت سفیدی تنم بود که آستینهاش تا نوک انگشتانم آمده بود پایین. و همانجور که خانه تاریک بود و ریسههای تراس روشن بود و چهارزانو نشسته بودم روی مبل، همانجور که ادامهی فیلم را پلی کرده بودم و ماگ قرمز را گرفته بودم جلوی صورتم و بوی دارچین و بابونه پیچیده بود توی مشامم و انگشتهام میخورد به نخ و مقوای تیبگ، بیهوا به طرز غریبی احساس خوشبختی کردم. |
|
Thursday, November 27, 2025 یه قورباغهی بزرگ رو باید قورت بدم. یه قورباغهی جدی و بزرگ و چهبسا سرنوشتساز. هر روز تو چشمای هم نگاه میکنیم و هر روز فکر میکنم حالا بذار ببینم چی میشه. ته دلم میدونم میشهها، اما هر روز تو چشماش نگاه میکنم و هر روز بهش زل میزنم و هر روز کمی تایپ میکنم و هر روز در لپتاپ رو میبندم. حتی دقیقاً میدونم کار درست چیه، ولی باز در لپتاپ رو میبندم. به جز امشب. امشب اینو نوشتم که در لپتاپ رو نبندم و به جای زلزدن به قورباغه، قورتش بدم. اصلاً فکر کنم همین قورباغهست که داره به دیسکم فشار میاره. پیغام کد پستی که اومد، یههو هوای خونه ده درجه گرم شد. یههو دیدم ا، برای این آدم مهمم. یههو دیدم ا، حتی مهمم و حتی میتونم از پسش بربیام و حتی میتونم موفق شم. |
|
Wednesday, November 26, 2025 طوقا اومد پیشم. برام یه خودنویس لامی گرانیت خریده بود با جوهر بنفش. اینکه طوقا اومد پیشم و برام یه خودنویس لامی گرانیت آورد شاید به نظر جملهی مهم یا رمانتیکی نباشه، اما جملهی مهم و رمانتیکیه. خیلی مهم و خیلی رمانتیک. |
|
Monday, November 24, 2025 زندگی بدون «او» مثل زندگی با یه دندون پوسیدهست که درد نداره، ولی میدونی پوسیدهست. میدونی هست و پوسیدهست. خندهدارش اینجاست که اصولاً زندگی با اویی در کار نبوده هرگز، ولی خب، دندونم پوسیده الان. خندهدارترش اینجاست که از آخرین باری که با هم حرف زدیم هنوز دو هفته هم نگذشته، اما انگار یه قرنه نیست. یه قرنه نیستم.
|
|
Wednesday, November 19, 2025 هنوز نوتیفیکیشن اسمشو که میبینم ضربانم میره بالا. |
|
Sunday, November 16, 2025 در دورهی «بحران؛ جغرافیای نزدیکی»، رفتیم سراغ فیلمهایی که روابط زوجها، به واسطهی نزدیکشدن ناگهانی، به واسطهی تنهاموندن دونفره در فضای محدود –اتاق هتل، ماشین در سفر جادهای، ویلا– دچار بحران میشه. که چهجوری این نزدیکیای که به واسطهی معماری فضا اتفاق میفته، تنشهای پنهان رابطه رو میکشه بیرون. خیلیامون بارها تجربهش کردیم؛ نه؟ نکتهی جذاب و مشترک همهشون اما میدونی چیه؟ دعوا سر درست و نادرست نیست، سر واقعیت و آبرو نیست، سر حقیقت و دروغ هم نیست. دعوا سر روایته. سر اینه که روایتِ چه کسی برنده میشه. سر اینه که من، توی کدوم روایت از خودم حس بهتری دارم. بحران لزوماً از فقدان گفتوگو نمیاد، خیلی وقتا از انکار احساسات ایجاد میشه؛ از دستبردن در اصل روایت. در فیلم فورس ماژور، مرد به سادگی انکار میکنه که وقتی بهمن اومد، از ترس فرار کرده. به جای اینکه اعتراض و روایت زن رو به رسمیت بشناسه و معذرت بخواد، ترسش رو به کل انکار میکنه، چون نمیخواد تصویر اقتدار مردانهش شکسته بشه. ترجیح میده رابطهش رو دچار تنش کنه، اما اون تصویر «مرد مقتدر»ش خدشهدار نشه. فیلم این سؤال رو مطرح میکنه که وقتی پای غریزه میاد وسط، وقتی «غریزه» کنترل رو از ما میگیره، آیا ما هنوز در قبال رفتارمون مسؤولیم؟ زن فیلم، مرد رو به خاطر رفتار غریزیش سرزنش نمیکنه. به خاطر انکار واقعه سرزنشش میکنه، و به خاطر اینکه روایت زن رو به رسمیت نمیشناسه. برای مرد، بحران اونجایی اتفاق میفته که تصویرش میشکنه، تصویر مرد قوی کنترلگر. تا اینجا هنوز بحران بزرگ نیست. کجا اما اون گسست اتفاق میفته؟ اونجا که مرد، توانایی مواجهه با تصویر خودش رو نداره. اونجا که از تصویر خودش دچار شرم میشه. شرم ناشی از انکار، و سپس شرم ناشی از اعتراف. اینجاست که آدم فکر میکنه اون اتفاق، اون گذشته، مال کیه و چه کسی حق داره معناش کنه؟ چه کسی حق داره جعلش کنه یا به عمد توش دست ببره؟ پ.ن. یاد این پست افتادم که چند وقت پیش نوشته بودم: «جنونِ ادراک» |
|
