Thursday, December 8, 2005
________________________________

هه
يادش به خير که


لانگ لانگ تايم نو سی
کوشيم هر کدوممون الان اصن؟

٭


______________________________

Saturday, April 24, 2004
________________________________

مثه مردن می مونه دل بريدن ...


دلم تنگ شده. تنگ ِ نوشتن روی صفحه ی شيشه ای. انگار بين من و دل تنگی هام و تنهاييم رازی ست که تنها کليدهای کی بورد قديميم آن را خوب می شناسد. حالا اين جا که منم، ديگر رد پايی از حرف های آشنا نيست. حالا بايد به حافظه ی دو ساله ام فشار بياورم و جای تک تک حرف ها را يک بار ديگر به ياد بياورم، فقط يک بار ديگر.
دو سال گذشت. دو سال خاطره و خنده و گريه پشت يک صفحه ی شيشه ای. دو سال تعلق خاطر به همه ی آن چه که بود، پر از خوب و بد. و حالا اين جا که منم، باد همه را با خود برده. حالا باز من مانده ام و بغل بغل رويا. حالا باز من مانده ام و بغل بغل ابر خاکستری. و حالا باز من مانده ام و راهی دور که آن سوی کوه های صخره ای ست. کسی چه می داند؟ شايد روزی برسد که از تمام اين سنگلاخ ها بگذرم و به خورشيد پشت کوه برسم، کسی چه می داند؟ شايد تنها راز زيبای زندگی همين اميد باشد، اميد به ناممکن.
"چيزی که کوير را زيبا می کند اين است که يک جايی يک چاه قايم کرده..."*

*****

...

٭


______________________________

Saturday, March 20, 2004
________________________________

بهار اين جاست

flower.jpg
يه سال خوب آرزو می کنم برای همه مون.
يه سال خوب با يه بغل پر از گل و بوسه.


٭


______________________________

Friday, March 19, 2004
________________________________

زيباتر شبی برای مردن*


snowkiss.jpgگفته بودم که زمستون رو دوست دارم، که فکر می کنم مال منه. اشتباه هم نکرده بودم. ديروز پنج شنبه بود. روزی پر از آخرين ها. آخرين روز هفته از آخرين ماه از آخرين فصل سال. آخرين پنج شنبه ی فصل سرد. با تو و جاده ی برفی و کوله پشتی جادوييت... دنيا هنوزم چيزی رو کم داره؟! نه گمانم.


دو نقطه عطف بزرگ تو زندگيم، و هر دوهم کنار غار تنهايی هات. چقدر از آخرين بار ِ اون سال ها گذشته، نه؟ چقدر راه اومديم تا دوباره برسيم به همين نقطه، تا باز همه چيز تغيير کنه.
نقطه ی عطف هميشه برام جذاب بوده. از همون سال های دبيرستان و تاب خوردن لا به لای فرمول ها و منحنی ها و نمودارها. پيدا کردن نقطه ی عطف! نقطه ای که با تعريفش، تغييرات ناگهانی و عجيب غريب نمودار توجيه می شد و خيال همه راحت!
حالا باز تو همون نقطه بوديم و اين بار چقدر متفاوت. اون بار شايد عاشقی می کرديم تا زندگی کنيم و اين بار عاشقی رو زندگی می کنيم. اون سال ها گذشت زمان مفهومی نداشت، اين بار اما انگار بار لحظه ها فرق کرده، انگار لحظه ها رو سر می کشيم تا جاودانه بشن، انگار از سُر خوردن ثانيه ها فرار می کنيم.


می دونی.. اگه قرار بود نوع مردنمو خودم انتخاب کنم، تا همين قبل ترها دوست داشتم تو دريا بميرم. تو آغوش آبی که انتها نداره. اما حالا نه، حالا دلم می خواد يه جور ديگه بميرم. همون جوری که خودمو تو بغلت قايم کرده بودم و قلبت درست زير گوشم می تپيد. همون جوری که دستات منو از تمام دنيای بيرون جدا کرده بود و در پناه خودش گرفته بود. تو همون آرامش ته دنيا.


