آهو نمی‌شوی بدین جست‌وخیز، گوسِپند




Tuesday, October 20, 2026

 احساس کردم دارم ضعف می‌کنم. قرار بود دیرتر با دوستام برم بیرون، اما یه‌هو اون‌قدر گرسنه‌م شد که هیچ‌جوره نمی‌تونستم صبر کنم تا شب. خیلی اتوماتیک دلم نیمروی خرما خواست. یه تیکه کره انداختم تو تابه، چند تا خرمای ایرانی ریش‌ریش کردم توش و یه خرده که تفت خورد، دو تا تخم‌مرغ شکستم روشون. تخم‌مرغا که خودشونو گرفتن غذا رو کشیدم تو بشقاب سفالی سفید و با یه چنگال و یه بطری آب اومدم تو تخت. باید سریال می‌دیدم. دلم تنگ شده بود. احتیاج به کامفورت فود و کامفورت زون داشتم.

آیداجون، این سه تا کار رو آقای الف خواسته‌ن، سرتیفیکیت‌هاشون رو امضا می‌کنین؟ بی‌که سرم رو بیارم بالا گفتم آره،  آدرس‌شونو بگیر بگو بعد از نمایشگاه می‌فرستیم براشون. بوی ادکلن آشنا پیچید توی مشامم. «لازم نیست، خودم میام تحویل می‌گیرم». صداشو که شنیدم دلم هُرّی ریخت پایین. نه که دلهره‌ها، نه؛ از اون هیجان‌های داغ. برگشتم طرف صدا. تی‌شرت یقه‌گرد ساده‌ی مشکی پوشیده بود با جین تیره و کت مخمل‌کبریتی مشکی. با عینک قرمز آیکونیک‌ش. هم‌دیگه رو به رسم خوشامدگویی بغل کردیم و زیر گوشم گفت قرار نبود بیاما. گفتم منت گذاشتین آقای دکتر. دست‌شو بفهمی‌نفهمی پشت کمرم فشار داد و از دفترم رفت بیرون. با چشم دنبالش کردم. رفته بود تو سالن و داشت با دیگران خوش‌وبش می‌کرد. کیانا گفت آدرس‌شونو بگیرم یا نگیرم؟ گفتم نمی‌خواد. گفت تلفن‌شونو داریم؟ گفتم داریم.

اولین بار لواسون دیدمش. از استخر اومده بودم بیرون، نشسته بودم رو یکی از صندلی‌های توی بالکن و داشتم آب موهامو می‌گرفتم. لیوان نوشیدنی‌مو گرفت جلوم و گفت این مال شماست؟ گفتم بله. تو چشمام نگاه کرد و لیوان‌شو زد به لیوانم و گفت به سلامتی. تو چشماش نگاه کردم و گفتم به سلامتی. نشست صندلی بغلی‌م. مهرنوش و رامین از اون سر میز قربون‌صدقه‌م رفتن که بالاخره از غار اومدم بیرون و رفتم مهمونی. گمونم اولین حضورم در مجامع عمومی بود بعد از ماجرای بچه‌ها. یه‌هو رفتم تو اسپات‌لایت و همه‌ی توجه‌ها اومد سمت من. یه‌خرده معذب شدم، ولی به روی خودم نیاوردم. با همه گفتم و خندیدم و یه‌ کم از حال و روزم تعریف کردم و سعی کردم جو رو عادی کنم. گفت‌وگوها که به حالت عادی برگشت، با یه صدای نرم و مهربون گفت فکر نمی‌کردم دوتا بچه داشته باشی. گفتم آره بابا، به قیافه‌م نگاه نکن، هزار سالمه. تو چشمای هم نگاه کردیم و لیوان‌هامونو زدیم به هم. دو جرعه‌ی بزرگ خوردم و پا شدم گفتم سردم شد، برم دراز بکشم تو آفتاب. گفت منم سردم شده، میام باهات. رفتم لب استخر، روی چمنا، یه حوله پهن کردم و طاق‌باز دراز کشیدم. دیدم با دو تا لیوان پر اومد، یکی‌شو داد دست من و دراز کشید بغلم. گفتم چه‌قددد عینکت خوشگله. گفت می‌دونم. 

آفتاب رفته بود. اومده بودیم تو، لباس پوشیده بودیم و ادامه‌ی پارتی توی خونه جریان داشت. در قسمت‌های مختلف خونه مشغول به معاشرت بودیم. هرازگاهی با چشم دنبالش می‌کردم. انگار حواسش به رد نگاهم باشه سریع باهام چشم‌توچشم می‌شد و یه سر خیلی مختصری بهم تکون می‌داد. گاهی هم سر میزی چیزی باهام شونه‌به‌شونه می‌شد و شروع می‌کردیم حرف زدن. فیلم‌ساز مورد علاقه‌ش جارموش بود و پنجاه سالگی براش شده بود یه نقطه‌ی عطف. گفتم دو سال دیگه منم پنجاه می‌شم، احساس می‌کنم خیلی عدد بزرگیه. گفت وقتی بهش برسی و اون قدرت و آرامش رو تجربه کنی نظرت عوض می‌شه. گفت کدوم فیلم جارموش رو بیشتر دوست داری؟

عاشق فلرت‌های توی مهمونی‌ام با آدم‌های غریبه. هیچی از طرف نمی‌دونی و چند ساعت فرصت داری قطره‌چکونی بشناسی‌ش و سوسکی دل‌شو ببری. رفتم بغل سامان وایستادم و گفتم ببین، اون یارو عینک قرمزه کیه؟ گفت این‌همه وقت ندیده‌نشناخته داری باهاش تیک می‌زنی؟ گفتم اون داره می‌زنه بابا. گفت خب معلومه، اون که سلطان دختربازان عالمه. گفتم کی هست حالا؟ گفت سیریسلی؟؟؟ فلانیه دیگه! گفتم فلانیِ معمار؟ گفت فلانیِ معمار. قند تو دلم آب شد. تمام اون پروژه‌های درخشان کار اینه یعنی؟

دور آتیش نشسته بودیم تو حیاط. سرهامون گرم بود و حرف گل انداخته بود. بعد از مدت‌ها داشت بهم خوش می‌گذشت. از راهروهای خاکستری فاصله گرفته بودم. از این‌که هی با الف بازی نگاهی و کلامی داشتم هم خوشم اومده بود. صریح و با اعتمادبه‌نفس بود و ابایی نداشت که مستقیم توجه‌شو نشون بده. حتی اون اول که شروع کرده بود سر حرفو باز کردن، اون‌قدر رفتارش تابلو و در عین حال دست‌قوی بود که من با احتمال بالا حدس زده بودم گی‌ه. تو مهمونی‌های آرتیست‌های تجسمی، آرتیست و کالکتور هم‌جنس‌گرا زیاده. معمولاً خوش‌صحبت و خوش‌سروزبون‌ان و خیلی راحت میان جلو و سر حرفو باهات باز می‌کنن. الف هم اون‌قدر طبیعی این کارو کرده بود که فکر می‌کردم یکی از اوناست. که نبود.

دیدم از توی ساختمون اومد بیرون. کت تنش بود و سوییچ دستش بود، که یعنی داشت می‌رفت. اومد وایستاد پیشم و گفت تو هستی فعلاً؟ گفتم نه، منم می‌رم کم‌کم. گفت تهرانی؟ گفتم آره. گفت کجای تهران؟ گفتم مرکز شهر. گفت من زیاد میام اون‌جا، آتلیه‌ی دوست صمیمی‌م اون‌جاست، فلانی (یکی از معروف‌ترین گالری‌دارهای زن رو نام برد). هفته‌ای یکی دو بار میام طرفای شما. تلفن‌تو بده، بهت زنگ می‌زنم. تلفن‌مو دادم. می‌خوای برسونمت؟ نه، مرسی. می‌خواستم. ولی اگه از مردی خوشم بیاد، سریع دست‌مو جمع می‌کنم. نمی‌ذارم کارتامو ببینه. هارد تو گت بازی می‌کنم. چند هفته بعد، یه شب که خونه‌ش بودم، گفت ساده‌ای دختر، تمام دست‌تو همون دقیقه‌ی اول دیده بودم. 

شب که رفتم خونه، به علی‌رضا تکست دادم. آمار فلانی رو داری؟ داشت. آمار منفی‌ش به زعم من مثبت بود. چند روز بعد یه استوری گذاشت. روش ریپلای کردم و یه چیزی نوشتم. از سال‌ها قبل فالوش می‌کردم. یکی از معروف‌ترین معمارهای تهران بود و عاشق سبک کارهاش بودم. یک دقیقه بعد بهم زنگ زد. آخیش. یکی دو ساعتی حرف زدیم، تلفنی. مرد باهوش و سختی بود برای حرف زدن. باید شیش دنگ حواس‌مو جمع می کردم تا توی بازی‌های کلامی پینگ‌پونگی‌مون کم نیارم. عاشق مردهای باهوش و سختم. عاشق‌تر مردهای باهوش و سختی‌ام که مخاطب حرفه‌ای سینما هم هستن. حرفامون سریع رسید به سینما و یکی دو تا آس براش رو کردم و قرار شد چهارشنبه شب با یه بطری شراب بیاد پیشم، بریم تو سالن پایین تو گالری بشینیم فلان فیلمو ببینیم. قطع که کردیم، دیدم فالوم کرد تو اینستاگرام. دان.

چهارشنبه شب اومد پیشم. با یه بطری پرسِکو و یه پاکت بزرگ غذا و مزه از بامبو. یه تی‌شرت یقه‌گرد مشکی تنش بود با جین تیره و یه کت اسپرت که سر آرنج‌هاش پَچ قهوه‌ای داشت. و عینک زرد. مردک خوش‌تیپ. نزدیک که شد، بوی ادکلن‌ش پیچید توی مشامم. تا پاسی از شب خوردیم و نوشیدیم و فیلم دیدیم و از هر دری حرف زدیم. روان و بی‌تلاش. گفت قبل از این‌که بیام پیش تو، یه سر رفته بودم پیش فلانی -همون دوست گالریست‌ش-. گفت می‌شناختت و کلی ازت تعریف کرد. خوشم اومد. گفت امشب که اومدم این‌جا، یادم اومد قبلاً هم چند بار اومده بودم گالری‌ت و ازت خرید هم کرده بودم. گفتم آره، می‌دونستم، اسم‌تو توی لیست خریدارها و مهمون‌ها دیده بودم. گفت ولی خونه‌ی مهرنوش که اومدم سراغت، نمی‌شناختی‌م. گفتم چه‌طور؟ گفت معمولاً از هر ده نفر، نه نفر و نصفی از آدما اون‌جوری کول و راحت با من حرف نمی‌زنن. خندیدم. مردک خوش‌تیپ از خودراضی. شب اون‌قدر خوب پیش رفته بود که دلم می‌خواست تا ابد کش بیاد و اون‌قدر خوب پیش رفته بود که دلم می‌خواست همون‌جا تموم شه تا چیزی اضافه نشده و چیزی خراب نشده. چیزی اضافه نشد و چیزی خراب نشد. موقع رفتن، با ظرافت لب‌هاشو بهم نزدیک کرد و از واکنش‌م که مطمئن شد، بوسید منو؛ آروم و طولانی. از اون بوسه‌های نرم و مماس، که عجله‌ای نداره برای کشف کردن. که حالا حالاها وقت داره برای چشیدن. از آدمی که بلده حوالی لبه‌ها بمونه و سطح تلاقی و فشار پوست‌ها رو کنترل کنه خیلی خوشم میاد. گرسنه و بی‌سلیقه نبود. دل می‌داد به کار. بوسه‌مون طولانی شد، خیلی طولانی. درو که بست و رفت، شک نداشتم به زودی زنگ می‌زنه بهم. 

چند شب بعد دعوتم می‌کنه خونه‌ش. براش یه کتاب محصص می‌برم. یه کتاب کم‌یاب که به احتمال زیاد نداره. نداره. خوشش میاد از کتابه. حدس می‌زدم. خونه‌ش خوشگله. چیزی جز این هم نمی‌شد ازش انتظار داشت. مجسمه‌های خاص و اینستالیشن و آرت‌وورک‌های معروف‌ترین آرتیست‌های شهر با سلیقه‌ی تمام این‌جا و اون‌جای خونه‌شه. موزیک مرغوب گذاشته و بوی ادوکلن همیشگی‌شو می‌ده. هیجان‌زده‌م. نزدیکم که می‌شه، ته دلم پروانه‌ای می‌شه. معلومه ازش خوشم میاد. از این‌که ازم خوشش میاد هم خوشم میاد. شراب به دست خونه‌شو بهم نشون می‌ده. عاشق آشپزخونه‌ش می‌شم. معلومه که اهل آشپزی حرفه‌ایه. آشپزخونه‌‌ش زنده‌ست. از مردای سخت و باهوش که اهل آشپزی‌ان خیلی خوشم میاد. تکیه می‌دم به کابینت و حین درست‌کردن مزه و سالاد تماشاش می‌کنم. گاهی سرشو میاره بالا نگاهم می‌کنه و تکه‌ای پنیر یا زیتون می‌ذاره دهنم. از خودش مطمئنه. ظرف مزه‌ها رو برمی‌داریم می‌ریم تو سالن. از روی میز یه قوطی کوچیک برمی‌داره می‌گیره جلوم: گامی می‌زنی؟ می‌زنم. نفری دوتا گامی پنج می‌خوریم و قدری شراب و گپ و گفت. یه قطعه‌ جَز خیلی خوب شروع می‌کنه به پخش شدن. گیلاس‌شو می‌ذاره روی میز و دست‌شو دراز می‌کنه طرفم که یعنی می‌رقصی باهام؟ دستمو دراز می‌کنم طرفش و گیلاس‌مو می‌ذارم روی میز. می‌رقصم باهاش. انگشتاش آروم مهره‌های ستون‌ فقرات‌مو یکی‌یکی لمس می‌کنن. پروانه‌های ته دلم بال‌هاشونو تندتند می‌زنن به هم.

گامی دومی هم داره اثر می‌کنه. موزیک و پروانه‌ها اوج گرفته‌ن. بوی ادکلن و نفسش قاطی صورتم می‌شه. قاطی گردنم و قاطی سرشونه‌هام و قاطی ترقوه‌م. دستم می‌ره لای موهاش. دستش می‌ره پایین کمرم و منو می‌کشونه طرف خودش.از خودش مطمئنه. پروانه‌ها سرشون گیج می‌ره و می‌خورن به در و دیوار.

جای جای اتاق شمع روشنه. قاطی ملافه‌ها و بوی ادکلن‌ام. سرم توی گودی گردن‌شه و داره برام از قدیم‌ها می‌گه. از رابطه‌ش با پدرش. حرف‌هاش سخته. داره اعتراف می‌کنه. معلومه بهم اعتماد کرده. با انگشت‌هاش مهره‌های ستون فقراتمو یکی‌یکی لمس می‌کنه و می‌گه چه‌قدر بودن باهات لذت‌بخشه. از خودم مطمئنم. 

از دفترم می‌رم بیرون و با چشم می‌گردم دنبالش. ایستاده توی تراس و آدم‌ها دورشن. پدرام میاد با چشم نشونش می‌ده می‌گه دیدی فلانی اومده؟ تو دعوتش کردی؟ می‌گم آره. می‌رم طرف تراس. از پشت عینک قرمزش نگاهم می‌کنه. می‌رم سراغش و باهاش خوش و بش می‌کنم. آدما از سر و کولش بالا می‌رن. دست‌شو نامحسوس می‌ذاره رو مهره‌های پایین کمرم. می‌گم افترپارتی امشبو می‌مونی؟ بالاست، خونه‌ی من. می‌گه نمی‌تونم، صبح زود جلسه دارم. می‌گه ولی آخر هفته که بیام کارا رو بگیرم می‌بینمت. 

بو می‌کشم می‌گم بالش‌هام بوی تو رو گرفتن. بغل‌شو تنگ‌تر می‌کنه می‌گه خوبه دیگه. دارم می‌میرم از گشنگی. از سر شب تا حالا هیچی نخوردیم. می‌گه بیا بریم تجریش املت بزنیم. می‌گم نمی‌رسم. صبح زود جلسه دارم. می‌گم ولی همین‌جا اولای ایرانشهر یه قهوه‌خونه هست که الانا هم بازه، بریم اون‌جا یه چیزی بخوریم. می‌گه بریم. به سختی از ملافه‌ها دل می‌کنیم و از تخت میایم بیرون. لباس می‌پوشیم و از خونه می‌زنیم بیرون. گرگ‌ومیش دم صبحه و تو خیابون پرنده پر نمی‌زنه. قدم می‌زنیم تا قهوه‌خونه. انگشتامون تو هم قفله. مطمئنی بازه؟ مطمئنم. از پله‌ها می‌ریم پایین. بوی نیمرو میاد و بوی املت و بوی عدسی. قهوه‌خونه‌چی دو تا چای تازه‌دم می‌ذاره جلومون و می گه چی می‌خورین؟ بهشش نگاه می‌کنم که یعنی چی بخوریم؟ نیمروی خرما سفارش می‌ده و کره و عسل و سرشیر. می‌گه عدسی هم می‌خوای؟ نمی‌خوام. می‌گم چرا نیمروی خرما؟ می‌گه رنگت پریده، باید جون بگیری.

با دوستام قراره بریم بار سر خیابون، شرابی چیزی. احساس می‌کنم ضعف دارم. انگار دست و پام جون نداره. می‌رم سراغ یخچال که سیبی چیزی بخورم. چشمم میفته به جعبه‌ی رطب مضافتی بم. جعبه‌ی خرما و کره و دو تا تخم‌مرغ برمی‌دارم. هوس نیمروی خرما کرده‌م. 

Link
  



Tuesday, October 13, 2026


بیدار که شدم، دیدم نه دلم قهوه می‌خواد نه کروسان. حتی علاقه‌ای نداشتم تو این روز ابری از زیر پتو بیام بیرون. واسه همین یه گرمکن گرم و نرم پوشیدم و رفتم پیاده‌روی و خونه‌های هالویینی محل رو دیدم و سپس رفتم  کافه‌ی سر کوچه، یه قهوه و یه کروسان سفارش دادم و بعد از هفت‌هشت‌روز، نشستم به وبلاگ‌خونی. 

یک هفته روزه‌ گرفته بودم؛ روزه‌ی سوشال مدیا. هرازگاهی از این کارا می‌کنم که اعتیادسنجی کرده باشم. سال‌هاست بهم ثابت شده که آدم اعتیاد نیستم. هر چیو هوس کنم هرقدر دلم بخواد انجام می‌دم و هروقت دلم بخواد می‌ذارمش کنار. دیگه خیالم از این بابت راحته (به جز هروئین البته، که تا حالا امتحان نکرده‌م). یه اراده‌ی سفت و سختی دارم که البته تا مجبور نشم ازش استفاده نمی‌کنم. ولی وقتی مجبور شم، خودمو پای‌بند می‌کنم و پای‌بند هم می‌مونم. 

