آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Saturday, August 29, 2026 حوصلهی صبحانهی گرم ندارم. دلم نمیخواد آشپزی کنم و حتی دلم نمیخواد چیزی بجوئم. تازه از زیر دوش اومدهم بیرون. موهام هنوز نم داره و مت یوگا وسط خونه پهنه. مت رو جمع میکنم و کشهای پیلاتس رو آویزون میکنم بهش و میذارمش کنار بار. حالا بار هم نه که بار باشهها، یه میز کوچیکه که یه سری شیشه مشروب مختلف روشه. یکیدوتاشون خالیان ولی هنوزم اونجان. چون منو یاد لحظههای خاص میندازن. یه لیوان شیر میریزم تو مخلوطکن، یه پیمانه پروتئین، دو قاشق ماست ایسلندی و یه مشت بری یخزده؛ شاتوت و تمشک و توتفرنگی و بلوبری. یه قاشق کوچیک هم دانهی چیا. نمیدونم چرا، ولی به لحاظ بصری احتیاج دارم تو لیوان باشه. دکمهی مخلوطکن رو میزنم و تا شِیک درست شه، میز روی تراس رو دستمال میکشم. دوباره شد دوتا لیوان پر، نباید ماست میریختم. اما به ترشی و غلظت ماست احتیاج داشتم. یه لیوان رو همونجا پای سینک میخورم. لیوان بعدی و «بار هستی» رو برمیدارم میام میشینم رو تراس، تو آفتاب. تو پست عادل چشمم خورده بود به کوندرا و هوس کردم دوباره بار هستی بخونم. یه دختره نشسته تو تراس طبقه پایین و داره با صدای یواش یه آوازی چیزی میخونه. نمیفهمم دقیقاً چی، ولی به گوشم مثل این میمونه که داره انجیلی چیزی رو مدل نیایشطور میخونه. یه فاز دعای کمیل یا دعای توسلطور داره، ولی به زبان انگلیسی. شروع میکنم به یه قلپ شِیک خوردن و خوندن کتاب. چهلپنجاه صفحه میخونم و میذارمش کنار. به دلم نمیشینه. شاید چون همین چندماه پیش تازه خوندهمش. شایدم چون دیگه آقای کوندرا مسحورم نمیکنه. نه که بد باشهها، نه. اولین باری که بار هستی رو خوندم دبیرستان میرفتم و چیزی از زندگی نمیدونستم. کوندرا از چیزایی مینوشت که مسحورم میکرد. ایدهای نداشتم داره از چی حرف می زنه و مدام تحت تأثیر حرفهاش و نگاهش به رابطه قرار میگرفتم. تو همون عالم نوجوانی، سابینا شده بود قهرمان زندگیم. قبلش تو دوران راهنمایی عاشق آنتِ جانشیفته بودم و قبلترش تو دبستان عاشق اسکارلت اوهارای بربادرفته. کوندرا اما کشف دوران دبیرستانم بود و یادم موند هر جوری که شده، در زندگیم از صف بزنم بیرون. بامزهست، الان که دارم اینا رو مینویسم میبینم اول از همه آنت رو زندگی کردم، بعد اسکارلت رو و حالا سابینا رو. ادبیات و سینما همیشه زندگی من رو خارقالعاده کرده. همیشه. یه قلپ دیگه شِیک میخورم و کتاب رو یه ورقی میزنم و جاهایی که زیرشون رو خط کشیدهم نگاه میکنم و کتاب رو میذارم کنار. کوندرا دیگه مسحورم نمیکنه. تمام کتاب رو خودم زندگی کردهم و توما و سابینا و ترزا و حتی مامان ترزا رو خوب میشناسم دیگه. حتی به نظرم میاد زندگی من از فرمایشات آقای کوندرا جالبتره، اما در لحظه به خودم میام و میگم کام آن، آیداجون! یه نگاهی میندازم به طبقهی پایین. دختره رو میبینم. یه دختر جوونه، با پوست رنگپریده و موهای بلوند. یه تاپ مشکی تنشه و یه شورت کوتاه. چارزانو نشسته رو صندلی و داره به انگلیسی با صدایی آروم و آهنگین زیارت عاشورا میخونه. چرا زیارت عاشورا؟ نمیدونم. یه لحن استغاثهای داره توش و منو یاد زیارت عاشوا میندازه. گفته بودم چهقدر این دعا رو بیشتر از قرآن دوست داشتم، بچه که بودم؟ یه بار تو یه مهمونی بودیم خونهی مهرداد، با دوستای خیلی نزدیک. خیلی بالا بودیم و حالمون خیلی خوب بود. نوید که دیجی تخصصی اون شبهای ما بود، بسته به حال اون لحظه، Again رو پلی کرد از آرکایو. همه ساکت شدیم و هر کدوم رو به منظرهی شهر، تهران، رفتیم توی حال خودمون. همه ایستاده بودیم. خونه تاریک بود. موزیک داشت با صدای بلند پخش میشد و ما همراه با موزیک یه حالت سماعطوری داشتیم. اون وسط گاهی یه تماس کوچیک سرانگشت، یه بوسهی کوچیک روی گردن، یا یه بغل عمیق و کوتاه. خیلی Trip دستهجمعی و عجیبی بود. آهنگ که تموم شد، یه چراغ که روشن کردیم و برگشتیم دور میز، دیدیم عملاً همهمون یه تهاشکی تو چشمامون جمع شده. یادمه که آرش تازه مرده بود و همه بیکه به زبون بیاریم، عمیقاً غمگین بودیم. سر میز، یه شات زدیم به یاد آرش. سکوته همچنان ادامه داشت. گفتم بچهها، دقت کردین آرکایو، عاشورای کُکه؟ همه خندیدن که باز آیدا های شد رفت رو سخن بزرگان. ولی این جمله موند بینمون. هروقت یه آهنگ اونقدر دستهجمعی همهمون رو میگرفت، تبدیل میشد به عاشورای اون لحظه. صدای دختره رو که شنیدم، کتاب رو بستم گذاشتم کنار و لم دادم زیر آفتاب و برای چند دقیقهی طولانی گوش دادم بهش. داشت به زبان انگلیسی زیارت عاشورا میخوند. |
|
Friday, August 28, 2026 اومدم اینور بنویسم. دلم نمیخواست تو اسپاتلایت باشم. دلم میخواست مثل اون روز ظهر، میم میومد دنبالم و بغلم میکرد و میگفت نترس، من اینجام. دلم میخواست آخر شبا، پتو رو بده بالا، که بیا بغلم. که مثل قاشق بغلم کنه و تنها مردی باشه که بتونه تا صبح تکون نخوره و تو بغلش نگهم داره. دلم میخواست مثل اونوقتا، هروقت معذب میشدم دستش بیحس بشه و غلت میزدم برم طرف خودم، اون یکی دستشو بندازه دورم و برم گردونه تو بغلش، بچسبونتم به خودش، یه جوری که انگار خیلی دوسم داره. این روزا، این وقتایی که دستم به هیچجا بند نیست و ترسیدهم، گاهی برای اینکه اضطراب صبحگاهیم از بین بره، بیدار که میشم همونجا از زیر پتو باهاش ویدئوکال میکنم. میفهمه. ساعتها گوشی رو نگه میداره و باهام حرف میزنه. عین اون شب نصفشب که از مهمونی خونهی حامد برگشته بودم و یادم نمیاد چی زده بودم که یه فاز ترس و توهم شدید داشتم، زنگ زدم بهش، تهران نبود، ولی اونقدر پای تلفن بیدار موند و ویدئوکال کرد باهام، که ترسم بریزه و خوابم ببره. اتفاقهایی که توی این مدت برام افتاد، تقریباً تکلیفم رو با خودم روشن کرده. دیگه میدونم چی میخوام و باید کدوم مسیر رو انتخاب کنم. انگار تمام این تعلیق رو لازم داشتم که به اینجا، به امروز برسم. باید سه ماه آینده رو فولتایم وقت بذارم روش. این وسط ولی، دلم واسه یه ارتباط انسانی واقعی تنگ شده. یه بغلی که نخواد تهش به سکس ختم شه. یه بغلی که انگار واقعنی دوسم داره. |
|
Thursday, August 27, 2026 لاکهای سر انگشتام پریده. میتونم پاکشون کنما، اما نمیکنم. یهجورایی سکسیه به نظرم. البته که ماههاست هورمونام به هم ریختهن و همهچی به نظرم سکسیه. اینو ولی جدی دوست دارم. عاشق وقتاییام که تو فیلما، دختره ناخنهای کوتاه داره و لاک تیره زده، لاکها لبپر شدهن و دختره یهوقتایی ریزریز سر انگشتاش رو هم میجوئه. میمیرم برای این صحنه. چند روز پیشا دوست پیغمبرم گفت پاشو برو لاک بزن، قرمزی چیزی، عادت ندارم ناخوناتو بیرنگ ببینم. گفتم برو بابا، حوصله ندارم از تخت بیام بیرون. یک ساعت بعدش اما رفتم رو اپ و Ann رو بوک کردم برای دوشنبه، مانیکور و پدیکور. نمیدونم چه رنگی قراره بزنم اما. لانگ آیلند پرسیده بود لاک پات هم همرنگ دستاته؟ جواب داده بودم نه و ضایع شده بودم. همیشه همرنگ میزنما. این بار آخر اما Ann وقت پدیکور نداشت، بنابراین پام قرمز تیره مونده بود و دستام رو pearl زده بودم. از مردی که به لاکهات توجه میکنه خیلی خوشم میاد، از مردی که روی رنگ لاک و لباس و مدل کفش و همهچیت نظر میده. با فاصله اینجور مردا پارتنرهای بهتریان و بلدن چهجوری به زن توجه کنن. لانگ آیلند پرسید چی برات خط قرمزه تو مردا؟ گفتم خسیس بودن، قهرو بودن (موقع دلخوری بالغانه حرف نزدن یا سکوت کردن و ولش کن گفتن)، و جوراب سفید. گفت آخآخ، منم عصبی میشم پای مردا جوراب سفید میبینم. گفتم آره بابا، ۹۵٪ مواقع انتخاب غلطیه، و نمایندهی یه نوع طرز تفکر و طرز رفتاره که اغلب اوقات هم درست از آب درمیاد. گفت اوهوم و ادامه داد و یه ربعی شروع کردیم به قضاوت کردن و تعمیم دادن و برچسب زدن. لاکهای سر انگشتام پریده و نمیدونم تحمل کنم تا دوشنبه که برم پیش Ann، یا بشینم پاکشون کنم الکی نگم سکسیه. با احتمال بالایی اما nude میزنم، چون که تحمل هیچ تحمیلی رو ندارم، از جمله رنگ. دلم نوکمدادی یا سیاه میخوادا، ولی میرم لاک میزنم و بعد میرم وافل هلندی میخورم. امیدوارم قبلش تکلیفم مشخص شده باشه. احتیاج به یه جایزهی روحی دارم. |
|