پُرم می کنی. اون قدر پُر که چشم هام رو می بندم و آگاهانه همه ی قوانين رو زير پا می ذارم... کنار غارت می ايستی و خودت رو پيامبر گناهکار خطاب می کنی... من اما می خندم ومی گم: تو که بی خدا مبعوث شدی، اما خدای من اين بار طرف منه، مطمئنم... نگاهم می کنی و با لبخند موهام رو می زنی پشت گوشم، به نشانه ی دلداری! ... خدای من رو دوست داری. اما باور؟ نه گمانم.


از جلو نگاهم می کنی، از نزديک ِ نزديک. نگاهم رو می دزدم و حواست رو پرت می کنم. که نبينی برق زندگی ِ اون سال ها رفته و جز دو تکه شيشه ی سرد و بی روح چيزی باقی نمونده. دوست نداری چشم هام رو ببندم، سرم رو پايين بندازم، يا صورتم رو برگردونم.


سردم می شه. از تمام اين سال ها به لرزه می افتم و يخ می بندم... نزديک ميای و گرمم می کنی. آروم آروم... ذوب می شم و سبک... دورم می کنی. دورم می کنی از زندگی با تمام آدم هاش. دور ِ دور، اون قدر که جز تو هيچ کس نيست و دنيا انگار خودش رو به خواب زده. دور ِ دور، تا بالای ابرها... آرومم می کنی. آروم، لبريز، و پُر از اعتماد. اعتماد به خودم، به تو، و به زندگی... بعد يواش يواش رهام می کنی... پام دوباره به زمين می رسه، زمين سخت. زمينی که به جای تو، بايد به اون متکی باشم، به اون متکی بمونم... يادم می دی گرم بمونم، يادم می دی يخ نزنم، و رهام می کنی... هُلم می دی به سمت زندگی، و می ری.


و من، داغ و تنها، راه ميفتم تا باز به تو برسم. به تو که طعم زندگی هستی و بوی کوه می دی، بوی کوه بارون خورده.


... و چشمانت با من گفتند
که فردا
روز ديگری ست


آنک چشمانی که خمير مايه ی مهر است
وينک مهر تو:
نبرد افزاری
تا با تقدير خويش پنجه در پنجه کنم. *


پ.ن:
سه جمله ت توی ذهنم مونده. درشت و پررنگ... چرا؟؟
... شيطنت نکن دختر، شيطنت نکن.
v = 3v'
رفته سفر، چند ماهی می شه.....


* شاملو

٭


______________________________

Thursday, March 18, 2004
________________________________

يه اعتراف از ته دل



خواهر کوچيکه، مرسی هزار تا.
می دونم تحمل يه خواهر بزرگ بداخلاق پرتوقع خودخواه گيج و آشفته کار آسونی نيست. می دونم که خيلی وقتا کلی ناراحت می شی، اما حرفاتو قورت می دی و به روم نمياری. می دونم خيلی وقتا کلافه می شی، اما چشماتو می بندی و با يه لبخند سيب زمينی وار می گذری. می دونم خيلی وقتا بهت بر می خوره، اما دو روز بعدش انگار نه انگار که هيچ اتفاقی افتاده باشه...
همه ی اينا رو می بينم، حواسم به همه شون هست. و خوب از اون ورم خيالم راحته که لااقل تو يه نفر تو اين همه دوست و آشنا، خوب می تونی درک کنی که چرا، نه؟
خلاصه اومدم که بگم: You made my day.