هفته‌ی پیش که حوالی سه و چهار صبح اومدم وبلاگ بخونم و چشمم افتاد به پانوشت یه پست، یه‌هو دچار یه اضطراب و استرسی شدم که کم‌سابقه بود و خودم هم باورم نمی‌شد. تا صبح خبرها رو زیر و رو کردم و بعدش تصمیم گرفتم یک هفته سوشال مدیا رو بذارم کنار، هیچی نخونم. از نظر خودم این قابلیت خوبیه که می‌تونم تصمیم‌های ایمپالسیو این‌چنینی بگیرم و بهشون هم عمل کنم. برای دور و بری‌هام اما این خصلت‌ام اغلب مذموم و ترسناکه. معتقدن آیدا هر لحظه ممکنه بزنه زیر میز و بذاره بره. سال‌ها طول کشید تا فهمیدم این خصلت، چه‌قدر مردهای زندگی‌م رو اینسکیور کرده.

از پی‌.او.وی. من اما ماجرا یه جور دیگه اتفاق میفته. یک‌سری چیزهای خرد و ریز در طول زمان می‌رن رو اعصابم و فرسوده‌م می‌کنن. من اما به جای این‌که در مقابل هر کدوم واکنش نشون بدم، به زعم خودم صبوری می‌کنم و رد می‌شم و تقوی پیشه می‌کنم، تا جایی که دیگه یه روز یه خرده‌ریز جدید، کاسه‌ی صبرم رو سرریز می‌کنه و منجر می‌شه به تصمیم کبری. تصمیمه از دور، ناگهانی و ایمپالسیو به نظر می‌رسه. تو مغز خودم اما ماه‌ها و گاهی سال‌ها به تعویق انداخته‌مش و به طرف مقابلم فرصت داده‌م. از بیرون این‌جوری به نظر میاد که آیدا به راحتی آدم‌ها رو می‌ذاره کنار و موو آن می‌کنه. درحالی‌که تو مغز من، از ماه‌ها پیش این شکست اتفاق افتاده و من خودم رو در معرضش قرار داده‌م و باهاش مواجه شده‌م و حتی برای احساساتم سوگواری هم کرده‌م، تا لحظه‌ای که تصمیم گرفته‌م بیرون از مغزم هم نمایشش بدم. موقعی که پرونده ی چیزی یا کسی برام بسته می‌شه، مغزم حکم رو صادر می‌کنه، منِ آیدا اما هی فرصت می‌دم و هی اعلام خبر رو به تعویق می‌ندازم بلکه گشایشی حاصل شه. که اغلب نمی‌شه و نتیجه‌ش این می‌شه که «آیدا آدمای اطرافش رو ناامن می‌کنه». 

یه خصلت دیگه هم دارم. وقتی پرونده‌ی چیزی یا کسی برام بسته می‌شه، دیگه دور و برش نمی‌پلکم. استاکش نمی‌کنم. انتخاب می‌کنم که چیزی ازش نبینم و چیزی ازش ندونم و هرجا ممکنه چشممون بیفته تو چشم هم، مسیرمو عوض کنم. این کارها رو می‌کنم تا از خودم مراقبت کنم. به چشم دیگران اما می‌شم خونسرد و بی‌رحم. می‌شم ملکه‌ی یخی. از اون طرف، اطرافیانم تا مدت‌ها از اکس‌هام اسکرین‌شات می‌فرستن که فلانی رو دیدی چه مواضعی داره؟ من ۱۵ساله طرف رو آنفالو کرده‌م، ولی دوستان از اکس‌های من موو آن نمی‌کنن و سعی می‌کنن جای من هم حرص بخورن. وقتی هم بهشون می‌گم من دیگه زندگی این آدمو دنبال نمی‌کنم و تو هم برام از این آدم اسکرین‌شات نفرست، اولش فکر می‌کنن دارم دروغ می‌گم و مگه می‌شه نری اینستاگرام اکست رو چک کنی؟ به اسکرین‌شات‌ها که ادامه می‌دن و عصبانی که می‌شم و با تندی می‌گم یا دیگه اسکرین شات این و اون رو برام نفرست، یا بلاکت می‌کنم، می‌شم جزمی و وحشی. 

مدت‌هاست دارم مصادیق تجاوز رو رصد می‌کنم. مصادیق تجاوزهای نامرئی به حریم‌های شخصی. و باورم نمی‌شه چه‌قدر روزانه داره از طرف اطرافیان نزدیک‌مون به روان‌مون تعرض و تجاوز می‌شه و حواس‌مون نیست. یک‌ سال از اومدنم به کانادا گذشته بود که حواسم به این نکته جلب شد. یک سال بعد به این گذشت که از دست آدم‌های متجاوز عصبانی باشم و سال سوم یاد گرفتم تا جایی که می‌شه اطرافم رو تصفیه کنم و خودم رو در دسترس آدم‌های سمی نگه ندارم. تا حد زیادی ایزوله و منزوی شدم از جمع‌ها، اما واقعاً به آرامشش می‌ارزید. و معتقدم این یک سال اخیر رو در آروم‌ترین حالت ذهنی و روانی سپری کرده‌م. و معتقدم‌تر کسانی بیشتر از همه و به صورت روزانه به حریم‌مون تجاوز می‌کنن که اتفاقاً از بقیه ادعای فهم و صمیمیت بیشتری دارن. در یک سال اخیر دورم رو از آدم‌های «فهمیده» و «باملاحظه» و «صمیمی» خالی کرده‌م.

دختره کروسان رو می‌ذاره تو بشقاب و می‌ده دستم. می‌رم می‌شینم رو مبل چرمی‌های ته کافه. یه لیوان آب می‌ریزم و می‌شینم به وبلاگ‌خوندن تا قهوه‌م آماده شه. مثل این می‌مونه بعد از چند هفته بی‌اینترنتی، زنگ زده باشی به مامانت و اونم شروع کرده باشه کل اخبار فامیل رو یکی یکی برات تعریف کردن. عاشق خوندن روزمره‌های آدمام. انگار سریال محبوبت هر شب پخش شه.  کروسان این کافه خیلی تر و تازه‌ست. گوشی‌مو می‌ذارم رو استند. یک‌سوم تُرد کروسان رو با دست می‌کَنم و قسمت‌های کریسپی‌ش رو ریز ریز می‌خورم. منتظرم برسم به اون دو سوم نرم و تر و تازه. عادت دارم با انگشت، ازش ریش‌ریش‌های کوچیک بکنم و عین پشمک بذارم‌شون تو دهنم. اون وسطا هم یه جرعه قهوه‌ی خوشبو و داغ و یه عالمه پست وبلاگ. یه جور تهرانِ جیبی. آخیش.

Link
  



Saturday, October 10, 2026

صبح که بیدار شدم، ابر از خانه رفته بود. 
Link
  




 بابت تمام قدم‌های مورچه‌ای که در این مدت برداشتم، از خودم سپاس‌گزارم.

مکان: روی لکه‌ی بزرگ عسلی که ریخته روی میز.

Link
  



Friday, October 9, 2026

وسط شنای طولانی به اون طرف دریاچه، پام گرفته و دراز کشیده‌م روی آب. خیلی راه مونده تا آون‌ور. آفتاب داره چشمامو می‌زنه و نمی‌دونم پام کی ول می‌کنه. 

اگه آیدای قدیم بود، الان پنیک کرده بودم که چه جوری باید خودمو برسونم اون‌ور آب؟ اگه پام ول نکنه چی؟ اگه خسته شم و کم بیارم؟ اصلاً این چه کاری بود کردم؟

حالا اما دیگه می‌دونم هر قدر هم فکر همه‌جا رو کرده باشی، ممکنه ناغافل رگ پات بگیره و نتونی شنا کنی و کاری هم از دستت برنیاد. حالا دیگه یاد گرفته‌م وقتی نمی‌تونی شنا کنی، لااقل غلت بزن و دراز بکش روی آب. به خودت زمان بده، شاید پات ول کرد. به خودت زمان بده، شاید یه کم جون گرفتی و تونستی شنا رو ادامه بدی. به خودت زمان بده، شاید یکی یه حلقه‌ی نجات انداخت تو آب. حالا دیگه می‌دونم تا وقتی تو آبی و کاری هم از دستت برنمیاد، لااقل بدنت رو شل کن و سعی کن به خودت استراحت بدی. 

آفتاب هنوز اذیتم می‌کنه. عینک آفتابی‌مو از رو پیشونی‌م برمی‌گردونم روی چشمام. یکی یه لیوان موهیتوی تگری می‌ده دستم.
Link
  



Thursday, October 8, 2026

 وقتی زن هفت‌تیر خالی را تحویل پلیس می‌داد گفت: «زندگی کردن توی یه آپارتمان تک خوابه در سن‌هوزه با مردی که خُرخُر می‌کنه خیلی سخته.»

 آیدا براتیگان
Link
  



Wednesday, October 7, 2026

 هر روز بدون استثنا دارم پنج صبح بیدار می‌شم. می‌دونم چمه و مال چیه، ولی هنوز ادمیت نکرده‌م. هنوز نمی‌خوام بپذیرم و به رسمیت بشناسمش. 
.
یاد پنجِ صبح بیدارشدنای اون دوره میفتم. با پنیک اتک بیدار می‌شدم و اضطراب میومد زیر پتو و تا ساعت هفت شه و خورشید بزنه، باهاش دست و پنجه نرم می‌کردم؛ تا زاناکس اثر کنه. 

بیدار می‌شم و می‌بینم همون‌جوری که مثل قاشق بغلم کرده بوده و یه دستش زیر سرم بوده و یه دستش دورم، خوابمون برده. دستی که دورمه سنگین شده. که یعنی خواب خوابه. خیلی آروم می‌لغزم اون‌ورتر، که سرمو از رو دستش بردارم، که دستش درد نگیره. با اون دستی که دورم بود می‌کِشَتَم برم می‌گردونه تو بغلش. قند تو دلم آب می‌شه. زاناکس اثر می‌کنه.
.
بیدار می‌شم و تا می‌ره اضطرابه بیاد زیر پتو، بیدار شدنم رو به رسمیت می‌شناسم و به دختره پیغام می‌دم پیس پیس. تعجب می‌کنه بیدارم. فیس تایم می‌کنم باهاش. راجع به یوتیوب حرف می‌زنیم و اضطرابه از در اتاق می‌ره بیرون. این کشور قاشق نداره. راه جدید اختراع کرده‌م.

Link
  



Tuesday, October 6, 2026

چند ماهه هی پیغام می‌ده که پس کی بریم کافه. نمی‌دونم چرا با کسی که نمی‌شناسمش باید برم کافه. اون سال‌هاست منو فالو می‌کنه و می‌شناستم، من نه. تو پیغام‌هاش هربار در لفافه این پیام رو داره که حتماً لازمه ببینمت و باهات راجع به فلان ایده حرف بزنم. مستقیم نمی‌گه‌ها، ولی همچین وایبی می‌ده بهم. آیداجون حتماً باید ببینم‌تون. عجیبه که این‌همه وقته توی این شهره و هنوز نشده هم‌دیگه رو ببینیم. این بار دیگه نمی‌پیچم. می‌گم خب، بیا ببینیم همو. فلان روز و فلان ساعت و فلان کافه.
.
از کافه میام بیرون. عصبانی‌ام. می‌خواد منو برسونه. می‌گم خونه‌م همین بغله و پیاده می‌رم. حتی حوصله ندارم همین دو قدم راهو تحملش کنم.

دو سه ساعتی نشستیم توی کافه به حرف زدن. راجع به موضوع‌های مختلفی گپ زدیم. گپ که نزدیم البته؛ راجع به موضوع‌های مختلفی من حرف زدم و اون ته دونه‌دونه‌شون گفت وای آره، منم دقیقاً همین‌جور. منم دقیقاً همینو می‌خواستم بگم. منم عین این تجربه رو داشته‌م. هیچ موضوعی رو اون پیش نکشید برای حرف زدن. من راجع به موضوع‌های مختلفی حرف زدم و اون هر بار فقط گفت که عین من فکر می‌کنه. خب اگه عین منی، چرا تو موضوع‌ها رو مطرح نمی‌کنی؟ چرا تو یه حرفی رو پیش نمی‌کشی؟ چرا قبل از شنیدن نظر من، خودت نظر نمی‌دی؟

بعضی آدما یه مصرف‌کننده‌ی حرفه‌ای‌ان. میان می‌شینن اون‌ور میز و تا ته مصرفت می‌کنن، بی‌که خودشون یک جمله گذاشته باشن روی میز. یک جمله‌ای که دلم بخواد از روی میز بردارم و درباره‌ش فکر کنم. تو رو تا ته مصرف می‌کنن و جوری می‌گن منم همین«جور» که انگار دارن موبه‌مو مثل تو فکر می‌کنن، مثل تو زندگی می‌کنن. بعد حالا اصلاً عین من، دلیل این ملاقات چی بود؟ که بیای حضوراً هم بگی منم همین‌جور؟ من نیومده‌م خودمو ببینم یا فقط تأیید بشنوم که. من اومده‌م ببینم تو چی فکر می‌کنی؟ خودت چه موضوع‌هایی رو پیش می‌کشی؟ تو چی داری که بذاری روی میز با هم استفاده‌ش کنیم؟
.
من؟ من دوست دارم با کسی وارد مکالمه بشم که امضای خودش رو داشته باشه. سلیقه و نوع نگاه شخصی خودش رو داشته باشه؛ ولو من از اون سلیقه یا اون نوع نگاه خوشم نیاد. اتفاقاً چیزی که مراودات انسانی رو جذاب می‌کنه، همین تفاوت دست‌خط‌ها و تفاوت زندگی‌هاست. اصالت به این نیست که حتماً با من متفاوت باشی. ممکنه من و تو درباره‌ی ده چیز عین هم فکر کنیم. ولی می‌خوام بدونم اگه من اون‌ور میز نبودم، باز هم این حرفا مطرح می‌شد؟ خودت هم به این موضوع‌ها فکر کرده بودی؟ تو هم چیزی داشتی که بذاری روی میز؟ نمی‌شه عین جیوه تو تمام سبک‌های زندگی، تو تمام سوگیری‌ها یا اعلام موضع‌ها جا شی. آدما سه سوت می‌فهمن جیوه‌ای. این که همیشه فقط «منم دقیقاً همین‌جور» باشی، بی‌که «جور» شخصی خودت رو نشون بدی، هم‌دلی نمیاره. بعد از یه مدت خسته می‌کنه آدمو. من از آدمی خوشم میاد که موضوع‌های جدید رو خودش مطرح کنه و اتفاقاً طرز فکر و نوع نگاه من رو هم به چالش بکشه. «همیشه موافق بودن غمگینه».
.

از کافه که اومدم بیرون، عصبانی بودم. دو سه ساعت وقت‌مو تلف کرده بودم که بشینم با صدای بلند نظرات خودمو بشنوم. گفت بیا برسونمت.
گفتم نه مرسی، خونه‌م همین بغله، پیاده می‌رم.
گفت اتفاقاً منم خونه‌م به کافه نزدیکه.
گفتم ا؟ چه جالب.
گفت دقیقاً.
گفتم خدافظ.
گفت می‌فهمم، منم همین‌جور.

Link
  



Monday, October 5, 2026

 از امروز دیگه توی وبلاگ گروهی نمی‌نویسم. برمی‌گردم این‌جا. از وقتی اضطرابم زیاد شده، هر خبری در مورد ایران که ناغافل به چشمم می‌خوره، اضطرابم رو می‌چسبونه به سقف. دیشب وسطای شب وبلاگ رو باز کردم که روزمره بخونم و حواسم پرت شه، که اون‌جا چپ و راست خوردم به پست‌هایی که معلوم بود از یک اتفاق مهم که تو ایران افتاده نوشته‌ن و من حتی نمی‌دونستم چی. تپش قلبم رفت بالا و با دست لرزان تمام خبرها رو زیر و رو کردم ببینم کجا رو زدن. هیچی پیدا نمی‌کردم و نمی‌فهمیدم بچه‌ها دارن از چی حرف می‌زنن. صبح که شد، دوباره این‌قدر اسکرول کردم تا رسیدم به موضوع خبر.

برای منی که خبرخوندن رو محدود کرده‌م به ساعات خاصی، اونم در طول روز، این خرده بمب‌ها توانم رو به شکل نامحسوسی میاره پایین. اینه که مدتی دیگه نمی‌رم سراغ اون وبلاگ.

چه جاهایی باید مواظب باشیم پامون نره رو مین، تا از روان‌مون محافظت کنیم.

Link
  



Sunday, October 4, 2026

 از ۴۰۱ به این‌ور، مهر که می‌شه اضطرابم شروع می‌شه. داریم نزدیک می‌شیم به ۲۶ مهر و من مدام نفس کم میارم. راه می‌رم نفس کم میارم آشپزی می‌کنم نفس کم میارم نشسته‌م دارم کتاب می‌خونم نفس کم میارم. این روزا به سختی پامو می‌ذارم تو اینستاگرام. استوری‌ها مثل میدون مین شده‌ن برام. رو بعضیاشون بیشتر حساسم و نفسم بند میاد. خدانور که می‌بینم نفسم دوبار بند میاد. یزیدِ عاشورا خود شمایید بی‌شرف‌ها. 

از وقتی اومده‌م کانادا، دیگه نوشتن در مورد ایران رو انگار برای خودم مشروع نمی‌دونم. احساس می‌کنم از بیرون گود، حق ندارم بترسم و اضطراب داشته باشم و کم بیارم. همین ننوشتن راه نفس‌مو بسته. خیلی وقته بسته.

با دختره و با پسره که حرف می‌زنم، بی‌قراری‌شون رو می‌بینم. بی‌قراری رسیدن به هفته‌ی آخر مهر. خیلی جاها هر سه‌تامون سعی می‌کنیم به روی خودمون نیاریم. یه جاهایی هم می‌بینم بچه‌هام چه مستأصل و تنها و بی‌پناهن با اون حجم اضطراب و خشم و غمی که تو دل‌شونه. شروع می‌کنم مستقیم از اون اتفاق حرف زدن و سعی می‌کنم به حرف‌شون بیارم و بعد می‌شینم عقب اشک‌ها و لرزیدن لب‌هاشون رو تماشا می‌کنم. سه‌تایی اشک می‌ریزیم یه جوری که انگار هنوز خونه‌ی دروس‌ایم و انگار هنوز بغل هم‌ایم و انگار هنوز تو زندگی‌مون بمب منفجر نشده.