Wednesday, August 26, 2026 با پسره نشسته بودیم تو بار. گفت سه تا کاکتل مورد علاقهتو نام ببر. گفتم من از سرزمین عرقسگی میام و معمولاً شات رو ترجیح میدم، ولی اگه مجبور باشم برم رو کاکتل، ویسکی ساور، لانگ آیلند و کازموپولیتن رو دوست دارم. گفت اوهو، ندیده بودم کسی اهل لانگ آیلند باشه. گفتم اوهو، مگه میدونی چیه؟ گفت بچه شدی؟ بیا بریم فلان بار بهترین لانگ آیلند شهرو بدم بهت. گفتم برو بابا، ونکوور خودشو بکشه نهایتاً بتونه شورت آیلند درست کنه. تو اصولاً اولی نفری هستی که حتی میدونی لانگ آیلند چیه. همین شد که اسم پسره شد لانگ آیلند. حالا ازش خوش خاصیم هم نمیادا، ولی چندتا ویژگی داره. بسیار جذاب و خارج از چهارچوب لباس میپوشه. بسیار قدبلنده. عکاس خیلی خوبیه. و بله، لانگ آیلند هم میدونه چیه. لانگ آیلند حالا نه که کاکتل مورد علاقهم باشهها، نه. زیادی شیرینه برام. مخصوصاً تو کانادا که اگه جوراب هم بخوری، شیرینه. و هر بار باید تأکید کنم تو لیوان من رام و سیروپ نریزن. ولی ازون نوشیدنیهاست که آنچه همه خوبان دارند رو یکجا داره. و مهمتر از اون، یه جور نماده برای من. نماد رهایی در لذت. هزارسال پیش بود گمونم، که یه شب نوید پیغام داد میای واسه تولدم بریم دوبی؟ گفتم بریم. نوید بستفرند اون دورانم بود. همون شب بلیت گرفت و صبح زود رفتیم دوبی. رفتیم هتل سوفیتل. اون زمانها، سوفیتل هم یه نماد بود برام. یه هتل کوچیک و خوشگل، تو یکی از ساحلهای خوب دوبی. هتل لاکچری و طلاییملاییای نبودا، ولی برای من نماد لذت شخصیسازیشده بود. شبش رفتیم یه باری وسط دریا. یکی دیگه از دوستامون هم بهمون پیوست. و شب رو با یک ست دوازدهتایی تکیلا شات شروع کردیم. سپس با چیزهای دیگه ادامه دادیم و داشت خیلی بهمون خوش میگذشت. آخرای شب، میخواستیم بریم که گارسونه اومد پرسید نوشیدنی دیگهای نمیخوایم؟ دوستمون گفت بعد از این همه شات، چی پیشنهاد میکنی که اختتامیهی درستی باشه برای امشب؟ گفت براتون یه کاکتل میارم، مهمون ما. و برامون سه تا لیوان لانگ آیلند آیسد تی آورد. اون لیوان خنک و پر از یخ، وسط دریا و هوای شرجی دوبی، و با اون منظرهی رؤیایی، یههویی جو شب رو عوض کرد. انگار تازه الکلها منظم شدن و نشستن جایی که باید. انگار بعد از اون همه شات تکیلا و ودکا و ویسکی، این یکی موفق شد چارچوبها و محافظهکاریهام رو بزنه کنار و رهام کنه از تمام قید و بندهای ذهنیم. و اون رهاییه، چیزی بود که هیچوقت قبلاً به اون شکل خام و اصیل تجربهش نکرده بودم. یه کاتالیزور شد برای یکی از عجیبترین شبهای زندگیم. بعد از اون شب، تعریفم از «لذت» عوض شد. باعث شد تبدیل شم یه آدم تجربهگرایی که الان هستم. از چارچوب سفت و سختم بیام بیرون و ببینم چه چیزایی هست هنوز، که میشه تجربه کرد و به غایت لذت برد. این شد که لانگ آیلند برام شد یه نماد. یه آیکون رهایی. با پسره رفتیم باری که میگفت. با بارتندره خوش و بش کرد و دوتا لانگ آیلند سفارش داد. با کلی شک و تردید و نگاه از بالا به پایین اولین جرعه رو نوشیدم و دیدم اوه، مزهی لانگ آیلند واقعی میده که. شیرین نیست و کاملا سنگینه و بعد از نصف لیوان، چند سانتیمتر از خودت فاصله میگیری. بعد از دو سهتا لیوان، یه نگاه انداختم به ساعت و دیدم نزدیکای دوازده شبه و من سه چهار ساعته دارم بیوقفه حرف میزنم بیکه حتی حواسم باشه دارم به انگلیسی حرف میزنم و بیکه حتی دنبال کلمه بگردم.* با یه غریبه که دو بار بیشتر ندیده بودمش از هر دری حرف زده بودم. و عجیبتر از همه اینکه از معاشرته لذت هم برده بودم. پسره منو از از پوستهی محافظهکارم کشیده بود بیرون و این چیزیه که لااقل اینجا، تو کانادا، خیلی به ندرت برام اتفاق افتاده. با اینکه حالم خوب نبود و با اینکه ترجیحم این بود که بمونم تو خونه و سوشی سفارش بدم و سریال ببینم، طی یک تصمیم دقیقهنودی خودمو مجبور کرده بودم از خونه بزنم بیرون، فوقش نیمساعت بعد برمیگردم. ولی برنگشته بودم و حتی بهم خوش هم گذشته بود. با این که لانگ آیلند زیادی شیرینه برام و با اینکه از پسره خوش خاصیم هم نمیاد، اما از اینکه خودمو در معرض قرار بدم خوشم میاد. و؟ و از آدما از چیزایی که میتونن منو بیتلاش خاصی، از پوستهی محافظهکار همیشگیم بکشن بیرون خوشمتر میاد. * در اوج روان حرف زدنم (!) داشتم در باب این داد سخن میدادم که به نظرم این موج فمینیسم رادیکال چپ، مردای کانادایی رو اخته کرده و ازشون آدمای بیخاصیتی ساخته تو روابط خصوصی. دیدم داره اخته یادم نمیاد. پسره سعی کرد بهم کمک کنه که چی میخوام بگم، اما افاقه نکرد. گفتم ببین، دارم دنبال یه کلمهای میگردم شبیه procrastination، که معنیش میشه به زور مردا رو واردار کرده باشن به وازکتومی! گفت آهان، barren؟ گفتم نه. گفت sterile؟ گفتم نه. آخر سر از ژپتو پرسیدم گفت castrate هانی، castrate! خلاصه اینکه لانگ آیلند تا سر اختهسازی مردان کار میکنه. |
|
Tuesday, August 25, 2026 برای بار دهم دارم یادداشتهای روزانهی ویرجینیا وولف را میخوانم. رسیدهام آنجای کتاب که رمان خانم دالووی منتشر شده و ویرجینیا وولف علیرغم موفقیت کتاب، احساس شعف نمیکند، آنچنان که باید. و دارد به طرح نوشتن «به سوی فانوس دریایی» فکر میکند. آنجا که مینویسد دیگر میل ندارم در برابر مرگ کلاه از سر بردارم. میخواهم در حال صحبت از اتاق بیرون بروم و نوشتهام را ناتمام بگذارم. تاثیر مرگ بر من چنین است، نه ترک گفتن، نه تسلیم شدن، بلکه مانند کسی که به تاریکی گام مینهد. جملههای ویرجینیا وولف شبیه شولایی اندوه را دورم میپیچد و غمم را سنگین میکند. دست از خواندنش برنمیدارم. با غرق شدن در اندوهی عمیق به جنگ اندوهی عمیقتر میروم. ماجرایی دراز و کسالتآور که مانند مِهِ یکی از روزهای ژانویه غلظتِ آن کم و زیاد میشد. |
|
Monday, August 24, 2026 گاهی گذشته از همهیِ وزيدنهايش میمانَد باد در پيچ كوچهای و نگاه میكند: پنجره را و زير پنچره: درخت را و پایِ درخت: سايه را می چرخد زمين و سايه بلند میشود كوتاه میشود پاييز میشود ــ بهار و بهار میكند درخت و در زمستانش ديگر درخت نمیداند كه آمد و رفته؟ پنجره نمیداند كه باز است يا بسته؟ و باد باد نمیداند بوزد، برود، وزيده است يا رفته؟ ..... گهگاهی هم چنگ میزند بر سيمِ خارداری كه نوزد ديگر و بماند مثلِ يك تكه پارچهیِ ريشْريشْ و بالْبالْ بزند در بادِ ديگری اين باد..... باد اما نمیداند تا كجا بوزد كه پيدايت كند بر تو بپيچد و عريانت كند شايد برایِ همين است كه گاهی از لایِ پنجرهیِ نيمهبازی میگذرد لتههایِ روميزی را میجنباند و ليوانی را میاندازد، كاغذها را پراكنده میكند و كتابها را به سرعت برگ میزند برمیگردد، خانه را میچرخد و بيهوده، بيهوده راهی میجويد كه بازگردد بازگردد، برود اما تا كجا برود و نمیداند، باد نمیداند تا كجا بوزد چرا بوزد تا چه كند؟ کامران بزرگنیا
|
|
Sunday, August 23, 2026 امروز بالاخره با لیوان چای و ساندویچ ساقهطلایی-خرما رفتم یکی دو ساعتی نشستم توی تراس و وبلاگ خوندم. ساندویچ ساقهطلایی و خرما یکی از کامفورت فودهامه. -یکی از غذاهای تسلیبخشمه؟ سلام شهاب- میاننوشت: تمام این سالها، موقع نوشتن سعی کردهم هر چیزی رو با همون مدلی که حرف میزنم بنویسم. حالا تو حرفزدن هم خیلیا بهم گیر میدنا، ولی خب. تا وقتی حرفزدنم عوض نشده ترجیح میدم همونجوری که کلمهها میان تو مغزم، همونجوری بنویسم. حس میکنم اینجوری اصیلتره! هروقت ترکیب این دوتا روی میزم باشه، یعنی نترس آیدا، غش نمیکنی. دیروز سر کلاس -حالم اصلاً خوب نبود- یه بشقاب کوچیک گذاشته بودم بغل دستم، چهارتا بیسکوییت ساقهطلایی و دوتا خرمای ایرانی، که اگه دیدم دارم ضعف میکنم دوپینگ کنم باهاش. ضعف نکردم. امروز دلم خواست با یه لیوان چای برم تو تراس و وبلاگ بخونم. اومدم دم میز، شکم خرماها رو باز کردم هستههاشونو درآوردم .و هر کدوم رو به مثابه مربا یا پنیر، فشار دادم لای دوتا ساقه طلایی. ساقهطلاییها از دیروز که رو میز مونده بودن، شل و وارفته شده بودن. ونکوور، متلقویی تو مگه؟ ولی عیب نداشت. با خرما چسبوندمشون به هم و رفتم رو تراس. خرماهه رو پریروزا میم آورد برام. رطب مضافتی بم. تکست داد خونهای کمپوت بیارم برات؟ خونه بودم. فکر کردم واقعاً میخواد کمپوت بیاره. نگو منظورش بستهی مریض بوده. یه ظرف گیلاس و یه جعبه خرما و آلبالوی واقعی ایرانی و پسته تازهی ایرانی. اومد داد دم در و رفت. ازین کار کوچیک قشنگا بود که خیلی خوشم میاد. دیشب هم پیغام داد ساکتی چند روزه. سرت شلوغه و گرمه که کمپیدایی یا سرت درد میکنه -استعاره از مریضی- که کمپیدایی؟ گفتم گزینهی ۲. گفت اهل قهر و اینا که نیستی تو؟ گفتم با تو؟! گفت کلاً. میخوام ببینم اگر ساکت بودی اینو جزو گزینهها در نظر بگیرم یا نه. لایک کردم تکستشو. گفتم کلاً که آره. ولی نه که قهر کنم. جایی که احساس میکنم نباید باشم، میرم پی کارم. (البته قبلش تلاشمو میکنم معمولاً) گفت نوتیس میدی که قهری؟ گفتم نه. گفت زشته که. گفتم خیلی. گفت با من اگه خواستی قهر کنی نوتیس بده. لایک کردم. گفتم خب. لایک کرد. گفتم تازه یه عادت زشتتر هم دارم. که وقتی قهر میکنم، حتماً طرف مقابل باید بیاد نازمو بکشه، ولو حق با من نباشه. ولی معذرتخواهی میکنم آخرش. یعنی مثلاً حتی اگه تو با من قهر کرده باشی، بازم خودت باید بیای آشتی کنی. خنده کرد روی تکستم. گفت پنجاه درصد تاکسیک پنجاه درصد کیوت. شرمنده شدم روی تکستش. گفتم اوهوم. واسه همین سعی میکنم قبل از قهرکردن تا جایی که میشه حرف بزنم. فرصت هم بدم. ولی دوبار که برسه به سهبار اوبر میگیرم میرم. -سلام دایناسور- لایک کرد. پرسیدم تو چی؟ گفت من بستگی به آدمش داره. غریبه و نیمهغریبه باشه، فاصله میگیرم بدون نوتیس؛ ولی قهر هم نمیکنم. اگه بپرسه جواب میدم و بیتعارف میگم چمه. دوست نزدیک و درازمدت رو یا میگم یا کلاً بیخیال دلخوریه میشم. تو در دستهی دومی. لایک کردم. گفت کلاً در رفاقت شعارم اینه: Observe, Appreciate, Accept, Adjust گفتم یعنی تا حالا شده از دستم دلخور بشی و بیخیال شده باشی؟ گفت نه، من یادم نمیاد حتی یه مورد کوچیک دلخوری داشته باشم ازت. کلاً اخلاق معاشرتت خیلی نمونه و مچوره. سعهی صدرت خیلی فراتره از میانگین. لذا قصههای شاکی شدنت رو که میگی، همیشه میبینم فرسنگها از مرز حقباهاتبودن هم گذشتی و ارفاق کردی به طرف. لایک کردم. گفتم اوهوم. حتی اونجاها هم باز یه درصد احتمال اشتباه میذارم واسه خودم. لایک کرد. گفتم تو ولی جات امنه. تنها آدم مورد علاقهمی در این شهر، و متأسفانه بسیار هم منطقیای. سین کرد. نیم ساعت بعد تکست داد من پرتم یا این فیلم شبهای روشن خیلی ضایعه؟ گفتم خیلی ضایع و اورریتده. لایک کرد. گفت باید ازت استفتاء کنم ازین به بعد. سین کردم.