Saturday, November 15, 2025 یکی از بامزهترین تیکههای مهاجرت برای من، دیتکردن با مرد خارجیه. کلاً تو یه لیگ دیگهست. خیلی خوش میگذره بهم توش. در خودمترین حالت ممکنام و مقولهی «زبان» میره یه جای عجیبی وایمیسته. یههو میبینی از سینما میای بیرون، «بوگونیا»، یکی دوتا گامی هم انداختین بالا. یه حرفی راجع به لانتیموس میزنی که جو ــ که خودش اونقدر حراف و صاحبنظره ــ به فکر فرو میره و میگه چه حرف جالبی زدی. در دامه، تا برسیم به بار لیدو، راجع به لرد بایرون حرف میزنیم و شارل بودلر، و من براش توضیح میدم من هیچی از شعر جهان نمیدونم چون که زبان. میگه پس چهطور همهی اینا رو میشناسی. و میرسیم به لیدو، میشینیم به ویسکی. و میریم رو مقولهی رابطه و تن، تن، تن. یه جایی هم براش توضیح میدم چه جوری این چِری توی کوکتیل، مزهی سَدنِس میده. یه ده باری تکرار میکنه که هاها، Taste of Sadness. و دیگه تا آخر شب مدام انتظار داره هر چیز بیربطی رو به یه چیز بیربطتر تشبیه کنم. میدونی دارم از چی حرف میزنم؟ ازونجا که چه جوری یه غریبه خودش رو باز میکنه میذاره بهش نزدیک شی. و چه جوری یه آدم نزدیکت اونقدر خودش رو میبنده که میذاره مدام ازش دورتر و دورتر شی. امروز که پیغام داد فهمیدم. که فهمیدم چه دورم ازش. چه دور شدهم، در عین همچنان دوست داشتنش. تا حالا نشده بود جایی، زبان فارسی اینهمه سد باشه، اینهمه عقیم باشه برام. اینهمه بنبست. یه جایی وسط مستی و بالایی و موزیک و بدن، جو، یه جای عجیبی مکث کرد، نگهم داشت، گفت نگاه کن تو چشمام. نگاهش کردم. گفت چه عجیب که اینهمه شفاف خودت رو اکسپرس میکنی. با تمام مدیاهایی که داری. با حرفات، با نوشتههات، با عکسات. با لباس پوشیدنت، با موهات، با زبان بدنت، با موزیکی که میذاری، با فشار تنت. چه پیچیده و در عین حال شفافی. همون لحظه، دوباره یاد این افتادم که اوهوم، منی که میدونم این چیزا رو خوب بلدم، ته چه بنبستی داشتم قدم میزدم. و فکر کردم «گفتوگوهای ما همیشه به بنبست میرسید و مأیوس از هم وا میکندیم». دو کام از علفی که دم دستمون بود گرفتم، پشت سر هم. و دل دادم به فراموشی. دل دادم به علف و موزیک و فراموشی. جو غرق خوشی شد گمونم. غرق یه تجربهی عمیق. بیکه بدونه چرا. |
|
Wednesday, November 12, 2025 از تخت آمدم بیرون. از تخت آمدم بیرون روبدوشامبر خاکستریام را تنم کردم رفتم توی آشپزخانه. نمیدانم جرا توی این جمله وقتی میگویم خاکستری، یکجوریست. خسته و دلگیر است. در حالی که روبدوشامبرم خسته و دلگیر نیست. اگر بود نمیگفتم خاکستری، میگفتم طوسی. طوسی یک حال خسته و دلگیری دارد. تحمیلیست. مرا یاد کارمندی میاندازد. کارمند ادارهی بیمه، کارمند ادارهی ثبت احوال. خاکستری اما شیک است. شیک هم نه، ولی حال خوبی دارد. تویش انتخاب دارد، اجباری نیست. تحمیلی نیست. با ارادهی خودت انتخابش کردهای. اصلاً هر چیزی دست خود آدم نباشد یک حال رقتانگیزی دارد؛ ندارد؟ مثلاً کارمندی. مثلاً عشق. مثلاً وقتی عاشق آدم اشتباه باشی. دست خودت نیست و مجبوری و هر روز صبح عاشقی و هر روز صبح به حال خودت تأسف میخوری. انگار مجبور باشی بروی اداره. اه. چه حال طوسیای دارد کلمهی «اداره». رنگ روبدوشامبر من اما درواقع سفیدیست که چند قطره سیاه تویش ریخته باشند شده باشد خاکستری خوشرنگ، تویش کُرک ملایمی دارد و مناسب سرمای ونکوور است. از تخت آمدم بیرون روی تاپی که تنم بود روبدوشامبر نرم کُرکی خاکستری را پوشیدم با جورابهای پشمی خاکستری کمرنگ، که تویشان کًُرک دارد و زیرشان ازین صمغهای سرعتگیر. رفتم توی آشپزخانه، دکمهی کتری را زدم آب جوش بیاید، و تا آب جوش بیاید یک پیمانه کلاژن ریختم توی فنجان و یک بسته ازین قهوههای آماده. و آب ریختم رویشان، دو سوم فنجان. فنجان را گذاشتم توی سینی چوبی و برگشتم توی تخت، آباژور کنار تخت را روشن کردم «بار هستی» را از پایین تخت برداشتم شال پشمی چارخانهی اکر و نارنجی و قهوهای را کشیدم روم و فکر کردم چه مطبوع. فکر کردم چه قشنگ است که میتوانم با فنجان قهوه برگردم توی تخت و شال پشمی را بکشم رویم و شروع کنم به کتاب خواندن. فکر کردم چه عاشق این لحظهام. کمی که هوا روشنتر شد، رفتم سراغ اینستاگرام. دیدم همایون ارشادی مرده. غمم گرفت. چرا باید غمم بگیرد را نمیدانم، اما غمم گرفت. طوقا روی استوری همایونام نوشت «عجب، غصهم شد خیلی. یه دورونی رو واسه من نمایندگی میکرد.». حالش را میفهمیدم. اصولاً با این که اغلب سرْ شاخایم با هم، ولی خوب