میام تو وبلاگ. نه که بیام، پناه میارم به وبلاگ. جلوی خودمو می‌گیرم که از چنگاله چیزی ننویسم. به جاش بیهوده‌نویسی می‌کنم. هرازگاهی این‌جا هم اما پام می‌ره رو مین. دوخطی‌های پرستو نفسم رو بند میاره. جنگ‌نویسی‌های سایه نفسم رو بند میاره. از وقتی بالاشون می‌نویسه آرشیو جنگ، اسکرول می‌کنم و رد می‌شم؛ نمی‌خونم. گاهی وقتا هم اما پام گیر می‌کنه و چشمم میفته به «ما را به عصر حجر برگردانید». مین تو چشم و قلبم منفجر می‌شه.

Link
  



Saturday, October 3, 2026

 صبح زود بیدار شدم و دیدم ای‌میل مهمی که ازش می‌ترسیدم و در عین حال منتظرش بودم تو میل‌باکسمه. یه‌هو اضطراب گرفتم. اضطراب از خوشحالی؟ اضطراب از حجم زیاد کاری که پیش رو دارم؟ اضطراب از یه تغییر بزرگ، دوباره؟

اگه می‌موندم تو تخت، اضطرابه میومد زیر پتوم. خودمو مجبور کردم بلند شم و خودمو مجبور کردم بی‌که لحظه‌ای مکث کنم یه گرمکن تنم کنم برم یه ربع راه برم. بی‌گوشی. بی‌موزیک. -سلام گم‌شو- بیرون آفتاب بود. درختا زرد و نارنجی و قرمز شده‌ن. پاییز این شهر نفس‌گیره بس‌که زیباست. به ای‌میل فکر نکردم و به تو دو لیست طولانی امروز فکر نکردم و تمرکز کردم روی برگ‌های زرد و نارنجی که عین برف دارن از درختا می‌ریزن. تا دم پارک پایین خونه رفتم و همونو برگشتم بالا. تپش قلبم تندتر شده بود و اضطرابم کم‌تر و مغزم خاموش‌تر. خاموش خاموش. 

برگشتنه رفتم سوپر و یه دبه‌ی بزرگ پودر پروتئین گرفتم با یه بسته میوه‌های ترش و سیاهِ یخ‌زده. از وقتی پروتئین روزانه‌م رو رسونده‌م به ۱۰۰، به طرز محسوسی سایز کم کرده‌م و علاقه‌م به ریزخواری و شکلات از بین رفته. امروز حتی نگران شدم که دارم زیادی لاغر می‌شم. ژپتو گفت برو موز بخور با کره‌ی بادوم‌زمینی. و برو روی نون سنگک و کنار غذاهات هم لطفاً پوره‌ی سیب‌زمینی. انگار تو گوشم باخ پخش کنن، غرق شور و شادی شدم. کی فکرشو می‌کرد یه روز مجبور شم رژیم پوره‌ی سیب‌زمینی بگیرم با نون‌پنیر‌کره‌گردو؟ 

تمام تخم‌مرغ‌ آب‌پزهای بدبوی جهان، در عین تنفر، عاشقتونم. 

Link
  



Friday, October 2, 2026

یه وقتایی که دارم با بچه‌هام حرف می‌زنم، چند ثانیه مکث می‌کنم و به مغزم استراحت می‌دم و تو دلم می‌گم تو از کی این‌قدر بامزه و باشعور و دانا شدی فرزند؟

با این کانسپت که دوتا بچه‌ی بزرگ دارم خیلی بهم خوش می‌گذره. جوری با هم حرف می‌زنیم و در جریان زندگی همیم که انگار بیشتر رفیقیم با هم، تا مادر و فرزند. منظورم این نیست که رفاقت مادرفرزندی داریم‌ها، نه. این‌که اون دوتا جوری با من حرف می‌زنن که انگار دارن با دوستای خودشون حرف می‌زنن، و منم جوری براشون آدما و اتفاق‌های زندگی‌مو تعریف می‌کنم که انگار دارم واسه دوستای صمیمی و قدیمی‌م تعریف می‌کنم، این‌جاش خیلی خوش می‌گذره. و این خیلی مکالماتمون رو بامزه می‌کنه. زوایایی از هم رو می‌بینیم که بعیده والد-فرزندهای عادی از هم ببینن. این‌که من می‌تونم بی‌سانسور پشت پرده‌ی ذهن یه آدم سی‌ساله رو ببینم و اون می‌تونه پشت‌پرده‌ی ذهن یه آدم پنجاه‌ساله رو ببینه واسه هر سه‌تامون لرنینگ داره. 

امروز من و مامانم و دخترک سه‌تایی توی ویدئوکال بودیم. مامانم که مکالمات ما رو می‌شنید کلی می‌خندید که «من آرزوم بود هم‌چین رابطه‌ای با بچه‌م داشته باشم». حالا بچه‌ی مامانم کیه؟ بله، من! گفتم مادر منم آرزوم بود بچه که بودم هم‌چین رابطه‌ای با مامانم داشته باشم. ولی جرأت نداشتم، چون هرچی می‌گفتم و نمی‌گفتم علیه خودم استفاده می‌شد و همه‌چی هم از نظرت ممنوع بود. گفت آره بابا، خر بودم اون موقع‌ها. جو اول انقلاب اصلاً ماها رو یه‌جور دیگه کرده بود. حق داری از ما فراری باشی. اومدم بهش یادآوری کنم تا همین اواخر -مخصوصاً تا قبل از این‌که بیام کانادا- هم همین بودی‌ها. حالا رو دوست‌پسر دیگه گیر نبودی، ولی یه سری گیرهای دیگه داشتی. بعد فکر کردم چه کاریه. حالا دو دیقه داریم می‌گیم می‌خندیم، نمی‌خواد رو‌ی زخم‌های قدیمی‌تو بکَنی آیداجون.

مامانم که خداحافظی کرد رفت، دختره موند تو کال و گفت مامان خوب جلوی زبون‌تو گرفتیا؛ قیافه‌ت تابلو بود که دلت می‌خواد مثل اژدها از دهنت آتیش بیاد بیرون. گفتم نه اتفاقاً. این چندسالی که این‌جا بودم اژدهای درونم خاموش شده و بودای درونم بیدار شده. اگه همین لحظه برم ایران، از سطح نرمی و صبوری‌م همه ترک خواهند خورد. گفت برو سه ماه بمون اون‌جا، قول می‌دم با جدیدترین شعله‌ها به‌روز شی.

داشتم فکر می‌کردم به جز دوست‌پسر، نود درصد دعواهای من و مامانم سر آداب خانوادگی بود. همین گیری که من روی هکسره و نقطه‌ویرگول دارم، مامانم روی زنگ زدن و معاشرت کردن و تبریک و تسلیت گفتن به خانواده داره. به خاله زنگ زدی حال‌شو بپرسی؟ به عمه زنگ زدی فلانو بگی؟ فلانی دعوتت کرده نکنه نیای‌ها. زنگ زدی به پسر دخترعموی بابات تسلیت بگی؟

حالا من؟‌اصلاً خوشم نمیاد الکی و بر حسب وظیفه زنگ بزنم به فامیل احوال‌پرسی کنم. هروقت دلم تنگ شه زنگ می‌زنم؛ مشکلم اما اینه که دلم تنگ نمی‌شه. این ساعت‌ها پای تلفن بودن‌های خانوادگی رو هرگز برنتابیدم. اوایل به خاطر مامانم انجام می‌دادم. بعد دیدم چه‌قدر ریاکارنه‌ست و چه دارم لذت نمی‌برم و چه وقتم تلف می‌شه و اصلاً چرا. مثلاً من از عروسی رفتن بیزارم. چرا وقتی بیزارم باید پاشم برم عروسی دخترخاله و پسرعمو؟ بهشون می‌گم من از عروسی رفتن خوشم نمیاد و نمی‌رم. ولی مامانم معتقده نه خیلی زشته، بهشون برمی‌خوره، و قامیل چی می‌گن، و چه آدم غیرمعاشرتی و ضد خانواده‌ای هستم. خب هستم! اصلاً از معاشرت با خانواده لذت نمی‌برم. حرف‌ها و بحث‌هاشون مثل سریال‌های ایرانی عصبی‌م می‌کنه. اغلب پره از شوخی‌های بی‌مزه و حرف‌های زن‌ستیزانه و تفکر مردسالار و بادی شیم و انواع و اقسام این مسائل. وقتی در معرض این مکالمات قرار می‌گیرم، نمی‌تونم در سکوت رد شم و تا نَرَم روی منبر و شوهرخاله رو متقاعد نکنم این حرفی که در مورد ته‌دیگ چرب خوردن به خاله‌م زده، بادی‌شیم بوده و حق نداره این حرفو بزنه و باید یاد بگیره دیگه این‌جوری حرف نزنه، سانس چای و دسر و معاشرت آخر شب به بحث گذشته و بحث و بحث. تا بحث تموم می‌شه، یه‌هو بابام یه شوخی ایجیستی با مامان‌بزرگم می‌کنه و باز روز از نو روزی از نو. همه می‌گن چه حوصله‌ای داری که به تمام این چیزا گیر می‌دی. من می‌گم فرهنگ‌سازی از همین بحثای کوچیک تو نهادهای بسیار سمی و کوچکی مثل خانواده اتفاق میفته. من اگه اینا رو به بابام و شوهرخاله‌م نگم، کجا ممکنه به گوش‌شون بخوره؟ هیچ‌جا. چرا همیشه به خاطر ملاحظه‌ی جمع، خاله و مامان‌بزرگم باید خجالت بکشن؟ بسه. وظیفه‌ی خودم می‌دونم به اون مردای غرق در تفکر یا ادبیات مردسالار، اینا رو یاد بدم و وظیفه‌م‌تره به خاله و مامان و مامان‌بزرگم بگم لازم نیست تحمل کنید و خجالت بکشید. حق‌تونه اعتراض کنید و جلوی همون جمع بزنید توی دهن اون مردی که داره باهاتون اون شوخی رو می‌کنه (زدن فیزیکی منظورم نیست‌ها). مامانم می‌گه ای بابا، اینا که دیگه عوض‌بشو نیستن. درست هم می‌گه. من اما معتقدم عوض‌بشو هم نباشن، باید توی همون جمع بهشون اعتراض کرد و بدبودن کارشون رو بهشون فهموند، ولو هزار بار. تفکر زن‌ستیز و مردسالار باید چه‌جوری از بین بره؟ منتظر باشیم همه‌شون بمیرن؟ بچه‌های همون آدم‌ها هم لازم دارن تو جمع این حرفا رو بشنون. به حقوق خودشون واقف شن. اونا هم جلوی خانواده‌شون بایستن و در جمع درباره‌ی این چیزها صحبت کنن تا کم‌کم جا بیفته، حتی اگه پنجاه‌سال بخواد طول بکشه. مع‌الأسف از هر ده نفر، نه نفر معتقدن ای بابا، تو هم دلت خوشه‌ها.

این روزها می‌تونم راجع به تمام این چیزا با مامانم حرف بزنم، ولی خسته‌ش می‌کنم. یه وقتایی واقعاً به این ایمان میارم که حق دادنی نیست، گرفتنیه. تا وقتی این آدم‌ها خودشون به حقوق خودشون آگاه نیستن، چه‌جوری می‌تونم وادارشون کنم بزنن تو دهن اون تفکر مردسالار؟ باید اول بزنم تو دهن اون تفکر «مادر، همه‌ی مردا همینن؛ حرص نخور.» و من هر بار از زن‌هایی که با دست خودشون این نظام مردسالار رو بازتولید می‌کنن عصبانی و عصبانی‌تر می‌شم.

گاهی فکر می‌کنم نکنه الان دخترم داره تو وبلاگش می‌نویسه که اه، این مامان منم زیادی گیره و همه‌جا مته به خشخاش می‌ذاره و اصلاً همون بهتر که سال تا سال نمیاد توی جمع‌های خانوادگی؟ همینو به کیمیا می‌گم. می‌خنده می‌گه نه بابا، همین سری که رفتم ایران و تو نبودی، خودم با شمشیر سامورایی با تک‌تک این حرف‌ها جنگیدم و از روی ملت رد شدم و با اقتدار جای اژدهای درون تو رو پر کردم. گفت این‌دفعه تازه فهمیدم چه‌قدر حق داشتی حرص بخوری و چه‌قدر حق داشتی فامیل رو سالی یک‌بار بیشتر نبینی. و تازه فهمیدم چه صبری داشتی تمام اون سال‌ها. 

فکر می‌کنم عوضش چه خوبه که می‌تونم درباره‌ی همه‌ی این چیزا، و بسیار چیزهای دیگه با دختره و پسره حرف بزنم. و اونا باهام حرف بزنن. و به این فکر کنم چه‌جوری می‌شه این امکان رو، مثل یک ویروس، به خانواده‌های تیپیکال سمی و سنتی ایرانی تزریق کرد و شیوع داد.

Link
  



Thursday, October 1, 2026

این چند روز تو پست‌ها و کامنت‌ها هی داره به چشمم می‌خوره که اجبارِ روزانه‌نویسی در این وبلاگ، بچه‌ها رو دچار اضطراب کرده. یا پابلیش کردن اون کارنامه حال بعضی‌ها رو خراب کرده.

گایز، به‌خدا ما در قدم اول این‌جاییم واسه فان! اون کارنامه که ملاک‌هاش فقط بوس و بغل بود که! صرفاً یه بامزه‌بازی بود. ممکنه دفعه‌ی بعد ملاکش عبوس بودن باشه یا لفظ قلم حرف زدن. اگه می‌دونستم قراره اضطراب ایجاد کنه که عمراً نمیذاشتم همکارم وسط شلوغ‌پلوغی بشینه با ژپتو سر و کله بزنه آمار بغل دربیاره.

یا همین چالش هر-روز-نویسی. خب مثلاً کسی هر روز ننویسه چی می‌شه؟ هیچی! کسی بد بنویسه یا عالی، چی می‌شه؟ هیچی. یکی کامنت بگیره یکی نه چی می‌شه؟ هیچی. یکی همه‌ی کامنتاشو جواب بده یکی دیگه نه چی می‌شه؟ بازم هیچی. خیلی وقتا ته همه‌ی چیزا معنی و مفهوم خاصی نخوابیده. همه‌چی رو پیچیده نکن واسه خودت. 


بذارین فلسفه ی راه انداختن این وبلاگ و این چالش رو براتون تعریف کنم:

۱. نوشتن برای من معجزه کرده، دلم می‌خواد تا جایی که می‌شه به بقیه هم بگم شاید برای اونا هم معجزه شد.

۲. نوشتن برای من باعث ارتباطات بسیار عمیق و کانکشن‌ها و نت‌ورک گسترده شده. این چیزیه که همه بهش احتیاج داریم و وبلاگ‌نویسی یکی از بی‌هزینه‌ترین راه‌هاشه.

۳.طبق مشاهدات شخصی‌م، این روزها چیزی که آدما از همه بیشتر بهش احتیاج دارن، تعلق داشتن به یک حلقه‌ست. به یک  گروه. اتصال با یه سری آدم امن که می‌دونیم غریبه‌ن، قرار نیست قضاوت‌مون کنن، قرار نیست خوش‌شون بیاد یا بدشون بیاد. این وبلاگ و حتی دوره‌هایی که برگزار می‌کنم یکی از مهم‌ترین اهدافش همینه. ایجاد ارتباطات ساده و در عین حال عمیق، با کم‌ترین هزینه. نه قراره پول اسنپ بدی نه پول کافه بدی نه پول پذیرایی بدی. نشستی تو خلوت خودت با یه سری آدم که حتی نمی‌دونن چه شکلی‌ای حرف می‌زنی و درد و دل می‌کنی. هر چی رو که دلت می‌خواد می‌گی و هر چی رو دلت نخواد نمی‌گی و کسی ازت توقعی نداره و کسی بهت اعتراض نمی‌کنه. 

۴. روتین داشتن، ولو یه روتین بسیار کوچیک و پیش‌پاافتاده، به آدم احساس مثبت‌بودن می‌ده. همین‌که هر روز بیای بنویسی، ولو مثلاً مثل پرستوک اعصاب نوشتن هم نداشته باشی و بازم همونو بیای بنویسی، هم به منِ مخاطب حس خوبی می‌ده، هم به خودش حس تعلق و دستاورد، ولو مورچه‌ای.

۵. رعایتِ یه سری قواعد و قانون‌ها، آدمو مجبور می‌کنه یه قدم کوچیک بیشتر یاد بگیره. همین خودتونو ببینین روز اول، چه‌قدر اطلاعات داشتین راجع به بلاگر و داشبورد بلاگ‌اسپات؟ الان چه‌قدر؟ روزای اول هر کی با یه فونت جدا و اندازه‌ی کوچیک و بزرگ می‌نوشت، الان همه‌تون دیگه وارد شدین چی به چیه. روز اول همه‌ش نگران بودین الان باید بیام از چی بنویسم، الان ممکنه واسه خیلیاتون دیگه عادی شده باشه و حتی بهش فکر هم نکنین.

۶. این‌که من روی همین قواعد پیش‌پاافتاده به لحاظ بصری هی گیر دادم، یه مثال کوچیک برای حضور در جامعه‌‌ای کمی بزرگ‌تره. کافیه یه هم‌خونه داشته باشی، یا حتی یه پت، تا قانون‌هات با تنها زندگی کردن فرق می‌کنه. باید در قسمت اشتراکی خونه لباس مناسب بپوشی، باید صدای حرف‌زدن‌تو روی تون مناسب نگه داری، باید عطر غلیظ نزنی یا بزنی. ممکنه از دور به چشم او سی دی بیاد یا هر چی، ولی این‌که اون اوایل این‌قدر حساس بودم روی رعایت کردن لی‌اوت بصری این‌جا و فونت و سایز و چه و چه، الان باعث شده دیگه همه تقریباً شبیه به هم بنویسن و از بیرون، خونه مرتب به نظر برسه. تصور کنید از روز اول یکی می‌خواست با رنگ قرمز بنویسه، یکی با سبز فسفری، یکی با بنفش. سر ده روز دیگه رغبت نمی‌کردی به وبلاگ نگاه کنی. اینو بر اساس تجربه‌ی ۲۵‌ساله‌م ازم ساموار بپذیرید. ظاهرِ ساده و یک‌دست، باعث می شه به چیز دیگه‌ای جز محتوا توجه نکنی. الانم من خیلی وقتا بدون این‌که متوجه شین می‌رم یه جاهایی از پست‌هاتون رو که به یوینفورم بصری وبلاگ مربوط می‌شه درست می‌کنم. برقراری نظم در خونه با منه و خسته نمی‌شم ازش.

۷. نوشتن به آدم اعتمادبه‌نفس می‌ده. نوشتن تا یه جا، خونده‌شدن تا یه جای دیگه.