|
|
Saturday, August 22, 2026 پریروزا رضا تکست داد «میدونی چیه آیداخانمجان؟ چخوف در پزشک نازنین گفته بود اگه میخوای عمق تنهایی رو تجربه کنی، ازدواج کن! من بهش تنهایی مهاجرتکردن رو هم میافزایم. قربانت، برسان سلام ما را.» رضا تجربهی ازدواج نداشته. اما من که تجربهی هر دو رو داشتهم به ضرس قاطع میگم اولی سختتره. رفتم چهارتا فیلهی مرغ انداختم تو قابلمه، با یه سیبزمینی و یه هویج متوسط و نصف فلفلدلمهای زرد و یه مشت نخودفرنگی. آب که جوش اومد زیرش رو کم کردم و یه شیک پروتئین از تو یخچال برداشتم و برگشتم تو تخت. شاید وقتی پخت بهش یه تخممرغ هم اضافه کنم و تبدیلش کنم به الویه. شایدم همونجوری خوراکطور بخورمش. کلاً عاشق این غذاهای بیمزهمعنی و بیرنگورو ام. مثلاً عاشق غذای بیمارستانام و عاشق سوپهای رقیق ژاپنیام و عاشق غذای سگام! اون غذایی که وقتی سگ داشتم براش درست میکردم. همین سینهی مرغ و سیبزمینی و کدو و هویج، بی که نمک و روغن و ادویه. تا مواد رو بذارم کمی سرد شه و خوردشون کنم بریزم تو ظرف تدی، یکسومشو خورده بودم. اون وقتا همیشه پارتنرم با دیدن این صحنه میگفت باورم نمیشه سلیقهی غذایی دوستدختر و سگام یکیه. واقعاً هم یکی بود. با پارتنره داشت بهم خوش میگذشت. چهار پنج سالی با هم بودیم و وقتی تموم شد، تا شیشماه گریه میکردم. البته بعداً یه خرده که گذشت فهمیدم بیشتر داشتم واسه سگه گریه میکردم تا دوستپسره؛ ولی خب. تو همون روزایی که داشتم خیلی کولیبازی درمیآوردم از غم فراق، یه روز رضا تو اینستاگرام بهم پیغام داد که الان چی میتونه یه خرده حالتو خوب کنه؟ گفتم یه جای سبز و ساکت و آروم میخوام که کسی کاری به کارم نداشته باشه و برم تو هپروت خودم. یه عکس فرستاد گفت پاشو بیا اینجا. یه منظرهی رؤیایی بود. گفتم کجاست؟ گفت ویوی طبقهی بالای خونهی منه. خالیه و کسی هم کاری به کارت نداره. علف مرغوب دارم که واسه خودت بری تو هپروت و آشپزیم هم خوبه، بنابراین نگران کرهکردنت هم نباش. من پایینم. میتونی فقط وقتایی که گرسنهت شد بیای پایین. از پیشنهادش خیلی خوشم اومد. رضا رو تا حالا از نزدیک ندیده بودم. بر اساس عکسای اینستاگرامش میدونستم ریش داره و عینک داره و شمال زندگی میکنه و هنگدرام میزنه و فیلمبین حرفهایه. بیشتر مکالماتمون تو چت هم حول سینما میگذشت. برگشتم یه خرده صفحهش رو بالاپایین کردم و تکست دادم پیشنهادت جدیه؟ خفاش شب و اینا نیستی؟ گفت من با هیچکس تعارف ندارم. شبها هم اغلب بیهقی میخونم. گفت حله، میام. شماره تلفن و آدرسش رو داد. همون لحظه زنگ زدم به آقاسعید پرسیدم تهرانی آقاسعید؟ گفت بله خانم، در خدمتم. گفتم کی وقت داری منو ببری شمال؟ گفت امروز غروب. گفتم ساعت ۷؟ گفت ساعت ۷. به رضا تکست دادم ساعت ۷ از تهران راه میفتم. پرسید با چی میای؟ گفتم با آقاسعید، آژانسمه. گفت ردیفه، تلفن جفتتونو بفرست برام. و گفت حوالی یازده میرسی، منتظرتم. پا شدم یه ترولی کوچیک با یه مشت لباس و کتاب و مایو و چیزمیز برداشتم و منتظر موندم تا آقاسعید بیاد. به هیشکیام نگفتم دارم میرم شمال. فرداش بقیه از استوریهام فهمیدن شمالم. طبقهی بالای خونهی رضا در اختیارم بود. آروم و قشنگ. املتهای درجه یک درست میکرد، کبابتابهای با گوجهی سرخشده، ماکارونی نارنجی، و دمپختک. دستپختش حرف نداشت. وقتایی که هوا خوب بود مایومو میپوشیدم میرفتم تو استخر شنا میکردم. بعد زیر آفتاب دراز میکشیدم و کتاب میخوندم تا رضا صدام کنه بیا ناهار. ناهار میخوردیم و گپ میزدیم و گاهی میشستیم فیلم میدیدیم و گاهی شروع میکرد به ساز زدن -یک بار هم هنگدرام نزد، گفت تو مودش نیستم. فقط تار میزد- و گاهی هم میرفتیم بیرون. میرفتیم جادههای اطراف، یا قبرستونهای قشنگ همون حوالی. بالای تپهای چیزی میشستیم علف میکشیدیم و از سینمای کیارستمی حرف میزدیم و از بلاتار و از فلینی و از مستندهای هرتزوگ. از عاشقیهامون و از بریکآپهامون و از پسره و از دختره و اینا. ادبیات روزمرهش ادبیات بیهقیطور بود و تمام مباحث «فان» جهان براش بسیار جدی بود و دربارهشون نظرات تخصصی داشت، جوری که یه جاهایی حرفاش از سواد من خارج میشد و میگفتم بسه دیگه، بیا آیدایکارپهطور حرف بزنیم بابا. احساس میکردم از بریکآپ فرار کردم اومدم تو زندان حسنک وزیر. همین ماجرای بر دار کردن حسنک وزیر رو چند بار با صدای بلند برام خونده باشه خوبه؟ یه هفته اونجا بودم. قرار بود سر یه هفته برگردم. اما خورده بود به یکی از این تعطیلیها و آقاسعید زنگ بود که خانمجان به جای فردا، سه روز دیگه بیام دنبالت؟ گفتم روم نمیشه بیشتر بمونم اینجا، گفته بودم یه هفته میمونم. همون موقع رضا اومد تو تراس و گوشی رو از دستم گرفت به آقاسعید گفت برادر، هر وقت فرصتشو داشتی بیا. وقتی برگشتم تهران به وضوح حالم بهتر شده بود. تازه فهمیدم چهقدر لازم داشتم از اون کانتکست همیشگیم کنده بشم و برم جایی که هیج اختیار یا انتخاب یا وظیفهی خاصی توش ندارم و خودمو بسپرم به هر چی شد، شد. چند روز بعد رضا یه پیغام داد تو اینستاگرام. جوابشو دادم و یه شوخی داخلی هم کردم باهاش. پرسید چی؟؟ منظورتو نگرفتم. اینجوری شدم که وا! دقت کردم دیدم عکس پروفایلشو عوض کرده. رفتم تو پروفایلش دیدم دوست قدیمیمه، رضا. ریش داره و عینک داره و هنگدرام میزنه و شمال زندگی میکنه و با اینم کلی در مورد سینما حرف زدیم تو هیستوری چت. و متوجه شدم این رضا همونیه که از خیلی قدیم میشناختم و اون یکی رضا، رضاییه که با این یکی اشتباهش گرفته بودم و ده روز رفته بودم شمال، خونهش. از اون موقع به بعد همین رضا آخریه شد رضا. رضا دو سال زودتر از من از ایران اومد بیرون. اونم یه کشوری ته دنیاست و از وقتی منم اومدم اینور، هرازگاهی با هم حرف میزنیم؛ طولانی و مفصل. هر وقت یکیمون دلش میگیره، به اون یکی تکست میده. هر چی از هم ندونیم، اینو اما میدونیم که ذات تنهایی و غریبی رو خوب میشناسیم جفتمون. الان که اینا رو نوشتم و شیک پروتئین رو تا نصفه خوردم، فکر میکنم شاید فقط برم زیر قابلمه رو خاموش کنم و نه الویه درست کنم نه خوراک مرغ. دلم میخواد برگردم اونقدر بمونم تو تخت تا خوابم ببره. امشب حتی غذاخوردن هم به نظرم اورریتد میاد. |
|
Friday, August 21, 2026 از وبلاگ یک سرخپوست خوب: به قول کتاب کلکسیونر: بدن ذهن را شکست میدهد. ظهر که بیدار شدم گفتم باید برم ترهبار. میخواستم استانبولی درست کنم و گوجه نداشتم. به خودم گفتم میری گوجه میگیری و فوقش یه طالبی کوچیک. وقتهایی مثل الان که از بیپولی میترسم وحشیانه خرج میکنم. یعنی مسخره است ولی بیشتر از بیپولی از گرسنگی میترسم! نمیدونم این از کجا اومده دیگه. رفتم هم گوجه گرفتم هم سیب و شلیل و هم بادمجون و هم طالبی. از همهشون خیلی کم ولی خب همونها رو با فحش. میوهفروشی روبروی خونه بهم چیزی نمیفروشه چون از هر چیزی دو سه تا برمیدارم. مردک یه بار گفت من برای این خریدهای تو پلاستیک نمیدم. منم همه رو ریختم و اومدم بیرون. ترهبار کاری به این چیزها نداره. فقط یه بار که خودم دیدم مسخرهاس که برای یه دونه فلفل دلمهای و دو تا هویج و دو تا کدو، سه تا پلاستیک بردارم همه رو ریختم تو یه پلاستیک و یارو فقط گفت چیز دیگهای نداشتی بریزی این تو. منم گفتم خواستم پلاستیک مصرف نشه. بعد هم اومدم خونه خیس عرق یکم دراز کشیدم. بعد چیزهایی که خریده بودم رو شستم و روی دستمال پهن کردم. دیدن رنگ میوهها حالم رو خوب کرده بود. دیروز هم بعد از شاید ده روز خودم رو مجبور کردم برم بیرون. بیرون رفتن من یا ترهبار و نونواییه یا کتابفروشی. رفتم دی یه کتابی که دست دو ازشون خریده بودم رو بگیرم. باز تو راه به خودم گفتم میری همون رو میگیری و میای بیرون. باز رفتم و یه کتاب دیگه هم خریدم. زن در ریگ روان رو گرفتم. کتابی که داشتم و فروخته بودم حالا مجبور بودم با بیست برابر قیمت اون موقع بگیرم. توجیه هم کردم که چون دارم روی سینمای ژاپن کار میکنم باید این رو هم بخونم. و اینکه مدتها بود تجدید چاپ نشده بود. حرف مفت. ملت برای اینکه یه نفر رو ترغیب کنن که کتاب بخونه میگن پول یه ساندویچه. برای من برعکسه. وقتی غذایی لباسی چیزی میخوام بخرم به خودم میگم فکر کن کتابه چطوری زرتی میخری، این هم لازمه بخر. ذهن فقیر ازش چی درمیاد؟ غذا رو دم گذاشتم و تمام ظرفها رو شستم و دراز کشیدم و شروع کردم شکم و چیزهایی که داخل بدنم هست رو با دست چک کردن. دلم میخواد بتونم با چاقو بازشون کنم و بیرون بکشم و نگاهشون کنم. این حس خیلی تکرار میشه. یاد اون صحنه از هانیبال هم میافتم که گیدیون هر چی میله و چیز تیز بود رو تو تن پرستار فرو کرده بود. تصویرش رو خیلی دوست دارم. تازگی هم هاراکیری رو دوباره دیدم و اون صحنهای که پسره مجبور میشه با شمشیر چوبی کند شکم خودش رو پاره کنه دقیقا چیزی بود که من دوست داشتم. آدم باید حداقل یه بار بتونه خودش رو جر بده و بتونه خودش رو تماشا کنه. شبیه اون فیلم پسر کراننبرگ که یه سری آدم میرفتن جایی که کشته شدن کپی خودشون رو ببینن. چطوری به ذهنشون میرسه؟ یعنی پسر کراننبرگ هم بعد از ترهبار و دم کردن استانبولی به خودش گفته گور بابای دم کشیدن غذا، کاش الان بدنم از هم میپاشید؟