میفهمیم هم را. تهرانِ من است طوقا. مخصوصاً وقتهایی که مست میکنیم و گیتارش را برمیدارد چیزی میزند و میخوانَد برایم. یه دورونی رو واسه من نمایندگی میکرد، میفهمیدم این حرفش را. میفهمیدم غمش را غمم را پشت چت. انگار صورت همایون ارشادی و تمام پستها و استوریهای مربوط به او، شد قوز بالا قوز غم نهادینهی این روزهای خودم. آنقدر که اگر طوقا دیرتر زنگ نزده بود برویم ناهاری چیزی، ممکن بود غمم اتوبان همت را ببندد حتی. رفتیم ناهاری چیزی. هوا آفتابی و درخشان بود و پاییز زیبای ونکوور. حرف زدیم از در و دیوار، و ماریا کالاس گوش دادیم. زیبایی درختها و دریاچه، نفسگیر بود. طوقا گفت از اینور آوردمات ببینی اینها را. ناهاری چیزی خوردیم و بعد، دیرتر، رفتیم خانهی مامان طوقا، چای بخوریم. چای بهانه بود البته. شب قبل مهمان داشتند و امروز باقالیپلو و کشک و بادمجان و صد جور غذای دیگر، بستهبندیشده، توی یخچال. مامان طوقا من را یاد مامان میاندازد. گرم و نرم و دلبهکاربده و اهل غذا و مهمان. با بستههای غذا راهیمان کرد خانه. برگشتنه داریوش گوش دادیم. از دعوای آخرمان به بعد، و از آن شب مستی و ویسکیمان به بعد، یکجورِ نداری شدهام باهاش. دیگر رازی ندارم که بخواهم ازش پنهان کنم. زیاد حرفی نمیماند سر دلم که نگفته باشم. قلقش را به نسبت یاد گرفتهام. او هم. دارد تهران میشود برایم. برگشتم خانه، شمعها را روشن کردم موزیک را روشن کردم نشستم پای لپتاپ. فایلم را باز کردم و خیره شدم بهش. منتظر یک اتفاقیام که بیفتد. که دلم میخواهد بیفتد و همزمان میترسم هم. یکجور ترس امیدوار. فکر کردم چه اینجای سرنوشتم گره میخورد به این فایل. چه میترسم و چه دلم میخواهدش. بعد به خودم آمدم دیدم چه هنوز هیچ ابایی ندارم از شروع کردن یک چیز جدید، به کل جدید. یکهو مچ خودم را گرفتم که علیرغم تمام اتوبانهای همت، چه امید به زندگی داری آن زیرها. و یکهو دیدم این فایل، چه حتی آخرین حبلالمتینیست که میتواند مرا دوباره گره بزند به خودم. دوباره گره بزند به آن تکهی جدی و منضبط و سختکوش درونم. انگار «بار هستی» باشد که خواندنش مرا گره میزند به آیدای قدیم، بیاینهمه سرگردانی و سبکی تحملناپذیر این روزها. حالا؟ حالا ته این پست را میبندم، پست صفی را آماده میکنم و مینشینم به تماشای چندبارهی طعم گیلاس. حال امروز و امشب را میگذارم بماند در همان هوای ارشادی و کیارستمی. فردا میروم لاکهای قشنگ شیک و ساده و بیرنگم را پاک میکنم، لاک قرمز میزنم، قرمز تیره. و یک فکری به حال «فردا» میکنم. |
|
Tuesday, November 11, 2025 یکی از غمگینترین تجربههای زندگیم رو دارم سپری میکنم. یه ذوق خیلی عمیق زندگیم کور شده. یههو برای یه مدت طولانی همهچیز تاریک شده. من عادت به این تاریکی طولانی ندارم. اون بیرون مثل همیشهم، معمولی و خوشآبورنگ، از درون اما یه روبدوشامبر پشمی نرم تنمه یه جاشمعی قدیمی برنز دستمه با یه شمع روشن توش، دارم تو یه دالان طولانی و تاریک، روز و شب سپری میکنم. یه حال ملانکولیکی به موازات روز و شبهای خودم. حالم حال تب پِتروفه. میدونی یاد چی افتادم؟ یاد زری، عروسک دختر گلنوش. یه روز گلنوش عکس یه عروسک معمولی رو پست کرد تو اینستاگرام، و نوشت از یابندهی این عروسک خواهشمندیم آن را به نگهبانی پارک تحویل داده و مژدگانی نقدی دریافت کند. ارزش معنوی و تعلق خاطر فرزند ما به این عروسک قابل توصیف نیست. نوشت هیچوقت فکر نمیکردم گمشدن عروسک قدیمی، چنین زندگیمان را به هم بریزد. دخترک کوچکم شب و روز اسمش را صدا میزند و ناله میکند. مجبور شدیم در خیابان آگهی بزنیم. اگر شما هم به اشتراک بگذارید، لااقل خیال میکنم تمام تلاشم را کردهام تا عروسک را پیدا کنم، شاید هم که بشود... من؟ من دخترک گلنوشم که «زری»، عروسک قدیمیشو گم کرده. بیکه کسی آگهیم کنه. |
|
با علی رفتیم فدرال، من صبحانه بخورم اون قهوه. از هر دری حرف زدیم تا من گفتم دارم بار هستی میخونم این روزا. برگشت با تعجب که وا، منم دارم اودیوبوک بار هستی گوش می دم. چه همزمانی عجیبی. پرسید برای چی یههو بار هستی؟ گفتم نمیدونم. احساس کردم احتیاج دارم یه چیزی بخونم که باهاش ارتباط برقرار کنم. که باهام ارتباط برقرار کنه. که برم گردونه به حال و هوای خودم. ناغافل گفت آیدا، پسره گرفتارت کردهها.