۸. در معرض قصه‌های هم قرار می‌گیرین. یه وقتایی آدم ممکنه حس ick بهش دست بده. یه وقتایی هم ممکنه بحث‌ها براش جذاب باشه و حتی چیزی هم یاد بگیره. ساده‌ترین درسش اما اینه که ببینین تو همین جمع کوچیک ۳۰‌نفره، چه‌قدر سبک‌زندگی‌های متفاوت و سلایق متفاوت وجود داره و چیزی که برای من تابوئه، برای یکی دیگه روتین زندگی‌شه. کجا ازین بهتر که به همین سادگی در معرض ۳۰ مدل طرز تفکر مختلف قرار بگیری بی‌که مجبور باشی باهاشون بحث کنی یا به زور تحمل‌شون کنی؟

۹. نوشتن رهایی‌بخشه.

۱۰. نوشتن رهایی‌بخشه.

۱۱. نوشتن رهایی‌بخشه.


اگه آدم مضطربی هستی، به هر فعالیتی به چشم تفریح و سرگرمی نگاه کن. تبدیلش نکن به وظیفه و اصطکاک. این روزها همه‌مون به اندازه‌ی کافی در معرض اضطراب هستیم. چرا میایم چهارتا اضطراب رو هم دستی اضافه می‌کنیم بهش؟ چرا یه چیزایی رو این‌قدر براش وزن و اهمیت قائل می‌شیم که انگار پای مرگ و زندگی در میونه؟

این‌جا فقط یک قانون داره. باید هر روز بنویسین. برای همین هم اسمش هم چالشه. برای همین هم با کسی که گاهی هوس نوشتن کنه، فرق می‌کنه. نه که اون بد باشه، نه؛ صرفاً تو این وبلاگ قانون اینو می‌گه. چالش یعنی چیزی که در حالت عادی انجام‌دادنش سخته، ولی آدما با اراده‌ی خودشون تصمیم می‌گیرن خودشون رو در معرض قرار بدن و خودشون رو محک بزنن. یکی امتحان می‌کنه و موفق می‌شه، حس خوب می‌گیره ازش. یکی امتحان می‌کنه و موفق نمی‌شه، فدای سرش. یه ماه بعد ممکنه دوباره بیاد و موفق شه. نشد هم نشد. نشان افتخار که نمی‌دن که. تازه اون رو هم نارنجی قول‌شو بهتون داده، من ندادم! تهش چه بشه چه نشه، فرقت با دیگران اینه که تصمیم گرفتی و پاهاتو زدی تو آب. ممکنه نتیجه بگیری آدم شنا کردن نیستی؛ خب نباشی. رسیدن به همین نتیجه‌ هم یک پیشرفته دیگه، نیست؟ یک قدم خودتو بیشتر شناختی.


۱۲ تا ۲۰. نوشتن رهایی‌بخشه.

Link
  



Wednesday, September 30, 2026

 مدتیه صبح‌های چهارشنبه با Nico (مخفف نیکلاس) آنلاین مدیتیشن می‌کنم. نیکلاس یه مرد آرژانتینیه که صدای بم و قشنگی داره و چهره‌ش هم یه نمه عیسی‌مسیح‌طوره و لحن حرف زدنش جوریه که دلت نمی‌خواد به صداش گوش بدی، دلت می‌خواد صداشو تماشا کنی.

نیکو منتور دایناسوره. اصن دایناسور بود که منو به نیکو معرفی کرد و یکی دو بار با هم برانچ خوردیم و بعد نیکو اددم کرد به گروه مدیتیشن‌ش.

خود دایناسور هم دستی در مدیتیشن و تایچی و مدیتیشن‌ماساژ داره. لحنش مثل نیکو آروم و یواشه و خیلی خوب بلده به حرفات گوش بده و عین یه تراپیست ازت سؤال‌های کوتاهی بپرسه که خودت مکالمه رو نرم و روان ادامه بدی و اوپن آپ کنی. (اعتراف کنی؟) در مورد تمام چیزهایی که سختته ازشون حرف بزنی، شروع کنی به حرف زدن.

اصلاً همین دایناسور بود که باعث شد موقع انگلیسی حرف‌زدن اعتماد به نفس پیدا کنم و دیگه به مقوله‌ی «زبان» فکر نکنم؛ صرفاً حرف بزنم. ساعت‌ها می‌رفتیم پیاده‌روی و حرف می‌زدیم. می‌رفتیم سینما و حرف می‌زدیم. می‌رفتیم شنا و می‌رفتیم لب دریاچه و می‌رفتیم پیک‌نیک و حرف می‌زدیم. تو مووی‌نایت‌ها جلسات اول من ساکت بودم و اون و بقیه حرف می‌زدن؛ اما کار به جایی رسید که یه شب دیدم دارم جلوی ده دوازده نفر خارجی راجع به درایر و کیارستمی و برسون لکچر می‌دم و عین خیالم نیست دارم به چه زبانی صحبت می‌کنم. 

ویژگی مهمش این بود که مدام ازم می‌خواست احساساتم رو توضیح بدم؛ مخصوصاً اوقاتی که خیلی ایموشنال و آسیب‌پذیر بودم. سر وقایع دی‌ماه. لحظه‌ی شروع جنگ ایران. هر خبری که می‌رسید یا هر استوری‌ای که شر می‌کردم. قطعی اینترنت. تک‌افتادن این‌جا بین دوستای این‌جایی‌م با مواضع سیاسی متفاوت. ازم می‌پرسید حسم در اون لحظه چیه و از گوش‌دادن بهم هرگز خسته نمی‌شد. یه بار حین یکی از هم‌آغوشی‌های طولانی‌مون، بهش گفتم تو مسیح سکس‌ای. گفت یعنی چی؟ گفتم انگار داری حین ماساژ و حین سکس، مدیتیشن می‌کنی با بدن آدم. تمام سلول‌های تن آدم رو زنده می‌کنی. و لحظه‌ی ارگاسم، صورت و زبان بدنت جوریه که انگار هر بار مبعوث می‌شی. یه هاله‌ی نورانی دور هر رفتارته، که من تا حالا توی کس دیگه‌ای ندیده بودم این‌جوری. یادمه سر همین جمله، تا وقتی هوا روشن شد داشتیم حرف می‌زدیم. از اون مدل حرف‌زدنای نرم و آروم. و دم صبح، مسیر حرف‌ها به جایی رسیده بود که برای من از خود سکس لذت‌بخش‌تر بود. به تکه‌هایی از درونم دست یافته بودم که انگار با تراپیستم خوابیده باشم. 

حالا اصن اومده بودم Nico رو بگم‌‌ها. امروز که مدیتیشن شروع شد، من دوربین و میکروفون رو بستم و تو حالت مدیتیشن نشستم و چشم‌هامو بستم و گوش دادم. گوش دادم. گوش دادم. از یه جایی به بعد احساس کردم مثل یه حباب، توی کهکشان شناورم و رهام و دارم از رهایی و از وصل نبودن لذت می‌برم و دارم از این لذت بردنه هم لذت می‌برم. هیچ واژه‌ای نداشتم برای توصیف کردنش. انگار بخوای مرز بین بدنت و آب رو وقتی داری شنا می‌کنی توصیف کنی. توصیف نداره که. داری شنا می‌کنی. داری غوطه می‌خوری. توی کهکشان رهایی و داری از این حس سبکی لذت می‌بری. لذت ببر. کاملاً از جهان خارج منفصل شدم. 

جلسات مدیتیشن ۸ تا ۹:۳۰ صبح‌های چهارشنبه‌ست. چشم باز کردم دیدم همه‌جا ساکته. ساعت ده و بیست دقیقه بود. زدم رو صفحه‌ی گوشی. دیدم نیکو در همون فرم مدیتیشن در سکوت نشسته و داره با یه لبخند آروم به دوربین نگاه می‌کنه. همه‌ی بچه‌ها از اتاق آنلاین خارج شده بودن به جز من. دوربین و مایک‌ام بسته بود. فقط یه آیدی بودم. و نیکو بی‌که صدام کنه یا حرفی بهم بزنه، در سکوت نشسته بود تا از اون خلسه بیرون بیام. عجیب‌ترین تجربه‌ی مدیتیشن‌ام بود.

Link
  



Tuesday, September 29, 2026

 میم گفت ۸ صبح به وقت ایران بهت زنگ می‌زنم. می‌دونم اون ساعت بچه رو گذاشته مدرسه و نیم‌ساعت تا محل کارش راهه. نیم‌ساعت با هم حرف می‌زنیم. می‌گم منو ول کنیم بابا، تو بگو چه خبر. می‌گه ما که هیچی، یه چشممون به قیمت دلاره یه چشممون به آسمون. می‌گم در این حد ممکنه جنگ شه؟ می‌گه آره بابا. 

تنها رگ اتصالم با اخبار ایران، توییتره و وحید آنلاین. توش یه چرخی می‌زنم. همون حرفای همیشگیه. این اونو تهدید می‌کنه، اون اینو. چرا یه چشمشون به آسمونه پس؟

بهش می‌گم چی‌کار می‌کنین تو این اوضاع؟ می‌گه تنها نقطه‌ی نفس‌کشیدن‌مون مهمونی‌های آخر هفته‌ست و پارتی‌های زیرزمینی. می‌گم اون پارتی‌ها همچنان تو این شرایط برقراره؟ می‌گه آره بابا. خیلی شیک و پررونق. داره پارتی‌های توی سوله‌های بزرگ رو می‌گه با انواع مشروب‌های اصل بطری‌ای و دی‌جِی و دراگ و چهره‌های عجیب غریب. نایت‌کلاب‌های خصوصی. می‌گم این راسته که دیگه مشروب بطری‌ای پیدا نمی‌شه؟ می‌گه تا حالا این‌قدر فراوون و متنوع نبوده.

دیگه نمی‌تونم شرایط ایران رو حتی تصور کنم. زمان من این نایت‌کلاب‌ها نبود. پارتی‌ها خیلی محدودتر و خصوصی‌تر بودن.

میم می‌گه یه سر بیا ایران، فلان تاریخ دارم یه پارتی می‌گیرم، با فلانی و فلانی (معروف‌ترین دی‌جی‌های شهر). دیگه از این‌جا به بعد مکالمات رو هیچی نمی‌فهمم. اسم‌هایی که می‌گه رو نمی‌شناسم. می‌گه اول می‌خواستم در حد ۲۰ نفر خودمون بگیرم، دی‌جی‌ها قبول نکردن ۵۰ نفر به پایین رو. مجبور شدم درجه ۲ها رو هم دعوت کنم. بیای، همممه رو می‌بینی. گفتم سه هفته دیگه‌ست‌ها، نمی‌تونم یه‌هویی بپرم بیام. تازه هنوز نباید سوار پرواز طولانی شم. سرانگشتی هزینه‌ی پارتی رو حساب می‌کنیم. می‌شه دویست سیصد میلیون. دیگه ارتباطم با عددها رو هم از دست داده‌م. 

می‌گم اوضاع کار چه‌طوره؟ می‌گه تقریباً دیگه واردات‌مون صفر شده. نصف نیروها رو اول سال تعدیل کردیم. هر ماه نمی‌دونیم با چه شعبده بازی‌ای باید حقوق ۲۰۰-۳۰۰ نفر پرسنل باقی‌مونده رو بدیم. می‌گم چشم‌انداز گشایشی هم نیست؛ نه؟ می‌گه هر روز در حال گشایش‌ایم هانی، در ناحیه‌ی باسن.

می‌گه عوضش دیگه پیامبر شده‌م. آدم‌های ناراضی در رابطه‌های اجباری رو تشویق می‌کنم به خودشون حق چشیدن زندگی رو بدن، بدون این‌که زندگی‌شونو ریشه‌کن کنن. می‌گم دلم برای اون مدل کارهای فرهنگی‌مون تنگ شده. می‌خنده.

رگ اتصالم با ایران دیگه داره به سختی پیدا می‌شه. امروز می‌خواستم به یکی بگم «شاخکام تیز شده»، ولی یادم نمیومد. 

اینستاگرام رو باز می‌کنم. چهارمین سالگرد فوت آرشه و همه‌ی بچه‌ها عکس آرش رو استوری کرده‌ن. غم جای خالی‌ش از تمام استوری‌ها می‌چکه. طناز دیشب فندق رو توی حیاط باغ جاجرود به خاک سپرده و مامانش عکس گذاشته از طناز، که شمع روشن کرده توی باغ، تمام شب. و عکس گذاشته از طناز، که چادر کمپ رو برده کنار فندق، توی باغ، و تا صبح پهلوی فندق خوابیده.

دخترکم ریپلای کرده که وااای مامان، خوشحال بودم خوابی نمی‌بینی استوری‌های طناز رو، اشکام بند نمیان. عصر گوگل فوتوز ریمایندر می‌ده. عکس منه با قندق و عکس نیما با فندق و عکس مو با فندق.

Link
  




 با یه میم دیگه حرف می‌زنم، تو ایران.

می‌گه جنگ هم نشه یه پیش‌بینی عجیب داره تو شهر می‌چرخه. می‌گم چی؟ می‌گه مردم شورش می‌کنن میان خونه‌های منطقه ۱ رو غارت می‌کنن. می‌گه خیلی جدی دارم فکر می‌کنم برم خونه‌ی قبلی تو رو اجاره کنم، یه سری وسايل رو ببرم اون‌جا، که اگه چنین چیزی شد زن و بچه لااقل در امان باشن.

اخباری که از ایران می‌رسه شبیه حرفای فضایی دیاسپورای ایرانی این‌جا شده. یه‌وقتایی فضایی‌تر حتی.

می‌گم چه‌ عجیب، چه‌قدر خبرا سورئال شده. می‌گه آره، بهترین حالت اینه که آدم فضایی‌ها فرود بیان ایران.

Link
  



Monday, September 28, 2026

 تأثیر آهن خارجی تا این‌جا چیزی نبوده جز یک هفته مسمومیت و ده روز مورنینگ سیکنس با کلیه‌ی علائم حاملگی. صبح درحالی‌که رفته بودم تو آشپزخونه تُست موز و کره‌ی بادوم‌زمینی درست کنم، احساس کردم از کره‌ی بادوم‌زمینی و از هر کره‌ی دیگه‌ای تو دنیا متنفرم و اگه تا نیم‌ساعت دیگه عدس‌پلو نخورم می‌میرم. عدس‌پلو آخه؟! چون کشمش پلویی نداشتم یه خرده کرنبری رو توی کره تفت دادم و ریختم روی عدس‌پلو. کره‌ی بادوم‌زمینی از توی کابینت چپ‌چپ نگام کرد. یه تیکه گوشت استیک دارم تو یخچال که تا پس‌فردا وقت دارم درستش کنم. فکر کردم من که ناهار نمی‌خورم هیچ‌وقت، پس عصرِ دیر به جای شام استیک می‌خورم با مارچوبه. ناهار اما اسموتی پروتئین و بری‌های یخ‌زده خوردم. الانم که عصر دیره با یه کاسه‌ی بزرگ سالاد اسفناج با سس انار اومدم تو تخت وبلاگ می‌خونم. یه مشت کرنبری و مغز کدو و پرک بادوم و یه خرده پنیر پودر‌شده‌ی فتا هم ریختم رو سالاد و یه قاشق روغن‌زیتون بودار. دو تا اپیزود سریال ضایع می‌بینم و بعد خونه رو جارو می‌کنم و سپس یوگای قبل از خواب. فردا صبح زود بیدار می‌شم می‌شینم پای کار. قول. آها، شام هم دلم کیوی می‌خواد با پوست.

هر چی فکرشو می‌کنم می‌بینم اصلاً حالاحالاها دلم استیک نمی‌خواد. پاشم برم بذارمش تو فریزر. وقتی تو یخچاله، بار پختنش سنگینی می‌کنه رو شونه‌هام. بیا و واسه استیک نپختن دیگه عذاب وجدان نگیر آیداجون. تو سرم آهنه یه جنینی چیزی بوده و تزریق شده بهم، شک ندارم.

پ.ن. بیاین سریال‌های گیلتی پلژرتون رو معرفی کنین. فان و رام کام و عشقی پشقی. هیچ چیزِ جدی‌ای برنمی‌تابم.

Link
  



Sunday, September 27, 2026

هر بار که از وضعیت موجود ناراضی بودم و خواستم تغییرش بدم، اولش به نظرم خیلی سخت اومده. نکنه همینی که توش هستم رو هم از دست بدم؟ نکنه اوضاع بدتر شه؟ نکنه نتونم؟ حالا همیشه هم نهایتاً از تغییری که دادم راضی بودم‌ها، ولی طول کشیده تا بفهمم چه خوب کردم شرایط رو عوض کردم. طول کشیده تا بفهمم باید غریزه‌م رو جدی بگیرم و دنبال دلم برم. طول کشیده بفهمم زندگی من هیچ‌وقت بر اساس منطق نچرخیده و نمی‌چرخه و نخواهد چرخید. من آدم دل به دریا زدنم، هرچند با شنای طولانی حال نمی‌کنم و ترجیح می‌دم با یه کروز پنج‌ستاره برم اون طرف آب؛ مع‌الأسف یونیورس همیشه انتظار داره شنام رو خوب کنم.


.About time
Link
  




 داشتم اینستاگرامو اسکرول می‌کردم، چشمم افتاد به یه عکس، پرت شدم به یکی از دفعاتی که رفتم رُم. دقیق‌تر بخوام بگم، پرت شدم به اولین باری که رفتم رم. یه سفر عجیب و غریب، وسط سفری که ایتالیا حتی جزو هیچ‌کدوم از استاپ‌هاش نبود. یاد اون روزی افتادم که تمامش رو تو اون موزه و آرت گالری مدرن و پر از نور سپری کردیم. یاد اون ویدئوی عجیب، اون پرفورمنس، اون عکسای معرکه‌ی رو دیوار، اون پنجره‌های قدی رو به باغ، اون سقف بلند، اون روز طولانی. یاد تو افتادم که با اون کت لینن آبی روشن و جین تیره نشسته بودی گف گالری، روی زمین، موهات باز بود، صورتت برنزه، عین ایتالیایی‌های خوش‌تیپ. نشسته بودی کف زمین، منو نگاه می‌کردی و از انعکاس‌م توی نور پروجکشن عکس می‌گرفتی. یه ربع بعدش، اومدم کنارت نشستم. گفتم ببینم عکسامو. گفتی موبایلم از صبح شارژ نداره که، خاموشه.


کوتاه، دیوونه، درخشان.

Link
  



Saturday, September 26, 2026

هوای ونکوور طرح زوج و فرد گذاشته. روزای زوج با کاپشن، روزای فرد با بیکینی. صبح شده و یه آفتاب درست‌حسابی کف خونه افتاده. می‌رم تو هال و پنجره‌ها رو باز می‌کنم و یخ می‌زنم و برمی‌گردم زیر پتو. برمی‌گردم زیر پتو چون نمی‌تونم تصمیم بگیرم چی دلم می‌خواد برای صبحانه. دلم چهارتا پنکیک می‌خواد با شیره‌ی افرا و یه مشت بلوبری و چندتا توت‌فرنگی و آب‌پرتقال و چای سیاه. شیره‌ی افرا ندارم مع‌الأسف. به عسل یا مارمالاد زردآلو یا پنکیک خالی فکر می‌کنم، ولی شیره‌ی افرا یه چیز دیگه‌ست. برم یه دیقه سوپر بخرم؟ دلم نمی‌خواد از خونه برم بیرون. 