سيب زمينی جونم، دوست دارم هزار تا *:



٭

کليد زندگی


قبلنا نوشته بودم که دلم undo می خواد. فکر می کردم اگه بشه، خيلی چيزا عوض می شه و خيلی اشتباهارو تکرار نمی کنم. اما حالا، به خصوص اين روزا، می بينم حتا اگه زمان بازهم به عقب برگرده، بازم همون کاری رو می کنم که اون موقع کردم. خوب که نگاه کنم می بينم منی که اينجام، با تمام داشته ها و نداشته هام، زندگی فعليم رو مديون تمام اشتباهات و تجارب گذشته م هستم. که اگه اون اشتباه گنده هه نبود، شايد الان من اين جا نبودم و تو رو هرگز نمی ديدم. يا شايد می ديدمت، اما هرگز عاشقت نمی شدم. يا حتا عاشق می شديم، اما همه چيز خيلی عادی و معمولی می گذشت.
می دونی، تو دقيقا چيزی رو در وجود من ديدی و خواستی که نتيجه ی بدترين اتفاق عمرم بود. و من درست وقتی عاشقت شدم که واکنش تو رو در مقابل شرايط حاصل از همون اتفاق ديدم. که اگه اون همه اتفاق های عجيب و غريب نبود، شايد هرگز ناب ترين حادثه ی زندگيم رو تجربه نمی کردم.
حالا که بهش فکر می کنم، ديگه افسوس نمی خورم، پشيمون هم نيستم. فقط لبخند می زنم به خدايی که با طنز تلخش، ما رو اين جوری کنار هم قرار داد.
حالا که اين جايی، ديگه نمی خوام به هيچ کليدی دست بزنم، به هيچ کليدی. حالا ديگه فقط می خوام زندگی رو تا جايی که می تونم زندگی کنم، تا جايی که می شه.
کسی چه می دونه، زندگی شايد همين باشد...


**********

چيزکي براي همه کليدها (عليرضا - دفتر سپيد)


من کامپيوتري ام. دقيق تر بگويم شغلم برنامه سازي کامپيوترست و اين يعني که با هر کليدي بر روي اين صفحه سالهاست که رفيقم. کيبورد من يکي ازان کيبوردهاي ميکرو سوييچي عهد بوق است که اگر شب باشد و تايپ کني آسايش خانه اي را بهم ميزند بسکه سر و صدا ميکند. اما به آن خو کرده ام. اين کيبوردهاي کربني جديد را نميفهمم. اينها هويت هر کليدي را ازان سلب کرده اند. خوب راستش با اين کي بورد من ديگر هر کليدي صداي خودش را دارد که گوشم به آن آشناست. يعني حضورشان را حس ميکنم. ازان منهاي سمت راست بگير تا ESC سمت چپ.
بعضي ها رفيق ترند اما. مثلا همين کليد Enter رفيق فابريک من است. خوب بايد برنامه اي نوشته باشيد تا بدانيد اين Enter چه خداييست. هر بار که آن را ميزني يعني که پرونده يک خط بسته شد. يعني نيمچه اطميناني که از صحت گام قبلي يافته اي، يعني که دورخيزکي براي گام بعدي.
Space اما حکايت ديگريست ، مکثي ست که نباشد هيچ کلمه اي معني نميدهد. Space زنجره کي بورد است که اگر نبود شايد زندگي چيزي کم نميداشت اما هيچ برنامه اي ترجمه نميشد. خلا و پوچي هيچ که نداشته باشند مرز معنايند ، تاملي براي کامپايلرها تا فاصله بين کليد واژه ها را دريابند. عين کلام روزمره. سکوتي که وقتي تقطيع شود در بين جملات، اينهمه صدا را معني ميبخشد...
Insert را اما دوست ندارم. بي رحم است. واژگان را له ميکند. معني ندارد آدم کلام گفته شده را له کند و بر جايش چيز ديگري بنشاند . هرچند شايد اگر من کلمه بودم، ميدادم کنار کليد Insert هر کي بوردي بنويسند : اگر بر جاي من غيري گزيند دوست حاکم اوست!
و ESC کليد بزدل هاست. فرار دائم از خطايي محتمل، ESC رد عمل انجام شده نيست نفي جاودان هر عمليست در آينده...
بگذرم ازين پراکنده گويي و اظهار شيفتگي ام به اشياء و برسم به UNDO . UNDO کليد نيست. به تعبير ما ، ماکروست. ترکيبي از چندين عمليات پايه، نيازمند اندکي حافظه و الخ. واقعيت اينکه UNDO يک ظاهر سازيست، يک حقه نرم افزاري . و خلقت هيچ که نداشته باشد صراحت را دارد. پس نرم افزار و حقه را در آن جايي نيست.
اينست که زندگي را بايد تنها "رفت". گام در هر راهي که مينهي گام پيشينت خاطره اطميناني ست بر پلي فرو ريخته، نفي روياي بازگشت. ايمان دارم که اگر يک و فقط يک امکان بازگشت مي بود ، هيچ شجاعتي، هيچ دل به دريا زدني، هيچ ايثاري، و هيچ ايماني ارزش واگو نمي يافت. کداميک ازينها را سراغ داريد که بتوان پذيرفتشان اگر تنها ذره اي شائبه بازگشت در دل خود بپرورند.
و حاصل اينهمه روده درازي اينکه شايد اطميناني در گامهايم نباشد اما بي شک ايماني در نگاهم بوده است که تمامي لحظاتم را ارزش زيستن بخشيده ست و اينهمه بي تمناي بازگشت است، حتي براي کوچه اي کوتاه در ميان اينهمه راههاي هرروزه...