|
|
Thursday, August 20, 2026 امروز پست هفتاد و سوم از هشتاد روزه، که چون یه هفته غایب بودم قاعدتاً روز هشتادمه از هشتاد روز. هشتاد روزه داریم کموبیش هر روز مینویسیما. فکرشو نمیکردم. حالا به عنوان سرگرمی آخرین روز چلهی دوم، بیاین هر کدومتون یه پست دربارهی دغدغهی امروز من بنویسین و از تجربهی شخصیتون بگین: که؟ که قشنگانم، وقتی میخواین به یه پسری محترمانه بگین من ازت خوشم میاد، ولی سکشوالی برام جذاب نیستی، چگونه بگیم که طرف اینسکیور نشه و ضمناً رفاقتمون هم بمونه سر جاش؟ و آیا خودتون هم در این وضعیت قرار داشتین؟ که کسی بهتون بگه تو دوست خوب و قشنگ منی ولی دلم نمیخواد باهات بخوابم؟ مخصوصاً آقایون جمع هم بیان بگن چه حسی بهشون دست میده اگه اینو بشنون؟ یا دوست دارن چگونه بشنون که ایگوشون خدشهدار نشه؟ و اینکه چی میشه که بخوان به یه زن اینو بگن. . تجربهی شخصی من: تجربهای که من تو ایران داشتم با اینجا خیلی فرق میکنه. ایران که بودم، آدمایی که باهاشون معاشرت میکردم اغلب جذاب بودن. و کم پیش میومد بخوام به کسی مشخصاً بگم نمیخوام باهات بخوابم. شاید چون مدل روابط و مهمونیها جوری بود که دستمون باز بود اینو در رفتار نشون بدیم. البته همین الان که دارم اینو مینویسم، مواردی یادم میاد همن اواخر، که سختم بود به طرف بگم من فقط تو رو واسه رفاقت میخوام نه سکس. از بخت خوش، وسط اون سختیها اومدم کانادا و دیگه کار به شفافسازی نکشید. اینکه کسی بهم بگه من تو رو فقط برای رفاقت میخوام رو یادم نمیاد، به جز یه مورد. یه پسره بود که ازش خوشم میومد و فیزیکش برام جذاب بود. باهاش شروع کردم معاشرت هدفمند کردن، اما همهش در سطح فلرت باقی میموند و پیش نمیرفت. حتی چند بار تو مهمونیهام دعوتش کردم خونهم. همه رو میومد و خوشمشرب بود و فلرتبک هم میکرد، ولی همونجا باقی میموند. مثل بقیهی مهمونا خیلی شیک خداحافظی میکرد میرفت. حسم چی بود؟ تقریباً برام مسجل بود که طرف همجنسگراست، وگرنه مگه میشه اینقدر شفاف باهاش تیک بزنم و هیچ واکنشی نشون نده؟ -بله، سطح اعتماد به نفسام از خودم- تا اینکه یه شب، عاقبت به مدد مهمونیِ دیروقت و علف و رهاییای که من روی علف دارم، خیلی دستبهعصا ولی واضح و مشخص، بهش اپروچ کردم (رسیدم؟ مزاحم شدم؟ دست زدم؟ چی بگم به فارسی؟) و دیدم اِ، اتفاقاً چه پایهست و دیدم اِ، اصلاً به نظر نمیاد همجنسگرا باشه. عاقبت پس از چندماه تلاش بیوقفه و باوقفه، رفتم مرحلهی بعد. یه خرده که رابطه پیش رفت و رودروایستیم باهاش تموم شد، همهی تلاشهای قبلیمو به روش آوردم و گفتم شما که اینقدر زیبا و پایه و باکمالاتی، فازت چی بود اینقدر کش دادی ماجرا رو؟ خندید گفت اگه کش نداده بودم که الان مصرفم کرده بودی گذاشتهبودیم پشت در. گفت ولی از شوخی گذشته ازت میترسیدم. به نظر خودم از لیگ تو خارج بودم و میترسیدم بیام طرفت ریجکتم کنی. گفتم وا، مشخصاً داشتم باهات تیک میزدم که. گفت به نظرم میومد از اینایی که برای تفریح تیک میزنن، ولی پاش که بیفته آدمو میشورن میذارن کنار. گفت البته هنوزم خلافش بهم ثابت نشده. هیچوقت دوستپسرم نشد و دوستدخترش نشدم. اسم نذاشتیم روی «رابطه»مون. ولی اغلب با هم بودیم. تو تمام مهمونیها، معاشرتها، سفرها. یه بار هم که ممکن بود بخوام با یکی دیگه بخوابم و نمیدونستم ناراحت میشه یا نه، ازش پرسیدم الان ما چه نسبتی داریم با هم؟ گفت برا چی میخوای روی چیزی که اینقدر داره خوب جواب میده اسم بذاری؟ بذار همینجوری که هستیم بمونیم. دیدم اوه، چه خفن. ازش خوشمتر اومد و دو سال و نیم همونجوری تو یک پارتنرشیپ بیاسم موندیم. که تموم هم نشد. فقط من اومدم کانادا. حالا اینا رو گفتم که بگم اگه این مورد به رابطهی سکشوال نمیانجامید، شک ندارم بخشی از اعتماد به نفسم رو از دست میدادم. جدی برام یه علامت سؤال بزرگ شده بود که اگه همجنسگرا نیست، چرا نمیخوابه باهام! تو کانادا اما وضع فرق کرد. اغلب مردهای ایرانیای که باهاشون معاشرت میکردم، وقتی مشخصاً بهشون میگفتم که تو سکشوالی برام جذاب نیستی اما دوست دارم دوست باشیم با هم، اکثریت قریب به اتفاق، منو از گزینهی کافه-سینما-رستوران-رفتنهای مدامشون گذاشتن کنار. هفتهای دو سه بار تلفن و معاشرت تبدیل شد به نهایتاً ماهی یکی دو بار. معاشرت با مردهای غیر ایرانی هم که کلاً ژانرش فرق میکنه برام. اغلب از دیتینگ اپ شروع شده و بعد به دوستی و رفاقت انجامیده. یعنی اون جذابیت سکشوال از اول وجود داشته. کسی هم که جذاب نبوده برام رو کلا نگه نداشتم در دایره. چون که حوصله ندارم به زبان انگلیسی دو سری انرژی مصرف کنم! مگر اینکه طرف سینهفیل واقعی باشه، که اونم سرنوشت یکیشونو دیدیم چند شب پیش. -سلام دایناسور- برعکسش اما -اینکه یه مردی نخواد باهام بخوابه- یه بار اینجا پیش اومد برام. اونم اولاش اینجوری بودم که به گرایش جنسیش شک کردم. بعد که مطمئن شدم استریته، برام به شدت سؤال شد که پس چرا معاشرتت رو اینقدر در چارچوب نگه میداری باهام. و البته به صورت سؤال هم باقی موند. هرگز نپرسیدم ازش، چون هم آکوارد بود برام، هم اصلاً حاضر نبودم روی دوستیمون ریسک کنم. تا اینکه الان که دیگه خیلی صمیمی شدیم، چند بار تلویحاً -و نه هرگز به صورت مستقیم- برام توضیح داده من با آدمی که رفاقتش برام خیلی مهم باشه نمیخوابم، چون معتقدم اون رابطه دیر یا زود از دست میره، اما اون رفاقته برای من خیلی مهمتر از سکسه. یه فاز «دوست داشتن از عشق برتر است»طور. -سلام دکتر شریعتی- اوایل اینو که میگفت فکر میکردم میخواد سوسکی مدل معاشرتش باهام رو توجیه کنه که قلبم نشکنه. چون من خودم جزو خدایگان فرندز وید بنفیتسام و یادم نمیاد رفاقتی رو به خاطر سکس به هم زده باشم. الان اما، بعد از دوسالونیم معاشرت بیوقفه و مدام، حس میکنم حرفش واقعی بوده. و واقعاً الان خیلی خوشحالم که باهاش نخوابیدم و رفاقته اینقدر امن و عمیق مونده. اما ته دلم نمیتونم بگم هم که اعتماد به نفسم -لااقل تو اون مقطع- خدشهدار نشد. چهقدر حرف زدم! حالا اما امروز، طی یک مکالمهی تلفنی، مواجه شدم با اینکه همچنان -با نیمقرن تجربه- چه سختمه به یه دوست صمیمی بگم دوستت دارم ولی خوابم نمیاد باهات. بیاین بگین چه جوری بگم که رفاقته از دست نره. پینوشت. مشکل من اتفاقا این نیست که نگران باشم به خاطر سکس رفاقتم به هم بخوره. رفاقته به هم نخواهد خورد واقعاً. مشکلم اینه که اصلا این آدم منو ترن آن نمیکنه. هورمونهام با دیدنش یک سانت هم از جاشون تکون نمیخورن و همینجور با خمیازه نگاش میکنن که پس کی میری بگیریم بخوابیم. این که مستقیم بهش بگم تو برام ترن آن نیستی سختمه. چون یه فاز دون ژوانطور هم داره. |
|
Wednesday, August 19, 2026 آگوست ۲۰۲۴ بود. اولین سالی بود که اومده بودم کانادا و اولین سالی بود که از کانادا اومدنم متنفر بودم. -الان دیگه متنفر نیستم، از کانادا متنفر نیستم لااقل. الان دیگه اصولاً از چیزی «تنفر» خاصی ندارم. الان بیحسام.- اولین سالی بود که اومده بودم کانادا و حس خوبی نسبت به شهر و نسبت به زندگی و نسبت به خودم نداشتم و روزها رو به گیجی میگذروندم. اصلاً دلم نمیخواست از خونه برم بیرون. نسبتم رو با جهانم از دست داده بودم و انگار مدام داشتم توی خواب راه میرفتم. گنگ و خوابزده. یه روز مو طی یکی از دستورالعملهاش گیر داد که برو فلان مغازهی چایناتاون، برای شامت بستنی بخر با فلان مدل دامپلینگ خونگی. خیلی سوسکی داشت تلاش میکرد هر جوری شده تو خونه نمونم. با بیحوصلگی فراوان از خونه زدم بیرون و راه افتادم به طرف چایناتاون. هوا ابریآفتابی بود و یه دَم ملایمی هم داشت. یه پیرهن کوتاه آستین رکابی تنم بود و یه عینک آفتابی بزرگ زده بودم بالای سرم، روی موهام. همینجوری پرسه میزدم واسه خودم و حتی مطمئن نبودم دارم میرم طرف مغازههه یا نه. سر یه خیابونی، الکی پیچیدم سمت راست. حدس زده بودم مسیرم از این طرفه. وارد یه خیابون فرعی شدم و هنوز چند قدم نرفته، چندتا قطرهی مرطوب خورد به صورت و سرشونههام. فکر کردم بارون گرفته. بارونی در کار نبود. سرمو گرفتم بالا. بالای سرم تو آسمون پر از حباب بود. ازین حبابهایی که با فوت کردن توی کف صابون درست میشه. طبقهی اول یه ساختمونی، یه پنجره باز بود، و از توش یه عالمه حباب صابون داشت پخش میشد تو فضا. یه رنگینکمون خونگی کوچیک هم دم پنجره تشکیل شده بود. یه صحنهی خصوصی کوچیک و شگفتانگیز. امیلیطور*. یه دفعه با صدای بلند زدم زیر خنده. دستمو گرفتم بالا حبابها بیان بشینن کف دستم. چندتا رهگذر دیگه هم توچهشون جلب شد و همین کار منو کردن. خیابون عبوس یه هو تبدیل شد به مهدکودک چندتا بچهی بزرگسال. خندیدیم به هم. عینک بزرگه از سرم افتاد پایین. خم شدم برش دارم، تو انعکاس شیشهی مغازهی روبهرو چشمم افتاد به تصویر خودم. یه پیرهن نخی کوتاه تنم بود و موهام فر بود و داشتم میخندیدم. سرمو آوردم بالا. روبهروی مغازهی چاییفروشی بودم. آگوست ۲۰۲۶ه. چند ماه دیگه میشه سه سال که اومدهم کانادا. دیگه ازش متنفر نیستم. حتی یه وقتایی دوستش هم دارم. این روزا اما دوباره نسبتم رو با جهان دور و برم از دست دادهم. معلقم. انگار دارم توی خواب راه میرم. هوا دَم داره. هلو و توت سیاه و کاهوی مخلوط و پنیر بری خریدهم دارم میرم خونه. میخوام یه سالاد تابستونی درست کنم. نه خوشحالم نه بدحال. سرمو میگیرم بالا. دنبال یه حباب صابون میگردم تو آسمون. نیست که نیست. مو تکست میده فردا عصر کافهای؟ میگم اگه اشکی نباشم کافهم. میگه چرا اشکی؟ میگه مال آگوسته حتماً. آگوست مثل جمعه بعدازظهرِ سیزدهبهدر میمونه. *امیلی پولن |