پس؟ پس به تخم‌مرغ اسکرمبلد فکر می‌کنم و دو برش بیکن دودی و سالاد خیار-آووکادو با شوید. اسکرمبلد رو حتماً با شیر درست می‌کنم و مطمئن نیستم شیر توی یخچال سالمه یا نه. هرچند این‌جا هر چیزی که تو یخچال باشه، بالای یک ماه عمر می‌کنه. از شیر و ماست گرفته تا کاهو و نارنگی و فلفل‌دلمه‌ای. تنها چیزی که تو کانادا خراب می‌شه، خیاره. به جز اون دیگه هیچ ماده‌ی غذایی‌ای خراب نمی‌شه. عجیب نیست؟

اگه شیر خراب باشه، تنها گزینه‌ی باقی‌مونده تخم‌مرغ آب‌پزه و سالاد خیار-آووکادو. دلم بوی تخم‌مرغ آب‌پز نمی‌خواد ولی. از وقتی آهنه رو تزریق کرده‌م، عین حامله‌ها شده‌م. حساسیتم به بو بالاتر رفته، یه تهوع ملایم دائمی دارم، و علاقه‌ی وافر به موندن تو خونه و کتاب خوندن و دوش آب گرم و لوسیون و سشوار و ماسک‌های صورت و دست و پا. 

یاد اکس‌ام میفتم. روزای تعطیل من تا دیروقت می‌موندم تو تخت، و اون با سینی صبحانه‌ی مفصل و قهوه و آب‌پرتقال میومد با هم صبحانه می‌خوردیم و تا پاسی از ظهر سریال می‌دیدیم. موتزارت در جنگل مثلاً، یا ساکسشن. اکس‌ام ازون مردهایی بود که خیلی خوب بلد بود زن‌ها رو لوس کنه. هم قربون‌صدقه‌ی کلامی هم غیرکلامی. از گل و هدیه و ایمیل‌های قشنگ‌قشنگ گرفته تا این‌که خیلی وقتا وسط روز که سر کار بودم، ناغافل یکی از دستیارهام میومد یه بسته‌ای می‌ذاشت رو میزم که آیداجون، اینو آقای فلانی براتون فرستاده‌ن. توش می‌تونست هر چیزی باشه: از جوراب بامزه گرفته تا ساعت، تا موبایل قرمز، تا فلان کوکی یا دسر خوش‌مزه از کافه پراگ، یا کتاب، یا پای زردآلوی هانس. 

چهار سال با هم زیر یه سقف زندگی کردیم و چهار سال بهمون خوش گذشت. فکر کنم تنها مردی بود که رسماً به عنوان دوست‌پسر معرفی‌ش کردم. و تنها مردی بود که مامانم هربار پای تلفن حال‌شو می‌پرسید. و تنها مردی بود که وقتی از هم جدا شدیم، فرزندم پای سفره‌ی هفت‌سین، رفت تو بغل بابام و هق‌هق گریه کرد که الان فلانی تک و تنها بدون ما چی‌کار می‌کنه. بابام اول فکر کرده بود لحظه‌ی حَوِل حالنا، حال دختره منقلب شده و گریه‌ش گرفته. بعد که دید گریه‌ش بند نمیاد متعجب شد و بعد که فهمید داره واسه دوست‌پسر سابق من گریه می‌کنه قیافه‌ش دیدنی بود. بعد از سال تحویل، شام بردمون بیرون که گریه‌ی دختره بند بیاد و یواشکی به من نصیحت کرد نذارم بچه‌هام به دوست‌پسر بعدی‌م این‌قدر وابسته شن که این‌جوری گریه کنن.

آفتاب افتاده رو تختم و ملافه‌ها خوش‌رنگ‌تر شده‌ن. ملافه‌ی تخت، یه لینن نوک‌مدادی تیره‌ست، و کاور روی لحافم یه اخرایی خوش‌رنگ. روبالشی‌هام هم دوتاشون زغالی‌ان و دوتاشون اخرایی. ترکیب‌شون یه جور خوبی کوزی و گرمه. آفتاب که میفته روشون، درجا صبحِ دیروقتِ جمعه می‌شه و صبحانه‌ی توی تخت و سریال. مع‌الأسف گزینه‌ی دو موجود نمی‌باشد.

اگه شیره‌ی افرا داشتیم تو خونه، الان این پست رو ننوشته بودم. 

Link
  



Friday, September 25, 2026

یه بار با یکی از دوستام حرف می‌زدم ــ همین ماه پیش ها، نه در سالیان دور که اغلب ناآگاه بودیم. صحبت سکس مرد با مرد شد و طرف درجا گفت اینا که مریض روانی و جنسی‌ان و حرفی هم توش نیست. گفتم هم‌جنس‌گرایی سال‌هاست بیماری یا اختلال روانی محسوب نمی‌شه و این دیگه مسأله‌ی نظر من و تو نیست. بازم حاضر نبود حتی احتمال بده چیزی که تمام عمر بدیهی فرض کرده ممکنه غلط باشه. اجماع علمی در این زمینه رو هم یک‌جا حواله داد به «چپِ نفهمِ غربی» و پرونده رو بست.

حالا این‌که چرا اون توییت رو پست کردم، یه خرده توضیح بیشتری احتیاج داشت. راستش خود رابطه‌ای که توی توییت تعریف شده بود خیلی موضوع من نبود. این‌که ماجرا واقعیه یا برای توجه گرفتنه هم مهم نبود. چیزی که توجهم رو جلب کرد حمله‌ای بود که توی کامنت‌ها بهش شده بود؛ حجم «مریض»، «فاسد»، «فاحشه»، «کاکولد» و انواع فحش و تحقیر، با ادبیاتی که جاهای زیادی سکسیستی، زن‌ستیز یا هموفوبیک بود. بیشتر از این‌که برام مهم باشه موافق اون مدل رابطه‌ان یا مخالفش، برام جالب بود که آدم‌ها با چه سرعتی از «من اینو نمی‌فهمم» می‌رسن به «پس اینا مریض و فاسدن».

چیزی که توی اون توییت تعریف شده می‌تونه زیر چتر ENM یا همون رابطه‌ی غیرتک‌همسرانه‌ی توافقی قرار بگیره؛ یعنی رابطه‌ای که طرفین با اطلاع و رضایت هم پذیرفتن از نظر جنسی و/یا عاطفی لزوماً انحصاری نباشه. ENM هم فقط یه شکل نداره؛ می‌تونه رابطه‌ی باز باشه، پلی‌آموری باشه یا توافق‌های متفاوت دیگه‌ای داشته باشه. مثلاً DADT یا Don’t Ask, Don’t Tell: طرفین می‌دونن که هرکدوم می‌تونن در چارچوب مشخصی با آدم‌های دیگه سکس یا رابطه داشته باشن، ولی قرارشون اینه که درباره‌ش نپرسن و جزئیاتش رو به هم نگن. توی چنین رابطه‌ای، خودِ ندانستن بخشی از قراره. تفاوتش با خیانت هم همین توافقه؛ خیانت یعنی زیر پا گذاشتن مرزهایی که طرفین یک رابطه با هم تعیین کردن، نه صرفاً سکس با کسی بیرون از رابطه.

هیچ‌کدوم از این مدل‌ها قرار نیست برای همه کار کنه. یکی تک‌همسری می‌خواد، یکی رابطه‌ی باز، یکی ممکنه با شکل دیگه‌ای از ENM راحت باشه. مسأله‌ی من رد یا تأیید هیچ‌کدوم از این‌ها نیست. حتی لازم نیست بدونم فلان رابطه واقعاً کار می‌کنه یا نه.

حرف من اینه: من اگه یه مدل رابطه رو نمی‌شناسم، نمی‌فهمم یا حتی نمی‌پسندم، این به‌خودی‌خود دلیلی برای بیمار یا فاسد دونستن آدم‌هایی که انتخابش کردن نیست. ممکنه من تمام عمرم یه شکل از رابطه رو دیده باشم و همونو بدیهی فرض کرده باشم، اما این به این معنی نیست که هر چیزی بیرون از تجربه‌ی من غلط یا بیمارگونه‌ست. نفهمیدن یه چیز می‌تونه همون‌جا، در حد نفهمیدنش باقی بمونه؛ لازم نیست فوراً تبدیلش کنیم به تحلیل روانی، تشخیص بیماری یا حکم اخلاقی درباره‌ی آدم‌هایی که جور دیگه‌ای زندگی می‌کنن.

چیزی که توی کامنت‌ها زیاد می‌دیدم دقیقاً حذف همین فاصله بود: من نمی‌شناسمش، پس غیرطبیعیه. غیرطبیعیه، پس غیراخلاقیه. غیراخلاقیه، پس طرف مریض و فاسده و حالا می‌شه هر فحشی هم بهش داد. 

شاید بلوغ فکری همین باشه که وقتی چیزی توی جهان ما جا نمی‌شه، قبل از این‌که براش اسم بیماری و فساد پیدا کنیم، یه لحظه به این فکر کنیم جهان بزرگ‌تر از چیزیه که ما تا حالا تجربه کردیم.

Link
  



Monday, September 21, 2026

نرم‌ام. بیدار شدم و دیدم آفتاب هست هنوز و دست کشیدم روی پوست تن‌ام و دیدم هنوز نرم‌ام. پرسه می‌زنم توی خانه و نارنگی پوست می‌کنم و دو تکه سینه‌ی مرغ می‌گذارم بیرون، و فکر می‌کنم زرشک‌پلو؟ 

چند هفته پیش، مامان پای تلفن گفته بود: اه، چیه اون شهر! پاشو بیا پیش خودمون برات غذاهای خوش‌مزه درست کنم ازت پرستاری کنم بابا. بسه دیگه، خوش گذروندی به اندازه‌ی کافی. این‌جا که بهت بیشتر خوش می‌گذشت که.

حتی مامان هم فهمیده آن‌جا خوش‌تر بودم. فکر می‌کنم به صبح‌های خانه‌ی مامان، نان تازه‌ی واقعی و خامه‌ی صورتی پگاه که مزه‌ی خامه‌ی واقعی می‌دهد و پنیر و مربای انجیر و مربای به و مربای بادمجان و مربای آلبالوی مامان. فکر می‌کنم به بوی کتلت و به بوی ته‌چین. قسم به بوی کتلت مامان.

نشسته‌ایم دور میزی در «خانه‌ی اسپاگتی قدیمی»، گستاون. حال و هوای کافه نادری و رستوران سوئیس خودمان را دارد. یکی از میزهای patio را انتخاب کرده‌ایم، برِ خیابان. خیابان Water، خیابان معروفی‌ست. کف‌اش سنگ‌فرش است و بارها و رستوران‌های قدیمی دارد. گستاون هم یکی از قدیمی‌ترین محله‌های ونکوور است. امشب خیابان را بسته‌اند و دارند برف مصنوعی می‌پاشند روی خیابان. دارند یک فیلم تبلیغاتی درست می‌کنند. تبلیغ کادیلاک. یک بطری شراب سفارش داده‌ایم. زن‌های دور این میز را دوست دارم. کی عاشق زن‌های دور این میز شدم؟ آخرِ همین ماه سپیده دارد می‌رود سیاتل و نزدیک کریسمس نسیم دارد می‌رود تهران و مژده می‌گوید یعنی باز همه‌تون می‌رین از این شهر؟ مژده در هر شهری از دنیا که زندگی کرده، بعد از چند سال همه‌ی دوستانش از آن شهر رفته‌اند. این بار نوبت ونکوور است. 

دوستم از تهران عکس می‌فرستد: مهرداد و حامد و شروین و رضا و حمید و آرمین و مازیار. می‌نویسد عجیب نیست که تو باعث آشنایی تک‌تک ما شدی با هم؟ و حالا تنها کسی که در جمع نیست تویی؟ ایموجی پوووف می‌فرستم پای عکس. همه‌چیز این زندگی جدید، عجیب است.

شام خورده‌ایم و بطری دوم شراب را باز کرده‌ایم و حرف‌هامان گل انداخته. گارسون می‌آید یک ظرف تیرامیسو می‌گذارد روی میز و می‌گوید این از طرف تیم فیلم‌برداری‌ست، به عنوان قدردانی از صبوری شما. کادیلاک قرمز بیست‌باری با سرعت تا ته خیابان رانده و بیست‌بار برف باریده و نور خیره‌ی پروژکتورها توی چشم‌هامان تابیده و نتابیده. با عوامل پشت صحنه‌ هم خوش و بش کرده‌ایم هر بار که آمده‌اند دوربینی چیزی روی نرده‌ها‌ی بغل‌دست ما نصب کنند. شراب خشک و خوش‌مزه‌ای‌ست. تیرامیسو را می‌گذاریم دیرتر، با چای آخر شب.

بچه‌ها دارند می‌روند نورث‌وَن، به یک مسافرِ راهیِ تهران داروی کم‌یاب برسانند برای قلب پدر و شیمی‌درمانی خواهر. من سر راه، دانتاون پیاده می‌شوم. نسیم می‌گوید بیا تا نورث بریم بابا، معلوم نیست دیگه کی این‌جوری دور هم جمع شیم‌ها. باید بروم خانه. با تهران جلسه دارم. در برابر از دست دادن مقاوم شده‌ام؟

سینه‌های مرغ را می‌گذارم بیرون و تا تخم‌مرغ‌ها آب‌پز شوند، خیار را خرد می‌کنم و نصف آووکادو له می‌کنم تویش و قدری شوید و کمی نمک. نصف لیمو می‌چکانم روی همه‌چیز. بوی لیمو می‌زند بالا. این سالاد را کنار تخم‌مرغ‌های قاچ شده -با زرده‌‌های نارنجیِ مردد میان عسلی سفت- خیلی دوست دارم. سبُک و به‌اندازه و مفید. دکمه‌ی قهوه‌ساز را فشار می‌دهم. منتظر  عطر قهوه می‌مانم. امروز، انگار کسی لیمو چکانده باشد روی زندگی، خوش‌عطر و سبک و نرم‌ام.

.

«من هميشه جاهايى پيروز شدم كه هرگز حضور نداشتم. خميده به جلو، در حال نگريستن به سمت محال. [...]
هر كس الكل خودش را دارد. من در زيستن الكل كافى پيدا مى‌كنم. مست از احساس شخصى در اطراف ول مى‌گردم و درست مى‌روم: وقتى زمانش برسد مثل ديگران سر از دفتر كارم درمى‌آورم. اگر زمانش نرسد به سوى رودخانه مى‌روم و مثل ديگران رودخانه را تماشا مى‌كنم. من همانى بوده‌ام كه هستم. و فراتر از اين‌ها، آسمان شخصى خودم را مخفيانه ستاره‌باران مى‌كنم و جاودانگى خودم را دارم.»

كتاب دل‌واپسى---فرناندو پسوآ
Link
  



Sunday, September 20, 2026

آمده بودم بارِ کوچک خانه را گردگیری کنم که چشمم افتاد به بطری شراب. این بطری را چندماه پیش خریدم. همان شبی که فرداش قرار بود مرد بیاید این‌جا، بیاید این شهر، که مرا ببیند. ویسکی و شراب سفید و تکیلا داشتم خانه، اما دلم خواسته بود شراب قرمز بخوریم با مرد. دلم خواسته بود شب، بعد از تاریک‌شدن هوا، شمع‌ها را روشن کنم و لیست موسیقی‌ نرم‌ام را بگذارم پخش شود و روی تخته‌ی روی میز، توت‌فرنگی بگذارم و تکه‌ای پنیر و مشتی پسته و چند قطعه شکلات تلخ، توی گیلاس‌های پایه‌بلند شراب بنوشیم و احیاناً فیلمی چیزی ببینیم و طبعاً فیلمی چیزی نبینیم. 

مرد آمد و دو سه روزی ماند و رفت. مرد نیامده بود من را ببیند. نه که هم را ندیده باشیم؛ نه. یکی دو بار میان جلسات کاری، حد فاصل این جلسه تا آن جلسه‌ی دیگر، رفتیم کافه‌ی سر کوچه قهوه‌ای چیزی خوردیم. یک بار هم عصرِ دیر، حد فاصل بین دیدن دوستانش در فلان رستوران تا دیدن همان دوستانش در بهمان بار، رفتیم بارِ سر خیابان، همبرگر خوردیم و آبجو. 

مرد که رفت، رفتم سراغ عکس‌ها، و عکس کوله و چمدانش را -که آن‌ورترِ تخت گذاشته بود توی اتاق‌خواب- پاک کردم. 

بعدها برایم نوشت: می‌دونم فکر می‌کنی که عاشق‌نبودن من رو دیدی. کاشکی بدونی خیلی احساسات هست که ندیدی. شاید هم دیدی ولی به روی خودت نمیاری. می‌دونی سخت‌ترین چیزی که من احساس می‌کنم از دست دادم چیه؟ یک آدم امن. قبلاًها هر بار که می‌نوشتم هیچ چیزی رو تغییر نمی‌داد‌م چون فکر می‌کردم هر کی هم نفهمه یک نفر هست که می‌خونه و می‌فهمه. جدیدترها هر چی می‌نویسم رو هزاربار تغییر می‌دم - نکنه اون یک نفر که همیشه می‌خونه بفهمه. کاشکی بدونی که همه‌چیز رو نمی‌دونی.

آن نامه را یک‌بار بیشتر نخواندم. یک‌بار همان‌ دقیقه‌ی صفر، همان لحظه‌ای که جی‌میل‌ام اعلام کرد از «همان همیشگی» نامه داری. یک‌بار هم امشب که رفتم گشتم پیدایش کردم بیارم بگذارم‌اش این‌جا. مردْ جادوگر است. با کلمات جادو می‌کند. نامه‌اش را یک‌بار بیشتر نخواندم؛ ترسیدم باز توی جادو گیر بیفتم. مرد شعبده‌باز تردستی‌ست و از توی کلاه‌اش خرگوش درمی‌آورد هر بار. و من هر بار خیال کرده بودم خرگوش، واقعی‌ست.