بعد باز همزمان هر دو از حبابهامون حرف زدیم که توش زندگی میکنیم. خیالها و کتابها و فیلمها. که گاهی میایم بیرون، یه سری به آدما میزنیم، و برمیگردیم اونتو. علی گفت من هنوز منتظر یه ترزام انگار، که بیاد ساز و کارم رو ازم بگیره و دوباره از سر بکوبه بسازتم. در حالی که علی منتظر بود از کلاه سابینا یا سابینا بگم، گفتم من اینبار بیشتر از همه با مامانِ ترزا همذاتپنداری کردم. اونجا که رفت زن خواستگار نهمیش شد که از همه «مرد»تر بود، چرا؟ چون حامله بود ازش. علی خندید که آیدا، نگرانتم.
|
|
Wednesday, November 5, 2025 یه جای بامزهای از مهاجرتام. اونجا که فلانی تکست میده خونهای یه سر بیام پیشت؟ خونهم. میاد میشینه دو سه ساعت از همهچی حرف میزنیم من غر میزنم اون تأییدم میکنه و بعد اینجوریام که آخیش. اونجا که اون یکی زنگ میزنه بیا پایین برات عود لمونگرس خریدهم ولی خستهم بالا نمیام. کلاً از این که آدما از سر کوچهم رد میشن میان بالا خوشم میاد. از اینکه ازم میپرسن یه رستوران کوزی قشنگ بگو تو دانتاون ازینا که عکساشو میذاری خوشم میاد. یا پاشو بیا میگوپلو بخوریم لوبیاپلو بخوریم آبگوشت بخوریم. از اینکه به دوستام بگم میاین خورش کرفسه رو بخورین یا بذارمش تو فریزر. یا بامزهتر از همه، اینکه سه تا از دوستام بیان خونهم سوجو بخوریم و مستند اسکورسیزی ببینیم، هر سه تا خارجی! رابطهم با تهران اینجوریه که وقت و بیوقت، آدما یههو ویدئوکال میکنن باهام، از وسط فلان مهمونی، از وسط فلان حال خوش، که جات خالیه. یا یههو همزمان چهارپنجنفر عکس میفرستن برام، دوستای مختلفم که همو تصادفی تو یه ایونتی دیدهن، که حرف من شده و یادم کردهن. یا اون یکی که خیلی بدیهی زنگ میزنه ادامهی فلان ماجرا رو تعریف میکنه. یه جایی از مهاجرتام که دیگه کسی ازم نمیپرسه میخوام با زندگیم چیکار کنم چه برنامهای دارم واسه آینده. یه جایی از مهاجرتام که انگار نرفتهم. انگار ایرانم ولی فعلاً تهران نیستم. بخوام دقیقتر بگم، تو قسمت هویجپلوی مهاجرتام. یادم نمیاد هیچوقت طرفدار هویجپلو بوده باشم. اصولاً غذای رایجی نیست برام. و تو زندگیم هیچوقت به هویجپلو فکر نکردهم. دیروز اما، ساعتو نگاه کردم دیدم هنوز آخر شب ایرانه و خیلی دیر نیست. زنگ زدم به مامانم که دستور هویجپلوتو میدی؟ مامانم اینجوری بود که وا! تو سال تا سال تهران لب به این غذا نمیزدی. دیروز ولی دلم دستپخت مامانمو میخواست و به لحاظ روحی احتیاج به بوی کره و زعفرون داشتم و کتهای که با آب مرغ پخته شده باشه و یه غذای شیرین، که بغلم کنه، انگار مامانمه. هویجپلوهه عالی شد. امروز رفتم سوپر، گلابی خریدم و انار و شلغم، و یه سری چیزمیز دیگه. خیلی بامزهست برام. اونجای مهاجرتم که پاییزه و من یه پولیور گشاد پشمی تنم میکنم میرم سر کوچه، گلابی و انار و شلغم میخرم میام. میدونی دارم از چی حرف میزنم؟ شلغمبودنِ گلابی و انار و شلغم خیلی مهمه. خیلی شبیه منه. انگار یه سر رفتهم مغازهی علیآقا، همین پشت ایرانشهر. پ.ن. خداییش هرگز فکر نمیکردم یه روزی تو یه پاراگراف، هویجپلو و اسکورسیزی و شلغم رو همزمان جا بدم. |
|
Tuesday, November 4, 2025 دیشب میم میگه برگرد ایران دختر، داری حروم میشی تو اون مملکت، برگرد بغل خودمون. میگم خوشم میاد نمیگی برگرد بغل خودم، میگی بغل خودمون! میگه بگم بغل خودم که میشم آقای فیلان که، لااقل اینجوری میدونم چارتا بغل هست دور همیم. |
|
دورهی «درسهای کوچک سینما» رو بالاخره استارت زدهم. پروژهای بود که چهار پنج ماه داشت رو میزم خاک میخورد، تا اینکه طی یک اقدام غافلگیرانه برای خودم، تصمیم گرفتم شروعش کنم. فکر کردم کی میدونه پسفردا چی میشه؟ یهجایی از کلاس، رضا گفت این دورهها برای من یه جور ادای دِینه به اون سالهایی که من هم فیلمدیدن و سینما رو از همین کلاسها شروع کردم. از همین همفیلمبینیهای ایگرگ و الخ. با حرفش یاد عصرهای منظومهی خرد افتادم و غروبهای پرسش. یاد شبهای ایگرگ. پنج شب در هفته داشتم دوره برگزار میکردم، نه خستهکننده می شد برام و نه تکراری. و یاد سکانس پایانی فیلم بی گان افتادم، Resurrection. بعد از سه ساعت فیلم، تو یه شب بارونی و سرد تو یه سالن سینمایی تو ونکوور، در حالی که یک پنجم تماشاگران سالن رو همون اوایل فیلم ترک کرده بودن، اونجا که قبل از تیتراژ اومد این فیلم ادای دینیه به تاریخ سینما، اون ثانیه حس تمام ما آدمای اون شب گمونم مثل هم بود. حسمون این بود که ما تا این وقت شب اینجاییم و میدونیم چی میگی. و ایف یو نو، یو نو. سینما ایستاد و به افتخار خودش دقایق طولانی دست زد. |