٭


______________________________

Wednesday, March 17, 2004
________________________________

در راستای DVD زدگی:


خانه ای از ماسه و مه هم فيلمی شد برای خودش. يادم نمی ره چه جوری ديدمش و با چه حسی. فيلمو دوست داشتم و خونه هه رو از فيلمه بيشتر.
کليشه ی شخصيتی مرد ايرانی (اونم از نوع ارتشی ش) و زن مطيع دائم الگريه ی غصه دار ايرانی قابل باور از آب در اومده بود. بن کينگزلی هم کلی تيريپ مرد خفن ايرانی بهش مياد. اما از اينا گذشته دو تا صحنه ی رمانتيک فيلم منو کشته بود. اوليش که مربوط به جنيفر کانلی و دوست پسرش می شد مثل هميشه ی مدل هاليوودی، لطيف و با احساس و تر و تميز بود. داشتم فکر می کردم که هاها، جالبه الان شهره آغداشلو هم هوس صحنه ی رمانتيک کنه که ديديم به به، همچين با عشوه گفت مسعود که انگار طرفش رت باتلره! خلاصه خنديديم مبسووط، طفلکی با چه حالی اون صحنه رو بازی کرده، اونم به مدل ايرانيزه ش!


mona lisa smile
به هر حال به من که شديدا هوس جوليا رابرتز کرده بودم، چسبيد. اما خوب يه چيزی بود تو مايه های My best friend's wedding ، شايدم معمولی تر. داستان يه معلمه که وارد يه محيط کوچيک و سنتی می شه و می خواد سعی کنه ديد سنتی دخترها رو تغيير بده. فيلم هر چی نداشته باشه، چند تا از اون لبخندهای توپ جوليا رابرتزی و صحنه های زيبای دل چسب رو حتما داره.


Lost in translation
داستان يه هنرپيشه ی هاليووده که برای بازی در يه تيزر تبليغاتی به ژاپن می ره. ژاپنی که تمام در و ديوار و خيابوناش پره از تابلوهای ژاپنی، آدماش به ژاپنی حرف می زنن و انگليسی حرف زدنشون فجيعه، فرهنگ کاملا متفاوتی دارن و به نظر ابله ميان، و صد البته واسه يه تبليغ ويسکی پول فوق العاده کلانی می دن!
قصه ی فيلم قصه ی سردرگمی تو يه محيط کاملا جديده. محيطی که هيچی از زبونش و مردمش و نوشته های در و ديوارش نمی فهمی و برای رفع کوچک ترين احتياجاتت احساس عجز و ناتوانی می کنی. اين يکی رو من خوب می فهمم! و انصافا فيلم اين حس رو خوب منتقل می کنه.
نمی دونم چرا تو زيرنويس انگليسی، مکالمات ژاپنی رو ترجمه نکرده بودن. بدون ترجمه ی اون قسمت ها، بخشی از بار طنز فيلم از دست می ره و بعيد می دونم کسی که ژاپنی نمی فهمه بتونه اون ظرائف محاوره ای رو صرفا از روی ميميک چهره ها تشخيص بده. به خصوص چند صحنه اول فيلم و اون خانوم مترجم ژاپنی خيلی توپ بود.