بطری شراب را گردگیری کردم و گذاشتم‌اش همان پشت، کنار بقیه‌ی بطری‌ها. خنده‌دار اما می‌دانی کجا بود؟ ‌آن بطری خالی ویسکی دو ردیف جلوترش: Woodford Reserve.
Link
  



Saturday, September 19, 2026

 نشسته بودیم تو رستوران. گارسون اومد سفارش بگیره، شروع کرد به سلام و لبخند گل و گشاد و عجب هوای مطبوعیه و اینا. پرسید نوشیدنی چی میل دارین؟ سفارش دادیم. من مارگریتا سفارش دادم با طعم پشن‌فروت. هم‌زمان که اومد بپرسه تکیلاش تک‌ شات باشه یا دابل شات، گفتم دابل. خندید و گفت اووو، خوشم اومد: مناسبت خاصیه امشب؟ دوستم با لبخند ملیح جواب داد: آره، شی‌'ز لیوینگ می. گارسونه آماده بود یکی از اتو-ریپلای‌هاشو پرت کنه تو هوا، که با جواب دوستم زبونش رسماً گره خورد و فکر کنم واشر سرسیلندر سوزوند.

:بعد از سه چهار ساعت، دوباره اومد و صورت‌حسابو آورد. تا پرداخت بشه، روشو کرد به من و با لبخند گل و گشاد پرسید خوووووب، ادامه‌ی شب رو قراره چه‌جوری سپری کنین؟ معلوم بود «مناسبت خاص» رو فراموش کرده. گفتم من که می‌رم بخوابم، ایشون هم لابد تا خونه پیاده می‌ره و یه خرده گریه می‌کنه و می‌خوابه. یادش اومد که ما داشتیم از هم جدا می‌شدیم. دوباره به تته‌پته افتاد چون جواب ما در دستور کارش نبود.

کانادایی‌ها خیلی آدمای نایس و خوشرو و مؤدبی‌ان، ولی نایس بودن‌شون اغلب فیکه. لبخندهاشون مقوائیه. سیستم اسمال تاک‌شون منو به شدت یاد اولای چت جی‌پی‌تی می‌ندازه. الکی یه عالمه سؤوال می‌کنن و خودشونو کِرینگ نشون می‌دن، در حالی‌که چهار ساعت بعد چیه، یک ساعت بعد هم جوابت یادشون نیست. حالا نه که توقع داشته باشم بخواد واقعاً کِرینگ باشه‌ها؛ نه. ولی دیگه از اون‌ورم این‌قدر اداشو در نیار بابا، نایس‌های خوش‌تیپ مقوایی!

Link
  



Friday, September 18, 2026

این پست را من ننوشته‌ام. از وبلاگ مردم برداشته‌ام:

الکساندرای عزیزم

 نامه‌‌ات رسید. مثل بارانی سیاه که روی زخمی کهنه و باز بیفتد. گمانم اشتباهت این بود که فکر و خیال کرده‌ای پیامبر خوب باید معجزه بلد باشد و باید آینده را ببیند. به فکرم رسید شاید پیامبرها شاید اصلا از آینده حرف می‌زنند چون شنیدن حال زیادی سخت است. آینده هنوز دور است می شود به آن خندید، تکذیب کرد، گفت شاید نشود، شاید اشتباه شده و شاید اصلا تا آن وقت همه چیز عوض شود. اما حال این امتیاز را ندارد. جلوی آدم ایستاده و اگر به زبان بیاوریش دیگر نمی‌شود وانمود کرد چیزی ندیده‌ای. شاید برای همین پیشگویی، همیشه محترمانه تر و پرطرفدارتر از توصیف دقیق اکنون و حالاست. اگر بگویی روزی سقوط می‌کنی ممکن است حتی برایت کف هم بزنند اما اگر بگویی همین حالا داری سقوط می‌کنی احتمال دارد با فحش از اتاق بیرونت کنند.. شاید پیامبرها آینده را انتخاب کردند چون آدمها می‌توانند وانمود کنند آینده «همین حالا» چیزی از آنها نمی‌خواهد. اما «حالا» ممکن است از آنها بخواهد اعتراف کنند، ببینند، شرم کنند و یا بدتر از همه: عوض شوند و آدمها معمولا برای فرار از همین چند کار است که این همه افسانه ساخته‌اند. اینست که مردم از کسی که آینده را می‌بیند آن‌قدر نمی‌ترسند که از کسی که حالِ حاضرشان را زیادی خوب  ‌می‌بیند. تازه زمانه‌ی ما یک پناهگاه اخلاقی خیلی راحت هم ساخته: درباره کسی قضاوت نکن، تحلیل نکن. تو همه چبز را نمیدانی. جمله‌های زیبایی‌ست و خوش‌رنگ و آب. گاهی هم درست است اما به طرز عجیبی بیشتر تنها وقتی به کار گرفته می‌شود که از قضا چیزی را می‌دانیم  و این مفریست برای خودش با ظاهر مقبول.. این درست که داستان آدمیزاد همیشه پیچیده‌تر از چیزیست که می‌بینیم. حتما هست! اما پیچیدگی، واقعیت چیزهایی که دیده شده را باطل نمی‌کند. توضیح الزاما تبرئه نیست. گاهی این حرفها شکل مودبانه این است که درباره چیزی که میدانی حرف نزن. مسئله همیشه آن قسمت‌های تاریک و ناشناخته‌ی زندگی آدم‌ها نیست. گاهی مسئله همان چیزهایی است که جلوی چشممان اتفاق افتاده، همان حرفی که زده شده، همان کاری که انجام شده، همان آسیبی که کسی آگاهانه به دیگری زده است باری الکساندرای عزیزم! از فردا گفتن بی خطرتر است. فردا هنوز کسی را مجبور نمی‌کند مسئول امروز باشد.

درباره‌ی معجزه گفتی و خیال کردی یک پیامبر خوب باید معجزه هم بلد باشد. نه! معجزه چندان مهم نیست. راستش هرچه بیشتر آدم‌ها را می‌بینم، کمتر مطمئنم مشکل جهان کمبود معجزه بوده باشد. مرده، زنده کردن را فراموش کن. اگر قرار باشد برای اثبات حقانیت هربار مرده‌ای را زنده کنی یا دستی را ستاره، این از اساس راه به جایی نمی‌برد. بیشترِ مرده‌ها اگر برگردند دو سه روز بعد دوباره همان آدمی می‌شوند که قبل مردن بودند. همان ترسها همان خودخواهی‌ها، همان حقارت‌ها، همان 
دروغ‌های کوچک و همان مهارت عجیب در زخمی‌کردن دیگری.
 
عصا و مار هم نمایش مضحکی‌ست خصوصا اگر مار تصمیم بگیرد دوباره عصا نشود. یا بشود حتی! ازین گذشته، آدمها حتی معجزه را هم خیلی زود تبدیل به وظیفه می‌کنند. چیزی که باید دفعه بعد دقیق‌تر، سریع‌تر و مطابق‌میلشان تحویل داده شود.  شاید به همین دلیل ساده ست که پیامبر ولگردت را بیشتر دوست دارم لااقل چیزی برای فروش ندارد، در کوچه می‌گردد حرفش را می‌زند و می رود. شاید پرسه زدن سرنوشت کسی باشد که دیگر جایی ندارد خبرش را ببرد. هرچند خبر وقتی مخاطبی نداشته باشد، روی دوش آدم سنگین‌تر می‌شود.... .و اگر فردا واقعا برف ببارد، خیالت راحت! من به کسی نمی‌گویم تو گفته بودی. چون ناگهان دور و برت جمع می‌شوند و از همه‌ی سوالها،  قیمت دلار و شکل عشق بعدیشان و زمان مرگشان را می‌پرسند.
 
اگر برف آمد فقط نگاهش می‌کنم نه چون امیدی در آن می‌بینم، نه. بیشتر برای آنکه برف چند ساعتی کثافت شهر را می‌پوشاند.. اما تو هم دیگر به من نگو فردا برف می‌بارد و برف زیباست. این برف نیست، خاکستر تمام معجزاتی‌ست که هرگز اتفاق نیفتادند. این نامه‌ی آخر را نسوزان بگذار برف و خاکستر روی آنهم ببارد ما شایسته‌ی همین سرماییم.
می‌نشینم کنار پنجره. قهوه‌ام را می‌گذارم روی لبه و برای چند دقیقه باور می‌کنم هنوز هم وقت هست که خبر  فقط خوب باشد نه هشدار نه مسئولیت نه معجزه.. و به خاکستر فکر می‌کنم.

خاکی از مردم بماند در جهان
وز وجود عاشقان خاکستری
Link
  



Thursday, September 17, 2026

 آیدا زیادی جدیه، آیدا زیادی حساسه، آیدا او سی دی داره.

خیلی وقتا اینو از زبون غریبه‌ترها می‌شنوم -آشناهام لابد یا عادت کردن، یا به روم نمیارن-. من اما اعتراض دارم.

به نظرم این روزها، مصادیق تعرض یا تجاوز به حریم خصوصی گسترده‌تر از چیزیه که داره درباره‌ش حرف زده می‌شه. مثلاً؟ مثلاً من سال‌هاست تو سوشال مدیام، و بخش عمده‌ای از فعالیت‌های کاری‌م هم از طریق سوشال مدیاست. یعنی نمی‌تونم ببوسم بذارمش کنار. دلم نمی‌خواد هم، چون خوشم میاد ازش و باهاش حال می‌کنم. و به نظرم بدیهیه که هر کسی بر اساس سلیقه‌ی خودش انتخاب کنه چی ببینه یا نبینه، کیو فالو کنه یا نکنه. انگار داری خونه‌ی خودتو چیدمان می‌کنی.

۱. پسره میاد روی هر استوری‌م -هر فاکینگ استوری‌م- یه چیزی می‌گه، که اغلب نامربوطه، و اغلب‌تر سؤاله. و باعث می‌شه مجبور شم ده خط جواب بدم. یه تیکه از یه کتاب شر می‌کنم، میاد می‌پرسه این از کیه؟ خب اسم کتاب اون بالاست، برو سرچ کن خودت. یه عکس از یه فیلم می‌ذارم، میاد می‌پرسه این چه فیلمیه؟ خب کلیک کن رو اون هشتگ تا خودت ببینی چه فیلمیه. فیلمش خوبه؟ نه فیلم مزخرفیه مرض دارم شر کنم! 

۲. پسره میاد روی هر استوری‌م به چیزی می‌گه. کامنتاش پر از غلط غولوطه. از هکسره بگیر تا تایپی تا غلط دیکته‌ای تا گرامری. یه پسر ایرانی به زبان فارسی. دفعه‌های اول لایک می‌کنم می‌رم. دفعه‌های بعد لااقل هکسره‌ها رو براش تصحیح می‌کنم. دفعه‌های بد مشخصاً ازش می‌پرسم تو چرا این‌قدر فارسی‌ت بده؟ می‌گه فارسی من بده؟؟ من تو ایران روزنامه‌نگار بودم. می‌گم فارسی‌ت خیلی بده. و من این‌همه هر بار غلط‌هاتو بهت می‌گم، واقعاً به ذهنت نمی‌رسه یادشون بگیری و دفعات بعدی اصلاح‌شون کنی؟ می‌گه نه، فکر کردم تو زیادی حساسی.

۳. همون پسر شماره‌ی ۲، هم‌چنان به غلط‌نویسی ادامه می‌ده. بهش می‌گم ببین من دیگه به غلط‌هات کاری ندارم. ولی لطفاً دیگه بهم دایرکت نده. چت کردن با تو روی اعصابمه. و هیچی هم بهم اضافه نمی‌کنه. هکسره و غلط دیکته رو واقعاً برنمی‌تابم. بهم می‌گه اسنوب و جدی و حساس و آنفالوم می‌کنه. آخیش.

۴. پسره رو هر استوری‌م یه ریپلایی می‌کنه و اغلب هم چرت و پرت. سین می‌کنم و نهایتاً بعضیاشو لایک می‌کنم و جواب  خاصی نمی‌دم بهش. یه روز می‌بینم یه عکس فرستاده از دریاچه‌ی دم خونه‌ش. لایک می‌کنم می‌رم. یه روز از میز کافه عکس می‌فرسته. لایک می‌کنم می‌رم. یه روز یه عکس می‌فرسته از فلان منظره. لایک نمی‌کنم. لایک نمی‌کنم. لایک نمی‌کنم. یه روز چندتا عکس از خودش می‌فرسته پشت سر هم. چندشم می‌شه. بهش می‌گم واسه چی برای من عکس می‌فرستی؟ داری به حریم شخصی من تجاوز می‌کنی. می‌گه وا! خب قبلنم فرستادم لایک کردی. گفتم اونا عکسلی شخصی‌ت نبود و من فقط می‌خواستم مؤدب باشم. عکس دوست داری به کسی نشون بدی برو تو اکانت خودت پابلیش کن، اگه کسی دلش ‌بخواد میاد می‌بینه. می‌گه آخه تو منو فالو نمی‌کنی. می‌گم خب دلم نمی‌خواد فالوت کنم. می‌گه واسه همین عکس می‌فرستم برات. می گم دیگه نه چت کن با من، نه هرگز عکس بفرست. واقعاً حالم بد شد از دیدن عکسای شخصی‌ت. نه معذرتی می‌خواد نه هیچی. آنفالوم می‌کنه. بلاکش می‌کنم. تا دو سه روز یاد عکساش که میفتم چندشم می‌شه. (نود نفرستاده‌ها)

۵. پسره رو آنفالو می‌کنم. میاد می‌گه چرا آنفالوم کردی؟ می‌گم از محتوایی که می‌ذاری خوشم نمیاد، مبتذله. می‌گه تو چه‌قدر جدی و عبوسی.

۶. پسره رو میوت می‌کنم و از تو کلوز فرندزم درش میارم. میاد می‌گه من ازون استوری‌های دایره‌سبزهات می‌خوام. می‌گم ریمووت کردم از توی لیست سبزها. می‌گه چرا؟ می‌گم با عقایدت مشکل دارم. می‌گه من نمی‌دونم یالاااا ازون استوری سبزها.ده بار دیگه در روزهای مختلف میاد همینو می‌گه. می‌گم بهم پیغام نده، کلافه‌م می‌کنی. می‌گه من از اون استوری سبزها می‌خوام. بلاکش می‌کنم.

۷. پسره میاد می‌پرسه تو نه به جنگی یا آری به جنگ؟ می‌گم به تو چه؟ می‌گه می‌خوام بدونم فالو نگه‌ت دارم یا آنفالوت کنم؟ بلاکش می‌کنم.

۸. پسره میاد با هم فیلم می‌بینیم شبا. گاهی هم می‌مونه خونه‌م. توجهم جلب می‌شه به این‌که هر بار پسره میاد این‌جا، توالت لک می‌شه. می‌فهمم ایستاده جیش می‌کنه و رویه‌ی کاسه رو می‌ده بالا، ولی زیرش پر از لکه‌ست. یکی دوبار تحمل می‌کنم و بار سوم با سلام صلوات می‌رم یه کانتنت مرتبط پیدا می‌کنم تو اینستاگرام براش می‌فرستم. زیرشم می‌نویسم با کمال احترام، منم همین‌جور! می‌خنده و می‌گه منظورتو گرفتم و دمت گرم که چنین راه ظریفی رو انتخاب کردی برای تذکر دادن و الخ. دو بار یادش می‌مونه، باز یادش می‌ره. هر روز صبح که بیدار می‌شم، روی کاسه‌ی توالت لکه‌ی جیشه و کف وان، پشم مردونه. بهش مستقیم تذکر می‌دم. می‌گه او سی دی داری. براش توضیح می‌دم که آدم بی‌مبالاتیه و چشمش کثیفی‌ها رو نمی‌بینه و الان دیگه حساس شده‌م و احساس می‌کنم هربار میاد خونه‌م باید تمام ملافه‌ها رو بشورم. می‌گه خیلی حساسی. دیگه تنها فیلم می‌بینم.

۹. پسره میاد خونه‌م. همیشه کفشاش گرد و خاکیه. این‌که تو شهر تمیز ونکوور بتونی کفش کثیف داشته باشی یه مهارت و بی‌مبالاتی خاصی می‌طلبه. یه کوله‌ی شل و ول داره که از راه که می‌رسه می‌ذارتش روی میز غذاخوری. دفعه‌ی اول کوله‌شو برمی‌دارم می‌ذارم رو زمین. دفعه‌ی بعد کوله‌هه رو می‌ذاره رو مبل. به وضوح زیرش خاکیه. فکر می‌کنم کافه و کمپ و توالت عمومی هم که می‌ره کوله‌هه رو همین‌جوری ولو می‌کنه کف زمین. بهش می‌گم می‌شه کوله‌تو روی سطوح نذاری و بذاری رو زمین؟ هم آلوده‌ست و هم به لحاظ بصری اذیتم می‌کنه یه چیز بزرگ و کج‌وکوله ببینم روی میز. بهم می‌گه حساس و او سی دی.

۱۰. پسره برام ریلز می‌فرسته. اغلب چرت و پرت. بهش می‌گم می‌شه برام ریلز نفرستی؟ می‌گه چرا؟ می‌گم خوشم نمیاد کسی برام چیزی فوروارد کنه. اگه چیزی برات جالبه تو صفحه‌ی خودت شر کن اگه دلم بخواد میام می‌بینم. می‌گه آخه نمی‌شه شر کرد. می‌گم پس واسه منم نفرست. می‌گه این‌که شوخی شوهرعمه‌ای نیست، این پسره خیلی خوب حرف می‌زنه و تحصیل‌کرده‌ست و فلان. می‌گم اوکی، ولی واسه من نفرست. می‌گه اوکی. امیدوارم دیگه نفرسته. این مکالمه بعد از یک سال ریلز فرستادن اتفاق افتاده و تا امروز تحمل کرده بودم چون دوست خوب قدیمی‌مه. 

از این موارد تا یک ماه دیگه می‌تونم تعریف کنم. هر روز چند مورد.

خواهرم می‌گه حالا تو هم دیگه زیادی حساسی، سین کن نبین. سین کن جواب نده. سین کن رد شو. می‌گم من خورش بامیه دوست ندارم، روزی ده بار ده نفر مختلف بیان خورش بامیه بذارن جلوت، بگن فوقش فقط نگاش کن، نخور. خوشت میاد؟ همون بوش که به دماغت می‌خوره حالتو بد نمی‌کنه؟ می‌گه اووووه، تو هم دیگه زیادی حساسی بابا.

اگه این‌ها تجاوز به حریم شخصی من نیست، پس چیه؟ هیچی نیست. آیدا زیادی جدیه زیادی حساسه او سی دی داره.

پ.ن. تا جایی که می‌تونم، سعی کرده‌م تو ایسنتاگرام یوزر فرندلی باشم و جواب دایرکت‌ها رو بدم و سعه‌ی صدر داشته باشم. سعه‌ی صدر امروزمو اما تا ته مصرف کردم. باید تا فردا صبر کنم باتری‌ش پر شه دوباره.