|
نوشته بود: «سلام! من امین هستم. و عاشق چیزهایی هستم که دوامی ندارن؛ مثل گلها، نوری که از پنجره میافته روی دیوار، آدامس توتفرنگی و عشق.» |
|
Sunday, November 2, 2025
با پسرها رفتیم کافه، بعد از ظهر. وسط گپ و گفت، یکیشون گفت میدونی چیه، از یه چیز فلانی (دوستدختر جدیدش) خیلی خوشم میاد، هیچ تریگر آدمو تحریک نمیکنه. بابا مگه میشه تو این همه ماه، هیچ کاری نکنی که آدم یاد ماجراهای قدیمش نیفته و یههو از کوره در نره؟ حرفش خیلی قشنگ بود. ساده و قشنگ. دیدم دقیقاً برعکس من، که انگار دست به هر چی میزنم میخوره رو تریگر طرف. بعد فکر کردم من که خودمو میشناسم، گرهها و ناگرههای خودمو بلدم. من که میدونم ماهیتر از این حرفام که بخوام گیر بیفتم، چه برسه که گیر بدم. چرا اینهمه در سوءتفاهمیم پس؟ چرا هی میخوام خودمو گسلایت کنم؟ بابا خب ممکنه اون آدم تمام تنش پر از زخم باشه، پر از تاول. تو دست به هر جاش بزنی دردش بگیره، تاوله سر باز کنه، خونابه پس بده. این لزوماً ایراد من نیست. خودشه که باید یا زخمهاشو نشونم بده، یا پانسمانشون کنه، یا عقب وایسته تاولها که خشک شد بعد بیا جلو که دردش نگیره. من زخمهاش رو دیده بودم، لااقل جاشونو دیده بودم. دلم میخواست پانسمانشون کنم. ولی درد عجیبغریبش نذاشت.
به اینجا که رسیدم، وایستادم دیگه. حتی دو قدم اومدم عقب. دیدم اوه، من با مرد، چه بیش از اینکه زنبودنم خودمبودنم تحریک شه، مادربودنم مراقببودنم تحریک میشه. و این رابطهی سالمی نمیتونه باشه. رابطهای که من توش زن نباشم خودم نباشم افسارم رها نباشه، رابطهای نیست که منو نگه داره. از وظیفهداشتن خوشم نمیاد. خسته میشم زود. من خیلی ساله تکلیفم با خودم مشخصه. چیزی که این سالها برام جذاب و سکسیه، شفافیته، اکسپرسیو بودنه، نه نشانهگذاری، نه هارد تو گت بودن. من رو یه رابطه یه مکالمهی برابر و پایاپای جذب میکنه، یه پینگپنگ مدام. یهجاهایی دامیننت-سابمیسیو بودن ممکنه بامزه باشه، ولی فقط یه جاهایی. تا یه حدی. به جز اون، حوصبهم از بازی یه طرفه، از بازی با کامپیوتر سر میره. خسته میشم زود. الانم خستهم زود:(
|
|
Saturday, November 1, 2025 به غریزهم، به غریزهی روز اولم درست اطمینان کرده بودم. باید به اطمینان خودم ادامه میدادم. اما اومدم راهرفتن کبک رو یاد بگیرم، راهرفتن خودم رو هم یادم رفت. |
|
Friday, October 31, 2025 ديدار با کسی که یک روز دوستش داشتی، آشتی با از دست دادن است. |
|
Thursday, October 30, 2025 «جنونِ ادراک» یادم نیست کدوم کتاب بود. یه جایی مرد، زن رو با شور و حرارت در آغوش میگیره، میبوسه، با هم میخوابن، و بینشون حرفهای قشنگی رد و بدل میشه. چند روز بعد اما، مرد میاد و بابت اون شب عذرخواهی میکنه؛ میگه اشتباه کرده، متأسفه که کنترلش رو از دست داده. یادمه اونجای رمان، حال زن چقدر دقیق توصیف شده بود. منِ خواننده میفهمیدم چرا مرد داره عذرخواهی میکنه — که دوباره کنترل اوضاع رو پس بگیره و برگرده به منطقهی امن خودش. اما زن، از درون قصه، نمیفهمه؛ فقط گیج میشه. منطق ذهنیش بههم میریزه و همهچیز براش زیر سؤال میره. مای خواننده از بیرون میبینیم که اون عذرخواهی، برای زن، چه بیاعتبار کردنِ چیزیه که در لحظهی وقوعش از قضا به غایت زنده، واقعی و پرکشش بوده. در اون لحظه، بدنِ مرد، نگاهش، رفتار و کلماتش همهچیز رو تأیید میکرد — میلِ واقعی، نه اشتباهی از سر شهوت یا مستی. اما حالا مرد، با یک جمله، کل اون تجربه رو در قالبِ «لغزش» و «نباید» بازنویسی کرده. چیزی که زیبا، انسانی و واقعی بود، حالا تبدیل شده به رفتاری غریزی و مکانیکی که بابتش شرمساره.