خلاصه که VCD می بينيد؟ اشتباه نکنيد، DVD ببينيد!


٭


______________________________

Tuesday, March 16, 2004
________________________________

پل خاکستری



صدايت گرم است. گرم و آرام. می خندی و شادمانه برايم می گويی. ساعت ها و ساعت ها. انگار سر بر شانه ام گذاشته باشی و دستانم سر بخورند روی موها و گونه هات. و تو پس از روزه ای طولانی، لب به افطار سخن گشوده باشی تا سپيده ی صبح.
من اما خاموش و سال خورده، لب تر می کنم با گرمای حضورت و مست می شوم تا خود ِ روز.
روز می آيد و مرا غرق می کند در تمام پلشتی هاش. سايه ی ابر سياه شوم رنگ می اندازد روی نارنجی ها و ليمويی ها و سبزها، و انحنای لبخندم زهرآگين می شود. يادم می آيد رها شده ام ميان جاده ای پر پيچ و خم و بيهوده دنبال نشان مقصد می گردم. يادم می آيد نشسته ای آن سوتَرَک و نگاهم می کنی با چشمانی نگران. لبخند می زنم و نگاهت گرمم می کند و فراموش می کنم که گم شده ام.


وسوسه ی غريبی ست. آن سو آب است که دعوتم می کند به تر شدن، به دل شدگی، به رهايی. و اين سو تو، که وسوسه ی دستان آب را پس می زنی و می خوانيم به سمت زندگی.

٭


______________________________

Monday, March 15, 2004
________________________________

معجزت عشق


اينک چنانم که می توانم
کشتی نيم غرقه ای را
با انگشتانه ای خالی از آب کنم
شکاف ژرفش را
با شکوفه ی بادام شلال بزنم
و از انگشت اشاره ام
پارويی بسازم و از تلاطم امواج رهايش کنم...



فرشته ساری

٭


______________________________

Thursday, March 11, 2004
________________________________

از خاطرات يک چغندر

لبم تبخال زد، درست فردای شبی که يه تانک رو بوسيدم!

٭

طعم کارپه ديم


woodcut.jpg


در خلئی که نه خدا بود و نه آتش
نگاه و اعتماد تو را به دعائی نوميدوار طلب کرده بودم.
*


گاهی حس ها آن قدر پررنگند که کلمات در مقابلشان تاب نمی آورند و به کرنش سر خم می کنند. آنچه بر من گذشت، آن چه بر ما گذشت، در کلمه نمی گنجد...


دنيا ايستاد
دنيا به نظاره ايستاد و من
در آغوشت سبز شدم
و زندگی ِ از ياد رفته را
زندگی کردم.


و چشمانت راز ِ آتش است.
و عشقت پيروزی آدمی ست
هنگامی که به جنگ تقدير می شتابد.

و آغوشت
اندک جايی برای زيستن
اندک جايی برای مردن..
*


* احمد شاملو --- آيدا در آينه



٭


______________________________

Monday, March 8, 2004
________________________________

آگهی انحصار وراثت

از اون جايی که من کمی گيج و حواس پرت و فراموشکارم و اين روزا هم حواسم معلوم نيست کجاست، اگه کسی کتابی، فيلمی، سی دی ای، يا خلاصه هر شیء منقول ديگه ای دست من داره بهم يه ميل بزنه تا در اسرع وقت بهش برگردونم. متقابلا کساييم که من از اين جور چيزا پيششون دارم باز يه ميل بزنن و بهم برشون گردونن لطفا!
به هر حال کسی از فردای خودش خبر نداره، بعدشم از قديم تو شعار هفته ها گفته بودن: حاسبوا قبل ان تحاسبو و اينا!!
پيشاپيش از همکاری شما سپاسگزارم!

٭


______________________________

Sunday, March 7, 2004
________________________________

از وبلاگ منحنی ترد

نه ابريشم، كه پروانه ات ميخواستم پيش از آنكه پود ِ پيله به نشئه ی نساج بسپری ....