Link
  



Wednesday, September 16, 2026

خلاصه‌ی کتاب، به سعی ژپتو:

How to Be Parisian Wherever You Are را چهار زن پاریسی نوشته‌ن و درباره‌ی تصویری که از «زن پاریسی» ساخته شده حرف می‌زنن؛ زنی که شیکه، جذابه، مستقله، عاشق می‌شه، عادت‌های بد داره و مهم‌تر از همه، پر از تناقضه. نویسنده‌ها هم‌زمان هم این تصویر رو می‌سازن و هم دستش می‌اندازن.

اگه بخوام عصاره‌ش رو بگم:

زن پاریسی قرار نیست بی‌نقص باشه؛ قراره صاحب نقص‌هاش باشه.
می‌دونه کجاش خوبه، کجاش نه، ولی قرار نیست تمام عمرش رو صرف اصلاح خودش کنه. اتفاقاً یه بخشی از جذابیتش همین نقص‌ها و تناقض‌هاشه. قرار نیست هی خودش رو بتراشه و صیقل بده تا بالاخره تبدیل شه به اون زن ایده‌آلی که همه دوستش دارن. بفهم کی هستی و با همون زندگی کن.

شیک‌بودن یعنی معلوم نباشه خیلی تلاش کردی.
لباس‌ها ساده و کلاسیک‌ان، آرایش و مو هم نباید داد بزنن که «دو ساعت وقتمو گرفتن». همون effortless chic معروف؛ شیک باش، ولی انگار همین‌جوری شد. اون ظاهر طبیعی هم لزوماً به این معنی نیست که واقعاً هیچ کاری نکردی؛ بیشتر یعنی نتیجه نباید زیادی ساخته‌وپرداخته به نظر برسه. مو یه خرده هپلی، آرایش یه خرده نامعلوم، لباس ساده. کلاً زحمتت رو بکش، ولی لازم نیست صورت‌جلسه‌ش رو هم ضمیمه کنی.

سن‌ت رو قایم نکن؛ خوب پیر شو.
قرار نیست در چهل یا پنجاه سالگی پروژه‌ت این باشه که ملت فکر کنن بیست‌وهشت سالته. از پیرشدن نترس. در هر سنی بهترین نسخه‌ی همون آدمی باش که هستی. حتی درباره‌ی جراحی زیبایی هم کتاب موضع «هرگز دست به صورتت نزن» نداره؛ اگر چیزی واقعاً اذیتت می‌کنه، درستش کن، ولی قرار نیست کم‌کم تبدیل شی به یه آدم دیگه.

زندگی‌ت نباید دور مردها بچرخه، ولی عشق و سکس هم اتفاقاً بخش مهمی از زندگی‌ان.
کتاب پره از دیت و عشق و سکس و حسادت و اغواگری و رابطه. زن پاریسی‌ش هم قرار نیست از جذابیت جنسی خودش بی‌خبر باشه. می‌دونه جذابه، از جذاب‌بودنش هم بدش نمیاد، ولی تمام زندگی‌ش رو برای پسندیده‌شدن از طرف مردها تنظیم نمی‌کنه. زندگی خودش رو داره، دوست‌های خودش رو داره، کار خودش رو داره و یه قسمت‌هایی از خودش هم قرار نیست فوراً بریزه وسط میز که بفرمایید، اینم کل من.

فرهنگ هم جزو جذابیت آدمه.
پاریسی‌شیک فقط کت مشکی و رژلب و موی هپلی نیست. کتاب و سینما و موسیقی و نمایش و سیاست و گفت‌وگو هم هست. باید چیزی برای گفتن داشته باشی. حتی مهمونی شام خوب بیشتر از این‌که مسابقه‌ی میزآرایی و غذای بی‌نقص باشه، به آدم‌هایی که دور میز نشستن و حرفی که بین‌شون درمی‌گیره ربط داره.

بخور، بنوش، مهمونی بده، عاشق شو، گاهی هم گند بزن؛ زندگی رو تبدیل به پروژه‌ی «بهبود مستمر خود» نکن.
کتاب دستور غذا داره، درباره‌ی مهمونی و خماری و قرار اول حرف می‌زنه، جاهای مختلف پاریس رو معرفی می‌کنه و کلاً یه اصراری داره روی این‌که زندگی فقط مجموعه‌ای از کارهایی نیست که باید درست انجام بدی. یه مقدارش رو هم باید زندگی کنی.

و شاید اصل ماجرا همین تناقض‌هاست.

زن پاریسی این کتاب هم مغروره هم ناامن؛ هم مستقله هم رمانتیک؛ هم ظاهرش براش مهمه هم وانمود می‌کنه خیلی مهم نیست؛ هم شیک و فرهیخته‌ست هم عادت‌های گهی داره.

ممکنه ازخودراضی باشه، اهل قضاوت باشه، نظرهای سفت‌وسخت خودش رو داشته باشه و غیرقابل‌پیش‌بینی باشه؛ در عین حال مهربون و عاشق‌پیشه هم باشه. کتاب هم اصلاً سعی نمی‌کنه این تناقض‌ها رو حل کنه. اتفاقاً بخش بزرگی از بامزگی‌ش همین افسانه‌ی «زن پاریسی» و بازی‌کردن باهاشه.

اگه بخوام کل کتاب رو در یه جمله جمع کنم:

این‌قدر زور نزن بی‌نقص، جوان، دوست‌داشتنی و مطابق میل بقیه باشی؛ سلیقه‌ی خودت رو داشته باش، زندگی خودت رو داشته باش، باهوش و کنجکاو بمون، نقص‌هات رو هم با خودت ببر و همه‌ی این کارها رو جوری بکن که انگار خیلی هم مسأله‌ی مهمی نیست.

Link
  



Tuesday, September 15, 2026

اوایلی که اومده بودم کانادا، با این‌که زبانم روی کاغذ به نسبت خوب بود، تو مکالمات روزمره مدام می‌خوردم تو در و دیوار. ژپتو بهم گفت آب دستته بذار زمین و برو با خارجی دیت کن. پیشنهاد بعدیش هم این بود که تا اطلاع ثانوی فیلم و سریال فاخر رو بذار کنار و فقط رئالیتی‌شوی آمریکایی ببین. درست هم گفته بود.

پارتنر خارجی و رئالیتی‌شو برای پیشرفت زبان روزمره از ده تا کانون زبان مفیدتر بودن؛ به‌خصوص دیتینگ. چون آدم خیلی زود می‌فهمه اگر قرار باشه با همین سرعت و ادبیات ادامه بده، تا بخواد منظورش رو برسونه طرف ازدواج کرده، بچه‌دار شده و بچه‌ش هم رفته دانشگاه.

و اون‌جا بود که کم‌کم فهمیدم تمام این مدت با چه ادبیات مضحکی با مردم چت می‌کردم. مثلاً طرف می‌گفته «چه خبر؟» و من احتمالاً چیزی در این مایه‌ها جواب می‌دادم: «سپاس از این‌که جویا شدید. در حال حاضر اوضاع این‌جانب به نسبت مطلوب است. امیدوارم شما نیز در صحت و سلامت کامل به سر ببرید.» طرف فقط می‌خواست مخم رو بزنه؛ من داشتم جواب نامه‌ی سفارت رو می‌دادم.

یا می‌پرسیده «امشب چه‌کاره‌ای؟» و من به‌جای «هیچی، تو چی؟» شرح مختصری از برنامه‌ی عصرگاهی، وضعیت روحی، تعهدات پیشین و امکان جابه‌جایی آن‌ها ارائه می‌دادم. چند ماه اول دیتینگ من در کانادا بیشتر از این‌که فلرتینگ باشه، مکاتبات اداری با احتمال سکس بود.

ولی خب، جواب داد. کم‌کم یاد گرفتم موقع چت با ادبیات کوچه حرف بزنم. و یادتر گرفتم هر چی کم‌تر از گرامر و ساختار جمله‌ی درست استفاده کنم، بیشتر شبیه نیتیوها حرف می‌زنم. تا رسید به یه جایی که بازم همچنان چت‌هامو می‌فرستادم واسه ژپتو و می‌گفتم این لمپنیه یا محترم؟ الان می‌خوام باکلاس باشم. یه‌هو می‌دیدم داره کل جمله رو بازنویسی می‌کنه.

حین تماشای رئالیتی‌شوها (نمایش‌های واقع‌نمایانه؟ سلام شهاب) به نکات مهم دیگه‌ای هم دست یافتم. این‌که این موهای صاف و لَخت خارجیا لزوماً صاف و لخت نیست و این زیبایی بی‌آرایش‌شون از قضا چه‌قدر زیباییِ باآرایشه، و مثلاً اون سینه‌های زیبا و خوش‌قوس و درخشان، حداقل ۲۰ دقیقه زمان برده که کانتور بشه و براق شه و بعد با سایه قوس و زوایاش طراحی شه. (سؤال هم برام ایجاد می‌شد که خب الان اگه طرف بخواد دست بزنه که نصف زیبایی‌ها می‌چسبه به دستش که!)

در مرحله‌ی بعد، وقتی شروع کردم با دوستای خارجی‌م دریاچه رفتن و پیک‌نیک‌های خارج از شهر و اینا، دیدم اوه، این زیبایی‌های طبیعی چه‌قدر پشتش تدارکاته و لزوماً این‌جوری نیست که یه حوله بردارن بیان دراز بکشن لب آب.

یه نکته‌ی دیگه هم که توجهم رو جلب کرد، تعداد زیاد سینه‌های عمل‌شده، مژه‌های مصنوعی و لب‌های تزریقی بود. حالا این تو ایران هم بودا، نه که چیز عجیبی باشه. تو ایران اما (در حد مشاهدات شخصی من) آدما به‌شدت پرهیز داشتن از این‌که بگن سینه‌مو عمل کردم یا بوتاکس کردم. این‌جا اما هیچ ابایی نداشتن و خیلی عادی، انگار که بدیهی‌ترین اتفاق عالمه، مسواک می‌زدن و مژه مصنوعی می‌ذاشتن و خط لب‌شون رو دو سانت بالاتر از لب می‌کشیدن.

شبیه این اتفاق رو در مورد آمپول‌های لاغری هم دیدم. خارجی‌ها خیلی عادی راجع به استفاده از آمپول صحبت می‌کردن، ولی مثلاً می‌دیدم دوست ایرانی‌م یه‌دفعه شروع می‌کرد به رژیم سفت و سخت و از دو ایکس‌لارج می‌رسید به اسمال، ولی یک سال بعد از دهنش می‌پرید که فقط با رژیم نبوده و به کمک آمپول بوده. خب مگه کار بدیه آمپول زدن که این‌قدر می‌خوای پنهانش کنی؟ یا اصلاً چرا می‌خوای اعلام کنی اراده و دیسیپلین سفت و سخت خودم بوده وقتی حتی من ازت نپرسیدم.

یادمه یه کتابی بود درباره‌ی استایل پاریسی‌ها -چه‌جوری یک پاریسی به نظر برسیم؟- و این‌که چه‌قدر بی‌هیچ تلاشی شیک‌ان. Effortless Chic. و بعد در ادامه تعریف کرده بود اون مدل موهای زیبا و هپلی که فکر می‌کنی طرف از خواب پا شده اومده گالری‌گردی، چه‌قدر درست کردن همون مدل مو سخت و زمان‌بره. و طرف چه زحمتی می‌کشه که به نظر برسه از تو تخت اومده تو کافه.

نکته‌ی اصلی اما می‌دونی چیه؟ اینه که طرف راجع به سینه‌هاش اینسکیوره، می‌ره عمل می‌کنه، اعتمادبه‌نفس به دست میاره و حالش رو هم می‌بره. دلش لب‌های درشت و برآمده می‌خواد، می‌ره ژل تزریق می‌کنه و به زعم خودش زیبا می‌شه. اِبایی هم نداره از این‌که جلوی دوربین قبل و بعد خودش رو نشون بده. و داشتم به این فکر می‌کردم این‌که چرا طبیعی‌بودنِ زیبایی هنوز این‌قدر ارزش محسوب می‌شه و روش تأکید می‌شه، آیا خودش نمی‌تونه یه جور نگاه زن‌ستیزانه باشه؟ آیا باز یه عقل کل داره راجع به بدن زن تصمیم نمی‌گیره و براش ارزش تعیین نمی‌کنه؟ (به این‌که زیبایی‌شناسی لب برجسته سلیقه‌ی من هست یا نیست کاری ندارما، به اون نگاه سرزنش‌گر به لب تزریقی کار دارم. داری می‌گی فلانی چه خوشگله، سریع جواب می‌شنوی که بابا همه‌چیزش عملیه.)

این روزا سینه‌های سیدنی سویینی موضوع داغ توییتره. سیدنی در یک کمپین تبلیغاتی برای Novig، یک پلتفرم شرط‌بندی ورزشی، شرکت کرده. در این تبلیغ‌ها برهنه‌ست و با وسایل ورزشی بدنش رو پوشونده. حالا بحث اینه که یه عده می‌گن این تبلیغ ضد زنه و زن رو در فضای ورزشی به «بدن سکسی» تقلیل می‌ده. یه عده هم می‌گن هر زنی می‌تونه عامدانه از sexuality خودش استفاده کنه و همچنان صاحب agency باشه.

کتاب How to Be Parisian هم یه‌جورایی می‌گه: من می‌تونم سکسی باشم بدون این‌که موظف باشم راجع به سکسی‌بودنم توضیح بدم.

و به نظرم ماجرای سیدنی سویینی دقیقاً از همین‌جا جالبه. چون یه زمانی یکی می‌گفت سینه‌تو بپوشون، زن محترم این‌جوری خودش رو نمایش نمی‌ده. حالا یکی دیگه می‌گه سینه‌تو این‌جوری نمایش نده، زن آگاه نباید خودش رو در اختیار نگاه مردانه بذاره. در هر دو حالت، باز یه عده بیرون بدن زن نشستن و دارن بهش می‌گن باهاش چه‌کار کنه.

البته این‌که بگیم «انتخاب خودشه، پس تمام» هم زیادی ساده‌ست. می‌شه گفت تبلیغ داره از male gaze استفاده می‌کنه و هم‌زمان خود سیدنی هم داره از همون male gaze استفاده می‌کنه. به‌خصوص که سیدنی صرفاً مدل این کمپین نیست؛ در Novig سهام گرفته و عملاً خودش هم از توجهی که بدنش جلب می‌کنه، پول درمیاره. این دوتا لزوماً همدیگه رو نقض نمی‌کنن.

شاید مسأله همین اصرار ماست که زن باید یا ابژه باشه یا صاحب اختیار. چرا نتونه نشون بده که می‌دونه دارن نگاهش می‌کنن، از «نگاه‌شدن» خوشش بیاد، ازش پول دربیاره و همچنان صاحب انتخاب خودش باشه؟ همون قصه‌ی قبلی: زیبا باش، ولی معلوم نشه براش کاری کردی. لاغر باش، ولی معلوم نشه آمپول زدی. سکسی باش، ولی یه‌جوری که مثلاً خودت خبر نداری سکسی‌ای.

شاید سیدنی سویینی هم دقیقاً به این دلیل اعصاب یه عده رو خرد می‌کنه که قسمت آخر بازی رو خراب کرده: خبر داره.

Link
  



Monday, September 14, 2026

دیدی وقتی دراگ می‌زنی، مخصوصاً اگه سایکدلیک باشه، دلت می‌خواد عینک آفتابی بزنی؟ فارغ از این‌که روزه یا شب، یا تو فضای داخلی‌ای یا خارجی؟ فکر کردی چرا؟

جواب منطقی‌ش اینه که بر اثر استفاده‌ی یه سری از مواد محرک، مردمک چشم گشادتر می‌شه و نور چشم آدمو اذیت می‌کنه، برای همین آدما اغلب عینک می‌زنن که شدت نور رو کنترل کنن.

من اما یه دلیل مهم‌تر هم دارم. وقتی عینک می‌زنم، سعی می‌کنم عینک آفتابی معمولی نباشه؛ عینک‌هایی می‌زنم که شیشه‌های رنگی دارن، قرمز و سبز و زرد. عینک‌زدن، به جز کنترل نور، یه فیلتر رنگی می‌کشه روی جهان بصری‌م. دراگ برای من این‌جوری کار می‌کنه که ذهنم رو برای مدتی از جهان پیرامونم منحرف می‌کنه و صرفاً من می‌مونم و نُت‌های تفکیک‌شده‌ی موزیک و حس لامسه‌م. عینک رنگی که می‌زنم، فیلتر رنگی که می‌ذارم روی چشمام، به لحاظ بصری هم از جهان پیرامونم منفک می‌شم. مغزم به لحاظ «دیداری» محیط رو یه فضای جدید شناسایی می‌کنه و باعث می‌شه انتظاراتم و پیش‌بینی‌هام از محیط، رقیق شه و تعدیل شه. انگار برای مدتی می‌رم توی یه اربیتال کاملاً جدید. توی این اربیتال، پیش‌فرض و انتظار و توقع وجود نداره، بنابراین کنترل و سرخوردگی و مراقبت هم وجود نداره، و بنابراین‌تر من می‌مونم با چندتا از غرایز کاملاً بدوی و انسانی‌م. تبدیل می شم به یک قطره جیوه که قرار نیست «آیدا»ی کنترل‌گر باشه. می‌شم یه قطره جیوه که در عین حال که خودمم، آیدا نیستم، به سادگی به هر شکلی درمیام و حتی برام مهم نیست دارم به چه شکلی درمیام. «رها کردن». 

ایران که بودم، هروقت یکی‌مون سر و ته گیر کرده بود تو مغزش و پاهاش از گوشاش زده بود بیرون، یه تکست می‌داد تو گروه سه‌نفره‌مون که گایز، بریم باغی جایی؟ اون دو نفر دیگه نه نمی‌آوردیم -هر قدر هم که شلوغ بودیم- چون می‌دونستیم این یه پیغام سوسکیِ sosطوره. اگه وسط هفته بود که جمع می‌شدیم خونه‌ی من، چون حیاط داشتم و همسایه نداشتم و صدای موزیک تا هر ساعتی از شب یا صبح می‌تونست بره بالا. اگرم آخر هفته بود که می‌رفتیم باغ اون یکی که استخر داشت -تجربه‌ی استخر رو دراگ خودش حکایتی‌ست دیگر-. هرکدوم ممکن بود با خودمون پلاس‌وان ببریم یا نبریم. هیچ‌کس مورد سؤال و بازجویی واقع نمی‌شد چون تنها قانون جمع اعتماد بود و می‌دونستیم کسانی که جنبه‌ی این کلاب رو ندارن رو نباید وارد این کلاب کرد. جمع می‌شدیم و ریسِت فکتوری می‌شدیم و برمی‌گشتیم. معجزه می‌کرد تو اون روزها.

چند شب پیش، یکی از اعضای کلاب گفت آیدا توروخدا هرجور شده برو یه اِم پارتی، مطمئنم حالت بهتر می‌شه. گفتم هانی، کیو بردارم با خودم ببرم؟ گفت یعنی یه آدم واجد شرایط پیدا نمی‌شه تو اون شهر؟ گفتم نمی‌شه. گفت فردا بشین برگرد پیش خودمون بابا.