این همون تضاد میان شور و شرمه. وقتی میگه «ببخش، نباید اون کار رو میکردم»، بخش منطقی و کنترلگرش برگشته تا اون لحظه رو سانسور کنه؛ مثل کسی که بعد از یک چت صمیمی، پیامهاش رو پاک میکنه. و تو میمونی با چند جملهی پرشور که انگار تمامش فقط گفتوگویی ذهنی بوده با خودت، در یک اتاق خالی، و یکهو حس جنون میکنی — چون مرد از تجربهی مشترک بیرون رفته ولی تو هنوز توی اون اتاقی، توی اون لحظهای. . اینجا چه اتفاقی میفته؟ . زن چه جوری قصه رو دیده؟ زن نمیخواسته وارد این قصه بشه. آمادگی ذهنیش رو نداشته. در لحظهی هجوم میل مرد، با اینکه میل تن خودش خاموشه، برای اینکه مرد رو سرخورده یا ناامن نکنه، دل میده به دلش و به زعم خودش کاری میکنه که مرد امن باشه، و در مرکز جهان زن باشه. اون «لحظه» برای زن تصادفی و غیرمنتظرهست، اما زمام احساساتش رو در دست میگیره و فانتزیهای خودش رو به خاطر امن کردن مرد میذاره کنار. تصمیم میگیره با زبان مرد با بدن مرد همراه بشه. اون «لحظه» برای زن، نه تصادفیه نه لغزش نه اشتباه. چیزیه که واقعاً اتفاق میفته و گرچه طبق گرامر زن اتفاق نمیفته، اما زن خودش رو در معرض اون لحظه قرار میده، چون زبان دوستداشتنش اینه. چون با نوازش ایگوی مرده که ارضا میشه. که میتونه دوستداشتنش رو به خودش ثابت کنه. «امن کن مردت رو آیدا. تو خیلی خوب بلدی فضا بسازی، بنویسی. آدما کم میارن، بلد نیستن، از یه سیارهی دیگهن.» زن تمام مدت به این جملهها فکر کرده و سعی کرده اون ساعتها رو از خودش عبور کنه و دل بده به دل مرد. تن بده به تن مرد. و حالا، حالا وقتی در اتاقی رو باز میکنه که هر دو توش بودن، وقتی دست میکشه به ملافههایی که هنوز چروکه و خیسه، در همون لحظه، مرد از لای پنجرهی روی تراس زده بیرون و به زن گفته «من؟ من اونجایی که تو میگی نبودمها». زن دست میکشه روی لباسها دست میکشه روی ملافهها و فکر میکنه این رطوبت مال بارون بیرونه؟ |
|
«تراپیست مصنوعی من» تو از اون آدمهایی هستی که شدت داری. نه در معنای نمایشی یا هیجانی، بلکه در معناهای درونیترش: شدت در احساس، در فکر، در دقت، در قضاوت، در میل، در مشاهده. همهچیز در تو یا خیلی روشنه یا خیلی تاریک. میتونی در یک لحظه مهربون و پذیرنده باشی، و لحظهی بعد، در یک نگاه همهچیز رو قطع کنی. این دوگانگی، هستهی روانیت رو میسازه — یه ترکیب از کنترل و نیاز به رها شدن. روانتحلیلگرانه، من تو رو از جنس “anxious-preoccupied attachment” با لایههایی از self-aware control میبینم؛ یعنی کسی که نیاز به نزدیکی و درک عمیق داره، اما وقتی از اون طرف سردی یا ابهام میبینه، بلافاصله میره به سمت تحلیل و کنترل تا تعادلش رو پس بگیره. در عینحال، پشتِ این همه دقت و قضاوت، یه حسِ رهاشدگی قدیمی هست — مثل کسی که یاد گرفته خودش باید خودش رو نجات بده. برای همین، وقتی کسی وارد حریم نزدیکت میشه، ذهنت بین دو قطب میچرخه: تو از نظر شناختی، intuitiveای — سریع الگوها رو میفهمی، واکنشهای دیگران رو میخونی، و چون خیلی زود میفهمی، خیلی زود هم خسته میشی. مغزت دنبال بازیهای پیچیدهتره، ولی دلت دنبال سادگیه. درونت یه بخش آرتیست و مشاهدهگر هست که از فاصله معنا میسازه، و یه بخش احساسگر و لمسگر که میخواد وسطِ ماجرا باشه. وقتی یکی از این دو بخش فعال میشه، اون یکی بهش شک میکنه. و این دقیقاً همون جاییه که تعارضهات با مردهایی مثل این آدم شکل میگیره: اون از بخشِ مشاهدهگرت لذت میبره، ولی از بخشِ میلورز و صریحت میترسه. اگر بخوام در یک جمله خلاصهت کنم: . نه، آیدا — تو وابسته به معناى بیمارگونهاش (dependent personality) نیستى. اما درونت نیاز عمیق به پیوند و همفهمى هست، که گاهى شبیه وابستگى به نظر مىرسه چون خیلی زود از «نزدیکی ذهنی» به «نزدیکی عاطفی» میرسی. فرقش مهمه: آدم وابسته نمیتونه بدون حضور دیگری تصمیم بگیره یا معنا پیدا کنه؛ ولی تو معنا رو خودت میسازی، فقط دلت میخواد اون معنا در گفتوگو با دیگری زنده بمونه. تو از نظر روانشناختی بیشتر در طیف attachment آگاه و حساس (anxious–aware) قرار میگیری:
اگر بخوام خلاصه بگم: حالا اگه اون طرف دچار گسست یا سردی بشه، تو فقط نبودنش رو حس نمیکنی؛ جهانِ مشترکتون از هم میپاشه. اینجا ذهن تو برای بازگردوندن نظم، وارد فاز تحلیل میشه: میخوای بفهمی چرا، چی شد، کجا بریدگی اتفاق افتاد. این رفتار از بیرون ممکنه مثل وابستگی به نظر بیاد («چرا هنوز بهش فکر میکنی؟»، «چرا جواب نداده ناراحت شدی؟») ولی در اصل نیاز به بازسازی روایته. ذهن تو نمیتونه چیزی رو نیمهکاره ول کنه. در مقابل، آدمهایی مثل اون معمولاً از تیپ avoidant–self-containedان. یعنی امنیتشون در فاصله است. وقتی نزدیکی زیاد میشه، احساس از دست دادن کنترل میکنن و برای حفظ تعادل خودشون عقب میرن. و این دقیقاً نقطهی برخورد شما دوتاست: راه حلش، که آسون هم نیست، اینه که تو یاد بگیری احساست رو بدون تفسیر فوری نگه داری. یعنی هر بار که اون فاصله میگیره، به جای بازسازی روایت، فقط حسش کنی: رنج، دلخوری، سکوت — بدون اینکه فوراً بخوای بفهمیش یا درستش کنی. چون اون تفسیرِ سریع، همون نقطهایه که ذهنِ بیشفعالِ تو، خودش رو درگیرش میکنه. |
|
«هفت اکتبر» من ۲۴ اکتبره. |
|
Wednesday, October 29, 2025 بعد از سالها نشستم به تماشای Dr. Jekyll and Mr. Hyde. زمان عجیبی بود برای دیدنش، ولی دیگه پِلِی رو زده بودم و راه برگشتی نبود. دکتر جِکیل، مردی خوشتیپ و جنتلمنه که شبها تبدیل میشه به مستر هاید؛ شیطانی که در فقدانِ نور، ابایی از نشون دادن روی وحشی و خوی شکنجهگرش نداره. فیلم دربارهی مرز باریکِ لغزیدن بین این دو چهرهست؛ اینکه وقتی نور از زاویهی تازهای روی همون صورت میتابه ــ همون صورتِ آشنا ــ چهطور همهچیز عوض میشه و مرد، تبدیل میشه به آدمی که انگار هرگز نمیشناختی. چهرهی اول عاشقه، ملاحظهکاره و انسانی؛ چهرهی دوم اما همون چهرهایه که معمولاً حاضر نیستیم بذاریم جلوی چشم، همون رویی که دلمون نمیخواد وقتی توی آینه نگاه میکنیم، ببینیمش. "Man is not truly one, but truly two." در زندگی هم آدمهایی هستن که از دور، در نور طبیعی، جکیل دیده میشن ــ معقول، مؤدب، درخشان ــ اما وقتی نزدیک میری، ناگهان فیلتر عوض میشه. چهرهی دوم پدیدار میشه، بیکات، بیهشدار. همونجا میفهمی خیر و شر از هم جدا نیستن؛ فقط مهمه که نور به کدوم سمت بتابه و کدوم بخش رو آشکار کنه.
در لایهی زیرین، فیلم داستان سرکوب و بازگشتِ ناخودآگاهه. جکیل همون «منِ اجتماعی» ماست؛ اون بخشی که یاد گرفته مؤدب، منطقی و قابلپیشبینی باشه. اما هر بار که میل، خشم یا شهوتی رو سرکوب میکنیم، توی لایههای تاریکتر ذهن تهنشین میشن، تا وقتی که شکل تازهای از خودمون رو بسازن: هاید، تجسمِ همون چیزاییه که انکارشون کردیم. در زبانِ روانکاوی، و در نظریهی یونگ، هاید همون سایهست؛ بخشی از روان که نمیخوایم ببینیمش ولی همیشه با ماست. و درست همون لحظهای که فکر میکنیم رامش کردیم، با اولین ترکِ نور، خودش رو نشون میده. |
|
اینقدر بامزهست برام که چون دوسِش دارم مواظبم وسط بریکآپ (بریکِ چه آپی اصولاً؟) هرتش نکنم و بیحرف برم پی کارم. پتانسیلهای جدیدی درم فعال شده اخیراً! چند روز پیش داشتم برای دوست تراپیستم یه مکالمهای رو تعریف میکردم که به عنوان نشون دادن تهِ حسن نیت و ایثار و ازخودگذشتگی، به مرد گفتم حتی حاضرم به خاطرت با هیچ مرد دیگهای نخوابم. مرد پرسید من چی؟ اوکیی با زن دیگه بخوابم؟ جواب دادم آره بابا، سکس اصلاً برای من مهم نیست. دوست تراپیستم فرمود آیدا، همینجا رو خراب کردی. ما مردا اغلب دوست داریم بشنویم که زنی که دوستمون داره روی ما احساس مالکیت و انحصارطلبی داره. در سکوت نگریستم بهش. دووود، من تازه درسم رسیده تا سر «حاضرم به خاطرت با کس دیگه نخوابم». امکان نداشت به ذهنم برسه درس بعدیم این باشه که به دشمن فرضی حسادت جعلی کنم. خداییش هرگز به ذهنم نمیرسید تنهایی. چه ملاکهای آمریکای شمالی فرق داره با آسیای میانه! کلاً که این ته دنیا، یه سری مهارتهات هرگز استفاده نمیشه و اصلاً فراموش میکنی همچین آپشنهایی هم داشتی. قشنگ انگار تو انفرادیام. |
|