مطلب کامل.

٭

داخلی - بخش حيوانات اهلی


زمان: شنبه صبح.


مثل گاو گفتم نه، دقيقا مثل گاو.
بلافاصله بعدش مثل سگ پشيمون شدم، دقيقا مثل سگ.
واقعا حقمه بهم بگن الاغ، چون که خرم از اساس!
کاش منم مثل پينوکيو چوبم مرغوب بود و لااقل آخرای سريال آدم می شدم، هی هی هی...
نتيجه اين که حالا نوبت منه به گمونم!


پ.ن: دو سری بسته ی هيجان انگيز پشت سرهم به دستم رسيد و مشعوف گشتم بسی.

٭


______________________________

Friday, March 5, 2004
________________________________

خورشيد گرفتگی


می روی.
پرده ها را پس می زنم
پنجره را باز می کنم
موهايم را به دست باد می سپارم و
نفس می کشم
نفسی عميق.


رد پايت نرسيده به پيچ کوچه محو می شود.
خورشيد رنگ می گيرد و
خيابان گرم تر می شود.
نفس می کشم
لبخند می زنم
و تا کسوفی ديگر
زندگی می کنم.

٭


______________________________

Thursday, March 4, 2004
________________________________

باز اين چه شورش است

می توان يک عمر زانو زد
با سری افکنده در پای ضريحی سرد
می توان در گور مجهولی خدا را ديد
می توان با سکه ای ناچيز ايمان يافت
می توان در حجره های مسجدی پوسيد

٭

اين که سعی کنی دندون رو جيگر بذاری تا يه بحران بگذره بی اون که به جايی آسيب برسونه، کار طاقت فرساييه.
×××××
يه نمايشنامه ی توپ خوندم: آن جا که ماهی ها سنگ می شوند.
×××××
داشتم فکر می کردم الان چی ممکنه حالمو خوب کنه، يا سرمو واسه يه مدت گرم کنه. اينا از آب در اومدن: يه کتاب توپ که نتونم بذارمش زمين. چهار تا فيلم که اسماشونو می دونم: فيلم جديده ی جوليا رابرتز، خانه ای از ماسه و مه، و دو تا فيلم آخری های آلمودووار. يه شلوار جين که جيبای گنده داشته باشه. کله پاچه. با يکی حرف بزنم شوايک وار. يه سی دی توپ که تا حالا نشنيده باشمش و آهنگاش تموم نشن. بازم ظهيرالدوله. و مهم تر از همه هوس يه گلدون کردم شديد!
×××××
داره کش مياد بدجور. دارم سعی می کنم نزنم آخر کاری پاره ش کنم، سعيی مبسوط و تلاشی مقبول!
×××××
راستشو بخوای خوش ندارم تو اين لباس ببينيم.
بعدشم اين که اولين دروغ زندگيت رو به خاطر من گفتی خوبه يا بد؟!
×××××
با تمام اين حرفا، از اون وقتاييه که فقط اين شعر فروغ وصف حالشه و بس:
.....
می توان بر جای باقی ماند
در کنار پرده، اما کور، اما کر
.....
می توان با زيرکی تحقير کرد
هر معمای شگفتی را
می توان تنها به حل جدولی پرداخت
می توان تنها به کشف پاسخی بيهوده دل خوش ساخت
پاسخی بيهوده، آری پنج يا شش حرف
.....
×××××
می توان مانند خر در گِل
دست و پا زد هم چنان و بی سبب خنديد..

٭


______________________________

Saturday, February 28, 2004
________________________________

شب نامه


گاهی کنارم می نشينی
آرام آرام برايت می گويم و خود را لا به لای کلمات باز می يابم
مرا به نام می خوانی و صدايت نوازشم می کند
آرام می گيرم
دست دراز می کنم تا زندگی را چنگ بزنم
فاصله اما زياد است و زندگی
از دستانم سُر می خورد
باز خالی می مانم و تو
تنها نگاهم می کنی.

قطره قطره می چکم و
در هزارتوی تَرک های بی رحم زمين
گم می شوم.