|
Tuesday, August 18, 2026 پسره پیغام داد میای بریم سینما؟ پرسیدم چه فیلمی؟ گفت ته خیابون کاج. پوستر فیلمو فرستاد برام. به نظرم اومد فیلم بدیه. گفت معلم فیلمم گفته one of a kindه. گفتم از رو پوسترش که میگم فیلم داغونیه. گفت جاجو. گفت جاج بای کاور نکن. گفتم من از روی لباس و کفش هم میتونم بگم طرف چه جور آدمیه، جلد کتاب و پوستر که دیگه جای خود داره. خندید. از Cineplex رفتن خوشم نمیاد. به جز سینهپلکسهای پارک رویال و اِسکوشیا که تر و تمیزن، بقیهشون از دم بهم حس یه جور غم مبتذل میدن. که خب حس درستی هم هست. سینمای بدنه پخش میکنن و مخاطبشون هم کوکا-پاپکورن به دست با صدای بلند به تمام لحظههای کمدی و درام فیلم میخنده و هیچ به ذهنش خطور نمیکنه یواش بخند گوسِپند. واقعاً فرق لحظهی کمدی و دراماتیک رو نمیدوننا. یه شب رفته بودم Dancer in the Dark رو ببینم، تازه تو سینماتِک، وقتی پاپکورن و قهقهههای ملت رو دیدم تو سالن، شعور سینمایی این شهر برام تموم شد. به نظرم سطح فرهنگ هر شهری رو میشه از واکنش مخاطب به فیلمها فهمید، توی سینما. مخاطب سینما، نمایندهی تفکر عام اون شهره. نمایندهی چیزیه که غالب جامعهی اون شهر داره ازش لذت میبره. بعد از سه سال توی این شهر بودن و بیشتر از صد بار سینما رفتن -مخصوصاً در ایام جشنواره که دیگه الیتترین قشر سینماشناس تو سالنهان- میتونم بگم مخاطب کانادایی یکی از کمسوادترین و کمادبترین مخاطبان سینماست و چیزی از «فرهنگ» نمیدونه. -قضاوت رو بردم در قلهی جدید- فیلمه از همون اول دستهگلهاشو یکییکی رو کرد، یکی از یکی بدتر. نیمساعت که گذشت، کلافه شدم و منتظر بودم پسره بگه پاشو بریم. دیدم نمیگه. گفتم جوونه دایناسور دوست داره منتظر ادای دین به ژوراسیک پارکی چیزیه. فیلم اما موفق شده بود یکتنه تمام پارامترهای صنعت فیلمسازی رو به بدترین شکلی استفاده کنه و حتی تعمدی هم در کارش نبود، حتی طنزی هم نداشت، حتی به منطق خودش هم وفادار نبود. صرفاً یک فیلم خیلی بد بود، خیلی خیلی بد. در گوش پسره گفتم معلم سینماتو بلاک کن بره. پسره؟ یکی از فیلمبینترین و سینهفیلترین آدماییه که تو ونکوور دیدم سواد فیلم داره. که ذائقهی تربیتشدهای داره و فیلم خوب رو تشخیص میده. بعضی جاها هم شده که به هم گیر دادیم و همسلیقه نبودیم. ولی تا حالا نشده سر یک فیلم درستحسابی اختلافنظر داشته باشیم. یعنی میخوام بگم سلیقهی سینماییشو تا حد زیادی میپسندم. میپسندیدم یعنی. اون وسطا بچه که تازه از سفر برگشته بود ویدئوکال کرد. دیدم اسمش افتاد رو گوشیم. فیلمه اونقدر بد بود که حاضر بودم جوابشو بدم. -منی که اگه کسی تو سینما به موبایلش نگاه کنه برام کنسله- دلم میخواست پرده رو نشونش میدادم ببینه مامانش تو سینما داره یه مشت جوجه دایناسور رو تماشا میکنه که دارن میدوئن دنبال هم! از سینما که اومدیم بیرون پسره پرسید نظرت چی بود؟ جواب دادم سیریسلی؟؟ یعنی تو ممکنه نظر دیگهای داشته باشی جز اینکه آشغال بود؟ گفت اوه مای گاد، تو اصلاً حاضر نیستی سینمای سرگرمکننده رو تحمل کنی. خیلی فیلما فقط واسه سرگرمی ساخته میشن. گفتم منو بردی Project Hail Mary، گفتم اوکی. اون یه فیلم سرگرمکننده و فان بود. ولی این یه آشغال به تمام معنا بود. و اینکه وقتمو تلف کردم برای تا ته دیدنش، عصبانیم کرد. به خودم بود همون اولش پا میشدم میومدم بیرون. گفت دلایلت رو بگو. گفتم از دیالوگها و بازیها و میزانسن و جلوههای ویژه بگیر تا فیلمنامه، حتی یک پارامتر مثبت یا قابل تحمل هم نداشت. گفت بیشتر توضیح بده. گفتم چه کاریه بابا، حاضر نیستم حتی حرف بزنم دربارهش و انرژی مصرف کنم. رفتیم سمت ماشین. گفت بذار دلایلمو بگم منم. گفتم هاها، بذار نشنوم و عصبانیتر نشم. لحنم ولی بد نبودا، با خنده بود. دو نقطه دی طور. گفت باورم نمیشه که اینقدر جدیای. گفتم باورم نمیشه که حاضری از فیلم دفاع کنی. اومدم سوار شم دیدم رفتارش یه جوریه. گفتم چرا اینجوریای؟ گفت از حرفام upset شده و احساس میکنه دارم تحقیرش میکنم. گفت خیلی snob و قضاوتگرم. خندیدم که اجازه بده سینما رو قضاوت کنم دیگه. با لحن تند جواب داد دارم جدی میگم. همونجوری که نصفهنیمه توی ماشین بودم، لپشو کشیدم و گفتم اوکی، let's call it a night. اونم گفت هر جور راحتی. اومدم بیرون درو بستم. اونم ماشینو روشن کرد و رفت. یه نگاهی انداختم به دور و برم. سینماهه یه جایی از دانتاون بود که اون ساعت شب، جز هوملسها و معتادها کسی توش تردد نمیکرد. احساس کردم کل مردای خیابون دارن نگام میکنن. اومدم اوبر بگیرم، نزدیکترینش شیش دقیقه تا من فاصله داشت. اون وسط یکی اومد نزدیکم ازم پول خرد خواست. برای اولین بار تو کانادا احساس ناامنی کردم. شیش هفت دقیقه راه رفتم تا برسم به یه خیابون اصلی. رفتم دم یه مکدونالد و وایستادم تا اوبر بیاد. فکر کردم کاش لااقل دامنم بلندتر بود. بچه زنگ زد. پرسید چرا قیافهت اینجوریه؟ گفتم بعد از مدتها یاد احساس ناامنی خیابونهای تهران افتادم. گف وا، ناامنی؟ گفتم آره، براش تعریف کردم. گفت مگه تنها رفته بودی؟ گفتم نه، ولی با پسره دعوام شد پیاده راه افتادم اومدم. گفت سر چی دعوات شد؟ گفتم سر دایناسور. گفت مادر، با راس رفته بودی دیت؟ |
|
Monday, August 17, 2026 دل تو دلم نیست.. دیشب میم گفت یه چیزی ازت میخوام، قول بده انجامش بدی. گفتم چی؟ گفت هروقت معلوم شد، همون موقع اولین پروازو بگیر بیا ایران، لطفاً. گفتم خب. اولین کامنت واقعی و همدلانهای بود که تو این مدت دریافت کرده بودم. انگار یه پتوی نرم پیچیده باشن دورم. راستشو بخوای ولی، دل تو دلم نیست.. |
|
Sunday, August 16, 2026 تا حالا سرِ دایناسور با کسی بههم زدی؟ از سری دستاوردهای زندگی در آمریکای شمالی |
|
Saturday, August 15, 2026 تو راه برگشتن از کوه، پشت چراغ قرمز پل Lions Gate، بودیم، فام خورشید پخش شده بود روی ماشین و مثل طلا میدرخشید. مرد گفت اگه بیست سال پیش، بهت میگفتن بیست سال بعد یه روزی اواسط تابستون با من نشستی تو ماشین، پشت چراغ قرمز، داریم از Cypress Mountain برمیگردیم و خورشید درخشان و خیابون زیبا و جنگلیِ ونکوور جلوی رومونه، باور میکردی؟ بیست سال پیش چرا، اگه کسی همین سه سال پیش هم اینو بهم میگفت، مطمئناً عاقلاندرسفیه نگاش میکردم. حتی نمیتونستم هیچ تصوری ازش داشته باشم. مرد رو از ۲۵ سال پیش به واسطهی همین وبلاگ میشناسم. از نسل اولیهای وبلاگستانه. همون سالها رفت کانادا، ولی رفیق موندیم و در ارتباط بودیم با هم. حالا امروز، دیدن مرد اتفاق عجیب قصه نبود. اینکه من و مرد بعد از ظهر یک روز عادی نشسته باشیم توی ماشین، پشت چراغ قرمز پل لاینز گیت، که خورشید داره غروب میکنه و هر کدوم داریم میریم خونهمون، این توی ونکووربودنه این روزمرههه این عادیبودنه، این ترکیب به تمامی خودش یه اتفاق عجیبه. اگه منو بشناسی یا تنفر من از مهاجرت رو بشناسی یا گارد ویژهای که نسبت به کانادا داشتم رو بدونی، دیگه حتی گزینهی کدوم مرد یا کدوم شهر هم فرقی برات نمیکنه. که یعنی هر جا دیدی زندگی به آخر رسیده و دیگه نمیتونی کاریش کنی، به این فکر کن ممکنه سه سال بعد تو ماشین یه رفیق قدیمی تو ونکوور نشسته باشی و منتظر باشی چراغ سبز شه برسی روی پل و درخشش خورشید روی اقیانوس آرام رو تماشا کنی. زندگی چیز شگفتانگیزیه. |
|