شت. باورم نمیشه هنوز یه نوتیفیکیشن میتونه ترامای منو اینجوری تریگر کنه. نشستم پشت کامپیوتر. بر حسب عادت، اول از همه رفتم سراغ چککردن ایمیلها، که چشمم افتاد به لیست اکانتهام. کنار یکی از اکانتهام نوشته بود اکانت شما غیرفعال شده و دیگه بهش دسترسی ندارین. در لحظه، بدون اغراق در کسری از لحظه، تپش قلبم رسید به سقف، و دستهام شروع کردن به لرزیدن. یاد اون روزی افتادم که اومدم وارد اون اکانت اینستاگرام شم و دیدم نوشته دسترسیتون ریموو شده. دو دقیقه بعد فهمیدم دسترسیم به اکانت و به سایت و به شیتهای گوگلشیتس همه مسدود شده و یه هو انگار یه فیلمی که داره با صدای بلند پخش میشه رو، صداشو قطع کنی، دیدی چه سکوت عجیبی میشه؟ همون سکوت مرگبار. برام تداعیکنندهی فیلم شاینینگ بود اون روز. امروز هم همین. قطع شدن دسترسیه اصلاً چیز مهمی نبودا، اما پشتش، اونجا که اون پشت، آدمی نشسته بوده که اونهمه بهش اعتماد داشتی اونهمه دوستش داشتی اونهمه تاریخچهی رفاقت، اونجاش هنوز به همون شدت درد داشت. امروز هم درد داشت. دستام میلرزید. یه پروپرانولول خوردم. رفتم تو تراس چندتا نفس عمیق کشیدم. و اشکام اومدن پایین. بالاخره با این مرحلهی سوگ مواجه شده بودم. یادم اومد این ترس وسواسگونهای که از تعلقداشتن دارم از کجا میاد. هم از وطنم میاد هم از مهشید. یادم افتاد چرا اینهمه میترسم از دوباره شروعکردن هر اشتراکی. از اون «اضطراب از دستدادن»ه که اینهمه میترسم. و دیدم اصلاً برای همینه که حاضر نشدم برم ژاپن، حاضر نشدم برم ایران، که بچههامو ببینم. طاقت نداشتم دوباره با از دستدادنشون مواجه شم. دیدم چه ترس بزرگی دارم توی از دست دادن. و دیدم چه برای همین تو این چند سال دیگه حاضر نشدم برم تو رابطه. دیدم چه اصلاً به همین خاطر اونجوری اکستریم و وحشیانه خونه و زندگی ایرانمو بیکه خودم حضور داشته باشم دادم رفت. نمیخواستم شاهد از دست دادنشون باشم. بچههامو که گرفته بودن شاهد گرفتنشون نبودم. رفتن فرودگاه که برن، فرودگاه نرفتم. و هنوز چهرهی بچهها مثل روز اول جلوی چشممه، وقتی از پشت شیشهی ماشین بابام اونجوری بیپناه نگام میکردن. هنوز یادمه اون روزی که با پولانسکی بریکآپ کردم، اومد که لباسا و وسایلش و تدی رو ببره، اون چشمای تدی، اونجا که از پشت پنجرهی آشپزخونه تو کوچه نگاهش میکردم و اون لحظه که سرشو آورد بالا نگام کرد، آخ که چه دیگه حاضر نیستم با اون غم با اون بیپناهی مواجه شم. چشمتوچشم شم. این دو سال اخیر، تو این ریهب زیبا و گرونقیمت، دست و پا زده بودم که اون ترس رو، اون اضطراب وحشی رو، اون بیپناهی و اون غم غلیظ و غرقکننده رو از یاد ببرم. اون سکوت کرکننده اون ترس فلجکننده رو از یاد ببرم. و حالا امروز، مرد، با یک حرکت ساده، تمام اون لِردها رو هم زد آورد بالا. آورد روی سطح زندگیم. روی سطح زندگیای که اینهمه زور زده بودم هیچ بندی هیچ قراری هیچ اتچمنتی حتی هیچ وسیلهی اضافی که بهش دل ببندم توش وجود نداشته باشه. شت. فکر کردم بمیرم برای روانام. چه هنوز رنجور و آسیبپذیره و چه هنوز با کوچکترین چیزی میره تو فاز بچهی ترسیدهی گوشهی اتاق. |
|
نامهی اسکاتلندی وارده ... ربط همه اینها به تو چیه حالا؟ آخرهای کتاب تونی شیه یک فصل هست که خیلی سطحی راجع به علم خوشحالی و انواعش صحبت میکنه و اینکه اکثر کتابها لذت و خوشحالی رو به سه دسته تقسیم میکنن. لذت حسی و قابل لمس، لذت پویایی و معنوی، و لذت ماورای نفس. این ترجمهها رو از خودم درآوردم! تجربه من با تو حداکثرِ لذت حسی رو به یادم میاره و همینطور لذت پویایی و جستجو برای عمق معنای یک لحظه و یک کلمه رو. لذت من در زندگی اینجا خیلی زیادی پیش پا اقتاده است - حسی که همه زوجها دارن - حسی که میگه جاودانگی من از شخص خود من مهمتره و اگر ... به عنوان کسی که بیشتر از هر آدم دیگه ای در دنیا با من وقت گذرونده از من خاطرهٔ احساسی خوبی داشته باشه من بعد از مرگ بدنم هنوز حضور دارم در لبخندی که اون خاطرات برای یک موجود فرای من به همراه میاره. این کتاب God and Sex فضای ذهنی یک نویسنده است در انتخاب بین لحظه و پسزمینه ، و اینکه انتخاب بی پروای یک لحظه چهجوری پسزمینه رو عوض می کنه و برعکس. بعد سوال مهمتر اینه که اصلا خوشحالی به خرجش میارزه؟ آیا آرامش مهمتره یا هیجان انتظار غرق شدن در لذت؟ |