٭


______________________________

Thursday, February 26, 2004
________________________________

The Hours


ساعت ها فيلميه از سه برش مقطعی از زندگی سه زن در سه دوره ی مختلف. زنانی که هر کدوم در زندگی خودشون آدم های موفق و قابل اتکايی محسوب می شن و مورد تحسين قرار می گيرن، اما در باطن افرادی هستند شکننده. زندگی هر کدوم از بيرون يک زندگی منظم و حساب شده و موفق به نظر مياد، اما از ديد خودشون مجموعه ايه از چيزهای کوچک بی اهميت.


فيلم روايتی از دست و پا زدن يک زنه، دست و پا زدن بين زن بودن، همسر بودن، مادر بودن، اسير بودن، معشوقه بودن، هم جنس گرا بودن، رها بودن، ...انسان بودن.


.It would be wonderfull to say you regretted it
.It would be easy
?But what does it mean
?What does it mean to regret when you have no choice
.It's what you can bear
.There it is. No one's going to forgive me
.It was death
.I choose life


.You cannot find peace by avoiding life


.My life has been stolen from me
.I'm living in a town I've no wish to live
.I'm living a life I have no wish to live
?How did this happen


To look life in the face,
Always look life in the face,
And know it for what it is.
At last, know it for what it is,
Love it for what it is,
And then
Put it away.





٭


______________________________

Wednesday, February 25, 2004
________________________________

ترانه های ممنوعه


قرار بود اين جا، اين وبلاگ، يه دريچه باشه برای حرف های ناگفته. برای حرفايی که نمی تونستم يا نمی خواستم بگم. برای نوشتن سفيدی هايی که نخونده بودی. برای نوشتن ناگفته هايی که جلو آدم بزرگا نمی شد گفت، چون با معيارهای خودشون قضاوت می کردن.
اولا که نويسنده ی کارپه ديم فقط در حد يک اسم بود، همه چی خيلی راحت بود. اما کم کم سخت شد. وسوسه ی ديدن بقيه ی اسما، باعث شد اسم آيدا هم آروم آروم صاحب يه چهره بشه. بعد تر خواهر کوچيکه از روی بستنی بابارحيم پيدام کرد. قرمز از روی ماجراهای من و تيله ها. اون يکی آقاهه از اون جا که نوشته بودم عادت دارم چارزانو رو صندلی بشينم. اون خانوم کوچيکه هم لابد از علاقه ی من به خرسا! اين روزا يه تيله ی جديد هم اين جا رو می خونه. حتا ديگه تو هم می دونی. و شايد خيلی آشناهای ديگه که نمی شناسمشون ميان اين جا و قصه های روزهای بی خورشيد منو می خونن.
يه مدت دوست نداشتم اين رو. دلم نمی خواست تو اين يه وجب جا هم مجبور باشم خودمو سانسور کنم. اما کم کم عادت کردم. نه به سانسور، نه. به اين که خودم باشم و موقع نوشتن به کسانی که من رو بر اساس نوشته هام قضاوت می کنن فکر نکنم.
راستش اصلا خوشايند نيست که تصادفا بری سراغ کامپيوتر يکی از آدمای فاميل و تمام صفحات وبلاگت رو save شده ببينی. اما خوب فکر می کنم لابد اونم می دونه مخفی موندن اين جا چقدر برام مهمه، واسه همين تا حالا به روم نياورده. کاش هيچ وقتم نياره.
درسته که تو اين دوره، ديگه چيزی به نام حريم شخصی معنا نداره. اونم زمانی که تو با دست خودت دکمه ی پابليش رو می زنی. اما يه جورايی دلم می خواد اونايی که اينجان و می دونن من چی می گم، اونايی که خودشون می دونن مخاطب اين نوشته ن، بذارن همه چی شخصی باقی بمونه. قصه ها رو وارد بازی آدم بزرگا نکنن.
بالاخره هر کسی می تونه يه افسانه ی شخصی داشته باشه، نمی تونه؟


در اين جهان
غاری برای جنون نمانده است.
*
* گراناز موسوی

٭


______________________________