Friday, August 14, 2026 پیراهنسفیدِ چشمآبی گفت الان تمام مردای این بار دلشون میخواد جای من باشن. پیراهن سفید کریسپ تنش بود و چشماش آبی بود و شکم نداشت. برای من ویسکی ساور سفارش داد و برای خودش نگرونی. کت روی پیرهنمو درآوردم و نگاه مردای بار ریخت روم. هرچند دلم میخواست پسره نگاهها رو به خودش جلب کنه؛ قدش ولی کوتاهتر از اونی بود که سرها بچرخن طرفش. دلم واسه داینامیک مهمونیای تهران تنگ شده، واسه نگاه آدما روی پارتنرت. |
|
Thursday, August 13, 2026 بیدار که میشوم، میبینم درد دوباره برگشته. موز دوست ندارم، اما یک نصفهموز میخورم که بتوانم اول صبح قرصهای رنگوارنگ را بریزم توی معدهام. دکمهی کتری را میزنم تا آب جوش بیاید. در تراس را باز میکنم. حولههای استخر را از روی صندلیها برمیدارم میآورم تو. با مایو و سایر وسایل برمیگردانمشان توی کیف حصیری استخر و میگذارمشان روی طاقچهی بالای کمد، دم در. دیگر یاد گرفتهام در تابستانهای این شهر، همیشه یک ساک آماده داشتم باشم. اغلب کسی تکست میدهد که حوالی خانهام است و بیا پایین برویم ساحلی دریاچهای استخری جایی. ساک و کلاه حصیری را میگذارم بالای کمد، و با لیوان قهوه برمیگردم توی تخت. دراز میکشم لپتاپ را میگذارم روی پاهایم و تلگرام را باز میکنم. از وقتی تلگرام را از روی گوشی پاک کردهام، آیین بازکردنش روی لپتاپ برایم هیجان خاصی دارد. خبری از غریبه نیست. گفته بود امروز ساعت شش عصر. پرسیده بودم از کجا بشناسمات؟ گفته بود وقتی ببینیام میفهمی. پیراهن crisp white و چشمهای آبی. فکر کرده بودم کاش قدش بلند باشد و شکم نداشته باشد. تلگرام را میبندم. باید بروم مرکز شهر. حوصله ندارم. کمی وبلاگ میخوانم. همان سالهای اول وبلاگستان، یک وبلاگی بود که نویسندهاش بالای سر درش نوشته بود «در جوار اقیانوس آرام، برای وقتهایی که کار بهتری ندارم». نوشتههایش شگفتانگیز بود. بیکه دیده باشماش، از روی نوشتهها، عاشقش شدم. همیشه با خودم فکر میکردم اگر قرار باشد یک نفر را از میان مردهای وبلاگستان انتخاب کنم به عنوان «دوستپسر»، همین آدم است. حالا بیست و چند سال بعد است و من دراز کشیدهام در جوار اقیانوس آرام و حوصله ندارم و وبلاگ را باز میکنم. بامزه نیست؟ آن مرد هم احتمالاً هنوز جایی آن طرف اقیانوس باشد. اوایلی که آمده بودم آمریکای شمالی، یک ایمیل طولانی زد و گفت هنوز دوستم دارد و فکر میکند باید بیاید ببیندم. بعد اما تصمیم گرفتیم دیگر هم را نبینیم و بگذاریم سفر بروژ، به عنوان یک خاطرهی شگفتانگیز، دستنخورده باقی بماند. میدانستم عاشق من نیست، میدانستم عاشق زنیست که دراز کشیده روی تخت و حوصله ندارد و صورت ندارد و بدن ندارد و دارد این کلمات را ردیف میکند پشت هم. دست از تایپ کردن میکشم و به ناخنهایم نگاه میکنم. از رنگ قرمز لاکهایم خسته شدهام. امروز میروم پیش Ann و میگویم قرمزها را پاک کند لاک بیرنگ بزند برایم، یا لاک نزند اصلاً. قهوهام سرد شد. دوست دارم برهنه و بیرنگ باشم امشب. |
|
امروز دیدم عصبانیام. از خودم پرسیدم از چی عصبانیای؟ دیدم از دیروز عصبانیام. از اینکه یه موقعیتی پیش اومد تو کافه و من خوشم نیومد از رفتار دوستم، ولی بهش نگفتم. بهش نگفتم و الان عصبانیام. چرا بهش نگفتی؟ نمیدونم. میتونستم همون موقع بهش بگم این کارت اور ریاکت بود، ولی نگفتم چون همون موقع معذرت خواهی کرد و من طبق معمولم گفته بودم دتس اوکی. ولی دت واز نات اوکی. این خصلتم اخیراً خیلی داره به چشمم میاد. همیشه دوست دارم آدما اگه از چیزی دلخور میشن همون لحظه بهم بگن، که حلش کنیم، که نَمونه. که تبدیل به سکوت و قهر و توقع و خشم نشه. ولی توجهم جلب شد که علیرغم ادعام، خودم خیلی وقتا این کارو نمیکنم، و یههو یه جایی در سکوت خبری میذارم میرم. فکر کردم من آدم «از بامی که پریدیم، پریدیم»ام. لابد چون میذارم این خردهاصطکاکها جمع شه و جمع شه، و یههو با یه تلنگر کوچیک، سرریز شه. طرف مقابلم متحیر میمونه که وا، مگه چیکار کردم من! دقت کردم دیدم هر جا رفتهم، یا هر جا دیگه در معاشرت رو بستهم، جاهایی بوده که از قبل، از خیلی قبل داشته مو و گرد و خاک جمع میشده توی لولهی رابطه. دیدی یه هو مَکِش جارو قطع میشه؟ دلیلش این نیست که یههو یه گوله مو قورت داده. به مقدار همیشگی گرد و خاک و مو رفته توش و اینبار، دیگه نکشیده. دیگه قطع شده. چند تار آخر ظرفیتش رو تکمیل کرده و تق، خاموش شده. هر چندوقت یهبار گلوی رابطههات رو فوت کن توشون آیداجون. قبل از اینکه تق، خاموش شن. آفرین. |
|
Tuesday, August 11, 2026 میم تکست داد بیا لباس سکسی بپوشیم بریم بشینیم بار دم خونهت تکیلاشات بزنیم. خیره موندم به صفحهی موبایل و تایپ کردم خب. نوشت فلان ساعت دم خونهتم. نوشتم خب. در غیرسکسیترین وضعیت دنیا با پیژامه تو تخت بودم و پتو رو تا دماغم کشیده بودم بالا و فیلم میدیدم و گولهگوله اشک میریختم. واسه همین میم که تکست داد، چند ثانیه خیره موندم به صفحهی گوشی. میم یک ماهی میشه که با دوستپسرش بریکآپ کرده و حالش بده. وقتی این ساعت روز از منی که همیشه لینن گشاد تنمه و غیرسکسیپوشترین آدم دنیام همچین درخواستی میکنه، یعنی حالش بسیار بده و نباید بهش نه گفت. حتی اگه با پیژامه تو تخت باشی و گولهگوله اشک و فلان. به ساعت نگاه کردم دیدم همچین وقت زیادی هم ندارم. یه لباس از ته کمد کشیدم بیرون و یه بوت کوتاه مشکی براق پوشیدم و به موهام یه چیزی زدم که شبیه نامجوی درستکرده شد و یه مشت دستبند بستم دور دستم و به قیافهم خیره شدم تو آینه. نمیشناختمام. میم رسید دم خونه و گفت بیا پایین. یه کت جین روی لباس بیهمهچیزم پوشیدم رفتم پایین. میم گفت او مای گاد. گفتم اصلاً سخن نگو، نمیدونی چه فداکاریای به خرج دادم که الان با این قیافه اینجام. بار دم خونهم دو تا کوچه اونورتره. معمولا دنج و ساکته با موزیک ملایم. اما از وقتی تابستون شده بسیار شلوغه با موزیک هارد راک و پروجکشن و ویدئوهای سایکدلیک و این صحبتا. بهتر. ما که نمیخوایم حرف بزنیم که. صف طولانی بود. توی صف با دوروبریها از این گپهای کوتاه و بیمعنی زدیم. نوبتمون که شد یه ست شیشتایی تکیلاشات سفارش دادیم و رفتیم نشستیم پشت کانتر. دو تا پسر از بالا سرمون گفتن بکنش دوازده تا. میم دم گوشم گفت تازه هنوز کتهامونو در نیاوردیم. یکی دو ساعت بعدتر، از دستشویی برگشتم و نشستم سر میز. یکی از پسرا گفت اوه، تا حالا کسی بهت گفته پرژِن مریلین مونرو؟ گفتم اوهوم، اغلب همینو میگن. اومد جا بخوره، دید بعد از اینهمه شات چه کاریه، جاش غشغش خندید و خوشش اومد. میم گفت مست که میشی به زبان انگلیسی یه آدم دیگه میشیا. خندیدم. براش تعریف کردم هفتهی پیش به زبان فارسی یه پسره آی لیلی لیلی شاهین نجفی رو گذاشته بود و بهم گفت تا حالا کسی اینو اختصاصی واسهت گذاشته؟ گفتم آره بابا، هر کی به این آهنگ میرسه میگه واسه تو گذاشتم. مست هم نبودم. پسره همونو قهر کرد رفت که رفت. آیا اینجور وقتا باید سوییت و فیکطور خوشحال شیم و بال دربیاریم و یهجوری وانمود کنیم اولین باره همچین چیزی میشنویم؟ طرف واقعاً فیک بودن رو تشخیص نمیده؟ من اینجور وقتا هیچوقت نمیدونم باید راستشو بگم یا ازین دروغ الکیا که وای مرسی چشماتون قشنگ میبینه! ترن آف نیست خداییش؟ به میم گفتم ببین من انگلیسیم تموم شده، بریم؟ گفت بریم. پسره پشت دستمال کاغذی تلفنشو نوشت داد بهم. گرفتم که ضایعش نکرده باشم. بعد دیدم واقعاً امشب نایس بودن در توانم نیست. موقع خدافظی دستماله رو انداختم تو لیوان آب جلوش و یه چشمک ریزی بهش زدم و تپتپ زدم پشتش که یعنی دوود؛ و اومدیم بیرون. میم گفت میمردی ضایعش نمیکردی دیگه؟ میمردم. گوشیمو درآوردم دیدم یه اسمس دارم از داروخونه که داروت آماده شده بیا بگیر. میم میخواست با اوبرش منو برسونه، گفتم نزدیکه، پیاده میرم. گفت مطمئنی؟ مطمئن بودم. دکمههای کت جینمو بستم و حوالی یازده شب قدمزنان رفتم تا داروخونه. خانوم داروخونهای گفت اولین بارته اینو میخوری؟ گفتم آره. گفت حتماً قبلش غذای واقعی بخور، مخصوصاً امشب که اولین شبه. گفتم خب. اومدم بیرون و راه افتادم طرف خونه. این که داشتم با اون لباس و با اون دارو اون وقت شب قدمزنان برمیگشتم خونه و باد ملایمی میوزید و من حتی سردم هم نبود، خیلی حس عجیبی بود برام. یه جور اندوه دلچسب. یه جور «دیگه اینجوریاست»ِ شیک و قشنگ. یاد پریروزا افتادم که رفته بودم بستنیفروشی، دیدم یه طعم جدید آورده، بستنی سیاهدونه. دوستم گفت آخه کی ممکنه بین اینهمه طعم، بستنی سیاهدونه سفارش بده! پنج دقیقه بعد داشتیم راه میرفتیم و من داشتم بستنی سیاهدونه لیس میزدم. رنگش زغالی بود و طعم عجیبی داشت. طعم اندوهِ پولدار و موقر میداد بستنیه. حالا امشبم همین. راه رفتن تو پسکوچههای سرد ونکوور داشت بهم یه حس غمِ مبهمِ شیک و قشنگ میداد. رسیدم جلوی خونه دیدم گربهی سفید همسایه بیرونه. اومدم درو باز کنم برم تو که پابهپای من اومد و حالیم کرد درو نگه دار من اول برم تو. درو براش نگه داشتم رفت تو. اومدم سوار آسانسور بشم، دیدم داره یه جوری نگام میکنه که بیا این یکی درو هم باز کن برام انسان. درِ راهرو رو میگفت. در راهرو رو باز کردم براش و نگه داشتم تا بره تو. یه چند دقیقهای هم منتظر وایستادم ببینم امر دیگهای نداره؟ نداشت. یه نگاهی بهم انداخت که ردیفه، برو. برگشتم دم آسانسور و با خودم فکر کردم امشب مأموریت مهم زندگیم این بود که درو برای گربه باز کنم. امشب فقط این گربههه منو لازم داشت. اشکام گولهگوله اومدن پایین. |