خیلی جدی دارم به برگشتن فکر می‌کنم. مطمئنم این شهر دیگه بضاعت یافتنِ آدمی از آن خود رو نداره واسه من. مطمئن شده‌م که این‌جا می‌شه خوش گذروند، ولی فقط روی سطح، نه توی عمق. و مطمئن‌ترینم که نمی‌تونم بدون لذت‌های عمیق زندگی کنم.

داشتم عینکو می‌گفتم. از روزی که توجهم به خاصیت شیشه‌ی رنگی عینک حین دراگ جلب شد، سعی کردم اون خصوصیت رو از ناخودآگاه بیارم بفرستم توی خودآگاه. سعی کردم اگه تو موقعیتی قرار گرفتم که شدتش برام زیاد بود و نمی‌تونستم اون لحظه رو تحمل کنم، به صورت ذهنی یه فیلتر رنگی بذارم توی مغزم، و با اتفاق پیرامونم نه مثل آیدا، که مثل آدمی که فقط حس‌های اصلی‌ش رو در اختیار داره برخورد کنم. و گس وات؟ جواب داد.

بچه‌های اتاق یادشونه، یه تمرینی داشتیم که باید یه شیء رو توصیف می‌کردیم، در حالی که فقط یکی از حواس پنج‌گانه‌مون فعال بود و باقی خاموش. اون شیء مدت‌ها دم دستمون بود و مثل کف دست می‌شناختیمش، اما وقتی مجبور بودیم فقط مثلاً با حس چشایی یا لامسه تعریفش کنیم، سخت می شد. و بعضی وقتا اتفاقاً توی همون شیء متوجه خصوصیات و قابلیت‌هایی می‌شدیم، که در حالت عادی بهشون توجه نکرده بودیم.

حالا؟ حالا این‌جا تهِ یه قریه‌ی کوچیک و خوشگل تهِ دنیا، در استفاده از عینک‌های رنگی ماهر شده‌م. در مواجهه با اتفاق‌ها، اغلب آیدای درونم رو خاموش می‌کنم و با یه فیلتر رنگی با جهان مواجه می‌شم. این باعث می‌شه نارضایتی‌ها و سرخوردگی‌هام تعدیل بشه و عملاً انتظار زیادی از اطرافم نداشته باشم. به همون نسبت که می‌دونم این یه روش مواجهه‌ی دفاعیه و عین دراگ، موقتی و زودگذره، به همون نسبت هم باعث شده احساس راحتی و رهایی کنم، احساساتم رو تفکیک کنم، و بتونم تشخیص بدم هر مواجهه‌ای داره دقیقاً به چه حسی‌م وصل می‌شه و افسار احساساتم رو به دست داشته باشم.

امروز که از یه آدم قدیمی یه پیغام گرفتم، مواجهه‌ی خودم با اون پیغام رو که دیدم، و وقتی دیدم چه کول و خونسرد دارم رفتار می‌کنم بی‌که بخوام تظاهر کنم یا دروناً اذیتم کنه، متوجه شدم عینک رنگی زدن برام چه درونی شده. و متوجه‌تر شده‌م چه‌قدر راحتم با کارکردن با این فیلترها.

و به همون نسبت فکر کردم اگه برگردم تو دنیای بدون فیلتر رنگی -برای من فعلاً ایران این حس رو داره- آیا هنوز این آیدازدایی از مسائل می‌تونه ادامه پیدا کنه؟ یا سریع برمی‌گردم توی پوست قبلی‌م و می‌شم همونی که با اتفاقات اطرافش با کلیه‌ی حواس و پیش‌فرض‌هاش مواجه می‌شه و رفتار می‌کنه. راستش این زندگی به عنوان یک ناشناس، بهم خیلی امکانات جدید داده. نمی‌تونم به سادگی ازش دل بکنم. دلم نمی‌خواد برگردم تو پوست قبلی‌م. به زعم خودم پوست‌اندازی کرده‌م و این پوست جدید داره روی تنم شکل می‌گیره. آیا تغییر جغرافیا پوست جدیدم رو می‌کَنه؟

نمی‌دونم. به قول املاکی، خواهیم دید چه خواهد شد.

Link
  



Sunday, September 13, 2026

خیلی وقتا از مامانم می‌پرسم مامان، خداییش تو این سال‌ها هوس نکردی دوست‌پسری چیزی داشته باشی؟ دلت نمی‌خواست مثلاً با آقای فلانی که این‌قد ازت خوشش میاد می‌خوابیدی؟

نشسته بودیم رو مبل‌های دم شومینه. این‌جا یه بار خوشگله دم اسکله، رو به اقیانوس آرام، و وسط هفته‌ها این ساعت اغلب خلوته. موزیکش ملایمه و هیاهو نداره و خوراک معاشرت‌های طولانیه. مبل‌های چرمی بزرگ و راحت داره و یه‌خرده دیگه که هوا سرد شه، شومینه‌شو روشن می‌کنه و یه‌وقتایی هم یکی میاد پیانو می‌زنه. 

چهارتا زن بودیم و نشسته بودیم رو مبل‌های دم شومینه. شراب سفارش داده بودیم و صدف و نشسته بودیم به گپ زدن. این جمع رو بدون مرد بیشتر دوست دارم. مردای ایرانی این اکیپ، تعطیل‌ترینن. اولین بار که تو مهمونی دیدم‌شون، از همون مدل لباس پوشیدن‌شون با خودم فکر کردم اوه. طی این سال‌ها یه سوپرپاور پیدا کرده‌م و اونم اینه که از روی لباسی که یه مرد پوشیده -با درجه‌ی بالایی از اطمینان- می‌تونم حدس بزنم طرف مهندسه یا پزشکه یا معماره یا آرتیسته یا بیزینس‌منه یا املاکیه یا چی. می‌تونم حدس بزنم چه مدل کتابی می‌خونه و چه مدل فیلمی می‌بینه. می‌تونم حدس بزنم خوش‌سکسه یا نه، و می‌تونم حتی فقط از روی شلوار و کفش و جورابش -بی‌که به بالاتنه‌ و صورتش نگاه کرده باشم- حدس بزنم این از اوناییه که شوخی جنسی می‌کنه یا نه، جوک ترکی می‌گه یا نه، تصورش از «مرد ‌باید ‌فان‌ باشه» لهجه‌درآوردن و شوخی‌ها و جوک‌های شوهرعمه‌ای گفتنه یا نه. و لازمه به اطلاع‌تون برسونم ۸۵ درصد مردهای ایرانی‌ای که توی ونکوور دیده‌م از همین دسته‌ن. بامزه‌بودن براشون منحصر می‌شه به شوخی جنسی -ازونا که تو مدرسه سر کلاس مثلثات به کسینوس می‌خندیدن-، و زن‌های جمع هم مع‌الأسف بهشون می‌خندن و اینام فکر می‌کنن چه‌قدر باحالن. یه‌بار یکی‌شون سر میز شام اومد کول‌بازی دربیاره، گفت این آیدای شمام که اصلاً ما رو تحویل نمی‌گیره و حتی یه لبخند هم نمی‌زنه. گفتم ببین سال‌هاست -تو ایران که بودم- کسی دیگه شوخی جنسی نمی‌کنه، تو جمع جوک نمی‌گه چه برسه به جوک قومیتی و واژه‌های سکسیستی و زن‌ستیز، و اگه کسی این‌کارو بکنه هم، کلاً کنسله. نه که بخوام خودمو بگیرم، هرچی سعی می‌کنم هیچ‌کدوم از شوخی‌هات بامزه نیستن. احساس می‌کنم با دارم باجناق‌های بابابزرگم که هیچ اطلاعی از این چیزا نداشتن شام می‌خورم. اینم اگه بهم گیر نمی‌دادی از اون‌ور میز، نمی‌گفتم بهت که نزنم تو ذوقت. طبعاً دوستام سعی کردن فضا رو عادی کنن که آیدا تازه از ایران اومده و حال و هواش فرق می‌کنه و اینا. ولی لازم به ذکره که پسره جین اسکینی پاش بود با ازین ‌جوراب ساق بسیارکوتاه‌هایی که زیر قوزک پاست حتی. و لازم به ذکره‌تر که تو همین کاناداش هم، هر حرفی از این دست، خلاف «نزاکت سیاسی» محسوب می‌شه و اصلاً این‌که مرد ایرانی خارج‌نشین هنوز تو جمع جوک می‌گه هربار شوک فرهنگیه واسه من. هاپ هاپ هاپ.

ولی مردا که نباشن، داینامیک جمع فرق می‌کنه. صحبت‌ها می‌ره سمت مکالمات عمیق و انسانی‌ می‌شه و هم‌دلانه‌تر. نشسته‌ بودیم رو مبل‌های دم شومینه و تازه سرهامون گرم شده بود و بحث گل انداخته بود که شادی به صفحه‌ی موبایلش نگاه کرد و گفت باید برم بچه‌ها. گفتیم وا! گفت محسن خونه‌ست، برم دیگه. از این‌که آدما مجبور باشن علی‌رغم میل‌شون برگردن خونه چون شوهر دارن خوشم نمیاد. غمگینم می‌کنه. 

شادی ۲۱ ساله که ازدواج کرده و ۱۷ ساله که کانادا زندگی می‌کنه و من دو ساله که می‌شناسمش. می‌شنامش که نه، دو ساله که اون منو می‌شناسه. زن‌های متأهلی که توی این شهر باهاشون آشنا شده‌م، حین معاشرت‌ها تقریباً هیچ دیتای واقعی‌ای از خودشون و حال و روزشون و احساسات درونی‌شون به آدم نمی‌دن. انگار می‌ترسن تصویر خانواده‌ی هسته‌ای‌شون (منظورم تخمی نیستا، Nuclear Family) مخدوش بشه. تو ایران به این خانواده مصنوعی‌ها می‌گفتیم خانواده‌ی شمعدانی. از اینا که کانون خانواده براشون والاترین ارزشه و تمام طول زندگی‌شون در راستای منافع خانواده‌ست و فردیت براشون معنا نداره. نه که به خودی‌خود چیز بدی باشه‌ها، ولی بذار بعد از ۵۰‌سال تجربه به ضرس قاطع بگم ذات نهاد خانواده، بر اساس جبر کار می‌کنه و خود ازدواج، به خاطر نوع قرارداد و قوانین اجتماعی و عرفی‌ش، در بدو شکل‌گیری شروع می‌کنه به تخریب پایه‌های خودش. و اغلب توش خوش‌بختی با compromise اشتباه گرفته می‌شه. من تا حالا ازدواج موفق و خوش‌حال ندیده‌م. ظاهراً زیاد دیده‌ما، باطناً نه. بعد حالا همین فرهنگ تو آمریکای شمالی، یک غلظت عجیب‌غریبی داره که تا وقتی نیومده بودم این‌جا در مخیله‌م هم نمی‌گنجید. شاید باور نکنی، ولی من این‌جا احساس می‌کنم دارم تو قم -به لحاط یک جامعه با طرز تفکر غالب سنتی و مذهبی- زندگی می‌کنم. این‌قدر که این جماعت محافظه‌کار و کلوز-مایندد و مصنوعی‌ان. اغلب آدما این‌جا زوج‌ان، چون زندگی مجردی توی این شهر خیلی گرونه و نمی‌تونن از عهده‌ی هزینه‌هاش بربیان. و هزینه‌ی جدایی هم بسیار گرونه، چون باید یه اجاره‌ی جدا بدی و هزینه‌ی حمل‌ونقل و الخ. اینه که آدما اغلب توی رابطه‌ن، و اغلب توی روابط‌شون تنهان. 

داشتم شادی رو می‌گفتم. شادی تمام زندگی منو می‌دونه چون اینستاگرامم رو می‌بینه و چون وقتی ازم می‌پرسه چطوری، به جای کلیشه‌ی «خوبم، مرسی؛ تو چطوری؟ ویکندتو چه‌جوری گذروندی؟» حال واقعی‌مو می‌گم بهش. ولی تو هربار ازش بپرسی چطوری می‌گه «خوبم، مرسی، مثل همیشه». در هیچ بحثی اوپن‌آپ نمی‌کنه و همیشه فقط سؤال‌کننده‌ست. یه‌بار همینو بهش گفتم، گفت آخه زندگی شماها فانه، مال من هیچ چیز خاصی برای تعریف کردن نداره. حالا منظورش از «فان» چیه؟ لابد این‌که ما می‌تونیم آزادانه راجع به سکس پارتنر یا فلان مارک مرغوب وایبریتور حرف بزنیم و اون نمی‌تونه. بهش گفتم می‌دونی وایبریتور اتفاقاً واسه زنی که شوهر داره از نون شب واجب‌تره تا ما مجردا؟ گفت چطور؟ گفتم فارغ از اون عبارت معروف «آدم با شوهر خودش نمی‌خوابه که!»، هر چه‌قدر هم با شوهرت سکس خوبی داشته باشی، وایبریتور به لحاظ لذت‌بردن بهت امکاناتی می‌ده -مثلاً هروقت و هرجا که بخوای بدون این‌که به حضور یا مود شوهرت وابسته باشی- که هیچ مردی بهت نمی‌ده. گفت واقعاً؟ احساس کردم حتی صحبت کردن راجع به سکس هم براش تابوئه.

چندشب پیشا یه مینی‌سریال دیدم به نام Us. اصلاً سریال خوبی نبود -باسمه‌ای بود- ولی نیم‌ساعت اول اپیزود یک‌ش رو خیلی دوست داشتم. یه زوج (مثلاً شصت‌وخرده‌ای ساله) توی تخت‌خوابن، در خونه‌ی خوشگل و تصویر رؤیایی امریکن فمیلی (اینا بریتیش‌ان البته). زنه یه‌هو به مرده می‌گه من خسته شدم و می‌خوام ازت جدا شم. مرده شوک می‌شه و می‌گه چرا؟ زنه می‌گه چرای خاصی نداره. یه عمره داریم با هم زندگی می‌کنیم و احساس می‌کنم دیگه چیزی نداریم به هم بدیم. همه‌چی خیلی معمولی و کسل‌کننده‌ست و خسته‌م کرده. دلم تغییر می‌خواد. و چیزای جدید.

خیلی ساده و بدیهی و انسانی نیست؟

خیلی وقتا به مامانم می‌گم مامان، حوصله‌ت سر نرفته تو اون زندگی؟ حالا نمی‌خوای طلاق بگیری نگیر، ولی دلت نمی‌خواد دوست‌پسر داشته باشی؟ لباشو با دندون می‌گزه و می‌خنده و می‌گه برو تو هم با این افکار عجیب‌غریبت.

عجیب‌غریب؟ خیلی ساده و بدیهی و انسانی نیست؟


پ.ن. شادی و مشخصاتش، اسم واقعی و مشخصات واقعی نیست.

پ.ن.دو. به شادی گفتم فلان برنده تو وایبریتورها مثل آیفونه تو موبایل‌ها. خندید گفت برو تو هم با این اطلاعات عجیب‌غریبت. 

پ.ن.سه. شادی هفت سال از من کوچیک‌تره. (این یکی واقعیه.)

پ.ن.چهار. تو جمع که بودیم، اون سکانس از «سکس ‌اند د سیتی» رو تعریف کردم که شارلوت یه وایبریتور خریده بود و تا یک هفته از خونه بیرون نمیومد. بچه‌ها خندیدن. شب دیدم شادی تکست داده لینک اپیزود اون سریاله و لینک برندی که می‌گفتی رو بفرست.

Link
  


Archive:
February 2002  March 2002  April 2002  May 2002  June 2002  July 2002  August 2002  September 2002  October 2002  November 2002  December 2002  January 2003  February 2003  March 2003  April 2003  May 2003  June 2003  July 2003  August 2003  September 2003  October 2003  November 2003  December 2003  January 2004  February 2004  March 2004  April 2004  May 2004  June 2004  July 2004  August 2004  September 2004  October 2004  November 2004  December 2004  January 2005  February 2005  March 2005  April 2005  May 2005  June 2005  July 2005  August 2005  September 2005  October 2005  November 2005  December 2005  January 2006  February 2006  March 2006  April 2006  May 2006  June 2006  July 2006  August 2006  September 2006  October 2006  November 2006  December 2006  January 2007  February 2007  March 2007  April 2007  May 2007  June 2007  July 2007  August 2007  September 2007  October 2007  November 2007  December 2007  January 2008  February 2008  March 2008  April 2008  May 2008  June 2008  July 2008  August 2008  September 2008  October 2008  November 2008  December 2008  January 2009  February 2009  March 2009  April 2009  May 2009  June 2009  July 2009  August 2009  September 2009  October 2009  November 2009  December 2009  January 2010  February 2010  March 2010  April 2010  May 2010  June 2010  July 2010  August 2010  September 2010  October 2010  November 2010  December 2010  January 2011  February 2011  March 2011  April 2011  May 2011  June 2011  July 2011  August 2011  September 2011  October 2011  November 2011  December 2011  January 2012  February 2012  March 2012  April 2012  May 2012  June 2012  July 2012  August 2012  September 2012  October 2012  November 2012  December 2012  January 2013  February 2013  March 2013  April 2013  May 2013  June 2013  July 2013  August 2013  September 2013  October 2013  November 2013  December 2013  January 2014  February 2014  March 2014  April 2014  May 2014  June 2014  July 2014  August 2014  September 2014  October 2014  November 2014  December 2014  January 2015  February 2015  March 2015  April 2015  May 2015  June 2015  July 2015  August 2015  September 2015  October 2015  November 2015  December 2015  January 2016  February 2016  March 2016  April 2016  May 2016  June 2016  July 2016  August 2016  September 2016  October 2016  November 2016  December 2016  January 2017  February 2017  March 2017  April 2017  May 2017  June 2017  July 2017  August 2017  September 2017  October 2017  November 2017  December 2017  January 2018  February 2018  March 2018  April 2018  May 2018  June 2018  July 2018  August 2018  September 2018  October 2018  November 2018  December 2018  January 2019  February 2019  March 2019  April 2019  May 2019  June 2019  July 2019  August 2019  September 2019  October 2019  November 2019  December 2019  February 2020  March 2020  April 2020  May 2020  June 2020  July 2020  August 2020  September 2020  October 2020  November 2020  December 2020  January 2021  February 2021  March 2021  April 2021  May 2021  June 2021  July 2021  August 2021  September 2021  October 2021  November 2021  December 2021  January 2022  February 2022  March 2022  April 2022  May 2022  July 2022  August 2022  September 2022  June 2024  July 2024  August 2024  October 2024  May 2025  August 2025  September 2025  October 2025  November 2025  December 2025  June 2026  July 2026  August 2026  September 2026  October 2026