|
دوران وبلاگنویسی و بعد از اون، یادمون داد یهجور دیگه به زندگی و به رابطه نگاه کنیم. شدیم یه قبیلهی کوچیک، که به واسطهی نوشتن و تجربهگرایی و از صف بیرون زدن و در همون لحظه از تمام اینها هم نوشتن، استانداردهای زندگیمون فرق کرد و بسیاری از مفاهیم رو برای خودمون بازتعریف کردیم. بهمون خیلی خوش گذشت، اما به همون نسبت هم طلسم شدیم. مخصوصاً منی که اومدم این سر دنیا، این طلسم رو به چشم میبینم مدام. اون سطح روابط، اینجا به اون شکل تعریف نمیشه. آدمها اغلب گرفتار الفبای رابطهن -با تمام خردهتوقعها و تعاریف کلیشهی سریسازیشده- و تا بری روی نگاهشون به مقولهی رابطه و ظرفیتها و جنبهشون کار کنی، یک قرن گذشته. عمری دگر بباید... اینه که دیگه اصلاً خودمو درگیر این حواشی نمیگنم. طرف یا از قبیلهی منه -که سخت پیدا میشه اینجا- یا هوش بالایی داره و میتونه زبان منو یاد بگیره و بفهمه. یا هم اینکه کلاً اون رابطه کار نمیکنه و میرم پی کارم. متوجه شدم دیگه حوصلهی برگزاری کلاسهای توجیهی و آموزشی ندارم. اینکه قهر نکن و به جاش بیا خواستهها و توقعاتت رو واضح بگو، این که آدمها به زمان احتیاج دارن تا حساسیتها و انتظارات همو بفهمن و یه شبه و یه ماهه نمیشه اینا رو فهمید، اینکه اگه تو از من خوشت میاد به این معنی نیست که منم به همون اندازه و به همون سرعت میتونه از تو خوشم بیاد، و اینکه بسته به موقعیت و تجربهی زیستهی هر آدم چه نوع انتظاری ازش داشته باشی و بتونی اون آدم رو در کانتکست* خودش ببینی. تمام اینا رو یا میدونی، یا اگه نمیدونی من معلمت نمیشم. Too old for the drama. *اومدم بنویسم بستر، دیدم بهتره ننویسم.
|
|
Monday, August 10, 2026 امروز وسط تایپ متن فارسی بودم که یههو جای ویرگول یادم رفت. هر چی فکر کردم یادم نیومد. چندتا دکمه رو هم زدم، نشد که نشد. با خودم فکر کردم اوه، دارم میشم مثل Still Alice. از پشت میز پا شدم یه دور زدم برگشتم پشت کامپیوتر. حافظهی دستم اومد سر جاش و خودش رفت روی شیفت هفت. آهِ تمام کسانی که یه عمر به نقطهویرگولشون گیر دادم منو گرفت. -سلام کیمیا- |
|
Sunday, August 9, 2026 روز عجیب و سختی رو گذروندم. با احساسات متفاوتی دست به گریبان بودم. انگار اون گل و لایهایی که اومده بالا، تصویر جدیدی جلوی روم گذاشته. مهندس پیغام داد بیا بریم اسکوامیش یا ویستلر، تو دریاچه شنا کنیم. نمیتونستم. گفتم عوضش میای بریم وایت راک، Dubai Chocolate Strawberries بخوریم؟ گفتم از صبح دارم از فکر اون توتفرنگیهای تر و تازهی آغشته به دوبای چاکلت درنمیام و واقعاً به لحاظ جسمی و روحی بهش نیازمندم. طفلی گمونم غافلگیر شد. نه نگفت اما. گفت میام هانی. مهندس هیچوقت نه نمیگه بهم. از اون رفیقای پایه و همراهه. قسمت سخت روزم که تموم شد، اومد دنبالم و راه افتادیم بریم یه شهر دیگه توتفرنگیِ آغشته بخوریم برگردیم -سلام کروسان بادام، سلام کتی-. به دختره که خونهش اونجاست هم پیغام دادم اگه برنامهای نداره بیاد کافه ببینیمش. آزاد بود. یه ساعتی تو کافه نشستیم و سپس رفتیم لب اسکله قدم زدیم و من هر چی دلم خواست خوردم -حتی ازین ساندویچ کثیف دکهایها- و یه کم حالم بهتر شد. یه روز سبک و ساده. برگشتنه تو جاده، حرف رابطه شد و پارتنر و این که دیگه تو سن ما و تو کشور غریب خیلی سخته آدمی رو پیدا کنی که با مختصات تو بخونه و اینا. مهندس گفت من که دیگه اهل رابطه نیستم، بیخیالش شدم. ترجیحم همین مدل زندگیایه که الان دارم. گفتم ا، یعنی اگه من بخوام حاضر نیستی با من بری/بیای تو رابطه؟ خیلی طبیعی و در لحظه و بیفکر، بیکه حتی نگاهشو از جاده برداره گفت معلومه که حاضرم. قند تو دلم آب شد. گفتم نمیترسی رفاقتمون از دست بره؟ گفت عوضش تا اون موقع که از دست نرفته، شک ندارم کلی خوش میگذره. يادم افتاد پریشبا پای تلفن میم گفته بود و تأکید هم کرده بود که آب دستته بذار زمین و با یه آدم امنت برو فلان دراگ-پارتی. گفته بودم دلت خوشه شمامها، آدم امن ندارم اینجا که. گفت لازم نیست باهاش تو رابطه باشی که خره. یه آدم آروم و نرم و مچور که خیالت راحت باشه هست و تو رو بلده و از عهدهی رتقوفتقت برمیاد و بغل امن داره. همون لحظه مهندس اومد تو ذهنم. فکر کردم تنها آدمی که همهی اینا رو با هم داره و میتونم جلوش به تمامی خودم باشم مهندسه. اون شب هیچی نگفتم بهش. امروز اما اونقدر در لحظه و بیمکث گفت، اونقدر آروم و مطمئن گفت که یاد اون شب خودم افتادم و قند تو دلم آب شد. |
|
Saturday, August 8, 2026 ال اومده بود برای ماساژ و اکیوپانچر. گفت اول سوزنها رو میزنم و بعد ماساژت میدم. سوزنها رو که زد، برق اتاق رو خاموش کرد و گفت چشمهات رو ببند و ذهنت رو خالی کن. نور کمرنگی از راهرو میتابید توی اتاق. چشمهام رو بستم و سعی کردم ذهنم رو خالی کنم. نشد. بیقرار بودم. گفتم بیقرارم، میشه جاش یه فیلمی چیزی ببینیم؟ گفت فیلم هم میبینیم. چهجوریه بیقراریت؟ گفتم نمیدونم. صلح رو گم کردهم. غمگین یا مضطرب یا نگران نیستمها. در صلح نیستم. گفت بیشتر توضیح بده. سختم بود. گفت بگو. گفتم احساس میکنم گم شدهم. دیگه پاهام رو زمین نیست انگار. Grounded نیستم. مناسب این جایی که هستم نیستم. اصلاً دیگه مناسب نیستم. لَق میزنم و جایی ندارم که اندازهش باشم. یه سوزن دیگه اضافه کرد به سوزنهای روی سرم. بعد دستش رو گذاشت بالای سینهی چپم. انگار که بهم برق وصل کرده باشن، همونجور که چشمام بسته بود، اشکهام اومد پایین. گفت بیشتر بگو. با صدای خونسرد و آروم بیشتر گفتم و بیشتر اشک ریختم. با اون یکی دستش یک حبهی درشت اشک رو نرسیده به گوشم پاک کرد و گفت چه خوبه که میتونی گریه کنی. تا حالا ندیده بودم گریه کنی. دست چپش رو عمیقتر فشار داد بالای سینهم. حرفهام عمیقتر شد. انگار شیرجه رفته بودم درون خودم و داشتم هر چی گِل و لای اون پایین بود رو میاوردم بالا. میاوردم رو سطح. گفت I hear you. گفتم خودت داری میگی یا ژپتوی (مخفف چت جیپیتی) درونته؟ گفت یو نو آی هیر یو. میدونستم میفهمه چی میگم. تا وقتی دستش روی سینهم بود حرف زدم. یه جاهایی ساکت میشدم. اما باز بیکه چیزی بپرسه شروع میکردم به حرف زدن. یه موج عجیب از زیر دستش شروع میشد و لابهلای تمام سوزنهای روی تنم منتشر میشد و گِل و لایهای اون پایین رو میاورد روی سطح. گفت وقتشه جلسات چهارشنبهی مدیتیشن رو بیای. گفتم با Nico؟ گفت آره. گفتم میام. نیم ساعت بعد دیدم نیکو اددم کرده تو یک گروه. تو گروه مدیتیشنش. ال بهش پیغام داده بود همون موقع. چندماه پیشا، یه روز صبح زود بیدار شدم غلت زدم اون طرف تخت، دیدم ال بیداره و داره به یه چیزی گوش میده. پرسیدم چی گوش میدی؟ تلفنشو گذاشت رو اسپیکر. یه دختره داشت حرف میزد و یه پسره، با یه صدای بم و خیلی شمرده، هرازگاهی ازش یه سؤال میپرسید و بحث رو هدایت میکرد. حرفای دختره که تموم شد، پسره شروع کرد به حرف زدن. صداش بم بود و انگلیسیش ساده و شمرده بود و حرفاش... آخ که حرفاش. چشمهام رو بستم و گوش دادم. نفهمیدم چهقدر زمان گذشت. یه جایی چشمها رو باز کردم و دیدم آفتاب زده بیرون. دیدم ال دستش رو لغزوند زیر سرم و آروم ازم پرسید خوبی؟ خوب بودم. گفتم چی شد؟ گفت به نظر میومد هیپنوتیزم شدی. هیپنوتیزم؟ یه فاز عجیبی رو تجربه کرده بودم. زمان و مکان رو به کل از دست داده بودم و رفته بودم توی عمق صدای پسره. گفتم این چی بود من گوش کردم؟ کی بود این پسره؟ گفت Nico. |
|
Thursday, August 6, 2026 آقالطیف کیوان رو با ابرو نشون داد و گفت: تنها کسی که برات میمونه و واقعاً دوستت داره همینه. بقیهی این پسرایی که دور و برتن، همه فقط موقع خوشیها اینجان. من چندساله دارم میبینمشون. تنها کسی که وقت ناخوشیهات هم هست و واقعی دوستت داره همینه. آقالطیف بودای زندگی منه. از وقتی خیلی جوون بودم، پیشم کار کرده. تمام خونهها و تمام پارتنرها و دوستها و مهمونهام رو میشناسه. بعداً هم توی ایگرگ گاندی پیشم کار کرد هم توی ایگرگ ایرانشهر و هم هیتو. تقریباً یه عمر. یه وقتایی که میشینه به چای خوردن، یه جملات کوتاهی میگه که پشتش یه عالمه شناخت خوابیده و یه عالمه wisdom. اونقدری که تو زندگیم رو آقالطیف حساب کردهم، وقتای سختی و ناخوشی، رو مامان بابام حساب نکردهم. از اون شب خیلی سال میگذره. خیلی سال. ونکوور. یه بار مریض که بودم، مرجان برام یه بستهی بزرگ آورد داد دم در و رفت. یه شیشه شیر و یه شیشه آبمیوهی طبیعی و باقالیپلو با ماهیچه و میوه و دارو و ویتامین سی. یه بار دیگه، مژده با اوبر برام آبگوشت فرستاد، آبگوشت بدون رب مخصوص مریض، با ترشی و سبزیخوردن و نون سنگک. یه بار هم همین آخریا، که تازه خوب شده بودم، سولماز مهمونی داشت خونهش، من که رفتم دیدم علیرضا داره چند سیخ جیگر کباب میکنه چون که کمخونی. یه بار هم یادمه میم برام چند پرس غذای ایرانی داغ آورد گذاشت دم در رفت، با یه جور ویتامین مخصوص، که غذای آماده داشته باشم و از تخت بیرون نیام. یه بار هم که ته چاه افسردگی بودم، ته ته چاه، پدرام گفته بود میام دنبالت بریم لب آب. گفته بودم نمیام و دیگه جواب نداده بودم. اما اومد و اونقدر اصرار کرد تا آخر سر به اجبار رفتم پایین. رفتیم لب آب. و همون روز، شنا کردن تو اقیانوس، عین یه توت منو نجات داد. و توی دارکترین لحظهی بیماری اخیرم، کامیار بیکه حرف زده باشیم حتی، برام یه اسکرینشات فرستاد. بعد از اسکرینشاتش، زولپیدم خوردم و تخت خوابیدم. یکی یه جای دنیا حواسش بهم بود. اگه واقعاً دربارهی کسی care کنی و برات مهم باشه، بدون اینکه خودش بهت بگه یا ازت بخواد، ازش مراقبت میکنی. بقیهی پیغامها و تعارفها لقلقهی زبونه فقط. |
|
وسطهای راه رفتن میفهمم بدنم هنوز دلش میخواهد راه نرود. همان را برمیگردم خانه. حتی دوبه شک میمانم پیاده برگردم یا اوبر بگیرم. از خانه دورم. راه را برای خودم نصف میکنم. نصف تا کافه آتلیه و نصف از کافه تا خانه. به قدر یک قهوه مینشینم تا بتوانم راه بروم باز. به خانه که میرسم کتری را پر میکنم دکمهاش را میزنم و تا آب جوش بیاید دو برش نان پروتئینی میگذارم برشته شود. یک دوش سهدقیقهای میگیرم و برمیگردم توی آشپزخانه. پنیر کاتج را هل میدهم آنورتر و از پشتش پنیر خامهای را و گردو را از یخچال میآورم بیرون. و بلوبری، یک کاسهی پر بلوبری. یک تیبگ زنجفیل و لیمو میاندازم توی لیوان و پنیر خامهای را میمالانم روی نان. سرم دارد گیج میرود و دلم خرما میخواهد. بدنم اصلاً دلش نمیخواهد برگردیم به زندگی عادی. تست پنیر و گردو و کاسهی توت آبی و لیوان چای و خرما و یک مشت قرص را برمیدارم میآیم توی اتاق. برمیگردم توی تخت. در لپتاپ را باز میکنم و مینشینم به خواندن پست رضا. یاد قدیمهای وبلاگستان میافتم که آدمها هر روز مینوشتند. پستهای طولانی و شخصی. یادم میآید شبها بعد از خواباندن بچهها، میرفتم توی کتابخانه، در را میبستم مینشستم پشت میزم و تا مودم دایل آپ بتواند وصل شود، چه انتظار و هیجانی میدوید زیر پوستم. کامیار یک عکس سهتایی میفرستد از تهران: از خودش با مهرداد و رضا. از عزیزترین آدمهای زندگیام، توی یک قاب. مینویسد جات خالی:* جایم خالی است. |
|
Wednesday, August 5, 2026 نگاه کرد توی چشمهای مرد و ليوانش را تا ته سر کشيد. دست مرد را گرفت بلندش کرد از روی صندلیِ تراس و بُردش تو. مرد بیکه اعتراضی کند ردِ حرکت زن را اطاعت کرد. زن لیوان را گذاشت روی میز و از میان یقهی بازِ پیراهن مرد -خیلی باز- دست انداخت بندِ دور گردناش را گرفت بُردَش توی اتاق. مرد -بیمقاومت- سایهی زن را دنبال کرد. زن چانهاش را داد بالا و زیر گردنش را از میان یقهی خیلی بازِ پیراهن جوری بوسید که دراز بکشانَدَش روی تخت، طاقباز. قرارمان به بوسيدن نبود. میدانم. اين را من و تو خوب میدانيم. زن اما -آنشب- هيچ چيز نمیدانست. من ايستاده بودم کنار پنجره و مرد را میديدم که چه منتظر دراز کشيده و زن را دو به شک تماشا میکند. ايستاده بودم کنار پنجره و زن را میديدم که چه آرام و سبُکسر برهنه میشود میلغزد روی مرد -هوسران و بیشتاب- و روی تناش پرسه میزند، انگار که تمام شب را پیشِ رو دارد. زن را میديدم که هيچ به خاطر نمیآورَد نمیخواهد که به خاطر بياورد میدیدماش که نرم و خودخواه، بیکه مرد را به خاطر بیاورد، کامروايی میکند. زن را میديدم که هوسبازانه شراب از میان لبانش سَر میرود میانِ تناش میلغزد روی تن مرد که به هيچچيز به هيچ به هیچ به هیچچيز فکر نمیکند جز تو. من ايستاده بودم آنجا و تناش را میديدم در آغوش مردی که نمیدانست تو نيست، میدانست و نمیدانست و حيرتزده تن سپرده بود به تنِ زن که سرخوشانه هوسبافی میکرد انگار که دارد پسِ حافظهی تناش تو را به یاد میاورد و تو را از یاد میبَرَد. من ايستاده بودم آنجا و حواسم بود که زن لحظهای از تو خالی نشده لحظهای از تو خالی نيست و نمیشود که خالی شود ديگر. میدیدماش که چهجور مرد را به خاطر نمیآورد که تب دارد که تو را تب دارد که تبِ تو را با مرد فرو مینِشانَد. حواسم بود که لِزَت میبَرد زن، لذتی که ديگر «ذال» ندارد هيچ، که وامدار شراب است و هوس و آن گلوگاه ناپیدای پيچاپيچ -که اصلاً بعد از تو تمام طعمهای دنيا به بيهودهگی میزنند، به بیتعمی. من ايستاده بودم کنار پنجره، تو ايستاده بودی کنارم، زن مرا به یاد نمیآورد وُ تو را به یاد نمیآورد وُ میدانست در آغوش تو نيست میدانست تنِ مرد تن تو نيست میدانست تو را ايستانده آنجا که نگاهش کنی که ببينی تناش چه هوس میکند دیگری را در اين حضور مدام ما، در اين غلظت مواج سنگين، که آمده تا خلوتترين تاريکترين اتاقِ زندگیاش. که چههمه فرق میکند تاريکی با تاريکی. دراز میکشم روی تخت، ميان ملافههای گيج، آرام و برهنه و مست. دست میکشم روی بستری که خالیست از تو و از مرد و از من و از زنی که آنجا ایستاده؛ کنار پنجره. حواست هست که چه قربانی میکنی مرد را که چه بدکارهای میسازی از من؟«چرا اینهمه فرق میكند تاریكی با تاریكی؟ چرا تاریكی تهِ گور فرق میكند با تاریكی اتاق؟ فرق میكند با تاریكی تهِ چاه؟ فرق میكند با تاریكی زهدان؟ وقتی دایی، با آن دو حفرهی خالی چشمها توی صورتش، برگشت طرف درخت انجیر وسط حیاط. طوری برگشت كه انگار میبیند. طوری برگشت كه من ترسیدم. تو بگو، «نایی». چرا تاریكی ازل فرق میكند با تاریكی ابد؟ چرا تاریكی پشت چشمهام سوزن سوزن میشود، نایی؟ تو كه از ستارهی دیگری آمدهای... تو بگو...»* *رضا قاسمی --- چاه بابِل
|
|
Tuesday, August 4, 2026 کامیار، دندان عقل سمتِ چپِ من است؛ دندان عقل سمت چپ، ردیف پایین. |
|
و کامیار -آن وقتها- نوشته بود: |
|
Monday, August 3, 2026
نوروظی برایم نوشت:
دِرایساکت، یا حفرهی خشک، حالتی است که در آن جای خالی دندان کشیدهشده درد میکند. علیالقاعده، بعد از کشیدن دندان، تشکیل لختهی خونی روی لثه، باعث بسته شدن فضای روی استخوان و عصب میشود. اما گاهی به دلایل مختلف، این حفره بسته نمیشود، و جای خالی دندان، فرد را روزها و هفتهها آزار میدهد. اینجا نقطهی آغاز یکی از سختترین دردهای دهانی است. هرچه جای خالی دندان عمیقتر، درد بیشتر. خوردن مسکن، پانسمان زخم لثه و کارهای دیگر، اندکی از این درد را تسکین میدهند، اما تنها چیزی که این درد جانکاه را برای همیشه از بین میبرد، گذر زمان است. زمان از روی هرچیزی عبور میکند، و همهچیزی را با خود به سمت فراموشی میکشد. درایساکت، یکجور سوگواری عظیم دهان است در فقدان دندان از دسترفته. تقدیم به گالری ایگرگ و آیدا
|
|
Sunday, August 2, 2026 دندان عقلم را پریروزها جراحی کردم. نه که من جراحی کرده باشم، دکتر جراحی کرد و گفت چون ته دهان است زیاد مصرفی ندارد و جراحی هم درد و خونریزی خاصی ندارد، فقط بعدش مراقبت لازم دارد. دندان مذکور تهِ ته بود. دست دکتر تا آرنج رفته بود توی دهانم و درست همان موقع سؤال هم میپرسید. جراحی درد و خونریزی خاصی نداشت اما مراقبتش درد خاصی داشت. کلاً مراقبت درد دارد. مراقبت کردن یک جور درد دارد، نکردن یک جور دیگر.
یکی از همین روزهای بعد از جراحی، دوستم بغلم کرد و مرا به خود چسباند و سرم را روی شانهاش فشار داد. قدش بلند بود و زورش زیاد بود و چانهام را شدیدتر از حد معمول نگه داشت روی شانهی سمت راستش و زیادتر از حد معمول فشارم داد به استخوان ترقوهاش. آخ. پرسید که چی شده و شنید که دندانم درد میکند و پرسید کدام دندانم درد میکند و چرا. گفتم آخرین دندان ردیف پایین، آن تهها؛ تازگیها کشیده شده. گفت دندانی که کشیدهای و دیگر نیست و دیگر نداریاش، درد میکند؟ جای خالی چیزی که دیگر نداشتم، درد میکرد. دندانی که دیگر نبود، درد میکرد؛ دندانی که آن تهها بود و حتی زیاد هم ندیده بودماش. ولی میدانستم هست و حالا که نبود، میدیدم چه کار مهمی داشته میکرده برایم، هر روز، حینِ جویدن. مدتهاست جای خالی چیزهایی که ندارم درد میکند. جای خالی چیزهایی که تا بودند، نمیدانستم نداشتنشان اینهمه درد دارد و اینهمه جویدنِ زندگیام را مختل میکند. |